نقد شماره ي4- سيدعلي صالحي - محمد شريفي
*خانه ی نقد شعرهای نیمایی و سپید را نقد و بررسی می کند.
*شعر ها و نقد و نظرها فقط با نام و نام خانوادگی چاپ می شود.
*در صورتی که ما را پیوند کنید و اطلاع دهید . شما را پیوند می کنیم.
* در هر شماره يك شعر از شاعران جوان كار و يك شعر از شاعران پر كار و داراي آثار چاپ شده نقد مي شود.
(دوستان گرامی : شعر و مقاله های مرا در سایت های دینگ دانگ- جغد-
نوشتار - انجمن مجازی- آتی بان- شهرزاد - بخوانید)
۱- شعری از محمد شریفی
( معصیت )
هر چه از دریچه ی تاریک بگذرد
ایمان و سادگی ست
ما ابتدا از آفتاب گفتیم و ستاره
باورمان ترانه بود و نسیم
حالا نه من نه تو
نمی دانیم
کلید سایه های صبوری
در احتمال جواب کدامین خسته می چرخد
و از پنجره ای نپرسیدیم
نسیمی که ترانه خوان
از خاوران مهربان حضورمان وزید
چرا به خانه نیامد
ما خود
آینه های باور دیدار را شکسته ایم
خود
سنگ پیشانی گور های عافیت ایم
مصر را همین مصیبت پنهان
به قحط سالی برد
و ما را برادران
به عافیتی
پیراهنی نبخشیدند
نقد ها و نظر ها
اصلان قزللو-دوشنبه ۱۹/۱/۸۷-ساعت۱۳:۳۷
با خواندن چند باره ي شعر ، هرجا كه روند آن تغيير يابد ، مي توان آن را يك بخش يا بند دانست. به اين ترتيب شعر سه بند دارد :
بند 1:
دو مصراع اوال : تعريف ساده اي از ايمان و صداقت است. از هر دريچه ي تاريك كه بگذري به نور مي رسي . اين زاويه ي پنهان شعر است كه مخاطب را از يك معلوم به مجهول مي رساند. اين نور همان ايمان است و سادگي و صداقت و راستي . تيرگي نيز ، جهل است و گناه و ناراستي.
بند 2:
چهارده مصراع بعدي است. تلاشي در تصوير سازي و ارائه ي جزئيات براي ساختن يك كل ، يك پيكر.
آفتاب ، رمز حقيقت است و ستاره ، هدايت كه هر دو در تقابل تيرگي قرار مي گيرند. ترانه ، شادماني و باور است و نسيم، لطف و مهرباني. من و تو
مجازا كل انسان هاستكه نمي دانند بردباري كليد كشايش مشكلات است.
پنجره ، رمز ارتباط و عبور است كه اگر بگشايي اش ، نسيمي به خانه ات ، دلت خواهد وزيد و شادمانت خواهد كرد. و تو آن را ،خود داري اما اجازه ي عبور نمي دهي تا به خانه ي وجودت بوزد و خود كرده را تدبير نيست. تو آينه ي باور ديدار را شكسته اي و عافيت را در گور نهاده اي و خود همچون سنگي بر پيشاني اش نشسته اي .
بند 3:
با تلميحي زيبا به داستان يوسف و در چاه افكندنش و پيراهن دريدنش كه اين معصيت ، سبب قحط سالي مصر شد ، آغاز مي شود . اين حسن تليل ، تلاشي است در اثبات همان معصيت پنهان و مكافاتش .
از بند اول كه آغازي بر فضاسازي و مقدمه ي شعر است بگذريم ، بند 2 و 3 همانند دو تصوير با تضادهاي ذكر شده ، وظيفه ي رساندن پيام را به عهده دارند.
1- بند 2:نمايش ارتباط گسستن انسان امروزي از يكديگر و رها كردن باورها(ايمان) است كه شعر فروغ را به ياد مي آورد:"خورشيد مرده بود/و هيچ كس نمي دانست /كه نام آن كبوتر غمگين/كز قلب ها گريخته ،ايمان است.
