نقد شماره ی 1- تنهایی ماه- فروغ فرخ زاد
تنهايي ماه ، سروده ي فروغ فرخ زاد:
نوشته ی اصلان قزللو:
در تمام طول تاريكي ،
سير سيرك ها فرياد زدند:
ماه ! اي ماه بزرگ!..."
در تمام طول تاريكي،
شاخه ها با آن دستان دراز،
كه از آن ها آهي شهوتناك،
سوي بالا مي رفت،
و نسيم تسليم
به فرامين خداياني نشناخته و مرموز ،
و هزاران نفس پنهان ،
در زندگي مخفي خاك،
و در آن دايره ي سيار نوراني - شبتاب-
دقدقه در سقف چوبين،
ليلي در پرده،
غوك ها در مرداب ،
همه با هم، همه با هم ، يك ريز ،
تا سپيده دم فرياد زدند:
"ماه ! اي ماه بزرگ! ..."
در تمام طول تاريكي،
ماه در مهتابي شعله كشيد.
ماه ،
دل تنهاي شب خود بود .
داشت در بغض طلايي رنگش مي تركيد.
شعر "تنهايي ماه " از فروغ فرخ زاد ، بيانگر تغيير وضعيت و رسيدن به مرحله اي عالي است كه در يك حالت تسليم و جبر صورت مي گيرد. با آن كه انسان در صحنه ي آن پيدا نيست ؛ مي توان آن را سير تاريخي و جبري جامعه دانست كه همه مي خواهند از تيرگي و ظلمت رهايي يابند و به روشني برسند اما از وضعيت تازه، بي خبرند. زيرا اين منبع روشنايي (ماه) در تنهايي خود غرق است و از آن رنج مي برد. و با دانستن اين نكته كه هر طلوعي به غروبي مي انجامد و بالعكس . اين فريادها نيز پايان نا پذير و جاودانه است. و به قول مولوي " : كز نيستان تا مرا ببريده اند/ در نفيرم مرد و زن ناليده اند".
محتواي شعر چنين است: در فضايي مملو از تاريكي، سير سيرك ها ، ماه را مورد خطاب قرار مي دهند و خواهان اويند.
در فضايي ظلمت بار تمام موجودات زميني ، از درخت گرفته تا شبتاب وموريانه، تصويرهاو قورباغه ها در حالتي غير ارادي به فرمان نيروهايي مرموز و ناشناخته، ماه را فرياد مي زنند و اورا مي خواهند.اما ماه در تمام طول تاريكي ، كه لحظه اي فرياد زمينيان قطع نمي شود ، از تنهايي خود دل گير است و نور طلايي اش بيانگر انفجار اين بغض ا ست.
در اين شعر تقابل هايي ديده مي شود : تقابل تاريكي و روشنايي ،موجودات ريز و درشت، عناصر جان دار و بي
جان. اين تقابل ها ، از يك سو تقابلي اصلي است تا خواننده را به هدف برساند . تقابل تاريكي و روشنايي چنين
هدفي دارد. اما تضادها ي ديگر مانند بزرگي و كوچكي موجودات ، (درخت و سيرسيرك ها) يا تقابل جان دار و بي جان) تصوير ليلي و قورباغه هاو... براي ساختن فضايي ست كه شاعر مي خواهد كل موجودات را به صورتي واحد نشان دهد كه خواهان تغيير وضعيت هستند .در همين جاست كه اگر تمام موجودات چنين فريادي سر مي دهند ، پس جايگاه انسان كجاست؟ آيا انسان جز درزير همان سقف هايي ست كه موريانه ها چنين فريادي بر مي آورند؟ آفريننده ي تصوير كيست؟ اين جاست كه مي توان فرياد انسان را نيز همراه اين موجودات با گوش جان شنيد. " از نفيرم مرد و زن ناليده اند."
