نقد شماره ی 6- احمد شاملو - محمد آتشي
دوستان گرامی:
با سلام. نوزدهمین جلسه ی انجمن مجازی را به
نقد اشعار اصلان قزللو اختصاص داده ایم . منتظر
نقد و نظر شما فرهیخته ی گرامی هستیم
لطفا این نکات را رعایت فرمایید:
۱- نظرهای درج شده صرفا نظر شخصی نویسنده است و مسئولیت آن را خود می پذیرد . این وب سایت هیچ گونه مسئولیتی در برابر نظرها ندارد.
۲- مدیر وب سایت در حک و ویرایش نوشته ها آزاد است.
۳- مدیر وب حق گزینش اشعار فرستاده شده را دارد و ممکن است بعضی اشعار برای نقد انتخاب نشوند.
۴- رعایت ادب و انصاف در نقد شعرها پسندیده است.
۵- مدیر سایت می تواند نقد و نظرهای علمی و دقیق را با ذکر نام نویسنده در کتابی چاپ کند. ارسال نظر به معنی پذیرش این بند است.
دو شعر از احمد شاملو:
1-عاشقانه:
آن كه كي گويد دوستت مي دارم،
خنياگر غمگيني ست،
كه آوازش را از دست داده است.
اي كاش عشق را،
زبان سخن بود.
هزار كاكلي شاد
در چشمان توست؛
هزار قناري خاموش ،
در گلوي من.
عشق را، اي كاش
زبان سخن بود.
آن كه مي گويد دوستت مي دارم،
دل اندهگين شبي ست،
كه مهتابش را مي جويد.
اي كاش عشق را،
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست؛
هزار ستاره ي گريان،
در تمناي من.
عشق را،
اي كاش، زبان سخن بود.
31 تير 1358
(ترانه هاي كوچك غربت)
نقد و تفسیر:
اصلان قزللو - سه شنبه ۱۷/۲/۸۷-ساعت ۱۵:۱۸
عاشقانه:
يك شعر هنگامي به دل مي نشيند كه از زبان معيار امروزين فاصله بگيرد . تصوير سازي ها كند، هنجار گريزي ها داشته باشدو هر واژه و عبارتي ، در جاي شايسته اش جاي گيرد. آهنگ جمله ها با توجه به موضوع مورد نظر ، شادمانه يا غمگنانه باشد و نسبت به شعر زمان هاي پيشين ، تصوير هايش بكر و بديع باشد.
حال شعر "عاشقانه" ي شاملو ، گويي تمام عناصر را با خود داردو مخاطب مي نوشدش، گوارا و خوش. و هر زمان كه از عشق بشنود ، بي اختيار از دل بر مي آورد و بر لب مي نشاندش.ازقافيه ها(كه ندارد) و طرز قرار گرفتن مصراع ها ، فرم بيروني شعر حاصل مي آيد : شعر سپيد. و فرم ذهني، ارتباط ميان اجزاي شعر است كه به كل مي رسد.
موضوع شعر ، عشقي عميق و غير قابل شرح است . به قول حافظ:
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
زان كه آن جا ، جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
شخصيت هاي آن : مدعي عشق- عاشق واقعي و معشوق است.
شاعر خود اين شعر را به 4 بند تقسيم كرده است و سعي كرده تا خواننده ي شعرش را از مسير عاطفي خود عبور دهد و به مقصد برساند.
بند اول: پنج مصراع آغازين است. او براي بيان اين عشق ناگفتني، از زبان يك مدعي ،كه سعي دارد با گفتن"دوستت مي دارم" توانايي خود را نشان دهد ، او را به آوازه خوان غمگيني تشبيه مي كند كه صدايش را از كف داده است . اگر او توانسته است با زبان سخن ، عشق را بيان كند ، چرا غمگين است . پس اين سخن فقط ظاهري ست و او (مدعي) هم به گفته اش اطمينان ندارد . به لحن اين بخش هم اگر توجه كنيم، با آوردن هجاهاي بلند، غمناكش كرده و به زمزمه اي زير لب مي ماند. در پايان جمله ي "اي كاش عشق را / زبان سخن بود."(حال آن كه نيست. ) عدم توانايي عشق را با سخن ، به مخاطب مي رساند.
