تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> خانه ي نقد

نقدشماره ي 3 : سهراب سپهري - ليلا حكمت نيا

 

بهاران خجسته باد

دوستان گرامی: نقد اشعار شما و نظر دوستان فقط با درج نام و نام خانوادگی امکان پذیر است .

دوستان: شعر و مقاله های مرا در سایت های آتی بان- جغد- دینک دانگ

نوشتار بخوانید.

نقد شماره ی ۳

۱-سروده ی "لیلا حکمت نیا " معاصر

مادرم ولم یولد نه!دوباره یک پسر برای جنگی که مي آيد
باید ُ
باید ! به قدی که ساختی برای تابوتي كه در راه است
و سپید می شوم درست مثل مادری که .
موهايش را براي تشيیع تازه شانه مي زند
یکسره می دوم که یکی به دو کرده باشم !
نه لیلا دوباره شروع نکن ! دختر بايد زير پايش را نگاه كند
وقتی ز/مین هم مین دارد
چرخيدنش با هركه باشد گوشم صداي انفجار دارد
بااينكه در تير هاي نيامده غيبت دارم
و پلاک پلاکم را گل گرفت ! تو نديدي
کاش پرچم فقط همين رنگ را داشته باشد
تا زخمهاي 8 ساله سر باز كند
در هوايي كه دلم گرفته مي چرخانمش
براي تو كه نصف تنت را به ارمغان آوردند
دیروز استخوان آوردند ...برای زخم های مادرم !
و چه فرق می کند
کدام صفت تفضیلی را به تو نسبت دهند
(که تو را اول همین هفته به زهرا نسبت دادند .)
ميداني كه تو كودكي هايت را در من يزرگ مي كني
حرف هایم را كه همين مترو درراه مي كشد
به یک جو فروختم !تا نارس تر بکاریم
حالا قد دهانم کمی بلندتر ...راحت تر حرف می زنم
(حرف هایم را بزن زمین
رفت هوا / هوا //هوا ...
تفنگ دسته ی چاقو را هم شايد بريد
نكند پوتین ها پشت پا زده تر كار دست پایت بدهد ...
این روزها به هر دری می زنم ....دیوار نمی شنود !
شايد این آتش از گور تو بلند شد لیلا !
باید مردانه تر ..."مرد نیستم مگر؟؟؟!!!"
جنگ را برعکس بخوان ...خون بهتر است یا ثروت ؟؟؟!!!
و من کفاره می دهم
سکوت هایی را که روزه به روزه برده ام
که دیوار دیوار دیوانه ام کند
برای فاصله های قد یک نفس !
نفسم بند می آید
که سربندم به سری که درد نمی کند دستمال می شود
رمز شب را فراموش کرده ام
حکم تیر بده ...استخوان كارد به هم نزديكند

ومن از جنگ حرف می زنم
از فشنگ های بَرنده تر از قانونی که من تو را باختم
يادم باشد همین جا پرواز را به خاطر بسپار
قفل قفس ها شكسته اند
من از تفنگ تو هم بلند تر شدم ! تو نديدي ام ؟

نقد و نظر دوستان

 شادی خوشدل - چهارشنبه ۲۹ اسفند ۸۶- ساعت ۱۹:۲۸

خانم ليلا حكمت شعر را در ابهام اغاز كردند ابهامي كه خواننده با خواندن ابيات بعدي مخصوصا ابياي كه در اواسط شعر قرار دارند رفع ميشود. شعر موضوعي را روايت ميكند كه بسيار حساس است و نياز به بيان متفاوت و امروزي دارد تا نسلي كه در شرايط جنگ نبودند بتوانند به راحتي با آن ارتباط برقرار كنند.و اين ريسك بزرگي براي شاعر در انتخاب موضوع است چرا كه چنانچه نتواند به خوبي بيانش سازد مورد عتاب شديد منتقدان قرار ميگيرد. چرا كه گاهي بعضي از همين منتقدان هم از فضاي جنگ خارجند و دركي بر آن ندارند البته ما شخص خاصي را مد نظر ندارم اما في المجموع بيان كردم.
شاعر به زيبايي قصه را به پيش ميبرد و ما به تشعيع جنازه يك شهيد ميكشاند همزمان به داغ دل مادر شهيد متوجه ميسازد .

شعر خانم حكمت تنها روايت جنگ نيست روايت ابعاد مختلف جنگ است روايت داغداري مادران و خواهران شهيد روايت اصالت ايمان شهيدان و..
شعر خانم حكمت از پختگي لبريز است از آغاز و از فرجام و از ايمان و اعتقاد خود شاعر
اميدوارم كه هميشه موفق باشند

آرزو غفوری-پنجشنبه اول فروردین ۸۷- ساعت ۲۱:۴۵

شعر مرثیه ایست نو...تلاوت سرود غم، و درد دیرنه درونیست.شاعر روایتی دارد از گذشته ،حال و گذشته!زمان، برای شاعر نقش بزرگی را رقم می زند زیرا او خود و احساسش را در زمان گم و پیدا می کند و این زمان است که خاطرات باقی مانده او را سیال به درون ما می کشاند.گشایش شعر با پیامی به مادر!شاعر وارد صحنه ای می شود که ابتدا مادر است و به او خبری را می دهد و از او می خواهد که خود را آماده کند !برای دریافت و پذیرش چیزی که او را باز به غم و شیون میکشند. در گیری شاعر با کذشتن از این صحنه آغاز می شود ، درگیری که از گذشته شروع شده و تا کنون ادامه دارد و در گذشته هم شکلی نهفته به خود خواهد گرفت! او خود و مادر را آماده می کند برای،رو در روئی با جنگی دوباره! ولی این بار متفاوت تراز پیش! جنگی با خود وبا درون! نه با دشمنی خارجی!و امادگی برای دریافت چیزی که او و مادر در آن و باهم پیوند شده اند و همواره انتظار رسیدنش را به طور منفصل می کشند.شاعر جدای درگیر ی با خود می خواهد این بار ناخواسته دوباره راهی را شروع کند که سال ها پیش رفته و تجربه آن را داشته و این بار به خود نهیبی می زند که نباید دوباره راه را دور زد به نقطه ای رسید که او خود اکنون در انجاست! با این تفاوت که این بار بزرگ تر از گذشته است و این خود کار اندیشیدن را دگرگون و متفاوت از گذشته می کند!با این احوال و با توجه به عواقب موجود او باز وارد مقوله دیدینه می شود...درگیری با خود آغاز می شود و فلش بک ها، زمینه اصلی و دست آورد های کارِشاعر می شود.شاعر به دنبال جوابی می گردد تا بتواند غم بزرگی را که او و مادر را در هم شکسته بر خود هموار کند.کاش پرچم فقط همين رنگ را داشته باشد
تا زخمهاي 8 ساله سر باز كند
از پرچم می گوید، چیزی که میتواند آرمان باشد نشانه ای از سنبل و مرز سازی و ایجاد عقیده واحد کند!او آرزوئی دارد داشتن پرچمی که تنها یک رنگ دارد!اما تفاوت بزرگی در این آرزو دیده می شود و آن اینکه شاعر از آرزوی خود نیز ایمن ومطمئن نیست و خواسته اش در آخر همراه با داشته باشد!می آید که نشان از نا امنی و عدم اطمینان شاعر می دهد،زیرا: او در این جا از ماضی التزامی کمک گرفته است و یکی از موارد استفاده از ان برای، بیان فعلی که همراه با شک و تردید است می آید یا بیان فعلی که همراه با آرزوئیست و یا فعل همراه با شرط است و... در حقیقت شاعر به علت هائی که موجب فراهم سازی اندوه او و مادر شده اند مطمئن نیست!و امید دارد که فرضیه هائی که تا کنون موجود بوده است همواره بدون شک باقی بمانند زیرا او می خواهد بالاخره زخم 8 ساله را مرحم کند!پس باید مشکل باز و حل شود! او یکی از مهم ترین علت ها را جنگ می داند ولی باز هم مطمئن نیست که این تنها علت باشد!

شاعر آشفته است!شبه ای ناشناخته برای ما! گهگاه به شعر او وارد می شود که هنوز به ما معرفی نشده است و تنها خود شاعر از هویت اصلی او با خبر است و او و مادر! تنها کسانی اندکه آن ناشناخته را می شناسد و سببی است تا من خواننده!در گنگی رادیکال شده خود تا انتهای شعر باقی بمانم و سئوالی که، چه کسی مخاطبِ احساس شاعر است که او سراپای سخن را بر آن می کشاند !و در عمق و ژرفای وجود شاعر رخنه کرده است و چه نسبتی میان او و شاعر است!؟و ارتباط ما شخص سوم کجاست و چه می شود؟شاعر از خود می گویداز زمانی که با آن رشد کرده و بزرگ شده است و به خود نوید می دهد که طوری دیگر ی باید به اطراف و مسائل بنگرد...حقیقت را آن گونه که هست باور کند و واقعیت موجود را بپذیرد گاه موفق و گاه ناامید می ماند!در میان نا امیدی ها با خاطراتی از کودکی گره می خورد و لابلای آن ها خود گم شده و عزیز از دست رفته را می یابد و باور می کند که او سال ها با آن رفته!آشنا بوده و ارتباط دیرینه دارد...رفته رفته سعی می کند که با کمک عقل و استدلال راهی را بیابد که او را آرام و راضی نگه دارد و از آن مه آشفتگی و غم به عرفان و عبودیت می رسد تا در آنجا بدون دغدغه معبود یا غزیز از دست رفته را ببیند و در نهایت به جائی بالا تر هم نائل می شود که عزیز یا روح از دست رفته را طلب می کند که او شاعر را ببیند!

