نقد شماره ي 1: نيما يوشيج - عليرضا كريمي
آدرس جدید خانه ی نقد:
دوستان گرامي:
خانه ي نقد بر آن است كه منتقدان و شاعران گرامي ، با توجه نظريه هاي ادبي مطرح شده در جهان ، دريچه ي تازه اي بر روي شعر و مخاطب بگشايند .
اين امر ممكن نيست ، مگر با مطالعه و تلاش و تحقيق پيگير . به همين منظور ،
ضمن درج نظر شما دوستان گرامي در صفحات وب ، چند كتاب مفيد را براي مطالعه
معرفي مي كنیم .
1- شيوه نامه ي نقد ادبي- دكتر مريم مشرف- انتشارات سخن.
2- نقد ادبي و دموكراسي- حسين پاينده – نشر نيلوفر.
3- داستان دگرديسي – حميد سعيديان- نشر نيلوفر.
4- از زبان شناسي به ادبيات- جلد دوم (شعر)- كورش صفوي- سوره ي مهر.
5- نظريه ي ادبي نيما- منصور ثروت – نشر پايا.
6- سلوك شعر – محمود فلكي- نشر محيط.
7- زبان شناسي شعر- مهران مهاجر و .. – نشر مركز.
8- در باره ي نقد ادبي- عبدالحسين فرزاد- نشر قطره.
9- درباره ي شعر- لارنس پرين – ترجمه ي راكعي – انتشارات اطلاعات.
10-امير زاده ي كاشي ها – پروين سلاجقه – نشر مرواريد (نقد شعر شاملو.)
11- روش مطالعه ي ادبيات و نقد نويسي- جان پك- ترجمه ي جواهريان – نشر مرواريد
12- عطا و لقاي نيما يوشيج- اخوان – نشر .....
13- خانه ام ابري است – تقي پور نامداريان- سروش ( در مورد شعر نيما)
14- علم هرمنو تيك- ريچارد.ا.پالمر- ترجمه ي سعيد حنايي كاشاني.
15- چشم انداز شعر معاصر ايران- مهدي زرقاني- نشر ثالث.
16- امپراطوري نشانه ها- رولان بارت- ترجمه ي ناصر فكوهي – نشر ني.
17- آشنايي با معني شناسي- كورش صفوي- نشر پژواك.
18- آشنايي با نظام هاي نوشتاري- كورش صفوي- نشر پژواك.
19- زبان شناسي و نقد ابي- راجر فالر و... – ترجمه ي مريم خوزان و .. نشر ني.
20- گزاره هاي منفرد – علي باباچاهي- نشر نارنج.
پيروز باشيد.
نقد شماره ي ۱:
اولین شعر برای نقد انتخاب شد.آواز مرگ : سروده ی علیرضا کریمی
درون لحظهاي شيرين
ميان خارها و بيخيال خواري و شيدايي و افسون
من اينك نيك، پاك و خالص و آماده مرگم!
و مرگ اينك ميان خانهام آواز ميخواند!
چه آوازي!
چه نيكو صوت و پژواكي!
ميان انعكاس ساده احساس مرگانديش
فتاده از درختي خشك
چه شيرين خفته چون برگم!
و مرگ اينك ميان خانهام آواز ميخواند!
بمان اي ياور ديرين،
بمان تو با دو صد فتنه كه از افكار اين دنياي دون بيداد ميسازد
من اينك عازم يك جاده بيپيچ و بيتابم!
و مرگ اينك ميان خانهام آواز ميخواند!
صداي ظرفشستنهاي پيدرپي
صداي قار و قور اشكم خالي ز نان و آب و هر قوتي
دگر آزار نتوانند
دو گوش خسته من را
كه دل را خود به آوازي
ز جنس مرگ بسپردم
و برده نيك خود خوابم!
و مرگ اينك ميان خانهام آواز ميخواند!
چهارشنبه 17/11/1386
نقدها و نظرها:
آرزو غفوری :سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 1:3
شعر گویش یک سویه دارد همان گفتگوی شاعر با خودش منولوگی که شاعر را به مرگ هدایت می کند و خواننده را به پایانی تلخ.شاعر در ابیاتی زمان ها را از هم گسسته و هماهنگی دیده نمی شود به عنوان مثال:
بمان تو با دو صد فتنه كه از افكار اين دنياي دون بيداد ميسازد
ابتدا به حالت امر آورده شده و در جمله دوم زمان ماضی فعل جمله ساخته شده که ارتباط زمانی را محو می کند.در جائی دیگر :
صداي ظرفشستنهاي پيدرپي
صداي قار و قور اشكم خالي ز نان و آب و هر قوتي
دگر آزار نتوانند
دو گوش خسته من را
كه دل را خود به آوازي
ز جنس مرگ بسپردم
و برده نيك خود خوابم!
و مرگ اينك ميان خانهام آواز ميخواند!
در ابن ابیات من نمی توانم ارتباط مستقیمی با آنجه شاعر در منولوگ خود دارد بیابم!
صدای ظرف شستن های پی در پی و در جائی دیگر صدای قار و قور اشکم! به نظر من اگر شاعری سعی بر آن دارد که از آن چه که در ما و اطراف ما موجود است استعاره با بیان دومی بسازد بهتر و زیباتر آنکه میان اجزای نوین ارتباط و هم بستگی موجود باشد که از الگو یا نماد خود فاصله نگیرد...متاسفانه من زبان استعاره را در این شعر ضعیف دیده ام.در ابیات پایانی هجاها به خوبی در کوتاهی و بلندیشان دقت نشده است.در مجموع شعر زیبا ولی بر آن کار و دقت کمی شده بود و می توانست بهتر و آهتگین و پربار تر باشد.
اصلان قزللو- سه شنبه ۳۰/۱۱/۸۶- ساعت ۳و ۳۸ دقیقه
شعر به صورت خلاصه عبات است از : در لحظاي شيرين و رويايي، شخصي ، نامزد مردن مي شود .واز دوستي مي خواهد كه با فتنه هاي دوران بماند.او براي رهايي از امور پيش پا افتاده ي زندگي مثل ظرف شستن و فقر و نداري و بي غذايي به آغوش مرگ مي رود.
موضوع شعر :به استقبال مرگ رفتن است و نا اميدي مطلق.
شعر چهار بند دارد . در بند اول شخصي در يك لحظه ي شيرين در ميان خارها ، بي توجه به نام و ننگ ، به آواز مرگ گوش مي سپارد و منتظر اوست.
در بند دوم: او با صداي زيبا و دلنشين مرگ ، با انديشه ي ساده ي مردن ، همچون برگي از شاخه فرو مي افتد.
در بند سوم: با ياري ديرين كه با افكار مردم پست اين جهان مي سازد و مي ماند ، بدرود مي گويد و در راه هموار مرگ قدم مي گذارد.
در بند پاياني: در آغوش مرگ قرار مي گيرد تا از امور پيش پا افتاده ي زندگي ، مثل شستن ظرف و احساس گرسنگي و آب و نان آزاد شود.
شعر در بحر رمل سروده شده و ركن "فاعلاتن در تمام شعر بي افزايش و كاهش ، پيش مي رود. گاه با يك ركن ، مثل " چه آوازي" و گاه تا شش ركن ارتقا مي يابد ؛ همچون" بمان تو با دو صد فتنه كه از افكار اين دنياي دون بيداد مي سازد."
همان گونه كه آگاهيم ، وزن اولين عنصر رهاننده ي كلام از نثر است اما هيچ گاه اين عنصر براي شعر كافي نيست . اين اشتراك در شعر ونظم موجود است.
قافيه سازي ها ، تحركي اندك در كلام ايجاد كرده است. و واژه هاي قافيه : " مرگم " و "برگم" و " بي تابم " و "خوابم" نت هاي ضعيفي در موسيقي انرا كرده اند .
واج آرايي ها يا نغمه ي حروف ، از ديگر موسيقي شعر است كه در بسيلري مصراع ها به چشم مي آيد: صداي "س" در "ميان انعكاس ساده ي احساس مرگ انديش" و نغمه ي "د " و "ن" در مصراع " بمان تو با دو صد فتنه كه از افكار اين دنياي دون بيداد مي سازد" و صداي "م" و "ن" در مصراع :" و مرگ اينك ميان خانه ام آواز مي خواند"
گاهي اجراي اين موسيقي تصنعي مي شود زيزا به مفهوم كمكي نمي كنند. مثل " ميان خارها..." يا " ميان انعكاس ..."
اجزاي شعر ، كم تر با هم همكاري دارند تا تصوير بزرگي در كل بيافرينند و فرم ذهني را پوشش دهند. گرچه مصراع هاي پاياني هر بند ، با تكرار خود حضور مرگ را هر لحظه در خانه تقويت مي كند ،
شعر از تصوير هاي زنده ، بهره ي كم تري دارد و بيش تر بر روايت مي چرخد. گوينده بر آن است تا ارتباطي بين مصراع اول با سوم و چهارم بر قرار كند و اتفاقا موفق نيز هست. چون مي خواهد علت پناه بردن به مرگ را كه در مصراع اول راوي آن است ،در دو مصراع پاياني بيان كند . و آن افكار مردم پست اين جهان و امور پيش پا افتاده اي همچون ظرف شستن و غذا خوردن و گرسنگي است. علت پناه بردن به آغوش مرگ ، اين دو امر است . نه مبارزه با فساد و فتنه و بيداد و نه كوشش براي به دست آوردن قوت .
انسان در اين شعر دو حالت دارد : يا با مردم دون بسازد و بسوزد يا بميرد! بي تحرك ، خفته ، بي رمق . مرگ فوتش كند مي افتد. هيچ هدفي ندارد .
اين تصوير را بنگريد:
"دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو ، آدمي خوار است .
ولي آن دم ، كز اندوهان ، روان زندگي تار است؛
ولي آن دم ، كه نيكي و بدي را گاه پيكار است،
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است. " (1)
در جنگ با بدان ، اگر تو در اردوي نيكان باشي ، مرگ بايسته است.
وزن در برخي بندها فشار بسياري را به كلام وارد كرده است و براي رعايت حالش ، شعر ناچار به پذيرش كلماتي شده است . مثل " اشكم" به جاي " شكم" . آوردن پنج "و" در اول مصراع . حمل بار اضافي "خود" در مصراع " و برده نيك خود خوابم " شايد حرف "خ" سبب چنين امري شده به طمع موسيقي بيش تر.
در پايان : دقت در گزينش واژه هاي ضروري ، صرفه جويي در مصرف كلمه ، انتخاب تصويرهاي نو و موضوع تازه و همراهي زبان هنري را لازمه ي يك شعر خوب مي دانيم . تا باد چنين بادا.