بند دوم:شش مصراع ديگر است كه در تمام شعر ، دو مصراع پاياني ، همچون ترجيعي ، با كمي تغيير اين ناتواني را(ناتواني در بيان عشق) نمايان مي سازد. در اين بند تصوير بكري را به نمايش گذاشته است كه در سراسر تاريخ شعر فارسي بي نظير است."هزار كاكلي زيبا /در چشمان تو / هزار قناري خاموش / در گلوي من"كاكلي، پرنده اي صحرايي(روستايي) ست و تاجي بر سر دارد. هزار ، نمايانگر كثرت است .
زيبايي و شادماني موج زننده در چشم معشوق را با اين تصوير نشان داده است و در برابر آن تصوير عاشق واقعي را نشانده است. قناري ،آوازه خوان است و در اين جا خاموش . مي خواهد بخواند ، اما او را ياراي خواندن در عشق نيست. پس در مقابل شادي و زيبايي معشوق مات و مبهوت و ساكت مي ماند . زيرا"اي كاش عشق را/
زبان سخن بود."
بند سوم : پنج مصراع بعد. دوباره به مدعي عشق بر مي گردد و سعدي را فرا ياد مي آورد: "كه اي مدعي عشق كار تو نيست كه نه صبر داري نه ياراي ايست"
در اين جا به تصوير سازي تازه اي دست مي زند . انگار شاعر ، سخنان پيشين را براي اثبات سخن خود كافي نمي داند. مدعي عشق را كه "دوستت مي دارم " را بر زبان مي آورد\ همانند سب غمناك و تاريكي مي داند كه در جست و جوي مهتاب خود است . اين تصوير نيز تازه است .
بند پاياني: پنج مصراع آخراست. دوباره سراغ معشوق و عاشق مي رود ." هزار آفتاب خندان در خرام تو" آفتاب را جاني داده است . و خنده نيز نشان شادماني است خنده در خرام(جلوه ي زيباي تو) پيداست. تكرار واج "خ" نيز صداي خنده را در گوش طنين انداز مي كند. در مقابل اين زيباي و شادماني، عاشق ، گريان است . واژه ي هزار نيز بيانگر كثرت در دو سو است.
حال بياييد نگاهي كلي بر شعر بيندازيم: تمام آن ، جز دو تصوير نيست. يكم، تصويري از مدعي ، با توانايي ظاهري در گفتن"دوستت دارم" و بيان عشق به زبان.
كه خود گفتن ، با آن حالت افسرده ، نشان ناتواني است.
دوم: تصوير عاشق واقعي و معشوقۀ با تمام تقابل هايش:
كاكلي در برابر قناري، شاد در برابر خاموش(عمگين) ، چشم در مقابل گلو، آفتاب در مقابل ستاره ، خندان در برابر گريان، خرام در برابر تمنا و تو در مقابل من.
دو مصراع ترجيعي ، گويي پتكي است كه در تاييد عدم توانايي عشق با سخن.
زبان شعر ، اما دو گانه است . ترجيعش كهن و باقي به زبان امروزين .
يك قصه بيش نيست غم عشق و وين عجب
كز هر زبان كه مي شنوم ، نا مكرر است (حافظ)
فرزانه ی شیدا -یکشنبه۲۲/۲/۸۷-ساعت۳:۲۵
در وصف شاملو همین بس که اشعار زیبای او درخور فهم عام نیست واگرچه تنوع شعری بسیاری دارد اما بسیارند افرادی که در معنا ومفهوم عمیق واژ ه های شاعر در تردیدند. این که چه استنباطی می بایست داشته باشند باز می مانند ومن خود نمونه هایی ازاین گونه را دیده وتجربه کرده ام. اما شاملو شاعر توانایی ست که نیاز به تمجید وتعریفی ندارد اشعار او از جمله شعر عاشقانه خود گویای توانایی شاعر وقدرت کلام اوست
به شعر نگاهی می کنیم:
آن كه كي گويد دوستت مي دارم،خنياگر غمگيني ست،که آوازش را از دست داده است. اي كاش عشق رازبان سخن بود.
در این ابیات سخن از غم عاشقی ست و بی کلام ماندن دل عاشق... و امید شاعر برا این که کاش خود( عشق ) می توانست در جای عاشق سخنگو باشد واز درد شاعر بگوید که خود را درگویایی عشق ناتوان می بیند.