از سويي مصراع هاي : همه باهم ، همه با هم، يك ريز/ تا سپيده دم فرياد زدند/ ماه ! اي ماه بزرگ !نشان دهنده ي آن است كه اين فريادها در تاريكي بر مي آيند و با دميدن سپيده ، خاموش مي شوند.
اما كيست كه نداند هر طلوعي به غروبي منجر مي شود و هر غروبي به طلوعي؟ و اين سكوت با فرا رسيدن
تاريكي بار ديگر آغاز نمي شود؟
نا آگاهي از احوال ماه نيز موضوعي است كه در پيوند بخش اول شعر با پايان ، به چشم مي آيد. اما اين
ندانستن ، مانع فرياد نيست. فرياد موجودات در تمام طول تاريكي باتوجه به روشنايي از يك سو و تفكر ماه در تنهايي از ديگر سو، نشان دهنده ي فاصله ي عميقي است كه بين آنان ايجاد شده است و شايد چنين القا شود كه براي رسيدن به مقامي عالي و رهايي از ظلمت جهل ، تلاشي نامحدود لازم است و چه بسا اندوه ماه نيز به خاطر نبود همين موجودات باشد . تمام اين امور زماني زيباتر جلوه مي كند كه مي بينيم هر موجودي به اندازه ي قد و قواره ي خود و در مكان تعيين شده ، در يك حالت طبيعي اين فريادرا بر مي آورد.شاخه ها ، با آن دستان دراز ، شبتاب در مهتاب ، موريانه در سقف چوبين، تصوير در قاب، غوك ها در مرداب،و حتما آدميان در كوچه و خيابان و زير همان سقف ها چنين فريادي سر مي دهند.
تكرار مصراع "در تمام طول تاريكي " در ابتدا و ميانه و پايان شعر و آوردن واج هاي تكراري " ت " و كسره ، به نمايش درآوردن شبي تاريك و ديجور و خوفناك است .كه ياد آور مصراع " شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل" حافظ است. و به راستي اين تيرگي را چندين برابر مي كند .
تكرار مصراع " ماه ! اي ماه بزرگ " نيز ضمن تاكيد بر روشنايي ، آن را شكوهمند و زيبا و آرزومندانه ، جلوه مي دهد.
آوردن تشبيه " نسيم تسليم" ضمن خوش آوايي و همانندي ، تسليم يا جبر را لطيف و دوست داشتني مي نمايد.
حس آميزي بسيار زيباي " بغض طلايي رنگ " نيز اين دلتنگي را رنگ آميزي مي كند كه مبادا از آن زشتي اي حاصل شود .
نكته ي ديگري كه در شعر اهميت دارد ، دايره ي نوراني ماه است كه با طول تاريكي در تقابل است و تيرگي
گسترده تر از نور است " دايره ي سيار نوراني " مانند چراغ قوه اي جلوه مي كند .چنين مي نماياند كه موجودات ، براي رهايي از تيرگي بايد از منفذ نور بگذرند. در اين شعر تاريكي ايستا و پابرجا و روشنايي، سيار است.آن چه سبب مي شود تا تصور كنيم انسان ها نيز در اين فرياد سهيم هستند، ويژگي انساني بخشيدن در تمام شعر به موجودات است مانند : فرياد سير سيرك ها" . در تمام طول تاريكي / سير سيرك ها فرياد زدند:/ ماه ! اي ماه بزرگ!در تمام طول تاريكي / شاخه ها با آن دستان دراز / كه از آن ها آهي شهوتناك / سوي بالا مي رفت .و هزاران نفس پنهان، در زندگي مخفي خاك "
نكته ي نهفته ي ديگر آن كه ، تنهايي شاعر در تنهايي ماه تجسم مي يابد و اين رنج بر دوش شاعر است پيش از آن كه به ماه نسبت داده مي شود.