شاعر کوشیده در این شعر فضائی را معرفی کند 1/جنگ2 و فرایند آن/پشت صحنه و پایان و سرانجام بعد از جنگ و فرایند نهائی آن. برای منی که در جنگ بوده ام و در آن فضا رشد کرده ام تداعی و ارتباط دوباره از راه این شعر به فضای جنگ ضعیف بوده یا نا ممکن بوده است. تنها فضائی که شاعر آن را لمس کرده نه فضای مستقیم از جنگ بوده ولی او در فضائی خود را دیده و لمس کرده و به حقیقت رسیده که سرآمد جنگ بوده است و صحنه ای اختتام شده از پیامد های آْن بوده است.فضائی که حتی سال ها بعد دوباره برای او به تکرار کشیده شده و هر بار گوشه ای از وجود آن عزیز از دست رفته برای او و مادر!باز پس داده و برگردانده می شود و او مجدد، غمش را تازه می کند!از بناهای نا امنی شعر شخصی سوم بجزء شخصیت مادر است ...شخصیت مادر به گونه ای ست در واقع شناخته شده و نیاز به معرفی ندارد ولی جدای از شخصیت ایشان دیگر سومی هم بوده که من خواننده نه با ان آشنا شدم و نه بدرستی پی به رابطه احساسی شاعر با او برده ام و در حدس و گمان خود ماندم و ماندم!شعر داستانی داشت هر چند کوتاه!اما از خود گفتنی بود بس بزرگ و ژرف! با دیگر تداعیانی از جمله!اجتماع، مادر، اقوام و اطرافیان، جنگ و فرد از دست رفته..مشروح شده.صحنه هائی که او فضا سازی کرده بود همه از فراق و فقدان چیزی خبر می دادند...شاعرمی کوشید با جنگی که از آن روایت می کرد به جنگ با خود برسد! و عاقبت به جائی می رسد در پایان شعر که یک باره وارد فضائی جدید و امید وار کننده می شود و قفل قفس شکسته و او از همه پریشانی ها و کشمکش ها آزاد و به والا مکانی می رسد که همان آرامشی بود که در نگاه نخست، رسیدن بدان غیر مترقبه است ولی ! در واقع شاعر سال هاست که در جنگ با خود بوده و سرانجام توانست بدان جائی که اکنون است برسد!وضعیتی که شاعر برای منِ خواننده فراهم می کند فضائیست نستالژیک...مرا در از دست رفته ها آغشته می کند ولی گنگ رهایم می کند.شاعر زمان های گذشته و حال را شناخته کمک گرفته و با هم مرتبط کرده است و به خوبی احساسش را به دور از مرز زمان در کلمات جای داده است اما! احساسی که من در زمان ها به جا گذاشتم بدون ارتباط با هم در پیکر ه شعر باقی ماندند...

اصلان قزللو- پنجشنبه- ۸فروردین ۸۷-ساعت ۱۲:۱۶

"من از جنگ حرف می زنم." و از دیگر مسائل اجتماعی ؛ مانند متفاوت بودن دنیای زن و مرد. تفاوت نگاه آدم ها به اجناس!

  ناگهان جنگ در می گیرد ، که برادر لیلا ، نه. برادر من؛ نه . برادر تو و ... شهید می شود. یا جانباز و معلول یا مفقود می شود. جسمشان از خمپاره و توپ به دو نیمه می شود. و فقط یک نیمه را به ارمغان ، به خانواده می آورند.

   گاهی نه یک نیمه ، فقط استخوانی را می آورند  برای دل های زخمی مادران . آن وقت می شود استخوان لای زخم.

در جنگ حلوا پخش نمی کنند. فشنگ است و گوشت و پوست و استخوان. و برنده فشنگ است.

حالا ، لیلا ( لیلاها) پس از حدود سی سال بزرگ شده است ؛ بزرگ . از تفنگ هم بلندتر!

  شعر حرف های زیادی برای گفتن دارد. اما با یک یا دو بار خواندن ، نه. باید دقت کنی . صدای لیلا ی شاعر می تواند صدای تو باشد و صدای هر کس دیگر که شعر را می خواند. باید زبان شاعرانه اش و رمز هایش را دریابی .

  متن این شعر گویی " چهل تکه ی بینامتنی است" نقل قول های متفاوت که از زمان ها و مکان های پیش و پس گرفته شده است که مبتنی است بر طنز و نزاع . مثل خیابانی با تقاطع های بسیار .خواننده می تواند ، مسیرهای بسیاری را برای رفتن به درون شعر انتخاب کند. بنابر این نیازی به شناخت زندگی و سن و سواد مولف نیست. و تو نباید فکر کنی منظور او از سرودن شعر چیست. او یک پیام و منظور از پیش تعیین شده را به تو هدیه نکرده است. بلکه می خواهد معنا و مفهوم را در متن بسازد. متن شعر ، یک کالای تولیدی در بازار سرمایه داری نیست که فقط برای فروش و سود باشد.

  متن شعر توانسته است ، واژه ها و عبارت ها ی متداول ، عادی ، و تکراری و مرده را دگرگون و زنده کند .آشنایی ها را بزداید."یکسره می دوم که یکی به دو کرده باشم" با دویدن یکی به دو می کند یا با صحبت کردن؟

 "دختر باید زیر پایش را نگاه کند" = سر به زیر باشد. حالا مصراع بعد را بخوان تا علتی دیگر بیابیش:" وقتی زمین هم مین دارد. پس مواظب باش منفجر نشود. زمین=ز+مین. در دنیای مردانه زمین ، مین ندارد. هر جا پا نهد ، انفجاری رخ نمی دهد.

 " تو در تیرهای نیامده غیبت داری" پارادوکسی زیبا . تیرهای تفنگ  یا  ماه های تیر؟ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

جنگ پیامدها دارد. ویرانی شهرها، نابودی انسان ها ، در هم ریختن ذهن و زبان و روح . زخم تن ها و دل ها." تا زخم های هشت ساله ، سر باز کند." تنها بخش باقی مانده ی یک جسم ، چیزی جز استخوان نیست. و چه زیباست این زبان شاعرانه که ضرب المثل های رایج و مرده را منفجر می کند تا از پاره های آن بنایی نو بر افکند. "دیروز ، استخوان آوردند ...برای زخم های مادرم." و شد استخوان واقعی لای زخم.

شنیده ای که می گویند " قد دهانت حرف بزن." اگر کودک باشی دهانت کوچک است و تنها چند کلمه از آن بیرون می آید. برای این که حرف های بزرگ بزنی باید دهانی بزرگ داشته باشی . " حالا که قد دهانم کمی بلندتر...راحت تر حرف می زنم." خواه بر زمینش بزنند یا نه. چون "حرف هایم را بزن زمین/... رفت هوا/ هوا/ / هوا" حرف شده است توپ .

"می زنم زمین ، هوا می ره . نمی دونی تا کجا می ره. و "تو به در می گویی که دیوار بشنود" اما سخن شاعرانه این طور نیست. "به هر دری می زند دیوار نمی شنود." امان از این آدم های دیوار شده!

ممکن است از جنگ ، گنجی برایت حاصل شود. فقط کافی است آن را بر عکس بخوانی. و گذشته ها دیگر به کار نمی آید ؛ که همه ی انشاها "علم بهتر است یا ثروت" بود. انشای تازه بنویس:"خون بهتر است یا ثروت؟

  معمولا "سری که درد نمی کند ، دستمال نمی بندند." اما "سر بندم به سری که درد نمی کند ،دستمال می شود. "

  کارد خیلی وقت است که به استخوان نزدیک است ، که لای استخوان است و تو هنوز دقت نکرده ای. به ویژه اگر دسته اش از استخوان باشد ، کارد حتما لای استخوان است. آخ!

و عاقبت این متن چهل تکه ، به فروغ هم نزدیک می شود. " پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی است." و لیلا  قدش را با تفنگ اندازه می گیرد . چون می داند چه می کند.خوب از تئوری های جدید سر در می آورد . بارت را می فهمد . شکلوفسکی را می شناسد. زبان شاعرانه را در جان دارد . خلاصه ، نگاهش را از گذشته گرفته و به آینده دوخته است. به گمان من ، او توقف نمی کند. در یک نقطه نمی ماند. به فرهنگ و سرزمین های دیگر سفر خواهد کرد . او شاعری شاعر خواهد شد . تا باد چنین بادا.