۱- کسرایی سیاوش- از خون سیاوش- ص ۷۹و ۸۰-انتشارات سخن-چاپ چهارم ۱۳۸۴
عاکف - دوم اسفند ۸۶- ساعت ۳و ۶ دقیقه
شعر دوستمان آقای علیرضا کریمی به نحوی از انحاء محصول تلاش برای گریختن از نوعی سنت گریزی است البته خیلی زود است که با یک شعر از آقای کریمی بشود به کنه آثار ایشان پی برد برای این که برای خود من هم بسیار اتفاق افتاده که دیدن صحنه ای متاثرم کرده و با پیش اندوخته های ذهنی آن صحنه را مسطور کرده ام.
گاهی شاد شاد می نویسم و گاهی عصیانگر این حالت برای همه پیش می اید
اما هیچوقت با نوشته های تلخ نسخه نمی پیچم به عبارتی باید رسالت نویسندگی را در چیزی غیر از تحریک به کار غیر عقلایی دانست وقتی پای منفی نگری به هنر باز بشود می تواند خیلی مخرب باشد می توند حتی برای فرار از مشکلات خودش را به "سن"که سهل است به آمازون هم بزند شاید به خاطر همین هم بوده که یک اندیشمندی گفته شاعر جوان از جراح پیر هم خطرناکتر است!
شاعران جوان ما باید از مطالعه ی آثار قدما نترسند البته نسخه ی تبعیت از سبک نمی نویسم ولی صرف آشنایی با کار گذشته گان هیچ بزرگی را کوچک نمی کند کما اینکه دوری از آنان هم هیچ کسی را بزرگ نکرده است آشنایی با سبک قدما برای دوستانی مثل آقای کریمی می تواند این امکان را فراهم بیاورد که محتوا را در شعرشان در پای رعایت وزن قربانی نکنند با تمام تفاسیر امروزه بسیاری از شاعرها قابلیت خود را مصروف جنبه های منفی زندگی کرده اند .خواندن چند شعر آن ها کسالت هر خواننده ای را به اوج می رساند حتی شخصیت خود سراینده را هم متاثر می سازد باید پذیرفت که سراینده ی شعر بارها و بارها شعرش را شاید هم با آواز بلند برای خودش می خواند واژه ها را جابه جا می کند برای خودش نقد می کند از خودش سوال می کند خلاصه همه جوره خودش را با اثر خودش گلاویز می کند هم مخاطِب می شود و هم مخاطَب پس این جاست که شاعر در مقام سراینده می تواند از خودش سوال کند که من به این مخاطب محترم چه کالایی را عرضه می کنم آیا به حس هنرپسندی مخاطب پاسخ صادقانه داده ام یا نه...
به هر حال از کار نیک و نقدهای سازنده ی شما و مشارکت دوستان به سهم خودم سپاسگزاری می کنم
فرزانه ی شیدا- پنجشنبه ۹ اسفند ۸۶- ساعت ۵:۲۶
شعر ریتمی موزون وزیبا را دنبال می کند ودر وزن وآهنگ همه جا متناسب وروان است تنها در این بیت:
صداي قار و قور اشكم !!! خالي ز نان و آب و هر قوتي
هماهنگی وزن وآهنگ با دیکر ابیات همخوانی ندارد .ناگاه ایستی ایجاد می گردد که به روانی کل شعر آسیب می رساند
اما در باب احساس، زیبائی کلام در جای خود ، تشبیهات دوست داشتنی ست مانند
(من اینک عازم یک جاده بی پیچ وبی تابم )
که هم گویای پیچ وتاب ها وفراز نشیب های زندگی ست هم نماینده ی عمر وروزگاری که در پیش رو باقی ست ودر این بخش صدای مرگ را کمی ضعیف می کند شاعر بااین که صدای مرگ را در گوش ودل احساس می کند اما می داند که هنوز روزهایی باقی ست وحس مرگ چیزی نیست که تنها ایشان حس کنند
روزانگی یکایک ما روز مرگ را به خاطر انسان می آورد وچه بسا بهتر است که به یاد آن بوده فارغ از عاقبت خود در نهایت باشیم و عمر وکوتاهی آن را ز خاطر نبریم...
شاعر دراین شعر به روزمرگی زندگی اشاره ای زیبا داشته است
(صدای ظرف شستن های پی درپی)!
وپیروزی خود را ارمغان می دهد که این تکرارها دیگر باعث آزار او نمی تواند باشد واگر مرگ همچنان در خانه او آواز می خواند (زنگوله خبری ست که گاه در زندگی ادمی انقدر دیر به صدا در می آید که شاید برای افسوس خوردن دیر باشد)!
شاید درنگاهی سریع وسطحی برداشت از شعر ناامیدی ویاس شاعر باشد اما چنانچه شاعر ناامیدانه صدای مرگ را نیز می شنود باز می داند جاده ای در پیش رو برای رفتن باقی ست که می بایست طی شود واگرچه خود را دل سپرده مرگ می داند ...اما در باطن خویش راهی را که می بایست طی گردد درخاطر ویاد نگه داشته است
امید شاهد اشعاری شادتر ازاین شاعر عزیز باشیم ودرکل من به شخصه این شعر را احساس ودرک می کنم ومعتقدم شاعر بسیار زیبا حال وهوای احساسی خود را مطرح ومنتقل نموده است.
رضا - شنبه ۱۱ اسفند ۸۶- ساعت ۳:۳۳
شعر شما را خواندم اما حسی به من دست نداد. نوشته شما، روان، نشان دهنده تسلط شما به شعر و وزن و از این قبیل الفاظ اما روح شعر شما ؟
بسیار به سبک م امید می نویسید حتی اسم شعر شما متاثر از اسم شعرهای اوست( آواز کرک، آواز چگور ...) اما محتوای شعر شما که نمی دانم کدامین دل مشغولی امثال مرا برطرف خواهد کرد، مرا تکان نداد و به فکر فرویم نبرد و خواب از سرم نپراند و اشکی فرو نچکاند .شاید من در اشتباه بزرگی گرفتارم که فکر می کنم شعر باید مانند شعرهای شاملو و اخوان و قیصر امین پور و .... همیشه آدمی را از خود بی خود کند نه این که فقط با استعارات زیبا و وزن همگون توجه نقد نویسان فنی را به خود جلب و مورد توجهی از این گونه قرار گیرد. قبلا از این اظهار نظر پوزش می طلبم.
گیتی خوشدل- سه شنبه ۱۴ اسفند ۸۶- ساعت ۱۲:۲۹
به نام خدا
با سلام به دوست خوبمان عليرضا كريمي
شعر نيمايي شما را خواندم و همراه با لذت بردن به نكاتي به شرح زير رسيدم و دوست دارم كه همچون من كه به سان يك دوست مي گويم شما نيز به سان يك دوست بشنويد.
آغاز خوب و دلنشين است اما بلافاصله در جمله ی بعدي ارتباط لغات ضعيف مي شود. يعني چه ؟يعني من به نوبه ي خود ارتباطي بين لحظه شيرين و خار و بي خيال خواري نمي بينم. مگر اين كه گذران بيهوده براي شما عين شيريني باشد كه البته باتوجه به اين كه اين شيريني لحظه به حضور مرگ بر مي گردد اين مطلب بعيد به نظر مي رسد .چرا كه ان كس كه به شيريني مرگ را مي پذيرد پس نتيجتا عمري پر بار داشته پس خوار و بي خيالي و ... در اينجا گويي جايگاهي ندارند چرا كه در بيت بعدي هم به وضوح گفته ايد كه ((من اينك نيك، پاك و خالص و آماده مرگم)) و اين تاييد بر گفته بنده است .
در پاره دوم بعد از ساده اگر يك ((ي))بگذاري يعني به اينصورت(ساده ي) فكر كنم به خوانش شعر كمك كند.
((فتاده از درختي خشك)) اگر به اين صورت نوشته شود حال و هواي شعر امروزي تر مي شود ((كه افتاده¬ست از شاخ درختي خشك)) حال و هواي شعر شما به حال و هواي شعرهاي اخوان ثالث نزديك است و من اين حال و هوا را خيلي دوست دارم اما فراموش نكن كه اگر مي خواهي اين حال وهوا را به تصوير بكشي بايد امروزي بودن جملاتت را هم به نحوي تضمين كني چون دوره اخوان ثالث سال ها گذشته و اگر ما دنبال حفظ حال و هواي شاعران پيشين هستيم بايد اينكار را با خلق تصاوير امروزي در شعر انجام دهيم .
((بمان اي ياور ديرين،
بمان تو با دو صد فتنه كه از افكار اين دنياي دون بيداد ميسازد))
اين ياور يک باره از كجا پيدا شد . منظور مرگ است ؟ كه مخاطب اوليه شاعر مرگ نيست .و تغيير يك دفعه مخاطب هم يك کمي ته دل مخاطب را خالي مي كند. بايد زمينه ورود ياور را ايجاد كني (جهت شوخي: حالا يا اين طرف واقعا اسمش ياور يا اين كه نه كمك حال. شوخي كردم تا بخنديم ببخشيد ناراحت نشو)
خوب شما كه شاد و پاك منتظر مرگيُ هدف از مرگت فقط رهايي از قار و قوراست؟ اين هدف متعالي نشد وقتي انسان از مرگ سخن مي گوید مخاطب مي تواند جهان بيني فرد را به واسطه آن دريابد و چون از مرگ لذب بخشي مي گويي ُپس دليلي بهتر از اين بياور.
كلمه اشكم هم خيلي در شعر جا نيفتاده اگر كلمه بهتري يافتي حتمن جايگزينش كن.
نكته هاي مثبت شعر اينها هستند:ريتمي موزون كه تا پايان حفظ شده . تصوير سازي ها خوب است گرچه بايد بيشتر روي آن ها كار كنید . شاعر به خوبي مي تواند قصه را در شعر بي آن كه دل شنونده را بزند دنبال كند. با وجود آن که شعر ُ كه درمورد مرگ است اما هيچ نا اميدي ياس و اندوهي كه برخاسته از فنا شدن است به چشم نمي خورد .درواقع شاعر با سرايش اين شعر در ذهن مخاطب اين گونه مي نگارد كه اگر پيچ و تاب جاده زندگي را به نيكي و پاكي بگذراني ُهيچ ترسي از مرگ نخواهي داشت . خلاصه اين كه خوندن اين شعر كمي روحيه ام را شاد كرد چون من در هر چيزي به دنبال لحظه هاي شاد و شيرينش مي گردم سپاسگذارم .موفق باشي.