سخن آخر آن كه: زبان شعر بسيار ساده و صميمي و روان و زيباست است به طوري كه تقريبا هيچ واژه اي به
معني نياز ندارد. تنها تجسم تصويرها و به هم آميختن آن ها و تامل در گوشه هاي پنهان شعر " مارا بدان ره رهبر
است"
نقل مطالب باذكر منبع و نام نويسنده آزاد است.
اصلان قزللو- 18/4 86
منابع:
1- مجموعه ي اشعار فروغ فرخزا2- ديوان حافظ
3- مثنوي معنوي مولوي
نقد و تفسير شعر
شعر "گون" سروده ي دكتر محمدرضا شفيعي كدكني
نويسنده : اصلان قزللو
موضوع شعر شور و اشتياق به رهايي و رسيدن به موقعيت مطلوب است.
اين شعر بيانگر گذر از يك جامعه ي ستم زده و استبدادي است ؛ جامعه اي كه بايد و نبايدهايش دست و پاگير و
وحشتناك است.
خلاصه ي شعر : بوته گوني از نسيم در حال سفر ،مقصدش را مي پرسد. او علت سفر را ، دل گيري از ديار
خفقان آلود خود ذكر مي كند.
گون وقتي مطمئن مي شود ( با پرسش دوبار ه: به كجا چنين شتابان؟) كه نسيم عزم جزمي براي رفتن دارد،
و او آن چنان مصمم از اين سفر سخن مي گويد : كه حاضر است براي گذر از اين سرزمين
خوفناك به هرجايي جز اين جا سفر كند .
بوته گون از جان سرشار از اشتياق و آرزو مندي و پاي بستگي و گرفتاري خود سخن به ميان مي آورد و سفر
به خيري گفته ، از نسيم مسافر مي خواهد چون به ديار شكوفه ها و باران رسيد ، سلام(پيام) خود را به ساكنان
خوشبخت آن جا برساند.
در اين شعر سمبليك از دو گروه انسان ، سخن به ميان مي آيد.
1- گون : نماد انسان گرفتار ، زنداني ، اسير
2- نسيم : نماد انسان رها، آزاد كه از وضعيت موجود جامعه دل گير است .
اين دو شخصيت سمبليك ، هر دو تمايل به رهايي دارند ؛ اما گون گرفتار ، قادر به انجام كاري نيست.
از توصيف هاي گون چنين بر مي آيد كه سرزمين او گرفتار بلا و ستم و استبداد است و ماندن او در آن جا صرفا به خاطر گرفتاري و اسارت است ؛ وگرنه بايد رخت سفر بربست و " دور بايد شد از اين شهر غريب " زيرا اين توصيه ي خود گون به نسيم است.
در اين شعر سرزمين توصيف شده ي گون همان كوير است.سرزميني كه از هر امر مثبتي خالي است.
شاعر در اين شعر با تقابل تضادها ، منظور خود را بيان مي كند .سرزمين خرم و خوش و سرسبز موعود در مقابل
كوير وحشت و غبار آلود؛ گون گرفتار در مقابل نسيم آزاد؛ سبزه و باران در مقابل بيابان پر غبار و خشك.
آن چه در اين شعر نهفته است ،پيام رساني نسيم به ساكنان ديار سبز و خرم است كه احوال درماندگان و
گرفتاران را دريابند و با آنان همراهي و هم دلي كنند. اين بخش بي شباهت به داستان طوطي و بازرگان نيست:
گفت طوطي را چه خواهي ارمغان
كارمت از خطه ي هندوستان؟
گفت آن طوطي كه آن جا طوطيان،
چون ببيني كن ز حال ما بيان
بر شما كرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
اين روا باشد كه من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهي بر درخت؟
سلام رساندن ، شكوه و سكايت از اسارت است و هدايت خواهي از آزادگان.
در اين شعر ، گون كه خود گرفتار است ، بنا به تجربه( كه خود قصد گذر از اين كوير داشته و به همين خاطر گرفتار شده است) خطر گذر از اين سرزمين خوفناك را به نسيم گوش زد مي كند و عبور از آن جا را خطرناك مي داند.