شعر تماما اندوه بی زبانی شاعر را فریاد می زند که درنگاه معشوق شادی را می بیند وصدای ترانه ی پرنده دلش درگلو به بغضی غمناک خاموش می شود وباز درد بی سخنی را فریاد می زند.
وگم کرده مهتابیست که بی سخن ، عشق خود را در شبی تاریک می بیند باان که در خنده های یار آفتاب ها نهفته است اماشب های شاعر مملو از ستاره های گریان که کنایه از اشکهای اوست شده است وتمنای داشتن وبودن با او وگفتن تمامی دوستت دارم ها که بر او حسرتی شده در گریانی چشم
( قطرات اشکی که چون ستاره می درخشد)!
شعر بدون قافیه اما در سطح بالایی آهنگین و وزین وقوی ست شاعر در کوتاهی کلام تمامی حسرت خویش را در ابیات نه چندان طولانی اما رسا به مخاطب می رساند واین همان قدرت وتوانگری شاعر در شناسائی واژه ها و وزن وکلام است
2-از مرگ....
هرگز از مرگ نهراسيده ام،
اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود.
هراس من – باري- همه از مردن در سرزميني ست،
كه مزد گور كن،
از بهاي آزادي آدمي
افزون باشد.
**
جستن،
يافتن،
و آن گاه،
به اختيار بر گزيدن،
و از خويشتن خويش،
بارويي پي افكندن-
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد،
حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم.
دي ماه 1341
(آيدا در آينه)
نقد و تفسیر :
اصلان قزللو-پنجشنبه۱۹/۲/۸۷- ساعت ۱۴:۲۵
شعر دو بند دارد.
بند اول : بي مقدمه ، يك جمله ي انكاري"هرگز از مرگ نهراسيده ام" . ذهن مخاطب را به سوي مرگ مي كشاند و آشنايي زدايي مي كند. چرا كه بيش ترينه ي مردم از مرگ مي ترسند. آن گاه به مقايسه ي مرگ و ابتذال مي پردازد. ابتذال از مرگ ترسناك تر و در نتيجه هولناك تر است. بعد به سرزميني مي رود كه خود در آن مي زيد. در آنسرزمين ، ارزش آزادي از مزد گوركن كم تر است . باري(خلاصه) بايد از مرگ در چنين سرزميني هراسيد. به اين زاويه ي پنهان نيز بنگريم: مرگ در سرزمين برخوردار از آزادي ، ترسناك نيست.
در مصراع"بهاي آزادي آدمي" با تكرار مصوت بلند"آ" گويي موسيقي شعر را در نواختن نغمه ي آزادي به كار گرفته است تا آن را مورد توجه قرار دهد.
در بند دوم: آزادي چيست؟ جست و جو در تمام زواياي زندگي و گزينش دلخواه آن و سامان دادن زندگي چنان كاخي بلند كه "از باد و باران نيابد گزند" (فردوسي) و اين باروي بلند در امتداد تصوير شعر به آيندگان نيز خواهد رسيد. در دو مصراع پاياني ، با آوردن حرف شرط"اگر" ، مرگ را با كاخ ساخته شده از آزادي (زندگي آزاد و دلخواه و ارزشمند) مقايسه مي كند كه" اگر مرگ از اين همه ارزش بيش تري داشته باشد" مخاطب را به تامل وا مي دارد. در چنين سرزميني كه مرگ ارزش بيش تري از آزادي دارد ، در نتيجه مزد گوركن از بهاي آزادي افزون تر است.پس هيچ گاه نبايد از مرگ ترسيد .حال به زاويه اي ديگر نگاه كنيد: يقين ارزش آزادي بيش تر از مرگ است . در اين صورت، آزادي آن قدر عزيز و گرامي است كه حيف است آدمي بميرد. پس بايد از مرگ هراسيد.
فرم ذهني شعر ، بسيار ماهرانه و شاعرانه و دقيق طرح شده است. كه عناصر شعر : مرگ ، ترس، ابتذال،سرزمين ، گوركن، آزادي، جست و جو ، گزينش،بارو(برج و قلعه) را به هم مي پيوندد و مخاطب را از راهروهاي عاطفي شاعر گذر مي دهد و درون برج مي رساند.