از شاعر گرامی می خواهیم که نظر خود را همانند یک مخاطب شعر درمورد نقد ها بیان کنند
نظر شاعر :
علیرضا کریمی - ۲ اسفد ۸۶ - ساعت ۱۱:۵۲
بنده نظرات حضرتعالی و سایر هنردوستان گرامی را که تیغ نقد بر خرقه این شعر و یا هر شعر دیگر از این حقیر میافکنند، به دیده منت پذیرایم و به چشم عبرت تکتک نظرات را ملحوظ خواهم داشت. هنردوستان بزرگوار میتوانند سایر نوشتههای حقیر را نیز در سایت زیر ملاحظه فرمایند:
www.shereno.irبا تقدیم احترامات فائقه
علیرضا کریمی - ۳ اسفند ۸۶- ساعت ۱۵:۲۲
|
با درود بر همه عزيزاني كه نقدي بر نوشته حقير عنايت فرمودهاند، 2- علي اي حال، به عقيده سراينده، فلسفه شعر اين است: علیرضا کریمی- ۹ اسفند ۸۶- ساعت ۱۵:۴۲ از نظرات سركار خانم شيدا صميمانه سپاسگزارم. علیرضا کریمی - شنبه ۱۱ اسفند - ساعت ۱۹:۷ از نقد آقاي رضا متشكرم. علیرضا کریمی - سه شنبه ۱۴ اسفند ۸۶- ساغت ۲۰:۲۲ از نقد سرکار خانم خوشدل صمیمانه سپاسگزارم. | |||||
دومین شعر برای نقد و تفسیر
شعر مهتاب :سروده ی نیما
مي تراود مهتاب،
مي درخشد شبتاب،
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك،
غم اين خفته ي چند،
خواب در چشم ترم مي شكند.
نگران با من استاده سحر .
صبح مي خواهد از من ،
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر.
در جگر ليكن خاري ،
از ره اين سفرم مي شكند.
نازك آراي تن ساق گلي،
كه به جانش كشتم،
و به جان دادمش آب؛
اي دريغا به برم مي شكند.
دست ها مي سايم ؛
تا دري بگشايم؛
بر عبث مي پايم؛
كه به در كس آيد.
در و ديوار به هم ريخته شان ،
بر سرم مي شكند.
مي تراود مهتاب .
مي درخشد شبتاب.
مانده پاي آبله از راه دراز؛
بر دم دهكده مردي تنها؛
كوله بارش بر دوش،
دست او بر در مي گويد با خود :
غم اين خفته ي چند،
خواب در چشم ترم مي شكند.
تاريخ سرايش :1327
از كتاب : نيما يوشيج- با نظارت شراگيم يوشيج- ص 177-178- نشر اشاره چاپ سوم -1383
نقد و تفسیر "مهتاب" اثر نیما
اصلان قزللو - یکشنبه پنجم اسفند ۸۶ -ساعت ۹:۰۶
موضوع شعر ، خواب آلودگي و غفلت در حد مرگ است.
در يك نگاه اجمالي ، شعر چنين است: در شبي تاريك ، كه كور سويي از ماه مي تابد ، مردماني خفته اند كه شاعر هر چه تلاش مي كند ، نمي تواند آنان را از خواب بر گيرد .
شعر پنج بند دارد؛ در ارتباطي تنكاتنگ.چنان دست و پاي و سر چشم در يك پيكر . يا شاحه ها و برگ ها و ريشه و تنه در يك درخت .
شعر ، دهكده اي در همان حوالي شاعر را ترسيم مي كند با يك در . از همان در وارد مي شوي ؛ مي كاوي ؛مي بيني و تماشا مي كني . ماهي در آسمانش نشسته است ، نه نوراني ؛ و در همين ملموس ترين محيط شاعر ، شبتاب نيز خودي نشان مي دهد . كه اين هر دو پيش از آن كه به وجود خود دليلي باشند ، نشانه هايي از شب اند. همين فضاست كه خفتگان را به خواب مرگي كشانده است:" چنان خواب غفلت برده اند؛ كه گويي نخفته اند كه مرده اند (1)
تراويدن نور از ماه ، همانند تراوش آب از كوزه است . بي آن كه به چشم آيد حس شدني است . همان گونه كه آب تراويده از كوزه ، تشنگي را رفع نمي كند ، نور تراويده از ما شب را روشن نمي كند و راه را نمي نمایاند.
در اين فضاي ياس آلوده و مرده ، يك چشم بيدار در پي بيداري است.
و اين شب زدگان چنان غمي در دل شاعر بر پا مي كنند كه اشكش را در مي آورند.
اين نما تا صبح مي پايد. سپيده دمان با چشم هاي روشن و نسيم جان بخش به كمك شب بيدار تنها مي آيد تا شايد خواب از چشم خفتگان بربايد.
اما نه تنها نتيجه اي حاصل نمي شود بلكه غمي بر غم شب پيماي بيدار مي افزايد.
در بند سوم تصوير شعر و آرزوها و انديشه هاي شخص بيدار ، همچون گلي با جان و دل پرورده ، نمايان مي شود كه جز شكستن و غمگين كردن باغبان حاصلي ندارد.
در بند چهارم : در "ساييدن دست به ديوار"، ديوار فاصله اي ميان شاعر و خفتگان ترسيم مي شود و او در آن تاريكي ، كور مال كور مال به دنبال يافتن دري است تا خواب آلودگان را بيدار كند، اما زندگي ملال آور و نكبت بار آنان غمش را افزون مي كند و اميدش را كم.
شاعركه در بند پنجم تمام دهكده را گشته وبا باري از غم و اندوه و درد ، به همان فضاي اوليه – مهتاب كم سوو شبتاب ، با چشماني اشك آلود ه اما بيدار – دست بر در رسيده است.
این " يكي از خدمات نيما به شعر جديداست كه غناي تصويري را كه در حدود عصر مشروطيت ، كاستي گرفته بود ، به شعر باز گردانيد." (2)
در تصوير بند اول شعر ، شب زدگان در يك سو ، شاعر گريان و بيدار و غمگين با شعرهايش _ كه در بند سوم ترسيم شده- در ديگر سو قرار دارد
كه قادر به بيدار كردن خفتگان نيست.
در تصوير بند دوم ، خفتگان در يك سو -شاعر و شعرش + صبح + نسيم صبحگاهي در سوي ديگرند كه باز هم با افزايش عوامل ، بيداري حاصل نمي شود.
در تصوير بند چهارم ، خفتگان + وضعيت نا مطلوب اجتماعي در مقابل شاعر و شعرش + تلاش هاي ديگر صف آرايي كرده اند كه باز هم بي نتيجه است.
در پايان شب مي ماند ؛ خفتگان در خوابند؛ و شاعر دست بر در با تمام بود و نبودش .
آيا در شعر، سپيد خواني ها يي وجود دارد؟ تصاوير پاياني از شاعر نا اميدانه است يا اميدوارانه؟در منظر ظاهر ، نا اميدانه. اما با كمي دقت و غور ، اميدوارنه . چرا كه شاعر از دهكده دور نمي شود و دست از در بر نمي دارد. فكر مي كند . دوباره بر در بكوبد ؟ آري . اين بار با "ناقوس" " دينگ ، دانگ ...دم به دم / راهي به زندگي است / از مطلع وجود / تا مطرح عدم.(3)
يا بر در مي كوبد با " قوقولي قوقو ! گشاده شد دل و هوش/صبح آمد خروس مي خواند.(4)
در مصراع " نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك" خواب را چنان شكستني جلوه مي دهد كه ياد افسانه ها مي افتي؛ آن جا كه ديو را در شيشه مي كردند.و براي رهايي ، بايد شيشه را بشكني. اينك خفتگان با خواب هايشان در شيشه اند .براي بيدار شدنشان بايد شيشه ي خواب را بشكني. شاعر ، خود شيشه را شكسته است كه بيدار است . آن هم با سنگ اشك . " خواب در چشم ترم مي شكند" .
موسيقي شعر با ركن فاعلاتن/فعلاتن همچون زنگ كارواني در سفر ، در هر گام به صدا در مي آيد و آرام ، راه مي سپرد. از جايي به جايي از فضايي به فضايي ديگر. با تمام اين تحرك ها ، اين سفر يك سفر دروني است .
قافيه هاي دو مصراع اول ، با"مهتاب و شبتاب" شروع مي شود و در پايان هر بند با "ترم، سفرم ، برم، سرم "و سپس بازگشتي دوباره با"ترم" به انتها مي رسد. در واقع ، شعر با شب و چشم تر آغاز مي شود و با همان وضعيت ، پايان مي يابد. نيما مي گويد: اين وزن را كه مقصود من است ، قافيه تنظيم مي كندكه هر مصراع چقدر بابد بلند يا كوتاه باشد."(5)
رديف ها آن چنان در شعر خوش نشسته اند كه شكست هر چيز را در چشمت و در گوشت ترسيم مي كنند و مي نوازند.خواب را می شكنند. خار را در جگر مي شكنند. گل را در بر شاعر مي شكنند . در و ديوار را بر سرش مي شكنند. بي آن كه شكستي واقعي در كار باشد. و تو درد آن را حس مي كني. شاعر مي گذر و تو مي ماني با تمام شكست ها . و تو هر چه خواهي كن.
زبان با روايت اول شخص آغاز مي شود و تا بند چهارم پيش مي رود و شاعر خود ناظر تمام جريان هاست. در بند پنجم خود مي ايستد و ديگري را به گزارش حوادث وا مي دارد. روايت سوم شخص ؛ داناي كل. تا او صحنه ي آخر را بگويد .گويا مي خواهد ، خود در تصو ير باشد . پس دوربين را به ديگري مي سپارد.
نيما در واژه سازي ، نو آور ي مي كند و خواب شكستن ، به معني بيداري را در شعر مي آورد.
با افزودن "به" در مصراع " آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر " هم به وزن كمك مي كند و هم با اين سبك ، مخاطب را اندكي بر سر صحنه ، روي جنازه ي مرده( جان باخته) نگه مي دارد و به فكر وا مي دارد.
در مصراع "نازك آراي تن ساق گلي" مرحوم اخوان " نازك آراي " را به معني "نازك آراينده" و "نازكانه آرايش كننده "ي تن ساق گل ، مي داند.