2- بند3: ارتاط گسستن برادران با يوسف و فراموش كردن عهد و پيمان و ايمان كه سبب خشك سالي مصر مي شود .
اين دو تصوير همانند يك اسلوب معادله است كه نتايج مقدر بند 3 را به بند 2 منتقل مي كند .
زبان شعر ساده و صميمي است . دشواري ندارد. اين زبان اما با آوردن واج آرايي هاي طبيعي ، تشبيه هاي به جا و جان بخشي ها ي رنگارنگ ،راه خود را از زبان معمولي جدا مي كند.
تكرار حرف "ت" در مصراع "ما ابتدا از آفتاب گفتيم و ستاره" يا تكرار واج
"ن" و "آ" در دو مصراع" نسيمي كه ترانه خوان/ از خاوران مهربان حضورمان وزيد" علاوه بر موسيقي و جان بخشي ، سبب خوانش نرم شعر ، همچون وزش نسيم شده است.
تشبيه هاي " آينه هاي باور ديدار " ، " گورهاي عافيت" و " پيراهن عافيت " سبب ديداري شدن زبان شده است.
اين شعر به مخاطب ، فرصت تفكر و تامل مي دهد. فرصت باز سازي تصاوير و تركيب آن ها و مفاهيم را نيز . در جان و جهان مي گدانت تا قطره اي بر تو بنوشاند.
فرزانه ی شیدا- چهارشنبه ۲۱/۱/۸۷- ساعت ۱۲:۱۲
شعر زیبای آقای شریفی سرشار از معنا وتشبیهاتی بکر ، زیبا و قابل لمس بود.
در مصرع اول دریچه تاریک، به راحتی سیاهی نگاه آدمی را به تصویر می کشد که ایمان وسادگی را نمی بیند وامید سرخورده ای را که دردل انسان بود وبه نومیدی کشیده شده را به زیبائی رنگ می زند (ما ابتدا از آفتاب گفتیم و ستاره...باورمان ترانه بود و نسیم...) ودر ادامه سرگشتگی انسان را به یاد می اورد که در امید آفتاب ، سرگردان سیاهی دیدگان آدمی مانده است ودیگر نمی داند در کجای احساس خسته خویش می بایست صبوری آغاز کند ودر خستگی روح نیز در کجای احساس آرام بگیرد!!! ،در آنجا که حتی تصور آن ،،احتمالی،، بیش نیست ونه حتی حقیقتی!!!
در ذهن شاعر ،باورها گم شده در تصویر حقایق مانده است ( تشبیه:آینه) و بیاد می آورد که چه مایوسانه درپی عافیت روح واحساس ودل وآرامش می گردیم بی هیچ نتیجه ای!!!
درک احساس شاعر بسیار آسان وسهل است چراکه شاعر از واژه های ساده اما بامعنا ودرعین حال از تمامیت احساس استفاده نموده است که خود نماینده یأس او از زندگی ، اجتماع ودیدگاه های زندگی از سوی آدمی ست وکنون کور چشمی بشر را که به قحط سالی زمان مصر نیز انجامید انتظار می کشد چراکه همچنان میان ایمان وسادگی جز تاریکی ها ونادانی در بشر نمی یابد وحقیقت ان چه را در ایمان انسانی می بایست دیده می شد نه در روشنی افتاب و نسیم ونه در شعر وغزل وسروده نیز نمی یابد
ودستخوش درد اندهناک درون میگردد که بار دیگر بایست به انتظار قحط سالی بود از غفلت های آدمی!!
وچه زیبا سروده شد این! وچه واقعیت گرایانه به آنچه هست اشاره ای زیبا داشت در باب اینکه ما نیز در نهایت ، یوسف عزیز خویش را در چاه نادانی وحسادت وضعفهای انسانی فرو انداخته و در خویش شادیم که آن کردیم که میبایست میکردیم!! چون براداران یوسف !!!