باران سپید-جمعه ۱۶/۱/۸۷- ساعت ۱۷:۴۳

آنچه كه در اين جا مي بينيم مسلما شعري ست كه در مقوله جنگ شكل گرفته و دغدغه هاي دختري را نشان مي دهد كه در عين حالي كه در كشاكش جنگ نيست ولي درگيري هاي خودش را با عواقب و نتايج آن به خوبي به تصوير كشيده است.
متعاقب آنچه كه درباره همين كار در وبلاگ خانم حكمت نيا نوشته ام جسارت ايشان در پرداخت چنين مقوله اي قابل ستايش است.
اما آنچه كه در اين اثر به عنوان يك متن اتفاق مي افتد گفتمان هائي ست كه در موازات هم شعر را به يك كنش و پويائي مي كشاند كه البته در اكثر كارهاي خانم حكمت نيا مشهود است. در واقع توجه ايشان به چند صدائي شعر را از خمودي و يكنواختي و نيز به هم پيوستگي معمول سطرها دور مي كند .
گرچه در اين اثر مولف به روايت وفادار است اما گسست هاي زماني و درگيري هائي كه بين مولف و صداهاي موجود در اين متن اتفاق مي افتد به خوبي توانسته انعكاس دهنده وضعيت و فضائي متشنج و ناآرام جنگ و پيامدهاي آن باشد در واقع من در اين متن كنش نسل امروز با نسل جنگ را مي بينم. تقابل اين دو بند را ببينيم:
حرف هایم را كه همين مترو درراه مي كشد
به یک جو فروختم !تا نارس تر بکاریم
حالا قد دهانم کمی بلندتر ...راحت تر حرف می زنم
.
ومن از جنگ حرف می زنم
از فشنگ های بَرنده تر از قانونی که من تو را باختم
يادم باشد همین جا پرواز را به خاطر بسپار

و پايان بسيار موفق شعر:
قفل قفس ها شكسته اند
من از تفنگ تو هم بلند تر شدم ! تو نديدي ام ؟

براي ليلاي عزيزم موفقيت بيشتري آرزو دارم.

نظر شاعر - لیلا حکمت نیا- چمعه ۱۶ /۱۸۷-ساعت ۱۰:۵۲

در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود
سلام و سپاس از دوستانی که آمدند و خواندند و نوشتند ...
نمی دانم تا کی قرار است فضای ادبی در گیر "نان قرض دادن و هندوانه زیر بغل هم گذاشتن "
با شد .وقتی قدمت شعر فارسی به هزار سال می رسد و حداقل میلیون ها شاعر داشته ایم نبود نقد در فضای شعر امروز باعث تاسف است .کار ارزشمندتان ستودنی و تلاشتان قابل تقدیر است . برایتان آرزوی موفقیت دارم .
در مورد نقدها حرفی نخواهم زد .زیرا هر کس تاویل خود را دارد.
جنگ خواه یا ناخواه تاثیرات به سزایی را در ادبیات گذاشت
ویکتور هوگو می گوید : قاطع ترین نتیجه ی مستقیم یک انقلااب سیاسی یک انقلاب ادبی است
خیلی ها آمدند ...نوشتند ...فیلم ساختند ... اما هنوزر هم سن و سال های من درک درستی ندارند و نمی فهمند از مدرسه به میدان جنگ رفتن یعنی چه ؟
نوشتن درباره ی ادبیات پایداری کار ساده ای نیست (برای من که فضای جنگ را درک نکرده ام سخت تر )
آندره ژید می گوید : برای من " خواندن " این که شن های ساحل نرم است کافی نیست می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند ـ معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است.
سنم به جنگ قد نداد وقتی به دنیا آمدم چند سالی می شد که قطع نامه امضا شده بود . اما رسالتی شاعرانه شعر مرا با واژه هایی نظیر(تانک –تیر – مادران داغدیده ) و هزاران واژه که بوی خون می داد گره می زند تا شعر از تصنعی بودن دور شود .
در ادبیات جنگ من "لیلا " نیست و نخواهد ماند . من یک "لیلا "ست با هزاران آدم دیگر وقتی از عواطف و زندگی شخصی "لیلا " می نویسم و عواطفی فردی بر شعر حاکم است برایم آنقدرها سخت نیست اما هنگاهی که از زبان هزاران آدم دیگر می نویسم باید سنجیده عمل کنم .
چرا باید از جنگ نوشت ؟
دوستانم می گویند سالها از جنگ می گذرد و ما هم چنان فیلم هایی ازجنگ می بینیم ...مجروحان جنگی ...فرزندان شهدا و هزاران خاطره ی تلخی که جنگ باقی گذاشت
به راستی چرا من در سال 86 باید از جنگی بنویسم که در سال 58 آغاز شد و قبل از به دنیا آمدن من به پایان رسید .
من فکر می کنم امروزی واژه جنگ وظیفه ای است شاعرانه !
چیزی به نام ادبیات پس از جنگ و نسلی که از حیث زبان و نگرش با نسل قبل کاملا متفاوت است .
من فکر می کنم مهم ترین تفاوت شاعر زمان جنگ با شاعری که پس از آن می نویسد در این باشد که محور اصلی ادبیات جنگ (در حال وقوع من ) دعوت به مبارزه و تحمل سختی ها و مشکلات بود اما پس از جنگ با یک زبان تازه باید نوشت "آن ها چه کردند "
تا نسل فردا از مقابل این واژه ساده نگذرد ...حال این نوشتن با نسل قبل تفاوت هایی دارد (از حیث فرم –محتوا –نگرش و قالب)

اصلان قزللو-جمعه ۱۶/۱/۸۷-ساعت ۱۱:۲۴

از لیلا حکمت نیا به خاطر آزادگی اش سپاسگزارم

۲-شعر "نشانی" سروده ی سهراب سپهری

 

 

"خانه ي دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

                                                                           بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

 

 

 

"نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است.

و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي ست.

مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر به در مي آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل، پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا ، خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه ي نور

و از اومي پرسي

خانه ي دوست كجاست."

 

" نشاني"

سروده ي سهراب سپهري

"خانه ي دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

                                                                  بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نقد و تفسیر شعر

 

  اصلان قزللو- سه شنبه ۲۸ اسفند - ساعت ۱۵:۳۹
اين شعر بر اساس تئوري "مرگ مولف بارت و نقد ادبي نوين و نظر فوكو" تنظيم شده است.

لازم است شعر را چند بار بخوانيم ؛ با صداي بلند ، طوري كه خود آن را با جان دل بشنويم. يك بار ديگر به متن نگاه كنيم . شعر دو بند است و شاعر ، خود آن را نشانه گذاري كرده است.(نقطه، ويرگول، نشانه ي پرسش و...) بند اول يك پرسش مطرح مي شود . "خانه ي دوست كجاست؟" و در بند دوم پاسخ به اين سوال است.
زمان پرسش ، ابتداي صبح است . هنوز همه جا روشن نشده است . روشني هم در آسمان آهسته پيش مي رود هم در متن شعر. به واژه ها بنگريد: فلق ، روشني ، سپيدار(سپيد است) شفاف، نور . "اسمان مكثي كرد." زمان آهسته شد . روشني به تدريج آمد و آسمان منتظر ماندتا هوا روشن شود. شعر در تضاد تاريكي و روشنايي سير مي كند و بالاخره روشني غالب مي شود . همچنين ميان ندانستن و دانستن ، پرسش و پاسخ نيز تضادي است . و شعر از اين تضادها براي رساندن مخاطب به هدف بهره مي برد. در حقيقت ، شعر از اجزايي تشكيل شده است كه در كنش متقابل به يك كل منتهي مي گردند؛ و آن چيزي جز مفهوم نيست.
بسياري از اجزا ، در شعر ديدني و حسي هستند . مثل سپيدار ، در خت ، كوچه باغ ، گل ، فواره ، كودك ، كاج، جوجه .
برخي از اجزا نيز غير حسي وناملموس اند: خواب سبز خدا، آبي بودن پرهاي صداقت ، پشت بلوغ ،اساطير زمين، ترسي شفاف، صميميت سيال فضا.
سير حركت نيز از پستي راه و شن به بلنداي كاج مي رسد. استفاده از ملموس ها و نا ملموس ها ، پستي و بلندي ، نور و روشني . پرسش كوتاه و پاسخ بلند . حس آميزي هاي زيبا در تركيب هاي "خواب سبز خدا" و " پر هاي آبي صداقت" و ترسي شفاف" و تشبيه هاي زيباي " شاخه ي نور" ، گل تنهايي" ، فواره ي جاويد اساطير زمين " به انسجام شكل و فرم شعر ، كمك كرده است.
پرسنده ، يك سوار است و پاسخ دهنده ، يك رهگذر. آيا سوار به يك پاسخ سر راست و بي ابهام مي رسد ؟ بايد برسد؟ اگر برسد، شاعر هماني نيست كه با صغرا ، كبرا چيدن ها ، يك مسئله ي از پيش انديشيده ي محدود را به مخاطب رسانده و كارش تمام شده است ؟ و اصلا مسئله ي مخاطبي در كار نيست؟ و اصلا تفكري خلاق و شركتي در آفرينشي ديگر به جز مولف؟
متن مي گويد نه. رهگذر سپيدار را با انگشت نشان مي دهد و در آن سو سوار مي بيند . تصويري از يك كوچه باغ سرسبز و آرام(خواب +سبز) را مي نماياند. اين ها ، اجزاي همان طبيعتي است كه عشق آبي ، پرنده وار در هر گوشه اش پرواز مي كند . در واقع عشق (خدا) و طبيعت در اين شعر به هم پيوسته اند . چرا كه سبز ، تركيبي از آبي است. و نقاشي در كلمات جان مي گيرد. و حالا در چنين جايي است كه به پشت بلوغ مي رسي. پشت بلوغ ، نابالغي است ؛ كودكي است . سرشت پاك انسان است. اين امر در تنهايي به تو دست مي دهد. آغاز و پايان شعر يكي است . "خانه ي دوست كجاست. " با اين تفاوت كه ديگر در پايان پرسشي وجود ندارد.
از خود سفر كرده اي و به خود رسيده اي . در سرشت توست و تو سر گردان، درسفر ؛ كه بازيابي اش.
اگر دقيق تر بنگري ، نه آن است كه يكي دوست را در طبيعت مي يابد ؟ يكي در پاكي ؟ يكي در تنهايي ؟ و يكي در خود ؟ و يكي در همه جا ؟ و يكي هر چه مي كاود و مي دود و فرياد مي زند ، اصلا نمي يابدش ؟
بي دلي در همه احوال خدا با او بود
او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد.(حافظ)

 

!! نوشته شده توسط اصلان قزللو | 15:31 | 86/12/28

نقد شماره ي 2: فروغ فرخ زاد- آرزو غفوري

 

           بهارتان  گلباران. جانتان سبز. لبتان خندان . نوروزتان پیروز

 

آدرس جدید خانه ی نقد:

http://as86gol.coo.ir 

 

  دوستان عزیز!