نكته اي كه بايد به آن توجه كرد مسئله ي ساخت و معناست. گاهي دو ساخت هم سان ، معناي متفاوت پيدا مي كنند. مثل : "دست دوز" و " نو ساز" كه با " جان باز " و " دل نواز " تفاوت معنايي دارند. دو واژه ي اول معناي مفعولي دارند(با ظاهر فاعلي) و به معناي دست دوخته و نو ساخته اند. در حالي كه دو واژه ي دوم معنا ی فاعلي دارند." جان بازنده و دل نوازنده"
با توجه به اين بحث مي توان "نازك آراي " را كه ظاهرا ساخت فاعلي دارد ، به معناي مفعولی دانست و آن "را نازك آراسته شده "و لطيف دانست.
همچنين در مصراع" دست ها مي سايم " گرچه "ها" در كنار دست نشسته و آن را جمع نشان مي دهد ، مفهوم قيدي از آن گرفت و "بسيار" معني كرد . مفهوم كنايي اين مصراع "بسيار تلاش مي كنم " است.
در مصراع" بر عبث مي پايم" معمولا اين گونه قيدها با "به" همراه اند. اما نيما براي دور كردن زبان از شكل معمولي "بر" را با "عبث" آورده است.
واج آرايي ها ، هم آغازي هاو هم پاياني هاي واژه ها در مصراع هايي مثل "مي تراود مهتاب / مي درخشد شبتاب" يا "كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته رابلكه خبر " "م" ها ، "ب" ها و "ر"ها هر كدام يك بخش را برجسته كرده است .
درمصراع" دست ها مي سايم " "س" صداي ساييدن را به گوش مي رساند. و همين هم حروفي ها در چند مصراع ديگر چشم نواز و گوش نوازاست.
در اين شعر نمادين ، "خواب" نماد جهل و ناداني و بي خبري است. "دهكده" رمز جامعه و "مرد تنها" خود شاعر است.
"در نقد امروزي ، تحول بزرگي است كه پايه هاي يك نگاه علمي و منظبط را در نقد تثبيت مي كند و آن را از برخورد سليقه هاي محض ، در امان نگه مي دارد.(6)
اسقلال متن ، منتقدان امروز را به اين باور رسانده كه به جاي پرداختن به مولفه هاي برون متني و حاشيه اي ، بيش تر به تشريح و تحليل عناصر هستي دهنده ي متن بپردازندو در اين ميان ، درك مولفه هاي هنري متن بدون "لذت متن" ممكن نيست.(7)
منابع:
1- گلستان سعدي
2- داستان دگر ديسي- سعيد حميديان- نشر نيلوفر- چاپ دوم 83
ص250و 251
3- نيما يوشيج – شراگيم يوشيج – نشر اشاره – ص 208 تا 221
4- همان – ص 157 تا 159
5- عطا و لقاي نيايوشيج- اخوان ثالث- نشر نامعلوم- ص 113
6- امير زاده ي كاشي ها- پروين سلاجقه – نشر مرواريد- چاپ اول 84- ص 27
۷- همان – ص27
آرزو غفوری- ۶ اسفند ۸۶- ساعت ۱۹:۱۷
در این شعر که شاعر کوشیده تا در نمادهائی از طبیعت و انسان سعی دارد ناامیدی را به شعر بکشد...ناامیدی که از بیداری دل مضطرب انسانی آغاز تا به درکوبیدن پای انسان آبله دار بر درهای بسته...
تصاویری که در شعر ذهن خواننده را به خود متوجه می کنند شامل: مهتاب و شب، یداری و انسان، سحر که نگران است تا صبح سر برسد و این تنها اسان بیدار نوید زسیدن صبح را بدهد، تصویر گلی که می شکند، درهائی که بسته اند و باز نمی شوند،و باز هم شب و مسافری با پایآبله دار که بر درهای بسته می کوبد ولی دری گشاده نمی شود!در شعر شاعر همه عناصر به کار رفته شده را در یک مسیر منسجم و هدف دار به قالب شعر انداخته و در پیچش زیبائی با ذهن خواننده ناامیدی را رقم می زند!در این شعر رابطه و هماهنگی اجزائ به خوبی دیده می شوند و همه در یک مسیر در حرکتتند به عنوان مثال! همانگی میان تعبیرها از به کار بردن 1/مسافری که در راه درازی را طی میکند و به دهکده ائی می رسد که همه در هایش بسته اند2/ شبی که رو به صبح است و سپیده نزدیک می شود و همه چشم ها د آن خفته اند3/گلی که با چه امیدی کاشته می شود ودر دل امیدواران می شکند که وصف حال مسافر و زمان نگران است.شاعر به زیبائی ناامیدی را وصف می کند و با به کا گیری طبیعت زیبا به جزئیات طبیعت انسان فرو می رود و آنها را به یکدیگر مرتبط می کند واین قوت شاعر را به صحنه شعر می کشاند.با به کارگیری کنایه ها ئی برای انسان نا امید امیدی را به تصویر می کشد : "نازک آرای تن ساقه گلی"و...در جگر لیکن خاری/از ره این سفرم می شکند"در این شعر که شاعر کوشیده تا در نمادهائی از طبیعت و انسان سعی دارد ناامیدی را به شعر بکشد...ناامیدی که از بیداری دل مضطرب انسانی آغاز تا به درکوبیدن پای انسان آبله دار بر درهای بسته...
تصاویری که در شعر ذهن خواننده را به خود متوجه می کنند شامل: مهتاب و شب، یداری و انسان، سحر که نگران است تا صبح سر برسد و این تنها اسان بیدار نوید زسیدن صبح را بدهد، تصویر گلی که می شکند، درهائی که بسته اند و باز نمی شوند،و باز هم شب و مسافری با پایآبله دار که بر درهای بسته می کوبد ولی دری گشاده نمی شود!در شعر شاعر همه عناصر به کار رفته شده را در یک مسیر منسجم و هدف دار به قالب شعر انداخته و در پیچش زیبائی با ذهن خواننده ناامیدی را رقم می زند!در این شعر رابطه و هماهنگی اجزائ به خوبی دیده می شوند و همه در یک مسیر در حرکتتند به عنوان مثال! همانگی میان تعبیرها از به کار بردن 1/مسافری که در راه درازی را طی میکند و به دهکده ائی می رسد که همه در هایش بسته اند2/ شبی که رو به صبح است و سپیده نزدیک می شود و همه چشم ها د آن خفته اند3/گلی که با چه امیدی کاشته می شود ودر دل امیدواران می شکند که وصف حال مسافر و زمان نگران است.شاعر به زیبائی ناامیدی را وصف می کند و با به کا گیری طبیعت زیبا به جزئیات طبیعت انسان فرو می رود و آنها را به یکدیگر مرتبط می کند واین قوت شاعر را به صحنه شعر می کشاند.با به کارگیری کنایه ها ئی برای انسان نا امید امیدی را به تصویر می کشد : "نازک آرای تن ساقه گلی"و...در جگر لیکن خاری/از ره این سفرم می شکند"
علیرضا کریمی - ۸ اسفند ۸۶ - ساعت ۱۱:۲۷
بهنام الله
بحث نقد یکی از معروفترین سرودههای بنیانگذار شعر نوی پارسی، مرحوم نیما یوشیج است. قلم را به خویشتن لرزیدن سزاست، صاحب این قلم لرزان در نقد شعر نوی پارسی بیشتر متمایل به نقد مفهومی است تا نقد شکلی، عروضی و امثالهم، چرا که معتقد است شعر نو، رسالتش موزون و مقفا بودن نیست، بلکه حمل مفاهیمی است که در قالبها به سهولت نمیگنجند و نهنگند و به تنگ درنمیسازند!
و اما در خصوص شعر مهتاب:
شعر مهتاب، در مجموع اندوهناک، متمایل به مسایل اجتماعی و شکوهگر است!
مطلع شعر با مقایسه دو منبع نور و هماهنگ نمودن استادانه آنها آغاز میگردد. مهتاب، چراغ شب است و شبتاب تنها کرمی است که نورش شاید برای مورچهگان نور باشد، اما هر دو منبع نورند، به عبارت دیگر پدر شعر نوی پارسی، هنرمندانه جریان دایمی نور، حتی در شب و اتحاد ماهوی انوار را به رخ میکشد، تا در ادامه شعر که میخواهد خواب بودن عدهای چند را به باد حمله گیرد، نبود خورشید و فقدان نوربهانهای نباشد! بلافاصله پس از تاکید بر وجود نور که استعاره از هدایت، نیکی و درستی است، شاعر دو خبر را مخابره میکند:
اول، یکدم نیست که در آن، خواب در چشم عموم بشکند، خواب کلیدواژه فهم این شعر است و منظور شاعر فقید از آن غفلت عمومی است! دوم، شاعر در خواب نیست و خود را از زمره غافلان برنمیشمرد و اتفاقا از غم خفتگانی که علیرغم وجود نور هدایت در خواب غنودهاند، در عذاب است، انگیزه عذاب غم خلق غافل است و دلیل متقن بر وجود عذاب تر بودن چشمان. در دیدگاه فلسفی شاعر توانستهاست استادانه علت را از دلیل تفکیک نماید و استحکام معنای شعر خویش را دو چندان سازد. پس خواب از چشمان شاعر بزرگ این شعر رخت بربسته و فشار اشک هم سرمیکشد، فلذا شاعر در همین جا و در همان بند اول نغمه افسردگی سرمیدهد، شاعر به ناظری تبدیل میشود که عاشقانه خفتگان را دوست میدارد اما غفلت در ایشان میبیند و چارهای جز غصهخوردن در میان نیست! شاعر درد اجتماع دارد اما مصلح اجتماعی نیست! فلذا عزیز غم خویش را بر حضیض کاغذ میریزد!
دقت به مسایل اجتماعی و تاریخی زمان سرایش شعر، بسی کارگشاست! شعر مهتاب، آنگونه که در گزیده اشعار نیمای مرحوم سیروس طاهباز آمده است، سال 1327 هجری شمسی سروده شده است. سالهای بین 1320 تا1332، عرصه سقوط پهلوی اول و سربرآوردن پهلوی دوم است، پهلوی دوم هنوز به یک دیکتاتور تمامعیار تبدیل نشده اما میرود که چکمههای آن قزاق بیسواد سوادکوهی را برپا کند! در همین سال، در پی یک ماجرای ترور ساختگی علیه جوجهپهلوی دوم که هنوز تا تبدیلش به یک خروسجنگی عیاش چند سالی مانده است، بزرگترین حزب مخالف رژیم تعطیل شده و ممنوع میشود، این حزب که هنوز ادبیات جاری شده توسط آن به گفته دکتر صادق زیباکلام از ایران رخت برنبسته است، پس از شهریور 1320 بسیاری از طبقات روشنفکر را مجذوب خود کرده است. هنوز نهضت ملی شدن نفت ایران به کمال پا نگرفته است، آرام آرام بوی تقلب در انتخابات (انگیزه تشکیل جبهه ملی) به مشام میرسد، لذا جامعهای در پیش روی شاعر است، که در حال از دست دادن دوران کوتاه آزادی است، اما هنوز در آن جریانات اصلاحطلب حرف اول را میزنند نه انقلابیون رادیکال!