واین برادر کشی نیز امروز تکرار دوباره ای دارد دراوج زمانی که نام دین همه جا بگوش میرسد لیک همه فقط در کور چشمی های درون برجا مانده وامیدآفتابی نیست واگر باشد نیز جز به قحطی وخشکسالی زندگی ، راه بجائی نمیبرد !
شعر زیبا، دوست داشتنی، مفهوم وسرشار از واقعیت کنونی زندگی بود وبه شاعر ارجمند تبریک عرض میکنم وامید قلمی روان روحی سبز و روزگاری خوش داشته از دیگر اشعار ارزنده ایشان نیز بیشتر بهرمند شویم
شادی خوشدل-شنبه ۲۴/۱/۸۷-ساعت۲۱:۱۸
شاعر ابتدا از اميد و روشنايي ياد مي كند اميد در ابتداي شعر به چشم مي خورد اما در ميانه هاي مسير با برخورد به پيچيدگي ها به سردرگمي مي رسد و اميد خود را از دست مي دهد:
در احتمال جواب کدامین خسته می چرخد
و از پنجره ای نپرسیدیم
آینه های باور دیدار را شکسته ایم
و با كنايه اي قحط سالي مصر را نه از شرايط جوي كه از نا اميدي مي داند.و شاعر به زيبايي با كمك گرفتن از قحط سالي مصر موضوع ديگري را مطرح مي سازد که آن اين كه اين زمان ديگر يوسفي نيست كه جامه عافيت به سرزمين قحطي زده روح آدميان كه همچون برادراني هستند،بپوشاند
شاعر با كم ترين واژه ها چنين معنايي را بيان مي دارد
اما من با تركيباتي در شعر موافق نيستم
دريچه تاريك:تركيب صحيحي نيست چراكه دريچه به سمت روشنايي است و چنانچه منظور نويسنده گذشتن از خط تاريكي است بايد تركيب ديگري استفاده نمايند.
يك بند در شعر گم شده و آن ارتباط بين (هر چه از دریچه ی تاریک بگذرد...) و (ما ابتدا از آفتاب گفتیم و ستاره) است چون به نظر من بي مقدمه از فضايي به فضايي ديگر پرش كرده است
گور عافيت: چنانچه گور عافيت است پس سنگ بر پيشاني خوردن مفهومي نمي یابد چرا كه سنگ بر پيشاني به مفهوم متوجه اشتباه خود شدن است و اگر ما در گور عافيت خفته ايم پس درواقع نيازي به متنبه شدن نداريم
تركيبات زيباي شعر
باورمان ترانه بود و نسيم : كه در جايي ديگر دوباره به صورتي متفاوت با همان معنا آورده شده است يعني در (نسیمی که ترانه خوان)
كليد سايه هاي صبوري :
كدامين خسته
اين دو تركيب به هم ربط دارند و به جا استفاده شده اند
آيينه هاي باور ديدار
سنگ پيشاني
اينها تركيب هاي خوب شعر هستند
دركل شعر زيبايي بود
موفق باشيد
آرزو غفوری- جمعه ۳۰/۱/۸۷- ساعت۲۰:۴۵
درود بر استاد مهربانی
با عرض ادب بسیار وتشکر از بودنتان.
نظر دارم بر شعر جناب آقای محمد شریفی"
شعر تعریفی دار بر آغاز هر چیزی حتی شروع از تاریکی ها و ورود به روشنی!شاعر می پذیرد که هرچه از تاریکی ها بیرون تر بیائیم باور به روشنی ایمان به سادکی بیشتر خواهد شد اما هر گذشتنی از بدی به سوی خوبی و هر قامتی دلیل بر ان نمی شوند که سرانجام کار نیز نیک باقی بماند و انسان خطاء کار به اشتباهی دوباره دست نزند!ویا انسان نتواند برای رسیدن به هدف وآرزویش ساده ترین و بدترین راه را انتخاب کند.آنچه در شعر بیشتر معنی می آفریند...فاصله ایست که انسان ها کم کم با فطرت پاک و نهاد آزاد خود پیدا می کند انسانی که آگاه است اما می تواند از ارزش ها ضد ارزش بسازد و گاه این کارها را هم از روی آگاهی به انجام می رساند و بی اطلاع از فرایند تصمیمات خود هم نمی باشد.او می دانر اشتباه و گناه سرانجامش جزاع و سرزنش است اما باز او بدان دست می زند و تا پای مجازات می رود.شعر به نوبه خود زیباست و پر معنی شاید عدم وجود کلمات اضافه درشعر می توانست به آن ساختاری منسجم تر و بهتری بدهد که این امر چنان چه بیشتر با ان برخورد می کنیم سلیقه ایست نه عینی!