 *در این وب شعر های نیمایی و سپید نقد و بررسی می شود.

*دو یا سه شعر خود را که بهترین است برای نقد انتخاب کنید.

*درج شعر با نام و نام خانوادگی و یک نشانی امکان پذیر است.

*  نقد شعر شما  وابسته به همکاری در نقد و بررسی شعر دیگران است.

*در صورتی که این وب را پیوند کنید و به ما اطلاع دهید ُ وبلاگ شما نیز پیوند خواهد شد.

خانه ی نقد استثنا در ۲۸/۱۲/۸۶ به روز می شود.              

 توجه : نقدها اول و پانزدهم هر ماه به روز می شود.                         

 دوستان عزیز : شعر و مقاله های مرا در سایت های : دینگ دانگ - آتی بان- نوشتار - شهر زاد بخوانید

سپاس : در شماره ی اول نقد ۱۱۷ نفر نظر دادند و بیش از  ۷۵۰ نفر  از صفحه ها بازدید کردند.

نقد شعر : شماره ی ۲                                          

محله ی ما...(سروده ی آرزو غفوری)

تابستان که، رسید!

یک وجب علاقه افتاد

پشت بام، بهارخوابش را بست.

کلوچه...

حسرتش به زمستان افتاد.

و...

سرفه های کبود

محله را بلعیدند

تا...

هیچ دل نازکی، به خانه نرسد!

نگهبان لجاجت

میان حماقت ها می پَرسید!

و خدا می خوابید.

تنها گوشه ی حیاط،

قوطی خالی

دلش برای بوته می سوخت!

هنوز گل نداده ای؟!

خاک بر سر خاکت!

که ریشه اش کپک خورده است.

چه التماسی...!

تنهاعدس های سبز

نفس می کشند.

سیلاب بر صورت جاده

خط می کشید!

رهگذر...

طاق گیوه هایش را

برچله ی تاریک می سائید!

نقد و نظر دوستان :                                                                                

۱-علیرضا کریمی - جمعه - ۱۷ اسفد ۸۶- ساعت ۱۶:۵۸                 

۲-فرزانه ی ۲- شیدا- جمعه ۱۷ اسفند ۸۶- ساعت ۲۰:۰۹       

۳-اصلان قزللو- شنبه ۱۸ اسفند ۸۶- ساعت  ۱۳:۱۵                 

۴-شادی خوشدل-پنجشنبه ۲۳ اسفند- ساعت  ۹:۵۵               

۵- پیام سیستانی-یکشنبه ۲۶ اسفند ۸۶- ساعت   ۲:۱۸               

علیرضا کریمی - جمعه - ۱۷ اسفد ۸۶- ساعت ۱۶:۵۸                    

به‏نام الله
شعر محله ما، همان‏گونه كه از ظاهرش كاملا هويداست، شعري سپيد است. موضوع شعر علي‏الظاهر تعبيرات و تاويلات مترتب بر يك نقطه جغرافيايي نظير محل زندگي است، اما سبك و سياق شعر به گونه‏اي است كه خواننده عام حتي در اين خصوص هم صراحتا قادر به ابراز عقيده نيست!
سبك و سياق فوق‏العاده سرآلود و رازورانه شعر مذكور بيشتر يادآور هنرهاي تجسمي است، چنان‏كه خواننده بايد خود به اجزاي شعر معني ببخشد و تفسير شعر ربط وثيقي با پيش‏فهم‏هاي مفسر دارد. به‏زبان هرمنوتيك متن كاملا ساكت است و سكوت آن جز به خواست مفسر شكسته نخواهد شد. شاعره مكرمه شعر مذكور، در به كار بردن استعاره چيره‏دست است، اما، استعارات مستعمل در اين شعر به حدي رازآلود است كه مي‏توان استعاره و ابهام را در اين فقره مترادف فرض كرد!
در اين شعر معلوم نيست كه علاقه چگونه با مقياس وجب سازگار افتاده است؟ خواب را چگونه مي‏شود بست؟ حسرت كلوچه چه ربطي به زمستان دارد؟ سرفه چرا كبود است؟ دل نازك چرا به خانه نمي‏رسد؟ نگهبان لجاجت كيست و ميان كدام حماقت‏ها در سير است؟ قوطي خالي از كجا سر بر آورده است؟ مگر مي‏شود به جاي كپك زدن، كپك خورد؟ التماس و عدس‏هاي سبز چه صيغه‏هايي هستند؟ اين ديگر خداي كدام نحله است كه خوابش مي‏برد؟ اگر خدايي فرضا خوابش ببرد اصلا آيا خداست يا شبه‏خداست؟ رهگذر ديگر كيست؟ انسان نوعي است يا فردي خاص؟
ابهامات فوق همه به زيبايي شعر كمك كرده‏اند، اما در عين حال تصويرسازي را هم مشكل كرده‏اند!
مهم‏ترين حسن اين شعر به اعتقاد صاحب اين قلم، استفاده از زبان امروزين و سادگي لحن و رواني كلام است كه به‏راحتي به‏دل مخاطب مي‏نشيند، مهم‏ترين عيب آن هم درون‏گرايي مواج شعر است كه مخاطب را از كنه كلام به غايت دور ساخته و سرگردان مي‏كند!
از نظر سبك، شعر تا حدودي شبيه اشعار مرحوم سپهري است، هرچند از آهنگ اشعار آن فقيد، فاصله گرفته است و ضمنا واژه‏آرايي نيز در شعر چندان به چشم نمي‏آيد!
براي شاعره محترمه، آرزوي موفقيت و بهروزي داردم.
والسلام

فرزانه ی شیدا- جمعه ۱۷ اسفند ۸۶- ساعت ۲۰:۰۹                 

شعر سپید محله ما از دیدگاه هرآنکه نظری بر آن بیاندازد باآنکه سرشار از تشبیهات زیبا وگاه نامعقول است اما در دیدگاه کسی که بدنبال احساس شاعر یا حسی که بادل تطابقی حاصل کند ، میگردد ^ کمتر باین حس ویا به نتیجه میرسد !شهر محله ما بیش از گویائی مطلیی خاص تنها استفاده ای از واژه هاست واژ ه هائی که سرگردان مانده است بی آنکه مفهوم خود را توان نمایان کردن داشته باشد
یک وجب علاقه از سوی چه کسی بر پشت بام افتاده است آفتاب؟ تابستان؟
شما _ به چه وسیله ای با سایه یا با حسی از شاعر؟ سرفه های کبود زمستانی ار که بود اهالی محله؟! واینجا دل نازکی از آن که بود وچه ربطی با سرفه های کبود داشت نگهبان لجاجت کیست در این محله چه کسی نگهبان اوست همسایه است یا شاعر؟؟؟ ووووو هزار نکته مبهم دیگر در واژه هائی زیبا اما در نهایت بی نتیجه!!!
من متاسفانه دراین شعر تنها واژه ها را سرگردان ودستخوش حیرانی می بینم که اگرچه در نوع خود کلامی زیبا را میرساند اما اگر توان نمایش بهتری در خود داشت تا خواننده ومخاطب را بگونه ای به احساس هماهنگ با خود بکشد موفق تر میشد شعر در نهایت خود میبایست گویای حسی باشد و بهانه ای برای گفتن داشته باشد شاعر وقتی به واژه ها دست میکشد وزمانی که قلم را بر صفحه سینه سفید ورق میکشاند می بایست بتواند آنچه در دل دارد گویا وسریع بیان کند وتنها بازی با واژه ها نه شعر است نه حتی شعر سپید !
امیدوارم ببخشید که صریحا نظرم را ابراز میکنم اما من در این شعر نه شاعر را پیدا میکنم نه خود را ونه علت سروده شدن این شعر را!!
اگرچه قصد گفتن محله ایست که به انتهای تابستان رسیده ودستخوش سردی و سرمای زمستانی به سرفه های کبود رسیده است اما بیش از هرچیز در نظر من این یک بازی با حروف زیباست و شاعر میبایست راحت تر سخن بگوید تا مخاطب او چه از عوام باشند چه گروهی خاص به نتیجه ای برسد! کلام بایستی برای مثال بر خاک بدون قدرت را که قادر به شکوفائی نهالی نیست ، بهانه را مشخص تر کندباید نقش قوطی خالی را به قدرت بیشتری برساند ... گیوه ها را هم!!!! ورهگذر را !!!