اکنون معنای غفلت و هدایت، که در واژگان متضاد شعر خود را به رخ میکشند، در تناسب با اوضاع اجتماعی روشن میشود و بهتر میتوان درک کرد که چرا چشم شاعر تر است و بیخواب! اگرچه شب است اما هنوز پیشوای نهضت ملی ایران، به روستای احمدآباد تبعید نشده است پس مهتاب میدرخشد و در کنار وی هم هنوز یارانی هستند پس شبتابها هم میدرخشند!
بند دوم شعر، موضع شاعر را در برابر نابسامانیها نشان میدهد، سحری در کار است که شاعر را به آگاه نمودن خفتگان میخواند، اما خاری در جگر شاعر فرورفته است که او را از مسیر باز میدارد! اینگونه خارها در مسیر حیات همه ما هستند، تعلقات انسان به این دنیا بزرگترین موانع تکمیل پروسه کمالاند، ادبیات قدمای ما، تحت تاثیر عرفان و تصوف شاخص و عظیم اسلامی، از این درسها پر است. اینها همان خارهایی هستند که به جان میخلند و روح انقلابی انسان را به جرثومهای محافظهکار تبدیل میکنند! این است فرق چهگوارا با دانیل اورتگا! شاعر در بند دوم شعرش، به زبردستی سرشار، این صحنه را به نمایش گذارده است.
در بند سوم شاعر به از دست رفتن نتیجه زحمات خود یا جامعهاش اشاره دارد. به اعتقاد صاحب این قلم، شاعر در واقع حلول مجدد استبداد را پنج سال قبل از تحقق مطلق آن نوید میدهد، ساق گل آزادی، که به شیره جان انسانها آبیاری گشته بود، اینک در پیشگاه عیون شاعر، از دست میرود!
بند چهارم، ادامه گلایه از عمق غفلت را به دوش کشیده است! هیچکس نیست که در خانه قلب خویش را بر نور هدایت بگشاید و در ضمن انوار هدایت، با عتاب هم مواجهاند! تا آنجا که شاعر هرگونه تلاش را عبث مییابد! ضمنا شاعر دگنکی هم بر بند و بساط جماعت غافل میزند، جماعتی که بعدها از میانشان مظفر بقاییها، شمس قناتآبادیها و ... برمیخیزند و در و دیوار به هم ریخته ایشان را جاودانه در ذهن خوانندگانش حک میکند! همان در و دیوار بههمریختهای که در 28 مرداد سال 32 بر سر ملت ایران آوار شد! بنابراین، زبردستانه جامعه خویش را که میرود تا پذیرای استبداد گردد، تفسیر میکند!
اکنون به بند آخر شعر میرسیم، شاعر بزرگوار این شعر، اتمام حجتی میکند و مجددا خروش نور را در پهنای شب یادآور شده، سپس خود را از زبان خود به اشارت یک مرد میبیند که پایخسته از راهی دراز، بر در شهر غافلان ایستاده است و باز بر غم و افسردگی خویش تاکید میکند!
لذا روند شعر چنین است: ابراز وجود هدایت، ابراز افسردگی، تصویر موانع روشنگری، هشدار شکست درخت آزادی، ابراز عبث بودن تلاش و اتمام حجت!
چنین است که یکی از شاهکارهای شعر نوی پارسی شکل میگیرد! اندوه اجتماعی مردی که زبانش، زبان هنر است، شعری را برمیسازد، که جاودانه است!
فرزانه ی شیدا- جمعه ۱۰ اسفند - ساعت ۱۲:۰۹
نقد شاعری چون نیما که شناخته وتائید شده است ،کمی جسارت می خواهد ومن بااجازه شما ، به خود چنین جسارتي می دهم که شعر را نقد كنم.!
در نگاه خواننده هرکه باشد موزون بودن شعر بسیار اهمیت دارد. من به شخصه ، آهنگ و ریتم شعر را بسیار مورد توجه قرار می دهم وچنان چه به مکث هائی در شعری برسم خواه از شاعری جوان باشد خواه از بزرگان شعر وادب ، لذت شعر در نظرم تا حدی ازبین می رود !
این مکث ها دراین شعر نیمائی بسیار بود ! اما در باب معناو مفهوم کلی شعر بیداری ها وشب زنده داریهای شاعر گویاست . این یکی از حالت های آشنا برای کسی ست که خود نیز شعر می سراید وجنس کلام وجنس اندوهناک شب زنده داری هايی ست که در آن شاعر ، صبح فردا را غمگین تر از شبی که گذشت می بیند واعلام جگر سوختگی می کند که زندگی در نگاهش چه در نیمه های شب که از او انتظار صبح را دارد ، چه در صبحی که در راه است ؛جز دلسوختگی وجگر سوختگی نیست . ودر دل و نگاه ، چشم انتظاری را گواه دارد که: (برعبث می پایم...که به در کس آید!)وشب اگرچه زیبا ،در تراویدن مهتاب و درخشش شبتاب، اما چشمهای تر وخیس او ، غم دارد وسوز جگری و خاردیده . قلبی ست غمناک!
او خود را چون مردی با کوله بار غم می بیند که صبح دم بر دهکده می رسد وباز چشمانی تر دارد واین نمایاننده ی غم شاعر است ! غمی که از شروع شب تا آغاز صبح ، همچنان همراه اوست بی آن که ذره ای از از آن کاسته شود . ونگاه همچنان در بیخوابی ترمانده ودل اندوهناک!
این جاست که می شود گفت نیما دراین شعر از اندوه درون خود خبر می دهد و مخاطب او هرکه باشد چنان چه چو او شب زنده داری های غمناک داشته باشد کاملا می داند او چه می گوید وبااو در هر قدم احساس همدلی وهمراهی می کند چراکه او همان گفته که مخاطب شعر او خواهان شنیدن آن بوده است وچنانچه مخاطب او کسی باشد بیگانه با بیداری های شب ، تنها به این نتیجه خواهد رسید که شعری غمناک وناامید کننده تحویل جامعه ای داده شد که نیازمند امید است !
همان گونه که شادی هست ،غم هست وکتمان آن بیهوده!!!
اگر شاعری گویا ی غم هم باشد با دلی همزبان می شود که قادر به گفتن غم ، به گونه ای شاعرانه ریتم دار و با قافیه ، نیست اما غم دارد واین غم را در شعر نیما پیدا می کند وآرام میگیرد! چراکه می بیند کسی جز او هست که همانند او بارغم می کشد یا کشیده است چراکه خود را درجهان تنها بااحساسی غم آلود نمی بیند
من معتقدم کتمان غم ، فرار ازغم است نه مواجه شدن باآن وگفتن غم راهی برای تخلیه درون ،خواه به شعر خواه به حرف!!!
با تشکر فراوان از جناب آقای اصلان قزللو- شاعر و نویسنده / جهت دادن این امکان به دیگر شاعران ونویسندگان تا بتوانند نظر ونقد وتفسیر خود را بی پیرایه اعلام کرده وبنویسند.
نقد غزلی از "ققنوس"
هزار چشم شدم تا سكوت را خواندم تنيده هاي همين عنكبوت را خواندم
و دست هاي غزل در نبودنت از بس قفس تنيده به من تا ثبوت را خواندم
تويي تمام غزلواره هاي عشق ، آري كه وقت آمدنت ، رنگ و روت را خواندم
هميشه شمع شدم در تولدت ، اما به جاي بوسه بر اين گونه، فوت را خواندم
ترانه هاي تو از هر كرانه آبي تر كه من برهنه تر از هرچه ، لوت را خواندم
مرا به شهر تو آواز مي برد نه قطار ولي ببين چه غريبانه سوت را خواندم
براي امشب من نامه اي نوشتي باز هزار چشم شدم تا سكوت را خواندم
نقد و تفسیر:اصلان قزللو
اين سروده ، غزلي است هفت بيتي؛ در وزن مفاعلن/ فعلاتن/ مفاعلن/ فع لن (فعلن) . وزني آرام و جويباري ، با قافيه هاي : سكوت ، عنكبوت ، ثبوت، روت، فوت، لوت ، سوت .
ابتدا هنرها و زيبايي هايش:
"قفس تنيدن دست غزل " و "ترانه هاي آبي " و " به جاي بوسه ، فوت"
واژه ي " خواندم" به سبب معاني مختلف كه در جمع خود ايجاد مي كند ، همچون حصاري ، ضمن تكرار ، اتحاد غزل را در ايفاي نقش (رديف) موفق بوده است . معني اي همانند: خواندن (يك نامه) – دانستن – تصور كردن – محسوب كردن.
واژه ي ايهام انگيز " گونه" در بيت چهارم ، دو معناي " طور" و " چهره " را به ذهن متبادر مي كند ، كه خواننده را در دو راهي انتخاب قرار مي دهد و او ناگزير است يكي را برگزيند يا هر دو را و احساس لذت كند.
واژه هاي استعاري: عنكبوت= سكوت و سكوت در بيت پاياني به جاي نامه نشسته است و مي توان مفهوم نامه ي سپيد را از آن دريافت.
تكرار مصراع اول در پايان بيت ، ضمن تاكيد بر موضوع ، خواننده را به نظري دگر باره ، به آغاز شعر مي كشاند.
"هزار چشم شدن " ، گاه تو را به ياد هاتف اصفهاني مي اندازد:
" با صد هزار جلوه برون آمدي كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تو را"
و گاه به ياد سعدي:
"تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم از پاي به سر همه سمع و بصر شدم"
حال سوي ديگر كاستي ها :
اگر موضوغ غزل را دوري از معشوق و تنهايي بدانيم، وجود برخي مصراع ها نا همخواني با موضوع دارد. مثل " كه وقت آمدنت رنگ و بوت را خواندم" معشوقي كه نامه ي سپيد سكوت به عاشق مي نويسد ، چه آمدني ؟ شايد بنوان با كم ترين تغيير " آمدنت " را "آمدنش " گفت تا به غزلواره ها بر گردد يا در بيش ترين تغيير ،
" كه در نبودنت آن رنگ و بوت را خواندم" آورد تا موضوع غزل را هرچه بيش تر همراهي كند.
آوردن "بوت" يا "روت " در جايگاه قافيه ، در حالي كه "ت" ضمير متصل است و واژه هاي ديگر حرف اصلي ، چندان زيبا نيست مگر در تنگنا ماندن قافيه.