" چو از اين كوير وحشت
به سلامتي گذشتي ،.."
او باتمام گرفتاري و در بند بودن ، افكار و عقيده ي خود را در دل دارد كه خود نوعي تلاش و كوشش در مقابل مستبدين است ؛ آينده نگري است ؛ اميدواري است كه " در" هميشه بر يك پاشنه نمي چرخد .و بند و گرفتاري ابدي نيست و " پايان شب سيه سپيد است"
اين مصراع ها بيانگر نظام فكري شاعر است كه " اگر افراد جامعه به ناچار سكوت كرده اند ، سكوتشان علامت رضا نيست.
گفت و گوي دو شخصيت كه سرانجام اسان آزاد را به سفري دور و دراز به قيمت دوري از وطن ، اما رهايي بخش رهنمون مي شود ، چيزي جز فراخوان افراد به دگرگوني و در خود و جامعه ي بشري نيست.
اگر خواننده ي خوب ، سوار قطار سريع السير خوانش شعر نشود و مناظر زيبا را پي در پي به پس نيفكند مي تواند از به هم پيوستن آن ها ، مفاهيم زيباي شعر را درك كند و همراه نسيم ضمن نزديك شدن به تخيل شاعر ، به سرزمين شكوفه و باران برسد.
در اين شعر ، راوي سوم شخص ، يا خود شاعر است كه بر همه چيز آگاهي دارد. او براي عينيت بخشيدن به
شتاب نسيم ، علاوه بر گفتن كلمه ي "شتابان " در مصراع اول " به كجا چنين شتابان؟ " ، با خذف فعل
(مي روي) و كوتاه كردن مصراع جنبه ي ديداري نيز به آن بخشيده است .
با دقت در مصراع هاي شعر و كوتاهي اغلب آن ها ، تصو ير شتاب و گذ ر نيز به چشم مي آيد .
همان ن گونه كه آگا هيد ، نسيم ، ذاتا قادر به توقف نيست و شاعر با كوتاهي گفت و گوها ، به اين امر ،جامه ي
تحقق پوشانده است . آن چنان كه احساس مي كنيم ، نسيم حتا نمي خواهد لحظه اي از زمان را هدر دهد.
شاعر با جان بخشي به شخصيت هاي شعر ، آن ها را به عنوان انسان معرفي مي كند و اين جان بخشي را
به كمال مي نماياند.هم چنين گفت و گوها ي گون و نسيم بيانگر چنين امري است .
ذكر واژه ي دو پهلوي "بسته پا " به مفهوم : گرفتار و زنداني از يك سو و تعلق خاطر داشتن ، از سوي ديگر
خواننده را در دو راهي شك و ترديد قرار مي دهد كه آيا گون به خاطر گرفتاري ، در اين سرزمين وحشتناك مانده است يا به خاطر دل بستگي؟
در مصراع " دل من گرفته زين جا" " اين جا " مفهوم مجازي دارد و منظور وضعيت نا مناسب است و استبداد. وگرنه كيست نداند كه كه انسان هميشه به زادگاهش وابستگي دارد ؟ اين مسئله را مي توان از مهاجران ايراني
در كشورهاي ديگر جويا شد .
اين شعر هم چنين از ادبيات گذشته تاثير پذيرفته است . آوردن واژه هاي مخفف مانند " زين جا : از اين جا ،
هر آن كجا : هرجا ، دليل اين امر است .
نكته ي آخر آن كه : شاعر در مصراع هاي پاياني با آوردن مصوتهاي بلند " آ" و كسره ، شتاب شعر را كم مي كند و رسيدن به آرامش و سرزمين پر شكوفه و باران را به خواننده القا مي كند.واج آرايي در همان مصراع ها با صامت"ب " و " م " و مصوت "آ " ، ضمن دل پذيري موسيقي ، شك و ترديد در گذر از سرزمين غبار آلود و رسيدن به سرزمين موصوف را به يقين بدل مي كند .