در هرشکل این شعر از قدرت درک من خارج است چراکه با آن هیچ هماهنگی درونی احساس نمیکنم ونمیتوانم آنگونه که باید ارتباطی با شاعر واحساس او بدست بیآورم
واین نقطه نقصان وضعف در این شعر است که شاید در دیگر اشعار این شاعر اینگونه نباشد اما دراین شعر متاسفانه جز زیبائی وپیوستگی چندین کلمه وواژه به چیز دیگری نمیرسم
امید در اشعار بعدی این شاعر عزیز قدرت بیشتری را در گویائی کلام ببینیم که با مطالعه اشعار دیگر شاعران حتما باوج سرایش خویش خواهد رسیدموفق وشادمان باشید

اصلان قزللو- شنبه ۱۸ اسفند ۸۶- ساعت  ۱۳:۱۵                    

شعر محله ي ما ،  گويي تاريخ و سرگذشت انسان هاي جامعه  را ورق  مي زند. با توجه به روند شعر و عوض شدن ايماژهايش ، من آن را به پنج بند تقسيم كرده ام تا بتوانم ، نقد و بررسي كنم:

  بند نخست، سه مصراع اول است كه سرعت گذر بهار و فرا  رسيدن تابستان را هم از نظر ديداري و هم گفتاري مي نماياند و ياد آور خاطرات خوش گذشته (شايد كودكي) است . چرا كه لحن كودكانه يك وجب علاقه ، بي درنگ تو را به ياد پرسش هاي كودكی ات مي اندازد:" مامان را چند تا دوست داري؟" و پاسخ مي دهي :"شش تا" .

  بند دوم ، هفت مصراع بعد ، رسيدن  زمستان ، بي آن كه ازسيطره ي سپيدي برفش بگويد و از پاكي اش ، حمله ي سياه سرفه و بلعيدن مردم محله را مطرح مي كند . گويي حيواني بزرگ و ترسناك ، چونان اژدها به جان محله افتاده و همه را يك باره اوباريده است.(بلعيده است) و اولين كساني كه هرگز به خانه نمي رسند و جان مي سپارند ، دل نازك ها (انسان هاي با حس و حال و دل سوزند.)

كلوچه هم در اين بند از شيريني هاي مورد علاقه ي كودكان است و كه در تابستان و بهار به كام نرسيده و حسرتش به زمستان افتاده . حالا كه همه بيمارند و كسي كه سرفه مي كند ، شيريني ، اصلا برايش خوب نيست و سرفه را تشديد مي كند.

  بند سوم ، سه مصراع ديگر است. نادانان با لجاجت در حماقت هاي خود و جامعه پرسه مي زنند و از خدا هم ترسي ندارند. گويي حماقت و لجاجت ، خداي آنان است. تشبيه لجاجت به يك نگهبان نيز جالب است . و ساختن "مي پرسد" از پرسه زدن ، آشنايي زدايي زباني و نو آوري شاعر است.

  بند چهارم، شش مصراع بعدي است. دل سوزي قوطي خالي به بوته كه بي گل مانده و شكوفا نشده است كه بيانگر بيگانگان خداي تكنولوژي به احوال مردمان ماست كه او را زاده ي اجبار آسيا و جهان سوم مي دانند و اصرار و التماس به مهاجرت و رفتن به خاكي كه حاصل خيز و شكوفا کننده است . زيرا در اين خاك (جامعه) فقط عدس هاي سبز، تافته هاي جدا بافته ، آدم هاي ظاهر الصلاح ، قادر به رشد و نفس كشيدن اند. اين بند با بي گل جلوه دادن بوته ، پاييز را در جامه اي زمستاني جلو گر كرده است .

  بند پنجم ، شامل پنج مصراع پاياني، سيطره ي زمستان و جاري شدن سيلاب هاي حوادث است كه راه ها را شيار انداخته و به بي راه تبديل كرده است . رهگذر كه تمام اين فصل پر برف و بيماري را تاب آورده ، اينك پاشنه هاي كفشش را ور كشيده تا از اين تيره راه بگذرد.

  ارتباط با چنين شعري دشوار است و تنها باكمك در كنار هم نهادن تصوير ها و كلمات كليدي و آشنايي زدايي هاي زباني و درك فضاي آن و بازگشايي رمز هاست كه معنا و مقصود ،رخ مي نمايد .

  يكي از مسائل مطرح شده در اين شعر ، حسرت گذشته است كه از موضوع هاي رايج در ، شعر فارسي ، به ويژه معاصر است . اين موضوع را مي توان در شعر "باغ من" اخوان ثالث هم ديد: "باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟ /داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينك خفته در تابوت/ پست خاك مي گويد." (1)

فروغ نيز اين مسئله را در شعر" آن روزها" به تصوير مي كشد :"آن روزها رفتند/آن اسمان هاي پر از پولك/ آن شاخساران پر از گيلاس/ ان خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچك ها/به يكديگر...(۲)

اما ياد گذشته در اين شعر ، با ديگر شعر ها تفاوت بسيار دارد . و آن سرعت عبور ش در گفتار و ديدار است . گويي زيبايي را در همان زمان گذشته ُجا مي گذارد تا با رهگذر به آينده سفر كني.

منابع:

1-    اخوان ثالث- زمستان، ص 153، نشر نيلوفر، چاپ دهم، 69

فروغ فرخ زاد- ديوان اشعار ، ص 163، نشر راوي مهر، چاپ اول ، 82

شادی خوشدل-پنجشنبه ۲۳ اسفند- ساعت  ۹:۵۵                        

هميشه از خانم غفوري شاهد نقدهايي بسيار زيبا و دقيق و موشكافانه اي بودم شايد نقد شعر منتقدي كه زواياي شعر ديگران را بيرون مي كشد چندان ساده نباشد.
اما قبل از هر نقد و تفسيري از اين كه صريح سخن مي گويم عذرخواهي مي كنم. و اما بعد...
از ابتدا كه شروع به خواندن شعر كردم خود را در حال و هواي تابستان و علاقه به تعطيلاتش حس كردم. شايد باور نكنيد انگار يك آن به كودكي خود رسيدم . همین طور كه جلو مي رفتم هم با گرماي تابستان گرم مي شدم و هم با سرماي زمستان يخ مي كردم . يادم به آنفولانزايي افتاد كه امسال زمستان گريبانگيرم شده بود و عجيب ناليدم از درد.
تا به انتها خواندم اما انگار كتابي را مي خواندم كه بعضي از صفحاتش گم شده بود.گويي شاعر ابياتي را كه كامل كننده تصوير زمستان و تابستان و بهار است  جا گذاشته بود.
تابستان که، رسید!
یک وجب علاقه افتاد
پشت بام، بهارخوابش را بست.
راستي چرا يك دفعه به زمستان رسيديم . همين جاست كه مي گويم بعضي از صفحات اين كتاب يا بهتر بگويم دفتر خاطرات گم شده است.
هرچند ابهام به زيبايي شعر كمك كرده اما خيلي در شعر موج مي زند .
با اينكه شعر سختي زندگي را با بيماري و حسرت كلوچه آغاز و با حماقت هايي كه انساها به آن دچار مي شوند به اوج مي رساند و با خاكي كه حاصل خيز نيست(و نشاني از بي ثمري ضمير انسانهايي است كه در حماقت پرسه مي زنند)به انتها مي رسد اما شاعر نااميدانه به شعر خاتمه نمي دهد بلكه انسان را به تكاپو مي خواند كه :
رهگذر...
طاق گیوه هایش را
برچله ی تاریک می سایید!
انسان مي تواند بر سياهي پا نهاده و بگذرد و چه پايان اميدواركننده اي كه مي توان پاپوش را به پا كرد و كوچيد تا از تمام سياهي ها رهايي يافت.
با سپاس فروان

پیام سیستانی- یکشنبه ۲۶ اسفند ۸۶- ساعت ۲:۱۸              

محله ی ما محله ی من بود ، اصلا من بود ، منی که در محله ی خود زندگی می کردم و ديگر زندگی نمی کنم . بودم و ديگر نيستم ، مثل آهی که شايد روزگاری بغضی غريب يا اشکی کال بوده است که به آهی ماندگار مبدل شده است . اشک زمان حال است و زبان حال و آه زمان گذشته است و حسرتی مانده بر دل ،حسرتی که در انتهای سينه ی آدمی مثل بختکی چسبيده باشد و دمی رهايش نکند . هر آهی امتدادی ست ، امتداد بغضی ناشناخته اما ريشه دار . ريشه هايی که گاه خوداگاهند و گاه ناخوداگاه ، گاه سر در زندگی شخصی آدمی دارند و گاه از دل مشاهدات و تجربه های او قد می کشند . شايد بتوان گفت مجموعه ی آ های آدمی ست که برگهای کتاب زيستن و جهان او را می سازند ، جهانی که هرگز نمی تواند همگون و يکسان باشد . گذشته با ماست ـ چه بخواهيم و چه نخواهيم ـ گاه گذشته تاريخ زيستن است که مورخ و تاريخ نگار می نگارند و گاه تاريخ دل ، رنج ها و شادی های آدمی ست که هنرمند ثبتش می کند .شعر محله ما بغض گلوگير شاعری ست که از رنج های آدمی رنجيده است و در پی همدردی و شايد نيز به تصوير کشيدن موقيعت انسان های ست که رنجشان دل آزار است . شايد برای همين است که شاعر حتی در شادترين دمان خويش نيز غمناک آه محله ای می شود که در رنج نفس می کشد .
شعر محله انگار محله ی من است ، محله ای در سيتان يا بلوچستان و نيز شايد محله ای در شمال و جنوب سرزمين مادری شاعر ، شايد نيز همه ی محله های فقير همه جهان . جهانی که در آن نوجوانان پيش از جوانی پير می شوند .در شعر محله شاعر انگار دوربينی بدست می گيريد تا چهره ی واقعی محله ای بغض کرده را ثبت کند و مستندی تب کرده از محله ای جانش را می آزارد بسازد . در اين محله انگار تنها سرفه های کبود ، حماقت ، لجاجت ، ريشه های پوسيده و.. ساکنان واقعی اند ، ساکنانی که نه گذار فصل ها را حس می کنند و نه رازشان را . انگار از ياد برده اند که فصل ها راز زمان و زندگی اند. شاعر اما با زيبايی اين ساکنان بی زمان و بی زبان را به تصوير می کشد .به گمان بنده آرزوی غفوری اگر به جان و زبان خويش مجال رهايی بدهد و شور خويش را با شعور زبان گره بزند می تواند شعر جاندار زيادی با فضايی ماندگار بيافريند. شايد شعر های تازه ی او تاييدی بر سخنان بنده باشند .
در هر روی از بن جان آرزوی شادکامی برای آرزوی عزيز دارم و همواره چشم براه شعر های زيبايش هستم .