نظرگاه شاعر
محمد شریفی-شنبه ۳۱/۱/۸۷-ساعت۲۱:۲۲
بنا به سنت ، من و یا هیچ شاعر دیگری نمی باید که در مقاغ ، دفاع و یا تعریف از شعر خود بر آید . اما ذکر جند مورد را ضروری دانستم تا بدین وسیله امتنان خودرا از دقت نظر شما یاران و تاویل های گوناگونی که در مورد شعر معصیت داشته را از باب یادآوری دانسته های عزیزان ابراز دارم :
1- جناب اصلان قزللو ، استاد ارجمند خودم با ایجاد چنین فضایی توانسته اند به ادبیات و شعر غنایی ویژه بخشند وراه را برای نوپایان خرداندیش بگشایند .
شعر معصیت با یک پیش زمینه و پیش شرط شروع می شودو با تلفیقی از دیر باز و امروز و تصاویری ملموس به حیات خود ادامه می دهد که شما به گونه ای از این
تصویر سازی ها اشاره ای زیبا و به جا داشته اید( واج ) آرایی های پدیدآمده در این
شعر ملکه ی ذهن شاعر بوده و بخشی از شگرد های زبانی می شود ودر یسیاری
از موارد سهوی ست و معنا بخشی در شعر می تواندنتیجه ی کنکاش شاعر درون
اجتماع باشد . شاعر معاصر انگشت بر نکاتی می گذارد که دیگران حس می کنند
واز به شعر در آوردنش عاجزند .چرا که جز شاعر نمی تواند به این مهم فائق آید
لطف و نظر شما موجد سرافرازی ست . از نظرات شما در مورد شعر معصیت استقبال می کنم و تا’مل در نقد تان مرا به باز خوانی چند باره ی شعر کشاند.
بسیار سعی شده تا یاس ها را سینه بشکافم و از دل آن نور امید را بنمایانم .
هر دریچه ای رو به روشنایی نیست و پس پشت هر پنجره ای سیاهی ، ظلمت
وشب نیز انتظار می کشد و دوست عزیز و گرامی سر کار خانم شادی خوشدل
باید که به این قبیل پارادوکس ها دقت نظر بیشتری داشته باشند .
در هر شعر تعاریفی نهفته است که همه ی این تعریف ها را نمی توان با تصاویری
بکر در برابر دیدگان مخاطب گشود و گاهی پیش می آید که در شعر ، حتا یک واژه
به تنهایی ایفای نقش می کند وچنان یک بند مسقل و یک سطر از شعر ی را
تشکیل می دهد که با هزار زبان بازی ، نه بازی ِ زبانی ، نمی توان به کسترگی در معنا رسید.
وقتی که شاعری در کلیت یک شعر می تواند درست بنمایاند و تحلیل ها و تعابیر
گونه گونی را از نقد دیگران استخراج کند تا اندازه ای موفق عمل کرده است .
از دقت شما سه بزرگوار یسیار بسیار سپاسگزارم و موفقیت همگی را خواهانم .
۲- شعری از سید علی صالحی
شعري از سيد علي صالحي
باد از احتياط پاورچين پرده ها،
لبريز بازي وزيدن بود.
پرنده آمد؛
كمي رو به پيراهن چهل دانه ي انار خسته نشست.
تشنه بود؛
خواب انار ديده بود؛
چيزي نگفت.
آن سوتر ، پشت پنجره ،
سايه سار قفس ها ، پيدا بود.