با انتخاب زبان ادبي و بهره گيري از واژه هاي كهن ، مانند" باري، بارو، حاشا و هراس ، و چينش جمله ها ي فاخر ، هنجار گيزي كرده و متن را لذت بخش كرده است.
فرزانه ی شیدا- یکشنبه ۲۲/۲/۸۷-ساعت ۳:۴۲
شعر مرگ شاملو یکی از اشعار نافذ ی ست که خود عاشقانه ان را دوست می دارم وگو یا یی این شعر در حد بالایی قرار دارد که فهم ودرک آن اما بر هرکسی ساده واسان می نماید
هرگز از مرگ نهراسیده ام زیرا که مرگ به حد ابتذال شکننده است اما ترس من از مردن در سرزمینی ست که درآن بر هرچیز بی ارزشی بهائی گران داده اند جز آنچه که می بایست بها وارزش داشته باشد.!!!
وشاعرابراز می دارد :این که جست و جو کنم ،بیابم واختیار برگزیدن هرآنچه را می خواهم داشته باشم اگر ارزش مرگ ازهمه این ها بیش تر باشد دیگر چه ترسی می بایست از مردن داشته باشم !!! واین به راستی تمامی کلام همه ی دل هاست . چه چیز بیش تر از این ارزش دارد که روحی ازاد داشته باشم که توان جست و جو و یافتن ورسیدن به خویش را داشته باشد؟! شاعر دراین ابیات فریاد دردمند قلبی را سر می دهد که در سرزمینی زندگی می کند که ارزش وبهایی بر هیچ چیز نمی بیند وحتی درآن در پی خویش گشتن آدمی را به ابتذال وبیهوده گی کشیده اندد وحق جستجو یافتن وبرگزیدن را زاو گرفته اند!!! ... آن گاه که انسان نیازمند آزادی ست برای جستن یافتن ورسیدن به ماهیت وجودی خویش ....ودنباله روی از وجود درونی وخواسته های درونی خود که چون چنین نمی بیند مرگ را به زیستنی این چنین ترجیح می دهد که به واقع چه زیستنی ست در اسارت اندیشه زندگی کردن وبر هرچه بی ارزش است بها دادن وخود فراموش کردن همه ی آنچه می بایست به آن بهائی داد.
وچقدر شاعر دل واحساس خویش را در تنگنای زمان می بیند ومن چقدر این جا دل وشعر واحساس اورا را دراین ابیات دوست می دارم که به راستی درون مرا نیز گشوده است در ابیاتی که در کوتاهی کلام هزار گفته ناگفتنی داشت ودر جسارت کلام گفته شد و به نتیجه رسید که من باید من باشم همان که می خواهم باشم نه آنکه ازمن توقع دارند باشم!!!! و اگر جز این باشد مرگ برمن بهتر از چنین زیستنی ست!
شعر در وزن واهنگ قوی ست و باانکه قافیه ای را دنبال نمی کندد اما اهنگ کلام چون قافیه های پی درپی شعررا به دنبال می کشد وزنجیره پیوستگی خود را درهر بیت با بیت دیگر حفظ می کند که این خود رنگ وتصویر شعری قوی را به مخاطب خویش می رساند.
دو شعر از محمد آتشي
1- "والس"
مثل شبحي از من دور مي شوي؛
و از هرچه اطراف من است.
معصوم تر از يك كودك هفت ساله ام؛
وقتي با تو از گناه مي گويم.
و تو سبك سرانه مرا مي رقصاني.
آواز نمي دانم.
چشمانم برايت مي درخشد؛
و تو چه قدر زيبا هستي،
هر بار كه به من نزديك مي شوي!
امشب نگذاشتي حتا "گل هاي بدي" را
تمام كنم.
جهاني پهناورتر و سزاوارتر مي خواهيم.
هنوز نگفته "مثل شبحي از من دور مي شوي؛
و از هرچه اطراف من است."
نقد و تفسیر:
۱-اصلان قزللو- دوشنبه-۱۶/۲/۸۷-ساعت ۱۸:۰۲
بخش چهار: دو مصراع"امشب نگذاشتي حتا "گل هاي بدي" را /تمام كنم.