نظر شاعر گرامی                                                          

  آرزو غفوری- شنبه ۱۸ اسفند ۸۶-ساعت ۱۵:۲۴                                                                                              

 با درود.

تشکر فراوان!آقای کریمی، خانم شیدا و آقای قزللو.

محله ما...شاید گنگ، شاید اندکی ساده و شاید برای همیشه پنهان بماند!هر آن چه باشد سرآمد درک و شعوری ست زاده  انسان...تابستان رسید به پشت بام! یک وجب علاقه افتاد...ابتدا خبر از رسیدن آن هم تابستان اما تابستان همه جا یک رنگ و یک بو نیست...و برای بسیاری از کودکان فقیر تابستان و آغاز تعطیلی مدارس ، آغاز کار و بدبختی ست...شوق تابستان آن قدر کم است نه برای بازی برای سیر کردن شکم است و شاید ذوق دیدنش به اندازه ی همان یک وجب باشد که پس از پینه و تاول بر دست علاقه ای نمی ماند!کلوچه ماند حسرتش به زمستان...گذشت فصل هم معنی گذرآرزو ها و حسرت های ماست و وعده هائی که به خودمی دهیم...حال نشد پس فردا حتما می شود...اما فردا هم جز حسرت چیزی نمی گذارد!سرفه های کبود اما...بلعیدند محله را تا دلی به خانه نرسد!زمان می گذرد فصل هل هم می گذرند ولی آیاوقتی بهار می اید بدان معناست که همه جا بهاری می شود؟بر محله هائی اثرات فقر بدبختی چنان قوی ست که با آمدن هزاربهار هم باز آن جا زمستان است!سرفه های کبود مظهری از ناملایمتی و ظلم زمانه است...دلی نازک:همه انسان ها به سرمنزل هستی نمی رسند بسیاری در بدبختی ها می مانند و حسرت یک نان کوچک شیرین را بر دل می کشند...فقر وقتی چیره می شود دل های نازک و کم سو به منزل آسایش نخواهدرسید!نگهبان لجاجت...اشاره به همه ما که گاه بدون فهم انسان بودنمان با لجاجت به آزار مردم می پردایم و از خدا هم نمی ترسیم زیرا خدا می گذارد آدم ها کاری که می خواهند بکنند حتی اگر حماقت باشد!تنها گوشه حیاط...آیا با وجود این همه انسان و این همه رفت وآمد ما باز به چشم کمک و هم یاری به هم می نگریم؟حتی برای بوته ای درگوشه ای،کسی دلش می سوزد!بجز قوطی خالی...فقر تنها فقر را می فهمد...و کسی که تهی است می داند نداشتن یعنی چه!و اوست که برای کمک قدم می گذارد.خاک بر سر خاکت که کپک خورده است!دوستی اشاره کرد که، کپک میزند نه می خورد!آیا تا به حال کسی راندیده اید که از نداری هم نان کپک خورده را هم با لذت بخورد؟!برای او چه فرقی می کند که بعد از خوردن نان چه بر سرش می آید شاید مثل آن ریشه ی گرسنه که خاک کپک خورده را خورده و حال دیگر بوته اش عقیم بی ثمر شد!چه التماسی تنها ازمیان این همه تعارف های طبیعی و ندیده شدن معنی واقعی تنها کسانی خوشند که دست کاشت دارند و برای خود و در دنیای خود می رویانند و برای خود نگه اش می دارند!در پایان...آیا بهار با همه زیبائی اش زشت هم نیست!طبیعت را دگرگون می کند اما باران بهاری اش !آیا سیل آسا نیست؟و وقتی می آیند و جاری می شوند بیشترین خسارتش!باز به محله های فقیر و محروم است..رهگذر همه انسان ها هستند!..هیچ یک از ما ماندگاری در شناسنامه مان نوشته نشده و هیچ یک از ما تا کنون تصویری از محله بدبختی را ندیده ایم که دل آزرده مان نکرده باشد و ما را در تاریکی وهم و افسوس نگه نداشته باشد،چرا دردنیای ما این قدر نا برابری  موج می زند و بعد از آمدن سیلاب حتی در فصلی زیبا چون بهار انسان ها در تاریکی بدبخت تر می شوند...
شاید لزومی نداشت من به شرح بپردازم ولی هر انسانی بر نوشته خویش مسئول است...من خوشحالم که سلیقه ها بسیار متفاوت است و ازادی انتخاب جایز بر احترام و من بر نظرات شما سر فرو می آورم به هر حال ما انسان ها مواجیم و درک و توانائی مان محدود و اگر نوشته من قادر بر ان نشد تا راه ارتباط شما و آن را هموار سازد ...فبهی...مهم این است که شمابا خواندن نوشته ام نشان دادید که هستیدو بودنتان مهم است و نظرات شماسازنده و پراهمیت...ممنون ازاستاد مهربانی برای زحمات و اهمیتی بر این مجموعه خرج می کنند...در مورد یک نظر که شعر کمی یا مقداری شبیه شعر سهراب بود این را رد می کنم...نه اینکه بگویم آنان فقط از بزرگان اند!آن ها هم مثل ما انسان بودند ولی با استعدادهای متفاوت تری از ما!توانائی های ما،دلیل متفاوت بودن ما از یکدیگر و زاویه دید ما نیز این را پر رنگ تر می کند...با دورود و تشکر از خوبان...

 

 آرزو غفوري- جمعه ۲۴ اسفند- ساعت ۵:۳۶

تشکر از خانم شادی عزیز برای زحمتت نقدی که بر خود هموار نمودید!
شاید زمان وقتی می گذرد، مرا نمی بیند!و شاید من او را کم یا کم رنگ می بینم!باور دارم که در گوشه ای می مانند و پنهان جان می سپارند! و شاید گناه از من است که آزادشان نمی کنم...احساس و انگیزه برای باور شدن و به تحریر نشستن را را نه کوتاه بلکه به بلندی کشید و همه را آشکار کرد و نوشت...سعی بیشتری خواهم داشت در روان و جاری شدنم...تشکر فراوان

 آرزو غفوری - دوشنبه ۲۷ اسفند ۸۶- ساعت ۲:۱۴                 

تشکر فراوان از جناب آقای سیستانی . زحمت کشیدید و مرا بسیار خرسند نمودید.فرایند و آن چه شما ار خواندن شعر بر جا نهادید برای من بسی بزرگ است و خوشحالم که شمارا به دیارمادری و سرزمین پدری کشاند! نگاه و ژرفای احساس شما قرین بود با آن چه من در خویش می پنداشتم...شاید شما فاش کردید آن چه را که در نهانخانه شما انباشته بود!این هم زیباست که در این نقطه به عطف رسید! از توجه ای که مبذول داشتید سپاسگزارم و امید که با پشتکاری بیشتر بتوانم آن گونه که شما فرمودید احساس خود را با شعور و منطق منظوم بر شعر فارسی ادغام و توانا در آفرینشی باشم بس ارزنده و بهتر...امید به یاری و همراهی شما بزرگان
از خوبانی که زحمت کشیدند و مرا آموزاندند از مهمتران استاد قزللو مهربان کمال تشکر را دارم و می دانم این فرصت ها هرگز دوباره نخواهد شد، پس جای دارد که مورد استفاده بهینه واقع شود...

 

نقد شعر شاعران بزرگ:                                                   

پرنده فقط يك پرنده بود: سروده ي فروغ فرخ زاد                

 

نقدها به ترتیب تاریخ و ساعت:

۱-اصلان قزللو- جمعه- ۱۷ اسفند ۸۶- ساعت ۱۹:۰               

۲-فرزانه ی شیدا- جمعه ۱۷ اسفند ۸۶- ساعت ۲۰:۳۰          

۳-عليرضا كريمي - جمعه ۱۷ اسفند ۸۶- ساعت۲۱:۶             

۴-آرزو غفوری- شنبه ۱۸ اسفند ۸۶- ساعت۲۳:۰۵                 

پرنده گفت:"چه بويي، چه آفتابي، آه

بهار آمده است

و من به جست و جوي جفت خويش خواهم رفت."

 

پرنده از لب ايوان

                      پريد ، مثل پيامي پريد و رفت.

 

 

پرنده كوچك بود.