پرنده هيچ نپرسيد،
اين منقل روشن و
اين سيخ برهنه براي چيست؟
تنها لبه ي تيز چاقوي كهنه اي،
كنار پاشويه،
داشت سر به سر ماه سر بريده مي گذاشت.
نقدها و نظرها:
اصلان قزللو - چهارشنبه ۲۱/۱/۸۷- ساعت۱۷
شعر ، يك داستان نيست . يك قضيه ي رياضي هم نيست. بلكه يك شعر است كه هر كس مي تواند از زاويه اي به آن بنگرد. شعر مي تواند يك قصه باشد ؛ اما نه يك قصه ي كامل ، بلكه بخش برجسته و حساس آن . مخاطب مي تواند پيش و پس يا جوانب آن را با توجه به بخش معلوم ببيند و كشف كند و از اين كه در كمال داستان هميار نويسنده يا شاعر بوده است ، به خود ببالد و از آن لذت ببرد.
يك قضيه ي رياضي هم نيست كه فقط يك راه حل يا يك پاسخ داشته باشد. بلكه راه حل هاي متعدد و پاسخ هاي گوناگون دارد. نا گفته پيداست كه هر مخاطب ، هر چه را كه بخواهد نمي تواند از آن بيابد . اما پاسخ هاي درست با توجه به متن و مصراع ها و تركيب ها و جمله ها بسيار است.
يك مثال ساده: اگر شما بر روي يك خط ، يك زاويه ي 60 درجه رسم كنيد و به شخص ديگري نشان بدهيد و از او بخواهيد زاويه ي اين تصوير را به شما نشان دهد، و او بگويد ، دو زاويه در آن است ، تعجب مي كنيد؟ فرياد مي زنيد ؟ خشمگين مي شويد؟ و سپس مي گوييد:" نشانم بده." او يك زاويه ي 60 درجه و يك زاويه ي 120 درجه به تو نشان مي دهد . اگر منصف باشيد ، آرام مي گيريد و مي پذيريد. او زاويه ي ديگري را كنار زاويه ي شما ديده و نشان داده است . اما شما كه زاويه را رسم كرديد ، فقط همان يكي را در نظر داشتيد.
حال همان زاويه را به شخص ديگري نشان مي دهيد تا آسوده شويد كه بيش از دو زاويه در آن نيست. از جا مي پريد و فرياد مي كشيد ، وقتي او مي گويد سه زاويه است : من يك زاويه رسم كرده بودم ، شد دو تا . ديگر سه تا را نمي پذيرم ، مگر نشانم دهيد. و او به آرامي مي گويد : دو زاويه درست است اما زاويه سومي هم ديده مي شود . پايين خط را نگاه كن . يك زاويه ي 180 درجه هم اين جاست !
اين همان شعر است كه هر مخاطبي بخشي از آن را مي بيند و با توجه به داده ها ، مچهول ها ي مفهومي يا تصويري را كشف مي كند و از كشف خود لذت مي برد.
حال شعر صالحي:
وقتي كه باد بتواند با پرده بازي كند و حركتش دهد ، بي گمان باز است. پرنده ي در حال پرواز و تشنه ، وقتي آن را مي بيند ، به آن جا وارد مي شود و خوابش نيز تعبير مي شود: انار سينه دريده ي دانه پيدا!
چرا پرنده چيزي نمي گويد ؟ نگفتن نشان ندانستن است يا "سكوت سرشار از ناگفته هاست؟" اين درون مكان .
به پشت پنجره هم نگاه كن. "سايه سار قفس ها پيداست." نكند اسارت در انتظار پرنده باشد. شايد اين ، اولين احساس اوست.