به دو نكته توجه كنيد: "گل هاي بدي" يك تشبيه بليغ است. يك پارادكس. گل، زيباست. اما در اين جا ، بدي به گل تشبيه شده است. بياييد از زاويه ي ديگري به اين تناقض نگاه كنيم. گاه بدي ، زشت جلوه نمي كند . يا ما زشت جلوه اش نمي دهيم. پس در آن هنگام مثل گل مي ماند! رسيدن به مال و منال با هر وسيله و ترفندي، زشت جلوه مي كند. تو لباس زيبايي برش بپوشان! زير پا گذاشتن ديگران ، براي اعتلاي خود، بد است؟ تملق و چاپلوسي و زيبا جلوه دادن كودن ها و احمق ها، براي رسيدن به مال و منال و نام ، زشت است؟ به قول كليله و دمنه" زمانه اي كه بدي ها بر اطلاق بر خوبي ها چيره شده" . بدي هم زيباست! حيف كه شاعر نتوانست كارش را ، گلش را به كمال برساند!
نكته ي دوم: تقطيع دو مصراع است كه ناتمام بودن را ديداري كرده است .
بخش پنجم: سه مصراع پاياني. گويي شعر (انسان) به خود آمده و نجوا مي كند:"جهاني پهناور تر و سزاوارتر مي خواهيم" و با آوردن فعل جمع ، به ديگران مي پيوندد. صداي حافظ را مي شنوم:
"آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي"
نام شعر "والس" است. نوعي موسيقي و رقص. گويي آدمي را با ياري ناپيدا و بي وفا مجبور به رقصيدن مي كنند.
نقطه قوت شعر ، در ابهام شيرين آن است. به خواننده اجازه ي گشت و گذار مي دهد. اجازه ي تفكر مي دهد . مي گذارد بماني و نگاه كني . دچار شك و ترديد شوي . اصلا مي تواني بدون تعارف به جاي شاعر بنشيني.
ببين باز آن يار مي رقصاندت يا نه؟ شروع پايان شعر را بنگريد. تكراري مفهموم دار است . براي تاكيد و توجه است .
" مثل شبحي از من دور مي شوي؛/و از هرچه اطراف من است." دور مي شود و تو قدرت باز گرداندنش را نداري . اين سرنوشت محتوم توست! راستي او كيست؟ روزگار است؟ عمر است؟ ذنیاست؟ كه مي گذرد و مي گذاردت!
زبان شعر ، بسيار ساده ، روان، بي پيرايه است . بي هيچ دشواري .
اما كاستي شعر چيست؟ روايي بودن آن . كم تصويري . كم رنگي . و كم جاذبگي!"تو چقدر زيبا هستي"- "مثل شبحي از من دور مي شوي"
شعر علاوه بر مضمون بكر و زيبا ، مفهوم عالي ، فرم خوب، بايد زيبايي و جاذبه نيز داشته باشد تا خواننده را جذب كند و در جانش بماند.
تا باد چنين بادا.
لیلا حکمت نیا- جمعه ۲۰/۲/۸۷- ساعت۱۲:۱۰
شاعر این شعر را سالهاست می شناسم ، درست از زمانی که قدم به تریبون نمی رسید تا الان که ... با این همه دلیلی برای دفاع نمی بینم که سالهاست فصل هندوانه تمام شده است .
من با دو شعر حرف نمی زنم دیدگاه کلی ام را می گویم زیرا از شعرهای این شاعر هم زیاد خوانده ام و هم شنیده ام .
شاعر ، با تئوری های به روز ادبیات آشنا است اما تسلیم تئوری ها نمی شود زیرا اگر چنین بود الان از او یک اثر کاملا پلاستیکی می خواندیم !
دایره واژگانی خوب و تصاویر سازی بکری دارد ، تا جایی که درهر اثر چیزی تازه را پدید می آورد و افکاری دیکته شده بر شعرهایش حاکم نیست که من این ها را بارزترین ویژگی شعرهای آقای آتشی می دانم
آقای آتشی علاوه بر کارهای آزاد ، غزل نیز می نویسد که بر خلاف خیلی ها من این امر را یک امتیاز مثبت می دانم به دو دلیل:
1) حتی برای کنار گذاشتن وزن هم شاعر باید بداند ، چه چیزی را کنار می گذارد .
2)درونی شدن وزن و موسیقی حاکم بر شعر تا جایی که به گوش مخاطب ریتمی آشناست .