پرنده فكر نمي كرد.

پرنده قرض نداشت.

پرنده آدم ها را نمي شناخت.

و بر فراز چراغ هاي خطر ،

در ارتفاع بي خبري مي پريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه مي كرد.

 

پرنده ،آه ، فقط يك پرنده بود. (۱)

نقد و نظر در مورد شعر  "پرنده" سروده ی فروغ فرخ زاد    

                                                                                     

                                                                                     

 

اصلان قزللو- جمعه- ۱۷ اسفند ۸۶- ساعت ۱۹:۰                 

شاعر ، خود ، شعر را به پنج بند تقسيم كرده است .راوي در تمام بندها ، سوم شخص( داناي كل ) است.فروغ "گويي هميشه در پي يافتن راهي به بيرون زمان است و اين يعني شاعر بودن در همه ي لحظات زندگي "(۲)

   اگر شعر را كلامي ابهام آميز و چند معنايي و غير مستقيم و منشور وار بدانيم كه در پس هر زاويه اي ، زاويه ي ديگر و چشمي ديگر براي ديدن نديده ها به انتظار نشسته است ، شعر " پرنده" اين ويژگي ها را دارد.

  فشرده ي شعر چنين است : پرنده اي از لب ايوان مي پرد و با رسيدن بهار به جست و جوي جفت خود مي پردازد از فراز چراغ خطرها مي گذرد ؛ لحظه هاي آرام و زيبايي را تجربه مي كند ؛ او از دنياي آدم ها دور است . نه روزنامه اي مي خواند ؛ نه قرضي دارد و نه اصلا به اين مسائل فكر مي كند.

  موضوع شعر را مي توان فراخواني براي در ك جهان انساني دانست.

در بند اول ، پرنده با آمدن بهار و عطر و بوي گل هاي بهاري و گرماي خورشيد ، به طور غريزي ، زمان را مساعد يافتن جفت و توليد مثل و بقا مي داند . اگرچه ، چنين مسئله اي ممكن است در دنياي انساني هم رخ دهد ، اما يك جانبه و مطلق نيست.

و چنين امري را به ذهن متبادر مي كند كه پرنده در قبل از بهار چنين رفتاري ندارد ؛ يعني زمستان فصل بي تحركي و زمان خواب اوست . اين امر تدارك شاعر را براي فراهم كردن فضايي غير آدمي زادي براي مخاطب نشان مي دهد.

  بند دوم، پرنده از لب ايوان پريد و رفت. دو مصراع ، پرنده را غير مادي  نشان مي دهد  و تصوير پريدن لب ايوان ، همان لب انسان . و پرنده ، سخن اوست.

  بند سوم، ويژگي هاي پرنده ذكر مي شود: كوچكي (كم اهميت جلوه دادن و به چشم نيامدن) ، بي فكري (غريزي بودن رفتار) ، بي مطالعگي (ويژگي انساني نداشتن) ، قرض نداشتن( دوري از دنياي آدمي) و خلاصه فاصله ي او از كل انسان و جهان انساني.

  بند چهارم ، محدوده ي گذر پرنده: روي هوا( انسان در زمين است) ، بر فراز چراغ هاي خطر( خطري متوجه اش نيست.) ، آن سوي ادراك و احساس انساني در آرامش و راحت ( دنياي انساني از تشويش و تشنج مي گذرد با آرامشي اندك)

  بند پنج ، فقط يك مصراع ، بيانگر آرزوي انسان ها : كاش پرنده فقط پرنده نبود و از جهان انساني هم خبر داشت.

 فضاي شعر با توجه به واژه هاي روزنامه (كه ارمغان جهان مدرن است) و چراغ هاي خطر ( كه در جهان مدرن براي تنظيم رفت و آمد و ترافيك نصب مي شود) يك فضاي شهري را نشان مي دهد و پرنده كه نه اين را و نه آن را  مي شناسد،باز هم از جهان انساني دور مي شود.

  وزن آرام با اركان "مفاعلن/فعلاتن" ، آوردن جمله هايي كه تمام فعل هايش در پايان آن است ، طرز نگارش و كوتاهي و بلندي مصراع ها ، همه در خدمت فرم ذهني است. كه مي توان از آن، به دنياي ثابت و بي تلاطم پرنده پي برد.

  واج آرايي هاي بسيار طبيعي كه تا دقت نكني نمي بيني ، نشان هنرمندي شاعر است كه موسيقي آرام و دلخواه را در شعر جاري كند: مثل واج هاي"چ" ، "خ" و "ت"در مصراع"و من به جست و جوي جفت خويش خواهم رفت "  

 يا تكرار "پ" و "ر"در مصراع "پريد ، مثل پيامي پريد و رفت" كه صداي پريدن را در گوش ات انعكاس مي دهد و در برابر چشمت مي نماياند.

 در مصراع "در ارتفاع بي خبري مي پريد " چنان فاصله اي به غفلت پرنده مي دهدكه گويي هيچ گاه انساني را نديده است و خبري از او نشنيده است . مثل يك ديوار ، دنياي پرنده را از جهان آدم ها جدا مي كند. با رنگ آميزي لحظه ، در مصراع" و لحظه هاي آبي را / ديوانه وار تجربه مي كرد" حس اميزي زيبايي را برابر چشمانت مي گشايد . گويي در آسمان نشسته اي و با زمين بيگانه اي.

  شعر تو را از سپيد خواني بي نصيب نگذاشته است . در پس هر مصراعي ،جمله اي و سخني مي يابي و ذهنت در هر گوشه و كنار به صيد جمله هاي نا نوشته مي پردازد: " پرنده كوچك بود " جسمش ؟ فكرش ؟ يا بي اهمييت بود؟ (جمله هاي گفتاري: خيلي كوچكي!) يا "پرنده فكر نمي كرد"به چه ؟ به دنياي انساني ؟ به خودش؟ يا اصلا قدرت تفكر نداشت؟ "پرنده روزنامه نمي خواند" اصلا چنين استعدادي نداشت . چون در آن صورت از مسائل انسان ها و خبرهاي وحشتناك جنگ و كشتار و ويراني و فقر و بدبختي و هزاران خبر ديگر آگاه مي شد.

و حال تصور كن ، شاعر امروزي براي نشان دادن عدم آگاهي پرنده  ماهواره و اينترنت را هم به مجموعه اش مي افزايد و دنياي ارتباطات و فوق مدرن را هم به نمايش مي گذارد.

 در اين شعر ، آن قدر دنياي پرنده ، صحنه به صحنه نمايش داده مي شود و پيش مي رود كه تو به ياد انسان گرفتار با تمام داشته ها و نداشته هايش در جهان صنعتي و مدرن  مي افتي و غمي تو را فرا مي گير د ؛ غمي آگاهي بخش.

  مصراع پاياني ، ختم كلام است . كاش اين پرنده ، يك انسان بود تا دردهاي مشترك را درك مي كرد . و اي كاش از اين پرنده ها كم تر بودند تا انسان اين همه در عين جمع ، تنها نباشد.

منابع:

۱- مجموعه ي آثار فروغ

۲- زندگي و هنر فروغ فرخ زاد- سيرس طاهباز-انتشارات زر ياب- چاپ اول ۷۶

فرزانه ی شیدا- جمعه ۱۷ اسفند ۸۶- ساعت ۲۰:۳۰

شعر پرنده) همیشه با اشعار فروغ به در دنیای دیگری سیر می کنم دنیائی در عین سادگی بسیار غمگین ولی گویای واقعیت های جامعه گویای حس زنی که می بیند وبی هیچ ابائی آنچه را که می بیند ساده وصمیمی ابراز می دارد ودر پی این نیست که آیا مخاطب او ، او را قبول دارد یا نه .فروغ در شعر پرنده نیز چون تمامی اشعار ش زندگی واقعی حس می شود دردها ناکامی ها سختی هائی که به چشم می بیند وهمراه با آن غصه می خورد پرنده در شعر او سادگی کودکی بی خبر را دارد ووبه راحتی وسادگی می گوید پرنده فقط پرنده بود به راستی ساده تر ازاین مگر می شود گفت وچگونه می شود این را خواند ودرک نکرد پرنده در کمال سادگی تنها پرنده ای بود که آن می کرد که می بایست انجام دهد پرواز در بحر آبی آسمان واما این در اصل روح اوست روح پریشان شاعر ، روح آزرده فروغ که درد را می نالد وبه یاد دارد که انسان های بسیاری درد می کشند که در بدهی وناتوانی مانده اند فروغ در ساده ترین کلام بزرگترین مخبر واقعیت هائی بود که برای گفتنش حتی نیازی به پیچیدن روبان های تشبیه نیز نداشت وهمین اورا به دل واحساس آدمی نزدیک می کند. سادگی کلام و واقعی بودن احساس
شعر در بیت بیت خود چون یک خبر نگار از حوادث وحقیقت ها حرف می زند وبه نتیجه می رسد پرنده تنها پرنده بود اما آدمی در دردهای حس انسانی خویبش گرفتار حتی بدون بال پرواز
روحش شاد که در بود خویش نیز غنگنانه زیست وتوان چشم برگرداندن از دردهای اجتماعی ودردهای زن نیز نداشت وآن قدر جسارت داشت تا در دوره بسته ي زمان خود توان گفتن آن چیزی را داشته باشد که بسیاری مخالف آن بودند من به شخصه فروغ را عاشقانه وبا افتخار این که زن بود و حقیقت بین ،دوست می دارم