منابع :
1- اشعار دكتر كدكني
2- مثنوي معنوي
3- هشت كتاب سپهري
اصلان قزللو - 22/4/86
نقل مطالب با ذكر منبع و نام نويسنده بلا مانع است.
خبر
خبر رسید
از دیار سبزه ها
شکوفه ها بنفشه ها
در آن زمین که غنچه ها
به سنگ بوسه می زنند
که کوه ها درخت را
به تاج خود نشانده اند.
پرنده ها
میان سبزه زارها
در آشیانه خفته اند.
در آن زمین که هر کسی
زبان سبزه زار را
دمیدن بهار را
ز بلبلان نغمه خوان شنیده است.
در آن زمین که ابرها
چو عاشقان بی قرار
فشانده اشک و زار زار
فغان و ناله می کنند.
و آب آبی خزر
که گاه ساکت و خموش
گهی به لب خروش و جوش
بر این عروس سبزپوش
هماره بوسه میزند.
گشوده کام این زمین
تمام سبزه زارها
درخت و جویبارها
به خون سرخ ارغوان
بنفشه های نوجوان
تپیده اند.
که آشیان مرغکان
همه به باد رفته است.
پرنده ها
دگر ز یاد برده اند
پریدن به اوج را
خروش و جوش موج را.
زمین ! زمین!
چه شد که گشته ای چنین؟
چه شد که برده ای ز یاد
وفا و مهر و دوستی؟
کنون من و دلی غمین
کزان زبانه می کشد
هزار آه آتشین!
خزر به خون نشسته است!
دل خزر شکسته است!
۶/۴/۶۹
كوچ
در دل تنهایی
می توان عاشق یک پنجره شد.
از میان قابش
به تماشای پرستوها رفت.
می توان عاشق پرواز پرستوها شد.
از دل پنجره ها
می توان دید بهار آمده است.
می توان رفت به دیدار گل گم نامی.
قاصدک را خبری داد
به شب بوها گفت:
سخن آهسته بگویند که خار
زیر هر بوته گلی پنهان است.
صبح دم
باز من و پنجره ها.
ای خوشا هم چو پرستو گشتن!
ای خوشا کوچ به شهری دیگر!
ای خوشا برگشتن
فصل روییدن عشق!
۲۶/۲/۶۹
خواب
نگاه گرم تو
چون کبوتری سپید
از کنار بام ما پرید.
در شبان تار روزگار
گرگ های پیر
از میان دشت
خط سرخی از جنون و خون کشیده اند.
اینک این دیار
خواب سبزه زار را
خواب های رنگی بهار را
در شبی غریب و سرد
انتظار می کشند.
شاید از دیار دیگری
که چلچله
راه کرده گم
از کنار بام خانه بگذرد.
شاید از پس پرنده ها
بهار
بنگرد بر این دیار
۲۶/۱/۶۷
برای کوچ ابدی برادرم بهزاد
رنگين كمان
شادمان
شادمان
شادمان شو
جلوه گر هم چو رنگین کمان شو
لحظه ای در دل آسمان باش
جلوه ای بر زمین و زمان باش
باد و توفان که بگذشت.
درّ باران که بارید.
سقف این آسمان را
چهره ی این جهان را
رنگ شادی بیفشان
لحظه ای این چنین زندگانی
به که عمری چنین زنده مانی.