آقای آتشی در شعرهایش به دریای کلمات می زند تا هزار پنجره در مقابل ذهن مخاطب بگذارد تا خودش را بر هر آسمانی که خواست بزند . در نهایت شاعر و مخاطب به یک وحدت خواهند رسید (شاید آبی دریا و آبی آسمان ) . اما با دو فکر متفاوت و در نتیجه تاویل های متفاوت .
شعر پایان بندی و شروع خوبی دارد . شروعی برای خواندن و پایانی برای چند باره خوانی .،در پایان شعر " والس " شاعر در جست و جوی ابر شهری آرمانی است که در نظر دیگران حرف زدن از آن دیوانگی تلقی می شود و وقتی که از آن حرف می زند نه تنها دریچه ای در مقابلش گشوده نمی شود بلکه دیوارها هم بلند تر می شود اما انگار ترسی ندارد از اینکه این رل را بازی کند .
شاعر در این شعر فکری کاملا ذهنی و مجرد و شاید خاص خود را به تصویر می کشد . من فکر می کنم رسالتی در این شعر نیست بلکه به باز آفرینی شعر در زندگی اکتفا شده است که با این همه شعر زمینی او مرا به عنوان یک مخاطب با خود همراه می سازد
فرزانه ی شیدا-یکشنبه۲۲/۲/۸۷-ساعت۲:۱۶
شعری زیبا همراه با اهنگی درکلام که بدون قافیه نظم وترتیب خاص شعر را داراست .سروده در مقام شعر نو ، هماهنگی وهارمونی زیبای خود را با کلام دنبال می کند ورقص زیبای احساس اورا درمقابل دلداری که در نزد او هیچ قدرتی ندارد و در این حال خود را دچار ضعف می بیند اما درعین ضعف وناتوانی باز هم این حس را چون رقصی شادمانه وزیبا دنبال می کند حتی بااین که می داند با تمامی بازی های معشوق در رقصاندن او واحساسش جز دیدن دوری او به هیچ کجا نمی رسد وناچار به جدایی از اوست چراکه می داند رسیدن به چینین یاری که به راحتی اورا به بازی می گیرد سهل واسان نیست ودور شدن اورا نیز در تصور خویش باور کرده است بااین همه حتی درمقابل چنین معشوقی آن چنان از عشق او لبریز است که حتی قدرت بد بودن ازاو سلب می گیردد ودرمقابل این همه زیبایی و جسارت او همچنان عاشقانه باو عشق می ورزد ودر حسرت رسیدن به او به سر می برد ومی داند محبوب هم ازاو و هم از هرآن چه مربوط به او می شود درحال دور شدن است ونابه سامانی ودل شکستگی او چیزی ست واضح !
واین شعر به راستی به زیبایی شکل گرفته وحتی والس را بااینکه رقصی دونفره است ومحبوب نیز همراه با معشوق می رقصد اما باز هم به زیبایی بیان شد ه که معشوق در حال رقصاندن اوست نه رقصیدن با او وهمراهی با او !
۲-لابیرنت
تنهایی می خواهد
دل خوش کردن به خیزران تنهایی
که درپس زمینه ای نقره ای می شکند
اندکی از هزار توی خود دور می شوم
از جزیره « کرت » تا چشمان تو راهی نیست
( آن جا که پیرهن من
طرح اندام تو را
به آب های اقیانوس
سنجاق می کند)
از آینه دست بر می دارم و
جایی که زنی در سکوت می خواند
خانه نشین می شوم.
نقد و تفسیر :
فرزانه ی شیدا-یکشنبه ۲۲/۲/۸۷-ساعت ۲:۲۷
سروده ای بسیار زیبا با تشبیهاتی نغز ومختص به شاعر!(خیزران تنهائی...
