خانه ي نقد
نقد و تفسیر شعر آزاد و سپید
خورشيد شدن
اندر دل شب ستاره پيداست
فانوس به تيرگي هويداست
در تيره شبان روزگاران
خورشيد شدن هميشه زيباست.
1012/69
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 23:53 | 86/05/26
•
نواي آشنايي
نوايي ساز كن با هم نوايي
هم آوا شو دمي با آشنايي
چو در شهرت همه بيگانه باشند
به ياد آشنايان زن نوايي
29/10/68
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 23:50 | 86/05/26
•
زنگ باران
شب دوباره دلم چو دريا شد.
شور و حالي چو موج بر پا شد.
زنگ باران به گوش در پيچيد
گل ز خواب شبانه اش پا شد.
5/2/70
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 15:19 | 86/05/26
•
شبانه
شباهنگام
كه ابر تيره مي گيرد
يه چشم هر ستاره
راه ديدن را
اگر چشمي
چراغي را
درون كلبه اي روشن نمي دارد.
اگر گل خند شادي را
كسي در باغ دل
ديگر نمي كارد
اگر باران اميدي
به دشت جان نمي بارد
درون سينه
خورشيدي مي افروزم
كه ابر تيره
هرگز آسمانم را نيازارد.
21/7/69
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 15:16 | 86/05/26
•
آرزوي محال
آرزو مي كردم
در دل جنگل سبز دنيا
سرو سبزي باشم
نه نيازي به بهار
نه هراسي ز خزان
ديدم اما
نتوانم
تا كه چون سرو
در اين خاك بمانم.
روبه رو
چهره ي آينده
به ما خنده زند.
سرو پابسته بود
پاي بسته
ز سفر خسته بود.
من در اين جنگل سرسبز
نه سروم
نه تذروم.
مي سرايد قلبم
مي نگارد جانم
من يكي انسانم.
18/7/69
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 15:15 | 86/05/26
•
طرح
(1)
پرنده
از واژه ي سرب
بيش از سرب هراسان است
كه واژه فريبي است
و سرب
حقيقتي.
(2)
غنچه
با شوق بهار
مي شكفد.
چون شكفت
از غم پاييز
فرو مي ريزد
زين سبب
عمر گل كوتاه است.
(3)
شادماني پر زد
غم به دل آمد باز
آرزو مي گويد:
كاش يك بار دگر
شادماني آيد
و به لب
نقش يكي خنده زند
طرح آوازي اما
بر گوش دلم مي خواند:
كودكان را بنگر! 13/ 5/69
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 15:13 | 86/05/26
•
قاصد بهار
قاصد سبز بهار
مي رسيد از ره دور
بر رگ سرخ هزاران لاله
نفس تازه ي هستي مي ريخت
تيرگي را مي شست
قاب هر پنجره اي مي شد سبز
پرده ي نور از آن مي آويخت
قاصد سبز بهار
همه جا را به شكوفايي و رستن مي خواند
در دل خاك تو گويي مي خواست
مهرباني و صفا بنشاند
دل من مي زد تند
شايدآن نيز به وجد آمده بود
شايد آن مي روييد.
10/1/69
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 15:12 | 86/05/26
•
داغ دل
پرنده بال مي زند
تا به دلش قرارهاست
اي دل بي قرار من
بال تو در حصارهاست
شانه به شانه مي شدي
با من خسته تا به دوش
رنگ شب از رخش پريد
ليك تو گشته اي خموش
آه كه تا دلم تپيد
ناله ز ني ربود و رفت
هم چو شراره اي جهيد
شعله شد و چو دود رفت
در دل هر شقايق است
آن چه بود به جان ما
لاله ببين چه مي كشد
باز چه مانده اش به جا. 28/10/68
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 15:11 | 86/05/26
•
باغ آرزوها
به روي بحر ايام گذشته
خيالم را به قايق مي نشانم
سبك بال از فراز نهر امروز
به باغ آرزوها مي كشانم.