۴/۶/۷۲
موج و دريا
بر لب دریا دمی با موج ها
گفت و گویی داشتم از اوج ها
موج می غرید و ساحل بی صدا
گریه سر می داد در دل بارها
زندگی دریای پر موج است و بس
می زند بر ساحل او هر خار و خس
زندگی بی موج چون مرداب هاست
فرق ها بس در میان آب هاست
موج دریا موج های زندگی ست
مایه ی سرمستی و بالندگی ست
در دلت گر موج داری زنده ای
هم چو دریا تا ابد پاینده ای
هر که چون ساحل شود گردد خراب
آرزوهایش همه نقش بر آب
هر که دل را زد به دریا می رهد
نغمه ها چون وج ها سر می دهد
آه دریا! ما به تو پیوسته ایم
از سکون ساحلی دل خسته ایم
۸/۵/۸۳-چلندر - مازندران
مهرباني
از دو بال شاپرک
مثل شبنم
چهره ی زیبای گل ها را نوازش می کند.
در نگاه یک کبوتر می توان
مهربانی را چشید.
دوستی را می توان
از نوای بلبل و قمری شنید.
هر یک اما
در گذر گاه زمان
می شود از دیده و دل ها نهان
وه! چه خوب است
عشق و مهر و دوستی
در دت انسان بماند جاودان.
۲۳/۵/۷۳
نقد شعر
تنهايي ماه ، سروده ي فروغ فرخ زاد:
نوشته ی اصلان قزللو:
در تمام طول تاريكي ،
سير سيرك ها فرياد زدند:
ماه ! اي ماه بزرگ!..."
در تمام طول تاريكي،
شاخه ها با آن دستان دراز،
كه از آن ها آهي شهوتناك،
سوي بالا مي رفت،
و نسيم تسليم
به فرامين خداياني نشناخته و مرموز ،
و هزاران نفس پنهان ،
در زندگي مخفي خاك،
و در آن دايره ي سيار نوراني - شبتاب-
دقدقه در سقف چوبين،
ليلي در پرده،
غوك ها در مرداب ،
همه با هم، همه با هم ، يك ريز ،
تا سپيده دم فرياد زدند:
"ماه ! اي ماه بزرگ! ..."
در تمام طول تاريكي،
ماه در مهتابي شعله كشيد.
ماه ،
دل تنهاي شب خود بود .
داشت در بغض طلايي رنگش مي تركيد.
شعر "تنهايي ماه " از فروغ فرخ زاد ، بيانگر تغيير وضعيت و رسيدن به مرحله اي عالي است كه در يك حالت تسليم و جبر صورت مي گيرد. با آن كه انسان در صحنه ي آن پيدا نيست ؛ مي توان آن را سير تاريخي و جبري جامعه دانست كه همه مي خواهند از تيرگي و ظلمت رهايي يابند و به روشني برسند اما از وضعيت تازه، بي خبرند. زيرا اين منبع روشنايي (ماه) در تنهايي خود غرق است و از آن رنج مي برد. و با دانستن اين نكته كه هر طلوعي به غروبي مي انجامد و بالعكس . اين فريادها نيز پايان نا پذير و جاودانه است. و به قول مولوي " : كز نيستان تا مرا ببريده اند/ در نفيرم مرد و زن ناليده اند".
محتواي شعر چنين است: در فضايي مملو از تاريكي، سير سيرك ها ، ماه را مورد خطاب قرار مي دهند و خواهان اويند.
در فضايي ظلمت بار تمام موجودات زميني ، از درخت گرفته تا شبتاب وموريانه، تصويرهاو قورباغه ها در حالتي غير ارادي به فرمان نيروهايي مرموز و ناشناخته، ماه را فرياد مي زنند و اورا مي خواهند.اما ماه در تمام طول تاريكي ، كه لحظه اي فرياد زمينيان قطع نمي شود ، از تنهايي خود دل گير است و نور طلايي اش بيانگر انفجار اين بغض ا ست.