زمینه ی نقره ای..هزار توی خود...سنجاق و...!)واما شعر چون دیگر شعر ایشان اهنگ کلام را به خوبی حفظ کرده است و معنای ابیات در خور تحسین وزیباست
تصویری که در چشم دل نقش می بندد ُ زنی ست چون جزیره ای سبز و زیباکه نماینده ی روح شاد وسبز محبوب اوست .شعر با کلام: تنهایی می خواهد تادلخوش کردن به خیزران تنهایی: تصویری از نیزار را به چشم ذهن می اورد که در صحنه ای نقره ای (آب)
می شکند که این گویای این ست که :
برای درخود فرورفتن واندیشه ای ژرف می بایست تنهایی خاص خود را داشت تا درنقش ذهن خود چون نیزاری که در آبی مواج باشد تصویر شکننده ی آن را نظاره کرد واز هزار توی خود (تشبیه بر درون
انسانی ست : به معنای مغز ودل که در مغز ریشه ها ورشته های بسیاری وجود دارد ودردل نیز رگ ها ومویرگهای بسیاراست )
تا توانم باشد ازمیان این همه خود را پیدا کنم در جزیره ی اندیشه های خویش در فکر تو!از جزیزه کرت (که می بایست راهی طولانی داشته باشد) تا چشمان تو اما راهی نیست به معنای این که درچشم تو می توان نظاره گر جزیره ای دوردست بود چرا که تو خود همانند آن جزیره ای وزمانی که می گوید از طرح پیراهن من.. کنایه از این است که تو جزیره ای در اقیانوس اندیشه های منی وطرح اندام تو برتمامی پیکر من نقش بسته است به گونه ای که اقیانوس را در اندام زیبای تو نظاره می کنم ! از آینه دست برمی دارم نیز.... کنایه از درخویش فرو رفتن است اما نه به نظاره چهره خود که به نظاره دیدن یار در تصویر اندیشه ها ی شاعر!
وجایی که زنی در سکوت می خوابد سکان می گیرم ودر آن جا خانه نشین می شوم درسکوتی که خواب تو را برهم نریزد اما درکنار تو باشم وبس!
شعر بسیار زیباست وتصویری که از زن محبوب شاعر به مخاطب داده می شود . پیکری ست زیبا چون اقیانوس ودرونی ونگاهی چون جزیره اسرار امیز اما سبز ! که شاعر آرزوی زیستن در کنار او را دارد! وبه زیبایی این تصویر در شعر می نشیند وجان می گیردوانسان را مجذوب زنی می کند که چنین نقش زیبایی از عشق را درنگاه عاشق خویش برجای نهاده است
وجز اینکه بگویم احسنت براین کلام این شعرواین احساس جای گفتن چیز دیگری نمی بینم چون به راستی شعری ستودنی بود ودرخور تحسین
عبدالحسین انصاری-دوشنبه۲۳/۲/۸۷-ساعت۱۸:۲۴
دوتا کار جناب آتشی رو خوندم
خوشبختانه همین چند روز پیش با خود ایشون هم به سفر رفتیم که از وجودش استفاده بردم و به این ترتیب به دنیای شعری محمد آتشی نزدیک ونزدیک تر شده ام.
قبلا هر گاه از کنار کارهای ایشون رد می شدم به نظرم کارهایی می ا.مد ساختارمند که مشخص بود تز یک نویسنده ی حرفه ای ولی بی روح سرزده ولی حالا که ذره بین را نزدیک تر می کنم میبینم همین سطرهای ساده بار احساسی خوبی را هم به دوش می کشند هر چند اصرار بیش از حد شاعر در اورن اسامیی که نشان می دهد شاعر کتاب خوانی حرفه ایست از صمیمیت کار کاسته یعنی مخاطب امروز بیشتر دوست دارد دنیایی بکر را تجربه کند و شاید جناب اتشی می توانست با استفاده از عناصری بومی که کم هم نیستند جهانی ملموس تر رو به تصویر بکشند
در پناه بارون
نظرگاه شاعر:
محمد آتشی-سنبه ۲۱/۲/۸۷-ساعت ۱۸:۲۲
شارل بودلرcharles baudelaire1867-1821شاعرمعروف وپرسروصدای فرانسوی ،مجموعه اشعاری داردبانام"گل های بدی"ازسال1842شروع به سرودن اشعاراین مجموعه می کندودرسال1875آن هارامنتشرمی سازدودرهمین سال به دادگاه کشانده می شودوبه خاطرسرودن گل های بدی به جزای نقدی محکوم می گردد!.دادستان "پینار"اشعاربودلرراضداخلاق عمومی واصول مذهبی خواند!
دکترحسن هنرمندی که من خیلی مدیون اوهستم نام کتاب بودلرراles fleurs du malگل های اهریمنی ترجمه کرده است.محمدرضاپارسایارآن راگل های رنج ترجمه نموده،به استناد این جمله معروف بودلر که ان را ابتدای ترجمه اش آورده است؛پروردگاراتو راسپاس که به مارنج ارزانی داشتی تادرمانی الاهی باشدبرناپاکی های ما...ومترجمان دیگر....البته من ترجمه هنرمندی مدنظرم بود،ازهمان سالهای پیش ازدانشجویی که با اشعاربودلر آشناشدم (غوغایی درمن به وجودآمد به مناسبت خواندن گل های بدی.)