اگر به جاي بيت 6 " مرا به شهر تو شعرم رساند يا كه قطار؟ / كه در تلاطم اين كوپه ، سوت را خواندم" ضمن همنوايي صداي حركت قطار ، با موضوع شعر هم همخوان مي شود و از ابهام مفهومي خارج مي شود ؛ مگر آن كه بخواهيم حافظانه ، غزل را از وحدت موضوع خارج كنيم.
در مصراع دوم بيت دوم ، فعل "خواندم" با زمان فعل اول ، "تنيده= تنيده است ، ماضي نقلي ، تناسب ندارد . اگر فعل را "تنيد" بياوريم ، هم وزن درست مي شود و هم فعل ه هم زمان مي شوند.
پايان سخن آن كه ، موضوع "دوري عاشق از معشوق و بي وفايي يار " از آغاز غزل فارسي ، در مفهوم زميني و آسماني در شعر شاعران بوده است و از اين لحاظ تكراري است .
اما عزيزان ، با وجود اين گزارش ها ، خوانش و برداشت من به دلايلي است كه از متن آورده ام ؛ پيشنهاد هم كه پيشنهاد است . مي توان نپذيرفت يا نخواست يا.....
نقد شعر امير محمد اعتمادي
هفت نما
ـ۱ـ
سفید پوشیده اند
خاک و ریگ باغ
برگ زرد و
چوب و چیل دار ...
برف !
برف می بارد
پرپر.
ـ۲ـ
از گردن چنار پیر
تا کاکل ژولیده ی دم جنبانکی
ـ که به کوچ نرفت ـ
قار قار عفن و آز فرو می ریزد .
ـ۳ـ
دم جنبانک
بال خسته باز می کند و باز می بندد
و
نگاهی !
ـ۴ـ
چاییده سینه سرخ
کز کرده روی شاخه ی ترد بیدبن
چشم دوخته به تیر و تار پای چپر
به چه می اندیشد ؟
ـ۵ـ
پسرک ، پاورچین
پشت خم
ریگ تیزی و نگاهی رند ؛
خارش کف دست شگون دارد
این تیر و این کمان !
ـ۶ـ
سینه سرخ می داند
تیر می رسد بی گمان
ترسش در نگاه دودو می زند
و
آواز سر می دهد
هم نوا با چیل چیل و لرز لرز دم جنبانک
ـ۷ـ
از پس پرده ی پر پر سپید
سیرسیر و جیرجیری !
باد ؛
سرگشته می چرخد
برف ؛
آشفته می ریزد
تار است آن گوشه ی چپر ...
امیرمحمد اعتمادی ۱/۱۰/1374
نقد شعر "هفت نما " نوشته ي اصلان قزللو
بارت ادبيات را دو گونه مي داند:
الف: ادبياتي كه به خواننده ، نقش و سهمي در ساختن اثر هنري مي دهد.
ب: ادبياتي كه خواننده را زايد و بيكاره مي داند و چيزي بيش از يك آزادي حقير – پذيرفتن يا رد متن – به او واگذار نمي كند.
وقتي نقدهاي خوانندگان شعر و پاسخ ها- نظرها- ي شاعر (در نقش خواننده ي ديگر) را خواندم ، اميدوار شدم كه در ميان خيل شاعران ، هنوز اميدي به گشودن دري در شعر هست.
در دونقد پيش از اين كه شركت داشتم ، شعرها در بخش "ب" بارت قرار داشتندو گويندگان از تاويل و تفسير و معني ترسناك ؛ و به پذيراندن نظر خود مصر.
اين شعر " هفت نما و ..." خوشبختانه در بخش "الف" بارت قرار دارد و مي شود نظري ابراز داشت.
در اين شعر با توجه به مصراعهاي " سينه سرخ مي داند / تير مي رسد بي گمان/ تر سش در نگاه دو دو مي زند." مي توان به سمبليك بودن شعر پي برد. و از آن جا عقب گردي كرد به بندهاي پيشين و باغ را ، جهاني تاويل كرد و بارش برف و فراگيري آن را، مرگ محتوم.
چنار پير را با آن قد و قامت و گستردگي و وابستگي به باغ (خاك) به انساني تعبير كرد و دم جنبانك را كه با فراست در متن قرار گرفته و بسيار كوچك – در قد و قواره ي بند انگشت چنار هم نيست – فردي خود نما و پر تحرك و شايد مغرور دانست كه ماندنشان جز آلودگي و نشان طمع – در دنياي كوچا كوچ- چيزي نيست.
دم جنبانك با وجود دم جنباني و حركت هاي عجولانه و سريع – كه ذاتي اوست- در برابر عظمت و فراگيري برف ، خسته به كجا مي نگرد؟ به سپيدي؟ به خود ؟ به كوج كرده ها؟ و شايد همه چيز و همه جا.
شاعر با واگذاري متن در اين بخش به خواننده ، دست او را در تاويل " و/ نگاهي." كاملا باز گذاسته است تا با تامل در خود و جهان ، جهلن خود را در متن ببيند.
آوردن " و" در يك مصراع كمك بسياري به تاويل و گستردگي نگاه كرده است . علاوه بر آن كه خواننده نفسي در خوانش شعر تازه مي كند و فرصتي براي انديشيدن مي يابد . در بسياري از شعرها كار "و" پوشالي براي پر كردن شكاف وزن است
.
در بندي ديگر ، سينه سرخ هم ، باز مانده اي از كوچ نا گزير است. و باز هم باز بودن تاويل در " به چه مي انديشد؟ " به هر چيز . به باغ . به باز مانده هاي از كوچ. به دم جنبانك. به چنار پاي بسته . به خودش كه در پر پر برف بال پروازش از حركت مي ماند.
پسرك كيست ؟ او هم بازمانده اي از كوچ است ؟ با وجود اميدواري از خارش كف دست كه پيروز است در شكار ؟ آيا او كار ناتمام مرگ را كامل مي كند؟
هم آوايي سينه سرخ و دم جنبانك ، كه اين در ذات خود هميشه لرزان است . چه گرما و چه سرما . و آن از برف و سرنوشت محتوم مي لرزد ؛ به هم دلي در سرنوشت هم منجر مي شود . و باز خواننده اجازه ي تفسير مي يابد و در ادامه با د (حوادث) و آشفتگي ريزش برف و تاريكي گوشه ي چپر ، همه را در جنبره ي تسخير برف(مرگ) در مي آورد.
راستي از چنار پير چه خبر ؟ با مشخص شدن سرنوشت بازماندگان از برف، عاقبت او هم قابل تصور است.
زبان هنري را در جاي جاي شعر مي توان ديد . از ايجازها در بندها كه خود را در معرض ديد خواننده مي گذارند ، كه بگذريم ، به " فرو ريختن عفن و آز از قار قار " مي رسيم . كه از شنيدن به ريختن نقل مكان كرده اند.
در مصراع " ترسش در نگاه دو دو مي زند" تصويري در نظرگاه جان مي گيرد و از روايت در مي گذرد.
و " هم نوا با جيل جيل و لرز لرز دم جنبانك " " از پس پرده ي برف" با واج آرايي هاي طبيعي ، ضمن تصوير برف گسترده ، نواي پرندگان را در گوش و احساس لرز را در تن باز سازي مي كند.
موسيقي كه در گذشته به وزن عروضي و قافيه و رديف و ... در شعر ختم مي شد ، در اين شعر جاي خود را به هارموني ، در بندها و مصراع ها سپرده است .؛ بي آن كه دست شاعر را ببندد و او را مجبور به بيان انديشه اي از پيش مشخص در قالب و ظرفي معيين كند . انديشه يله شده و همين امر سبب سپيد خواني هايي در متن شده است .
در پايان ضمن بر شمردن مختصر هنرها ي اين شعر ، به يك عيب ؛ نه ، به يك ضعف در موضوع كه اگر با اين تاويل ها درست باشد ، و بتوان موضوع شعر را فرگيري و گريز ناپذيري مرگ دانست ، آيا اين موضوع تكراري نيست؟ و در آثار گذشتگان ما مطرح نشده است ؟ گرچه :
يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب / كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرر است.
آرزو غفوري سه شنبه16بهمن1386ساعت:21:25
خوشحال از این که اجازه دارم نظری، بر اشعار شما اندازم.شعر نخست:شعر تصویری است از بیان دوزخ و رستاخیز!زمانی که از لحظه لحظه آن تحولی می روید.شاعر توانا و چیره به صحنه پردازی های متفاوت از هم رسیده که هر یک با هیاهوی زیاد فکر خواننده را به هر سو می کشد.ابتدا صحنه سفید پوشان، نمادی از پاکی و آرامش دوم صحنه ای که در ورای آرامش خفته ، نوید و بیداری، جنگی است!به کاربری، چپر! که می توان معنی، دیواری که از چوب و خاک در برابر قلعه برای تسخیر آن می سازند و در پناه آن جنگ کنند، ما را در باربری برای ورود به دنیای آماده می کند که همه رمز و راز شعر در آن است.ورود از صحنه اول تا صحنه دوم با آرامش می باشد و هنوز اتفاق خاصی نیفتاده است!تا صحنه حضور، جنبانک،آن متزلزل و مضطرب و جنبنده کوچکی که، از قافله جا مانده به کوچ نرفته! و برای من او نمادی است که به دست فراموشی سپرده شده است!این مضطرب کوچک! با کمی امیدواری زنده است! با اشاره به بیتی که :بال خسته باز می کند و باز می بندد! نشستی تلخ میان بودن و نبودن !و در یک جهش بسیار زیبا شاعر حواس امیدوار این جنبنده کوچک را که کمی به آینه خوشبین است رابه نقطه ای معطوف می کند که، جواب اصلی سوال مطرح شده در آن گنجیده شده است!نگاهی !
ـ۴ـ
چاییده سینه سرخ
کز کرده روی شاخه ی ترد بیدبن
چشم دوخته به تیر و تار پای چپر
به چه می اندیشد ؟
حال شاید ما کنجکاوانه بدنبال جواب بگردیم ولی شاعر با زیرکی ما را به صحنه تازه ای وارد می کند، معرفی یک شخصیت دیگر از داستان:
پسرک ، پاورچین
پشت خم
ریگ تیزی و نگاهی رند ؛
خارش کف دست شگون دارد
این تیر و این کمان !
ورود پسری در حالتی پاورچین ولی با فکری پلید!فرشته مرگ!!