عليرضا كريمي - جمعه ۱۷ اسفند ۸۶- ساعت۲۱:۶                      

فروغ فرخ‏زاد، از جمله شاعران بزرگ شعر نوي پارسي محسوب مي‏شود و البته همچون قاطبه اين اكابر، تعهد اجتماعي جزء لاينفكي از شعر وي است. از مهمترين خصوصيات شعر نو، وابستگي محكم آن به جنبه‏هاي اجتماعي از زمان مرحوم نيما تاكنون بوده است و قاطبه بزرگان شعر نو، درد اجتماع خويش را به دوش مي‏كشيده‏اند و صرفا در كشاكش مسايل شخصي شعر نمي‏سروده‏اند! آنان‏كه در ورطه خويشتن خويش گرفتار آمده‏اند، كمتر در شعر نو موفقند و عرصه ايشان بيشتر همان تغزل كلاسيك است!
شعر " پرنده فقط يك پرنده بود "، صحنه تقابل غريزه و مدرنيته است و احتمالا موضوع اصلي شعر همين است، آن هم تقابل همه غريزه به نمايندگي پرنده به مثابه سمبل رهايي با همه مدرنيته به نمايندگي آن‏چه بعدا شرح آن خواهد رفت! پرنده در ادبيات نو، اصولا نماد رهايي است و تمايل به رهايي و ضديت با موانع و هنجارها بزرگترين خصيصه غريزه است. جالب اين‏جاست كه فرخ‏زاد ذاتا عصيان‏گر، هنجارگريز و ضد روال است و در اين فقره تا حمله مستقيم به ذات پاك احديت هم پيش مي‏رود! بعضي از اشعار ديگر شاعره اين شعر، رسما تبليغ ناهنجاري‏هاي اجتماعي است! پرنده به عنوان نماد رهايي يا همان مجسمه به اصطلاح آزادي، ايده‏آل شاعره است. پس شاعره فقيده، از ايده‏آل‏هايش سخن مي‏گويد و به سياق آن‏چه در ماترياليسم ديالكتيك هم به عنوان ايده‏آليست مطرح مي‏شود، كاملا ايده‏آليست است چرا كه در گويش خويش، واقعيات زمانه را مي‏كوبد و سير ترقي ابزار توليد را كه به مدرنيته انجاميده است، قبول ندارد!
ايده‏آل شاعر، شعر را با گفتماني ساده آغاز مي‏كند، شعر در فضايي كاملا روشن و ايده‏آليستي آغاز شده و به مرور زمان با نيل به رئاليسمي تلخ، كاملا تاريك مي‏شود! آنارشيسم مطلوب فرخ‏زاد در بدو رخ مي‏دهد و نه در پايان!!!

پرنده پس از سخن گفتن از فصل رويش، كه در جمله سوم همراه با واژه‏آرايي بسيار زبردستانه‏اي هم هست، از ايوان شعر شاعره مي‏گريزد و پيام تلخ رئاليستي شعر از همين جا آغاز مي‏شود:
" اولا، بر خلاف دنياي مدرن، پرنده كوچك است، پس به دنبال زياده‏خواهي نيست، به قول اشتراكيون، رهايي در گرو ضديت با امپرياليسم است! ثانيا، پرنده بر طبق نقشه و برنامه (فكر) حركت نمي‏كند، بر خلاف مدرنيته كه با برنامه‏اي سخت نظام‏مند به سوي اهداف خويش نيل مي‏كند، همين جا فرق انسان شرقي و انسان غربي داد مي‏زند، انسان شرقي مبتني بر غريزه حركت مي‏كند و انسان غربي مبتني بر برنامه كه لازمه آن هم تفكر است. ثالثا، پرنده يا همان غريزه در اقتصاد غوطه‏ور نيست و به سود نمي‏انديشد (قرض در بيان شاعره نماد اقتصاد است)، اما پايه جامعه مدرن اقتصاد است، پول اگر نباشد، مدرنيته ول‏معطل است! رابعا، پرنده از عوامل توليد مدرنيته يعني انسان بري است، پس آدم‏ها را نمي‏شناسد! در حالي كه مدرنيته بر پايه انسان رشد مي‏كند!"

شاعره پس از ابلاغ پيام شعر خويش، يعني پس از كوبيدن سراپاي تمدن مدرن، به ناگاه پاپس مي‏كشد و در دنياي خيال خويش، يك مقايسه جالب را آغاز مي‏كند، علي‏الظاهر از اين‏جا به بعد پرنده را بيشتر بايد در معناي متجسد خودش فهميد تا معناي غريزه يا رهايي، چرا كه با هواپيما مورد مقايسه قرار مي‏گيرد اما هنوز نماينده طبيعت و غريزه است، چراغ خطر كه براي راهنمايي خلبان تعبيه مي‏گردد با زبردستي ابزار مقايسه پرنده واقعي با پرنده مصنوعي مي‏شود! ارتفاع بي‏خبري نيز به تعبير من، يادآور مفهوم حيرت در انديشه تصوف عظيم اسلامي است (البته فراموش نشود كه فرخ‏زاد به غايت از انديشه اسلامي به‏دور است)، قدماي متصوفه بر اين باور بودند كه علوم طبيعي و عقلي به جهت ازاله حيرت، انسان را از مبدا دور مي‏كنند، غزالي با كوبيدن فلسفه در كتاب تهافت‏الفلاسفه، عملا بزرگترين نقش را در اين تفكر بازي مي‏كند! سپس، پرنده چون از حيرت بي‏خبرانه خويش دور نيفتاده است، به خوبي مي‏تواند در لحظه‏هاي آبي چون ديوانه‏اي شنا كند! لحظه‏هاي آبي احتمالا مفهومي اومانيستي دارد و مربوط به نوعي تبلور و غليان احساسات انساني است كه در رهايي محض قابل تحقق‏اند و ديوانه‏وار هم احتمالا تتمه مبارزه شاعر با مدرنيته عاقل وعقل‏محور است!
در پايان پرنده به پرندگي خويش بازگشته است! و تنها پرنده‏اي است كه ديگر پريده است و فضاي شعر كاملا تاريك شده است و پرده‏ها را شاعره فقيده، استادانه بركشيده است!

آرزو غفوری- شنبه ۱۸ اسفند ۸۶- ساعت۲۳:۰۵                      

شاعر آغاز می کند با ورود به خلوت خویش و می اندازد نگاه پنهانش را بر طبیعت!آنچه را که می بیند با خویش به مقایسه می کشد.شرح! ساده رون و هارمونی به موازات دید شاعر تا به نهایت با خیالات او همراه است.شاعر در ابتدا جانشینی را به تصویر می کشد و وسطه ما و پرنده می شود."پرنده گفت:زبان زبان گذشته است یعنی قبل از اینکه شاعر اینجا به شعر آورد با پرنده به گفتگو نشته بوده است!و خبر آمدن بهار و...پرنده در پی جفت خویش می خواهد برود!شاید تصویر تنهاهی خود شاعر است که آرزوی جفتی ا در دل می کشد!پرنده می رود و شاعر با خلوت خویش می ماند.ادامه شعر منولوگ وار شرح می دهد که:

پرنده كوچك بود.

پرنده فكر نمي كرد.

پرنده قرض نداشت.

پرنده آدم ها را نمي شناخت.

و بر فراز چراغ هاي خطر ،

در ارتفاع بي خبري مي پريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه مي كرد.

در اینجا شاعر در ذهن خود به مقایسه می نشیند!و تفاوت ها را به اندیشه می سپارد.می توان در فهرستی به شرح مقایسه ها و تفاوت ها پرداخت :1/نگاه پرنده به طبیعت نسبت به نگاه و دید انسان به طبیعت2/کوچکی پرنده در برابر عظمت و بزرگی انسان3/قدرت عدم تفکر پرنده نسبت ب توانائی انسان در دامنه اندیشه وفکر4/روش زندگی پرنده، آزاد بی قید و بند و بدون وابستگی به دنیای اطراف خود در مقایسه با انسان که وابسته است مسئولیت پذیر است آزاد نیست خسته و مغروض هم است!5/سبک احوالی پرنده و عدم آگاهی او از وجود خطراتی که اطراف او را احاطه کرده است ولی با این تفاسیر باز آزادانه به پرواز ادامه می دهد در مقایسه با انسان که دربرابر خطرات محتاط است و با احتیاط قدم بر می دارد.6/پرنده سبک بال و بی دغدغه به آسمان به جائی که مرزی وجود ندارد در بی مرزی پرواز می کند و خود را بدور از وابستگی در آغوش آسایش به رضایت می رسد در مقایسه با انسان که نمی تواند چون پرنده آسوده و آرام و ساده اندیش باشد.7/مقایسه تجربه ها پنده با انسان که تجربیات او از روی غرایز اوست و اگاهی هوشمندانه در آن دخیل نیست و تکرار کارها بر اساس غریزه نهفته در وجود اوست در حالی که انسان تجربه می کند و با عقل تصمیم می گیرد و در تکرار ها عقل همراهی می کند.و در پایان ...

پرنده ،آه ، فقط يك پرنده بود

شاعر در آرزوئی و حسرتی می ماند با بکار بری کلمه آه!که می تواند افسوس غوطه ورانه شاعر باشد که، او چرا خود یک پرنده آزاد و سبکبال نیست

!! نوشته شده توسط اصلان قزللو | 17:9 | 86/12/15

RSS