حال نگاهي به اطراف مي كند: سيخ برهنه و منقل روشن و چاقوي كهنه ي تيز ! آه ! اين بار بدتر شد . مرگ و بدتر از آن ، كباب شدن در در انتظار اوست . چه سرنوشت شومي! پرنده از كجا فهميد چاقو تيز است ؟ از آن جايي كه عكس نيمه ي ماه (سربريده) در آن افتاده است. همه چيز عليه اوست. يا به درون قفس هاي آن سوي پنجره خواهد افتاد يا كشته خواهد شد و كباب! و وقتي "پرنده هيچ نمي پرسد " يعني بي خيال است ؟ يا خود را به دست سرنوشت سپرده است ؟ راه نجاتي نيست؟ " باد از احتياط پاورچين پرده ها/ لبريز بازي وزيدن بود. " هنوز پنجره باز است . پس راه نجاتي هست .
زبان شعر ساده است. واژه هاي به كار رفته، ساده تر. حتا معمولي " منقل، سيخ ، چاقو و ... اما آن چه توانسته است اين نوشته را شعر كند، هنجار گريزي هاي زباني ، واج آرايي هاي بي تكلف، انسان پنداري هاي زيبا و مهم تر از آن ابهام هاي شاعرانه در معنا و تعيين سرنوشت پرنده و واگذاري آن به فكر و توجه و ديد مخاطب است.
به دو مصراع اول بنگريد: باد از احتياط پاورچين پرده ها / لبريز بازي وزيدن بود." پرده ها ، پاورچين و با احتياط حركت مي كنند و با د هم با پرده ها در حال بازي است. انسان پنداري پرده و باد را ببينيد . نغمه حروف را در همين ابتدا بشنويد : تكرار واج "ز" صداي باد را در گوش شما طنين انداز مي كند.
به انار نگاه كنيد . پيراهن سرخ چهل دانه به تن دارد و خسته است . پرنده خواب مي بيند . همه چيز انساني است . و اصلا شعر ، زندگي است . يكسره خود زندگي.
در اين شعر يك پيام يا مفهوم يا يك هدف از پيش تعيين شده ، وجود ندارد كه آش كشك خاله باشد ؛ بخوري به پايت و نخوري هم به پايت باشد! مخاطب در اين شعر فعال است . وظيفه ي مشاركت در ساخت تصاوير و مفهوم را دارد. محترم است .
فرزانه ی شیدا-چهارشنبه۲۱/۱۱/۸۷-ساعت ۱۹:۵۷
شعر زیبا ی آقای صالحی درکوتاهی کلام نگاهی بر طبیعت زندگی ، خستگی های مأیوس کننده ، روزگار و بن بست های بدون چاره راه را ، به تصویر می کشد.
در مصرع اول بازی باد با پرده هائی که محتاطانه با آن روبرو می شوند تشبیهی زیباست از ناچاری پرده درمقابل بازی روزگار و پرنده نماد روح نگران انسانی ست که در تشبیه دانه های انار لباس اورا چهل تکه مینامد که نشبیه زیبائی ست از شکل انار وسخن از خستگی درخت وپرنده دارد که ناگزیر از تحمل است .
پرنده ی روح بی سخن برجای نشسته ونظارگر قفس هائی ست در پشت پنجره که نماد زیبائی، از اسارتهای بشر ی است در خفا !!! که بر آن هیچ جز سکوت گفته نمی شود و پرنده نیز چون می داند بی جواب می ماند هیچ نمی پرسد !!!
شعر در یأس خسته ی انسانی نگاه را به سیخ ها وآتش و سلاخان روزگار می کشاند وبازگو کننده ی این است که روح نه تنها از قفس آزاد نمی گردد که چون از قفس بدر آید جز مرگ وسوختن چاره راهی نمی یابد وبه دست چاقوی بی رحم روزگار سپرده می شود و شب نیز در ماه سر بریده ای که باز نماد قربانی شدن هاست به اتماتم می رسد!
در یک بی پناهی ، بی گناهی وحتی درماندگی محض انسانی، که نمی داند جز نگاه چه از او بر می آید وجز تسلیم نمی بیند !!!
در این شعر سخنی از رهائی نیست پروازی دوباره به شوق آزادی نیز دیده نمی شود وتماما تسلیم ناگزیر بشر بر واقعیت هائی ست که سوالی بر آن جایز نیست!!!