صحنه دوباره باز می گردد، با اشاره شاعر به:
سینه سرخ می داند
تیر می رسد بی گمان
ترسش در نگاه دودو می زند
باز ورود جنبنده مضطرب به صحنه که این بار خود می داند...چه عاقبتی بر سر او خواهد شد!و صحنه پایانی که، شاعر با توانايی خاص خود، به صحنه ای پر ماجرا و هیاهو، لابه لای هیجان و صدا و حرکت بسیار متفاوت از هم دیگر، فکر و حواس خواننده را با خود به ، صحنه ای از جنگ می کشاند!و در پس این هیاهو خواننده می باید به جواب سوال هم برسد!!
در حقیقت صحنه پایانی یعنی:
از پس پرده ی پر پر سپید
سیرسیر و جیرجیری !
باد ؛
سرگشته می چرخد
برف ؛
آشفته می ریزد
تار است آن گوشه ی چپر
شاعر با استفاده از صحنه نخستین، ریزش برف و آرامشی که رنگ سفید می دهد و صلح و صفای زاینده آن به زیرکی می پردازد به فضاسازی ماهرانه ای که سعی دارد همه آشوب و هیاهوی که صحنه ماقبل خود بود را بپوشاند و موفق است!پایان شعر یعنی:تار است آن گوشه ی چپر ...آنجايي است که رمز و راز و جواب سوال نهفته است! کمی به عقب می رویم به این بیت:چشم دوخته به تیر و تار پای چپر
به چه می اندیشد ؟ ...بله شاعر با توانايی می پردازد به روایتی که از ابتدا مشهود بود ولی در پیچشی خاص در لفافه ای زیبا پنهان شده بود...زمانی که جنبنده نگاهش را به پای چپر دوخته بود در واقع می دانست که چه سرنوشتی در انتظارش است و در حقیقت پای چپر مکانیست که او در آنجا به خاک خواهد افتاد!این استخراج شاید دردناک باشد ولی واقعیتی است که ما انسان ها اکثرن یا پنهانش می کنیم یا از رسیدن به آن وحشت داریم ولی آن جنبنده کوچک پذیرفته بود که چه سرنوشت شومی در انتظارش است، شوم ولی واقعی...شعر برای من بسیار توانا بود کمی دیر با آن ارتباط برقرار کردم به علت وجود کلماتی که معنی آنها را به درستی نمی دانستم و برای درک آنها به فرهنگ لغت رجوع کردم و شاید این برای من تنها نقطه ضعف در عدم ارتباط روان با شعر بود.شعر ساختاری پخته و زیبا و حکایتی ريال و شاعر با تسلط می دانسته که بدنبال چه چیزی است و هدفش از شعر چیست؟
منبع : انجمن مجازی ایران
نقد شعر : روشنی من گل آب: از سپهری
روشني ، من ، گل ، آب
سروده ي سهراب سپهري
ابري نيست.
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه ي زيست.
مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك: لاي گل هاي حياط.
نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن چهره ي من پيدا نيست.
چيزهايي هست ، كه نميدانم.
مي دانم، سبزه اي را بكنم ، خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن.
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل، از رود، از موج.
پرم از سايه ي برگي در آب:
چه درونم تنهاست.
نقد و تفسير " روشني ، من، گل ، آب" : اصلان قزللو
خلاصه ي شعر :
در يك روز عادي بي ابر و باد ، گوينده در كنار حوضي مي نشيند و به ماهي و آب و روشنايي و پاكي چشم مي دوزد.
مادر با نان و پنير و ريحاني مي آورد و در كنار اين آب و آسمان صاف و گل ها ، زندگي ساده ي پر از خوشبختي ، داريم.
با آمدن روز ، چهره و لبخند هر كس ، نمتيانگر درون او نيست. دانسته ها و ندانسته هاي هر كس ، وجود او را آكنده اند. در تنهايي و تفكر و گذر زمان است كه هر كس شناخته مي شود.
موضوع شعر : ساده زيستي و رسيدن به خوشبختي است.
دو مصراع اول ، فضا سازي شعر را به عهده دارند. " ابري نيست ./ بادي نيست." ابر سبب تيرگي و اندوه مي شود و انسان را دلگير مي كند و مي توان آن را غم و غصه ها پنداشت.باد نيز بر هم زننده ي آرامش و راحتي است و نماد حوادث است. حالا در اين فضاي روشن و آرام است كه مي توان لب حوض نشست و به تماشا و تفكر پرداخت. به ماهي و گل و آب و روشني نگريست و به چگونه بودن زندگي در كنار آن ها فكر كرد.اگر پرنده ي فكر را كمي بيش تر به اوج ببريم ، تمام اين عناصر (ماهي، روشني ، آب و گل)در دامن طبيعت است و زندگي خوب و خوشبختي در خوشه ي زيست (طبيعت) . به شرط آن كه " آب را گل نكنيم" (1)
حالا فكر را بر زندگي بتابانيم:راز خوشبختي(رستگاري) در چيست؟ در يك نان و پنير و ريحان . كه اگر دقت كنيم هيچ عنصري خارج از طبيعت نيست و معادله زير را مي توان نوشت: زندگي ساده (نان و پنير) + طبيعت پاك = خوشبختي(رستگاري)
در زندگي پاك و طبيعي هر چيز وظيفه اي دارد: از نور ، نوازش فرو مي ريزد و نربان ، صبح را پله پله به زمين مي آورد. ؛ به افراد نگاه كنيم . ظاهر ، نمي تواند بيانگر باطن باشد."پشت لبخندي پنهان هر چيز" اين جا متن اجازه مي دهد ، سپيد خواني كنيم . آن كه مي خندد ، شادان نيست . غم هايش را پشت لبخند پنهان كرده است . شناخت واقعي در طول زمان است . از روزنه زمان مي توان ويژگي هاي اشخاص را تشخيص داد. وجود انسان از دانسته ها و ندانسته ها يش شكل مي گيرد . انسان متواضع و نقاد كسي است كه به آن اعتراف كند . و نادني هايش را در پس دانايي و گاه آن هم اندك پنهان نكند. و تا آن جا پيش رود كه :
تا بدان جا رسيد دانش من
كه بدانم همي كه نادانم. (2)
آن گاه انسان آن قدر به طبيعت نزديك مي شود كه :" مي دانم ، سبزه اي را بكنم ، خواهم مرد." يك سبزه ، مساوي با يك زندگي است . اين انديشه اندكي به خيام نزديك مي شود:
هر سبزه كه در كنار جويي رسته است
گويي ز لب فرشته خو يي رسته است
پا بر سر سبزه ، تا ، به خواري ننهي
كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است.(3)
اين اغراق ، نشان اهمييت بي اندازه ي سفارش براي حفظ طبيعت است كه در اين شعر متجلي مي گردد.
تفكر اوج مي گيرد و انسان با نور و پاكي ، پرنده اي مي شود كه مي تواند تاريكي ها (ندانسته ها) را با نور و روشني (دانسته ها) پر كند و از آن عبور كند. نور و ظلمت ، دانايي و ناداني در وجود انسان در كشاكشي عظيم اند. فقط يك ذهن نقاد مي تواند با فانوس دانايي از بيشه هاي تاريك ناداني بگذرد .
زبان شعر ، بسيار ساده است . گاهي به زبان محاوره نزديك مي شود : "مي نشينم لب حوض " يا " لاي گل هاي حياط " و گاه به بيگانگي با آن مي رسد ."پاكي خوشه ي زيست." و " نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد" به جاي " نور در كاسه منعكس مي شود."
گاه جمله ها را به كلي بي فعل ارايه مي دهد:" گدش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب / پاكي خوشه ي زيست. و در بند دوم " نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر،
اطلسي هايي تر/ رستگاري نزديك ، لاي گل هاي حياط. و باز هم : " پشت لبخندي پنهان هر چيز."
اين فشردگي هاي كلام سبب صرفه جويي در استفاده از واژه هاست و با لفظ اندك معناي بسيار ارائه دادن.
براي زيبايي و ارائه ي تصوير به جاي توصيف و تعريف ، انسان پنداري در بسياري جاها به چشم مي آيد: " نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد." يا " نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد."
در بند پاياني ، گوينده ، وجود خود را براي دريافت هاي روشن و تاريك ، تهي مي كند و ذره ذره بالا مي رود تا تيرگي ها را ترك كند.
تيرگي ، فانوس، شن، راه ، درخت، پل ، رود ، موج ، عناصر مثبت و منفي اند و شاعر گويي راهي را تصوير مي كند كه گاه از شنزار مي گذرد گاه از تونلي تاريك و گاه به رودي مي رسد و سپس پلي بر آن مي سازد تا ادامه يابد. و موج نيز بالا و پايين مي رود و تحرك را نشان مي دهد.
در آبي آسمان به آن عظمت سايه برگي بر آب پيداست. و اين لذت بردن از متن و به نانوشته هارسيدن است.
نقد شعر "خوب و بد " اثر ساره ی احمدی (س. سکوت)
نقد ها را بود آيا كه عياري گيرند ؟
تا همه صومعه دارن پي كاري گيرند ؟
مصلحت ديد من آن است كه ياران همه كار
بگذارند و خم طره ي ياري گيرند . (1)
ابتدا خود شعر:
در را ببند . آة ، كه بيگانه نشنود،
احساس هاي من كه به حرف آمدند را.
تاريك كن . ز پنجره پيداست قامتش ،
آن آرزوي ساده و عريان و آشنا.
*****
اين روزها كه آينه هم حيله گر شده است،
عشق و خيال و شوق تو هم،
خيره سر شده است.
بر شانه هاي باد نخواهم گذاشت سر.
اي آرزو ، محال و دروغي ، تو
دور شو.
حتا دگر خبر نگرفتي ز حال من!
بر گرد از اين كوچه و از شهر من برو
در را ببند پشت سرت
تا گريستن،
خواب مرا،
به شوري اين زخم بشكند.
*****
پاسخ شكسته در قلمم مي خورد تراش .
اين درد تيره چيست؟
كدام است؟ خوب و بد.
اين شعر را مي توان به سه بخش تقسيم كرد. اين تقسيم بر اساس روند شعر و تغيير سمت و سوي احساس و تصوير انجام گرفنه است.
موضوع شعر : ناباوري و عدم اعتماد به روزگار و مردمش است.
شعر را مي توان اين گونه خلاصه كرد: روزگار غريبي است كه نمي توان احساس و عاطفه را بيان كرد و عشق و آرزو دست نيافتني اند . پس بگذار به درد خود بگريم.
واژه هاي قافيه " را" و " آشنا" - " حيله گر" و " خيره سر - " شو" و " برو" - " بشكند " و "بد" است.
كه همچون نخي نا مرئي بيت ها و بندها را به هم پيوسته است.