در اين شعر تقابل هايي ديده مي شود : تقابل تاريكي و روشنايي ،موجودات ريز و درشت، عناصر جان دار و بي
جان. اين تقابل ها ، از يك سو تقابلي اصلي است تا خواننده را به هدف برساند . تقابل تاريكي و روشنايي چنين
هدفي دارد. اما تضادها ي ديگر مانند بزرگي و كوچكي موجودات ، (درخت و سيرسيرك ها) يا تقابل جان دار و بي جان) تصوير ليلي و قورباغه هاو... براي ساختن فضايي ست كه شاعر مي خواهد كل موجودات را به صورتي واحد نشان دهد كه خواهان تغيير وضعيت هستند .در همين جاست كه اگر تمام موجودات چنين فريادي سر مي دهند ، پس جايگاه انسان كجاست؟ آيا انسان جز درزير همان سقف هايي ست كه موريانه ها چنين فريادي بر مي آورند؟ آفريننده ي تصوير كيست؟ اين جاست كه مي توان فرياد انسان را نيز همراه اين موجودات با گوش جان شنيد.
از سويي مصراع هاي : همه باهم ، همه با هم، يك ريز/ تا سپيده دم فرياد زدند/ ماه ! اي ماه بزرگ !نشان دهنده ي آن است كه اين فريادها در تاريكي بر مي آيند و با دميدن سپيده ، خاموش مي شوند.
اما كيست كه نداند هر طلوعي به غروبي منجر مي شود و هر غروبي به طلوعي؟ و اين سكوت با فرا رسيدن
تاريكي بار ديگر آغاز نمي شود؟
نا آگاهي از احوال ماه نيز موضوعي است كه در پيوند بخش اول شعر با پايان ، به چشم مي آيد. اما اين
ندانستن ، مانع فرياد نيست. فرياد موجودات در تمام طول تاريكي باتوجه به روشنايي از يك سو و تفكر ماه در تنهايي از ديگر سو، نشان دهنده ي فاصله ي عميقي است كه بين آنان ايجاد شده است و شايد چنين القا شود كه براي رسيدن به مقامي عالي و رهايي از ظلمت جهل ، تلاشي نامحدود لازم است و چه بسا اندوه ماه نيز به خاطر نبود همين موجودات باشد . تمام اين امور زماني زيباتر جلوه مي كند كه مي بينيم هر موجودي به اندازه ي قد و قواره ي خود و در مكان تعيين شده ، در يك حالت طبيعي اين فريادرا بر مي آورد.
شاخه ها ، با آن دستان دراز ، شبتاب در مهتاب ، موريانه در سقف چوبين، تصوير در قاب، غوك ها در مرداب،و حتما آدميان در كوچه و خيابان و زير همان سقف ها چنين فريادي سر مي دهند.
تكرار مصراع "در تمام طول تاريكي " در ابتدا و ميانه و پايان شعر و آوردن واج هاي تكراري " ت " و كسره ، به نمايش درآوردن شبي تاريك و ديجور و خوفناك است .كه ياد آور مصراع " شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل" حافظ است. و به راستي اين تيرگي را چندين برابر مي كند .
تكرار مصراع " ماه ! اي ماه بزرگ " نيز ضمن تاكيد بر روشنايي ، آن را شكوهمند و زيبا و آرزومندانه ، جلوه مي دهد.
آوردن تشبيه " نسيم تسليم" ضمن خوش آوايي و همانندي ، تسليم يا جبر را لطيف و دوست داشتني مي نمايد.
حس آميزي بسيار زيباي " بغض طلايي رنگ " نيز اين دلتنگي را رنگ آميزي مي كند كه مبادا از آن زشتي اي حاصل شود .