شعر آفریده شده از یک درد است در نگاهی که شاید محتاج فریادی ست که به نگاه اکتفا نموده است و روح وطبیعت نیز در زندگی به بازی گرفته می شود وخستگی روزانه وزندگانی را توصیف می کند وآن چه را که در اطراف او می گذرد! و این نگاه مایوسانه نیز جز همان از هیچ به هیچ رسیدن نیست !!!
از قفس به آتش و به مرگ !! نگاه شاعر زندگی را دردناک می بیند وزیستن را در مرگ تدریجی و خستگی ها وبازی های زندگی وبازیچه بودن به دست کسانی که سازنده یا دارنده ی قفس ها هستندو نهایت پرنده (روح وجان ادمی) جز برای به سیخ کشیدن او وسپردن او به اتش به نیست
2)شاعر آزادی را نمی بابد آسایش را نیز و در ذهن او رهائی وجود ندارد وهمه چیز به مرگ می رسد بی ان که نیاز به سوالی باشد و نگاه نگاهی غمزده بر ماهیت زندگی ست
ودراین میان جای پرواز به سوی رهائی یا حتی تلاشی برای رها شدن( وچون دیگران طعمه سیخ وآتش وسلاخ شدن نیز )یافت نمی شود در نهایت شاعر هیچ امیدی نیز در این نمی بیند که توان رهائی را درخود یا در پرنده رویائی روح خویش امتحان کند
وتنها به ماه نیمه ای نگاه می اندازد که ان نیز به رسم طبیعت سربریده زندگی ست!
شاعر غمگین و مأیوس است وزندگی جز نگاه بر غمها برای او نیست
شعر تشبیهات و تعبیراتی زیبا داشت معنا مشخص بود و درد آشکار ویاس تمامیت مفهوم شعر ، از دل شاعری ست که دیگر بهانه ای برای امید نمی یابد ازاین رو همه چیز را رو به مرگ می بیند و خسته بر جا مانده بر درختی خسته تر وداشتن یک زندگی در شبی تنها در بی صدائی وسکوت تمامیت چیزی ست که در این لحظه احساس می کند!!!
شعر اگرچه غمناک اما گویای حس شاعر در لحظه سرایش شعر بوده وبه زیبائی شکل گرفته وبه اتمام رسیده است
امید نگاه به زندگی در نگاهی شادتر باشد و تلاشمند تر برای زیستنی بهتر
آرزو غفوری-جمعه۳۰/۱/۸۷-ساعت۲۰:۵۵
شعر ایشان هویدای سادگی و زیبائیست معنی شعر و درک او همراه بیت بیت شعر می باشدتعریف واقعی از زندگی و دنیای م دارد و وجود بخش نادیده شده و گمی را آشکار می کند که شاید ما انسان ها به سادگی قادر به کشف آن نباشیم.نگاه پرنده در حقیقت نگاه دومی است که ما آن را در نهاد خود نگه می داریم . اگر بیدار شود تازه می فهمد که اطراف ما پر از پلیدی و بدیست و باید خود را مهیمن کرد.وجود پرنده/قفس/چاقو/منقل و سیخ ابزاری که از سوئی به کار و هم یاری هم می آیند با هم هستند و مکمل یکدیگر و از سوی یگر یکدیگر را سرکوب و نابود می کنند و مقابل یکدیگر قرار می گیرند و ه یک آرزو دارد خواسته هایش برآورده شود.شاعر نگاهی ژرف و بکری به طبیعت و انچه در آن نهفته است و آنچه ما با آن اضافه کرده ایم می اندازد.با خواندن شعر بیاد جمله معروفی می افتم که به بیان قدرت های متفاوت و متغییری حول و حوش ما خبر می دهد و هر کس در مسند خود قدرتی دارد اما نباید فراموش کند که"دست بالای دست بسیار است|"و زمانی خود او نیز طعمه و شکار قدرت بالاتر خواهد شد.شعر زیبا /کوتاه و یک پارچه ای را خواندم و زاویه نگاه شاعر توانا لذت بردم...با تشکر از شما