دردیداربامنصوراوجی اوگل های اهریمنی رانپسندید،حالا دقیقا یادم نیست که چه ترکیبی رابیان کرد.اما وقتی من شعر"والس" خودرامنتشرکردم سید احمد نادمی شاعرومترجم،که مدتی سردبیرمجله شعرهم بوده ومن ارادت خاصی به اودارم،روی گل های بدی تاکیدداشت،که اتفافاتشبیه بلیغ زیبایی است.علی ایحال من گل های بدی راپسندیدم وآن رادروالس وجاهای دیگر استفاده کردم.البته دراین رابطه خیلی بااین جمله کوتاه بودلرموافق نیستم که می گوید؛هرنوع ادبیاتی ازکناه سرچشمه می گیرد.
اقای اصلان قزللومدیریت خانه نقد که بابلندنظری والس رابه نقدگذاشته،نکات جالبی درموردقطعه شعروالس بیان کرده که جای تامل دارد.اما دوست دارم نظرش رابه نکاتی که مطرح کردم جلب کنم، می دانم که درخواندن شعروالس لذت معنوی بیشتری خواهد یافت.
محمد آتشی-یکشنبه۲۲/۲/۸۷-ساعت ۱۹:۴۹
با تشکر ازتلاش آقای اصلان قزللو،که با شکیبایی خود هم به شاعر وهم به منتقدین فرصت بیان افکارشان رازمینه سازی کرد .مایلم چندنکته راابراز کنم .صراحت لهجه گاهی واقعا مفیداست!ازخانم فرزانه شیدا متشکرم،ازمعدود منتقدینی که شعرلابیرنت رادرست درک کردند بی گمان ایشان هستند.مخصوصا درمورد تشبیهات خیزران تنهایی ،زمینه نقره ای و...امیدوارم ازنظراتشان درادامه کار بیشتر استفاده کنم.ازخانم لیلا حکمت نیا هم که من شاهد بلوغ شعری ایشان درطی ده سال گذشته بوده ام متشکرم .بی گمان ایشان آینده درخشانی درپیش رو دارد.
محمد آتشی- چهارشنبه۲۵/۲۸۷-ساعت۱۰:۵۲
با تشکر از آقای انصاری(.. که اتفاقا من این روزها دارم برکتاب ایشان"بایدبرای زنبیل خالی ات شعری بگویم " نقد ی می نویسم) ،این تصادف را به فال نیک می گیرم ونظرشان را به چند نکته جلب می کنم؛تاریخ سرایش این 2شعرسال1379می باشد.اولین بارهم درصفحه ی بوطیقای روزنامه پیغام بوشهردر12/6/80چاپ گردیده است.فضای شعری آن دوران حتما به خاطرتان هست.2)من درشعرهایم که شعری کاملاجداشونده ،قطعه قطعه شده،نوشتاری ومرکززداست،ازمنابع پرت افتاده وفراموش شده الهام می گیرم.به کار گیری دوباره این آثارپرت افتاده،درروش های نووبدون مرز،منطق شعری من است که اعتقادی به جاودانگی شعرم ندارم،بلکه به محتوایی که دارای نظم شعری متفاوت است معتقدم.3)این منابع پرت وفراموش شده می توانند یک اثرمعماری ،یک نوع مد دهه ی 60،یک نوع موسیقی دهه ی هفتاد،یک نقاشی کلاسیک،یک رومان بالزاک یادیگران،نشان های قومی،توتم ها،ضرب المثل ها وقصه ها وباورهای محلی وعناصر بومی ایرانی یا انیرانی ویایک کتاب شعرقرن نوزده مثل گل های بدی شارل بودلر باشند.3)این نوع نگرش ومنطق به شعرمن سیاقی خواهددادکه مرزنوآوری وابداع وتازگی ست،معلق بودن درمنابعی که ذکر شد،احیای وضعیت متغیری است که آکاهی کاملی ازفرهنگ گذشته به ماارائه می دهد
.jpg)