نكته ي ديگري كه در شعر اهميت دارد ، دايره ي نوراني ماه است كه با طول تاريكي در تقابل است و تيرگي
گسترده تر از نور است " دايره ي سيار نوراني " مانند چراغ قوه اي جلوه مي كند .چنين مي نماياند كه موجودات ، براي رهايي از تيرگي بايد از منفذ نور بگذرند. در اين شعر تاريكي ايستا و پابرجا و روشنايي، سيار است.آن چه سبب مي شود تا تصور كنيم انسان ها نيز در اين فرياد سهيم هستند، ويژگي انساني بخشيدن در تمام شعر به موجودات است مانند : فرياد سير سيرك ها" . در تمام طول تاريكي / سير سيرك ها فرياد زدند:/ ماه ! اي ماه بزرگ!در تمام طول تاريكي / شاخه ها با آن دستان دراز / كه از آن ها آهي شهوتناك / سوي بالا مي رفت .و هزاران نفس پنهان، در زندگي مخفي خاك "
نكته ي نهفته ي ديگر آن كه ، تنهايي شاعر در تنهايي ماه تجسم مي يابد و اين رنج بر دوش شاعر است پيش از آن كه به ماه نسبت داده مي شود.
سخن آخر آن كه: زبان شعر بسيار ساده و صميمي و روان و زيباست است به طوري كه تقريبا هيچ واژه اي به
معني نياز ندارد. تنها تجسم تصويرها و به هم آميختن آن ها و تامل در گوشه هاي پنهان شعر " مارا بدان ره رهبر
است"
نقل مطالب باذكر منبع و نام نويسنده آزاد است.
اصلان قزللو- 18/4 86
منابع:
1- مجموعه ي اشعار فروغ فرخزا
2- ديوان حافظ
3- مثنوي معنوي مولوي
اثر
از باغ و کوه و دشت
بر برگ هر درخت
با اندکی درنگ
می زد هزار رنگ.
یک قطره از تواضع باران
در هیچ کس نبود.
یک ذره از سپیدی برف
در دل اثر نداشت.
یک غنچه در بهار
از گل خبر نداشت.
ای وای من!
بهار
مانده است در غبار.
۲۰/۳/۷۷
با هم بودن
تا کوچه مهتابی است
تا شوق و بی تابی ست
باهم دگر باشیم.
تا موج دریا هست
تا روح صحرا هست
تا گل به دنیا هست
با هم دگر باشیم.
تا می دمد خورشید
باقی ست تا امید
تا می توان خندید
باهم دگر باشیم
تا رودها جاری ست
با هر گلی خاری ست
تا عشق و دل دار ست
باهم دگر باشیم.
تا برف و باران است
گل در گلستان است
تا نام انساناست
باهم دگر باشیم.
۲۷/۵/۷۷
آرزو
ارود بارن زایی
ابر دایم جاری
بحر پر توفانی
چشمه ای جو شنده
ای دریغا!
افسوس!
منم ابری غران
در جهان سرگردان
دشت زیر پایم
بی نصیب از باران
۱۱/۳/۷۷
سر فصل شكوفايي
یک پرنده پر زد
لب آیینه نشست.
لب به آواز گشود .
از لب آینه آهی برخاست.
دو پرنده
لب یک چشمه ی آب
جان خود را شستند
زیر نور مهتاب.
آن دو با هم خواندند:
آشنایی زیباست.
دوستی بی همتاست.
عشق
سرفصل شکوفایی هاست.
۱۰/۶/۷۷
نوای سبز
به یمن آن که آسمان
نظر نمود سویمان
بشست او غبار غم
ز جانمان و رویمان
به روی لاله روی ها
لبی به خنده واکنیم
کبوتران خسته را
به آشیان صدا کنیم
دل به غم نشسته را
ز بند غم رها کنیم
غم به دل نشسته را
به خندهای فنا کنیم.
چه بادها که می وزد
گهی به مرگ برگ ها
چه لاله ها که می دمد
گهی از این تگرگ ها
نسیم می دهد خبر
زفصل نو بهار ها
ز رستن جوانه ها
کنار جویبارها
چه غم که شادی و غم اند
هماره در کنار هم
چه غم که زندگی کند
سری کنار مرگ خم
نوای سبز زندگی
ز مرگ جاودانه است
ببین که جویبار هم
به بحرها روانه است.
۱۰/۳/۷۷