در مصراع هاي 3و5 نيز رديف ظاهر شده است. بگذريم كه قافيه ها و رديف ها تا چه حد در معنا و تاكيد بر موضوع تاثير پذيرند يانه " خوب و بد."
در بخش اول ، شاعر كه مي توان مجازا او را فردي دردآشنا از اهالي همين كوچه يا خيابان و شهر دانست
سخن مي گويد. مخاطب او با توجه به واژه ي بيگانه ، حتما فردي آشناست. همدرد است . چون در تمام فضاي شعر هيچ انساني جز شاعر به چشم نمي خورد ، او به صورت سيال ، گاهي در نقش ديگري ظاهر مي شود . استحاله اي آرام و بي صدا. و تمام دره و پنجره ها و منفذ ارتباط با غير را مسدود مي كند . و ابتهاج را به ياد مي آورد:
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند.
بخش دوم ، يك پرده ي ديگر ، آينه ، كه دوست و همزاد توست ، حيله گر شده است . چشم راست به چشم چپ دروغ مي گويد. تصوير نهايت بدگماني ؛ و از سويي نا باوري به آن چه كه مي بيني( شنيدن ديگر هيچ) . در ميان اين بخش يك مصراع نا ساز ( مصراع يازدهم = حتا دگر خبر نگرفتي ز حال من.) يكباره ظاهر مي شود و فرم يكدست شعر را به هم مي ريزد. ( يك گله ي كوچك هم دارم ، در روزگار وانفسا ، خبري از ما داشته باش.) و بعد انكار و طرد آرزوها و گريه هاي تلخ بر مزار آن ها . كه انگار خواب است و شور گريه ها ، بايد از خوابش بپراند.
در بخش پاياني : پاسخ بر اين پرسش كه " اين درد تيره چيست؟ كدام است ؟ خوب و بد؟ ، قلم از نوشتن در گل مي ماند. خلاصه مي توان اين ناباوري و بي اعتمادي را از زبان حافظ هم شنيد:
محرم راز دل شيداي خود كس نمي بينم ز خاص و عام را!(2)
و ان جا كه :
آينه چون نقش تو بنمود راست خود شكن آيينه شكستن خطاست،
شاعر ، شاعرانه ، خلاف عادت عمل مي كند و آينه زا شكستني مي داند ، كه خود را راست ترين مي پندارد.
مصراع هاي ما قبل پاياني ، ياد آور نيما است :
مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
خواب در چشم ترم مي شكند.
جامعه در خواب است . در خواب مرگي . و شاعر ، بيدار . آ يا روزن اميدي هست ؟
به وزن شعر بپردازيم : مفعول / فاعلات /مفاعيل / فاعلن ، بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف مقصور . شاعران كهن و نو بسياري دراين وزن طبع آزمايي كرده اند. بنگريد به حافظ :
داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند ؟ پنهان خوريد باده كه تعزير مي كنند
ناموس عشق و رونق عشاق مي برند عيب جوان و سرزنش پير مي كنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد مشكل حكايتي است كه تحرير مي كنند...(3)
شعر از نظر وزني هيچ اشكالي ندارد ؛ مگر در مصراع دوازدهم ، كه ضمن نا همساني هجاهاي كوتاه و بلند، يك هجا از مصراع هاي ديگر كم دارد . و قابل اصلاح است .
ياد آوري يك نكته در اين شعر ، اهميت شاياني دارد:
اگر مصراع هاي كوتاه را ، دنباله ي مصراع هاي قبل از خودش بياوريم ، اين شعر به يك غزل كلاسيك تبديل مي شود بنگريد:
در را ببند . آة ، كه بيگانه نشنود احساس هاي من كه به حرف آمدند را.
تاريك كن . ز پنجره پيداست قامتش ، آن آرزوي ساده و عريان و آشنا.
*****
اين روزها كه آينه هم حيله گر شده است، عشق و خيال و شوق تو هم، خيره سر شده است.
بر شانه هاي باد نخواهم گذاشت سر. اي آرزو ، محال و دروغي ، تو دور شو.
حتا دگر خبر نگرفتي ز حال من! بر گرد از اين كوچه و از شهر من برو
در را ببند پشت سرت تا گريستن، خواب مرا، به شوري اين زخم بشكند.
*****
پاسخ شكسته در قلمم مي خورد تراش . اين درد تيره چيست؟ كدام است؟ خوب و بد.
ضمن آن كه قافيه هايش گاه مثنوي مانند است و گاه چهار پاره اي. مي خواهم بگويم با كوتاه بلند كردن مصراع ها ، بدون بر هم زدن اركان ، بدون فرم بخشي و استفاده از واژه هاي زمان ، و موضوع روزگار ما ، نمي توان به شعر آزاد نيمايي يا سپيد و ... دست يافت .
از نظر زباني: گرچه تا حدودي موضوع را مي توان با روايت هاي شاعر دريافت ، در مجموع از زبان هنري كم بهره است . مثلا در مصراع دوم اشكال نحوي هست . كه پس از يك جمله ي مركب ، "را" ي مفعولي . نشسته است . آيا براي جور شدن قافيه است ؟ در اين شعر جاي كلمه هاي دو و چند معنايي خال است . عبارتي نيست كه خواننده را به ابهام وادارد و بر سر دو راهي بنشاند ، تا واژه ها و مفهوم را كمي مزمزه كند و قورت دهد. جايگاه واژه ها در شعر از اهميت ويژه اي برخور دار است .
از زيبايي هاي تصويري شعر عافل نشويم .: استعاره ها و جان بخشي هايي همچون: " صداي احساس" و "پيدايي قامت آرزو و شوق و خيال " و " خيه سري هاي آن ها" و " شانه هاي باد" كه ضمن زيبايي با مفهوم پس از خود سازگاري ندارد. چون " اي آرزو ، محال و دروغي تو، دور شو " بهتر بود " بر شانه هاي باد بخواهم گذاشت سر " باشد. تا با مفهوم جمله ي پس از خود سازگار باشد. همين نكته هاي كوچك ، سبب در هم ريختن ساختالر شعر ، مثل ترمزهاي ناگهاني يك اتومبيل است ؛ كه تا مي خواهي مناظ را درك كني ، ترمز مي پراندت .
در پايان لازم به ذكر است كه در روزگار ما ، نقد هر اثر با توجه به تئوري " مرگ مولف " انجام مي شود ؛ يعني شاعر و نويسنده پس از سرودن يا نوشتن ، سر زا مي رود تا اثر، زندگي كند .
ضمن آرزوي سعادت و صحت براي شاعر جوان و خوش قريحه مان ، خواهان تداوم كار هنري قوي تر ، در كنار بحث و تحقيق و مطالعه ي بسي بيش تر از بيش ، هستم .
زمانه قرعه ي فال مي زند به نام شما خوشا شما كه جهان مي شود به كام شما(ابتهاج)
منابع:
1- ديوان حافظ – شرح خطيب رهبر – ص 249 –انتشارات صفي عليشاه – چاپ پنجم- 1368
2- همان – ص 13
3- همان – ص 271
ترانه ي پرواز
پرنده افتاد،
از تير صياد.
اما نرفته
پروازش از ياد .
روزها روشنند
آسمان آبي.
ستاره بيدار،
شب ها مهتابي.
مرده پرنده؛
نمرده پرواز
در آسمان ها
مي خواند آواز.
زندگي همين،
پرواز پرهاست
مثل موجي كه،
آواز درياست.
زنگ باران
شب دوباره دلم چو دريا شد.
شور و حالي چو موج بر پا شد.
زنگ باران به گوش در پيچيد
گل ز خواب شبانه اش پا شد.
تيرگي را زباغ دل ها برد
خون به جان جوانه جاري كرد
زردها را به سبزها پيوست
روشني را دوباره ياري كرد
بال پروانه ها به رقص آمد
زندگي رنگ شاپرك ها شد
قطره خنديدو غنچه لب بگشاد
اين به باغ و آن به دريا شد
زنگ باران عجب نوايي بود
زندگي را به هر دلي بخشيد
فارغ از سرخ و زرد و ديگر رنگ
با گياه و بنفشه ها رقصيد
آه، بايد دوباره باران شد
بار ابري ز دوش خود برداشت
با گل و سبزه همنوايي كرد
در دل باغ رنگ ها را كاشت
منصور برمکی درگذشت
|
"منصور برمكی"شاعر ایرانی، درگذشت
| |||
|
به گزارش خبرگزار آتیبان:"منصور برمكی"شاعر ایرانی (پنج شنبه 11بهمن86 خورشید) در بیمارستان شهر شیراز درگذشت.
برمكی 29/2/1319 در شهرضا( اصفهان) متولد شد ، و پس سال ها تلاش در عصر شعر ، شب گذشته بر اثر بیماری درگذشت . وی دبیر بازنشسته آموزش و پرورش بود. |
خورشید عریان
خورشیدی ، من ابرم.
می تابیِ ، می غرم
می بارم.
می روید ، گه گاهیُ
از چشمت. ، از دستم
گیاهی
می نوشد.، می جوشد
می بالد. . درودی
می گوید:
هم بر تو . ؛ هم بر من.
مخراشم ، با تیشه
جان و تن.
بگذارم ، تا مانم T
همسایه ، هم سایه.
جانانم!
من باشم ، خود باشي ،
با خاری ، روحم را
مخراشی.
مخواهم ، تا گردم،
خورشیدی . . من ابرم
پر دردم.
یک سیزه ، بی باران،
می خشکد ، از خورشید
عریان.
۵/۱۱/۸۶
"همسايه "
بادي اگر نبود؟
چشمي نمي گشود ،
پنجره بر چشمم؟
يقين ،
در آغوشم گرفته بود ، خاك.
همسايه ها،
نمي ديدند چرا،
نفس بي رمق قلبم را؟
چشمشان را زده بود ،
شب ؟
يا كه خاموش ،
چراغ مهتاب؟
آن سوي كوه،
دل پنجره ديد،
پت پت جانم را.
آه !
اما،
در خواب است هنوز،
خانه ي همسايه.
مي رود در خواب هنوز ،
تا ملاقات خدا.
مي شود عاشق،
در خواب هنوز.
و مي بيند خواب ،
در خواب هنوز.
27/3/86
"فصل پنجم"
در گرهگاه گرم نگاه من و تو،
شعري جوانه زد ،
سرسبز تر از بهار؛
مهربان تر از باران؛
دلگرم تر از خورشيد
كه جمله ي بي نقطه ي نگاهت،
پايان زمستان را
تازه تر فصلي آفريد.
فصل پنجم
در قلب آهن و سيمان و سنگ و سرب
10/10/86