حصاري سخت گرد آرزوهاست
به هر در قفل سنگين زمانه
نبود ار روزني گفتي كه اين قفل
بود بر در هميشه جاودانه
از اين روزن به باغ آرزوها
بزد نقبي خيالم ماهرانه
دو چشمم را گشودو گفت بنگر
زهر سو از كران تا بي كرانه
نديدم برگ و بار و شاخساري
درختان سربريده پاي بسته
گلان افسرده و زرد و تكيده
نه مي نالد هزاري زار و خسته
صداي قلب خود را مي شنيدم
كه سركش در ميان دشت مي تاخت
نه هرگز بهره اي از رنج ها داشت
نه اميدي در آن آينده مي كاشت
نفس در سينه ام محبوس مي شد
زمان با خود مرا چون باد مي برد
به دشواري گشودم ديدگانم
بديدم خنده هاي كودكي خرد. 8/6/68
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 15:9 | 86/05/26
•
پنجره ي تنها
فردا
فردا كه مي آيي
دريا را
به پنجره گره بزن
جنگل را
به حياط كوچك خانه
و
آسمان را
به سقف اش
كه پرنده هاي من
از قاب پنجره
پهناي دريا را بپيمايند
و در آسمان آبي
پرواز كنند
كه دلم چندي است
هوس پلك زدن در آن سوي پنجره را دارد
يادت باشد
سپيده را
با دريا و جنگل و آسمان
همراه كن
يك مهتابي
از ماه
در ايوان خانه
براي شب هاي تاريك بياويز
يادت باشد
پنجره را تنها نگذار
1۵/3/86
فردا كه مي آيي
دريا را
به پنجره گره بزن
جنگل را
به حياط كوچك خانه
و
آسمان را
به سقف اش
كه پرنده هاي من
از قاب پنجره
پهناي دريا را بپيمايند
و در آسمان آبي
پرواز كنند
كه دلم چندي است
هوس پلك زدن در آن سوي پنجره را دارد
يادت باشد
سپيده را
با دريا و جنگل و آسمان
همراه كن
يك مهتابي
از ماه
در ايوان خانه
براي شب هاي تاريك بياويز
يادت باشد
پنجره را تنها نگذار
1۵/3/86
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 9:10 | 86/05/26
•
كودكي
چه خوب بود ،
وقتي مي پنداشتي؛
غروب ،
پايان جهان و
طلوع،
آغاز آن است.
آن گاه ،
چند گام به سوي خورشيد مي رفتي؛
تا هنگامي كه چشم هايش را بر هم نهد.
غم تمام دنيا ،
روي دلت تل انبار مي شد؛
بي آن كه در آسمان شب،
خيال خيل ستارگان در سرت باشد،
خواب خورشيد مي ديدي.
هنوز هنوز غم در خوابت رها نكرده بود ،
كه خورشيد مي شكفت.
و غصه ها پرپر مي شد.
روزها شادمان نور و
شب ها ،
از نبود خورشيد غمگين.
چه كوتاه بود عمر غم و شادماني،
در روزگار كودكي!
17/3/86
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 8:56 | 86/05/26
•
پنجره
بر لب هاي پنجره
لبخند مي آماسد
گويا در شبي چنين ديجور
انتظار نگاه خورشيد
با چشم هاي باز
سخت بيگانه است
اما هنگامي كه شاعري
پشت پنجره بنشيند
يقين با مشت واژه ها
ديوارهاي تيرگي را
فرو خواهد ريخت
اينك
هر واژه
پنجره اي است
به پيشواز خورشيد
در قلب عابران
اينك
هر دل
با واژه هاي تپنده
خود
شاعري است دگرگونه
در متن زندگي
20/4/86
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 8:54 | 86/05/26
•
زندگي
زندگي ،
فاصله اي بيش نبود.
غنچه ،
تا لب به شكفتن وا كرد ،
پرپر شد .
زندگي ،
فاصله ي غنچه و گل .
زندگي ،
ديدن گل .
زندگي ،
بوييدن .
گرچه كوتاه!
شكو هش چه تماشا دارد!
5/6/76
فاصله اي بيش نبود.
غنچه ،
تا لب به شكفتن وا كرد ،
پرپر شد .
زندگي ،
فاصله ي غنچه و گل .
زندگي ،
ديدن گل .
زندگي ،
بوييدن .
گرچه كوتاه!
شكو هش چه تماشا دارد!
5/6/76
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 7:45 | 86/05/10
•

