تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> خانه ي نقد

نقد شماره ي 8- بيژن جلالی و محمدعلي حسنلو

 

نقدها و مقاله های مرا  بخوانید: http://bugle.wordpress.com

در وب سایت های و سایت های: جغد- دینگ دانگ- شهرزاد-آتی بان

دوستان عزیز:

  طبق برنامه ی خانه ی نقد "اول" و" ۱۵ "هر ماه با ما باشید.شما صاحب حانه اید.پس منظر دعوت نباشید.قصد ما ارتقائ شعر است بی هیچ ادعایی.

 

 

لطفا این نکته ها را رعایت فرمایید:

۱- نظرهای درج شده صرفا نظر شخصی نویسنده است و مسئولیت آن را خود می پذیرد .

۲- مدیر وب سایت در حک و ویرایش نوشته ها آزاد است.(رسم الخط و ویرایش زبانی و فنی)

۳- مدیر وب حق گزینش اشعار فرستاده شده را دارد و ممکن است بعضی اشعار برای نقد انتخاب نشوند.

۴- سه یا چهار شعر خود را با وسواس انتخاب کنید و برای نقد در بخش نظر خصوصی قرار دهید تا بررسی شود و در نوبت نقد قرار بگیرید.

۵- رعایت ادب و انصاف در نقد شعرها پسندیده است.

۶- چاپ نظرها و شعرها فقط با نام و نام خانوادگی امکان پذیر است .

۷-مدیر وب سایت می تواند  نقد و نظرهای علمی و دقیق را با ذکر نام نویسنده در کتابی چاپ کند. ارسال نظر به معنی پذیرش این بند است.

۸- لطفادر نقدها به قوت و ضعف اثر بپردازید نه شاعر!

۹- متین و مستدل ُ نقدها و نظرها را هم نقد کنید.

دو شعر از بيژن جلالي

1-

و همه ي سنگ هابه صدا درآمدند،

تا در ستايش انسان حرفي بگويند

ولي تيشه اي سخت بر سر آن ها

                                     فرود آمد

و سنگ هاي آوازخوان

چند تكه شدند

و هر كدام در ستايش انسان

فرياد مي كردند.

(ص 57 شعر پايان ، شعر دوري-مرواريد)

نقد و تفسير:

اصلان قزللو -پنجشنبه۲۳/۳/۸۷-ساعت ۲۳:۳۵

شروع شعر با حرف "و" ربط است كه خود حكايتي ست . در اين شعر ،اما، گويي وقايعي عظيم پيش از آن رخ داده است. يك سپيد خواني بزرگ . شعري كه انتهاي داستان را باز مي گويد و از تو مي خواهد ابتدايش را بخواني . حال ، شعر تو را مي خواند يا تو شعر را؟ پيروزي شعر ، نمايان است. به اسطوره هاي مذهبي باز مي گردي ؛ اديان گوناگون . انسان آفريده شد و تمام فرشتگان سجده اش كردند و ستودندش . الا ابليس! و سپس درختان و رودها ، پس درياها و آن گاه سنگ ها . چرا در پايان سنگ ها ، انسان را ستايش كردند . شايد به اين دليل كه خود انسان ، آن را بي صدا مي دانست. اين عنصر سازنده ي كوه ها .

  حال تيشه اي فرود مي آيد ؛ ابزاري ساخت دست و ذهن بشر ؛ با جنس فلز كه از دل سنگ استخراج شده و مادر خود، سنگ هاي ستايشگر را تكه ها مي كند. سنگ در شعر اعضايي دارد كه ذكر نمي شود .آن چه مهم است ابزار سجن گفتن است كه در بخش سر قرار دارد و اتفاقا يا دقيقا ، تيشه به همان جا فرود مي آيد. چرا؟ آن را ساكت كند يا علاوه بر تكثير شان ، سخن را نيز تكثير كند؟ آيا انسان ستايش خود را دوست دارد؟ فضاي ذهني با چينش خوب عناصر ، زبان ساده و بي پيرايه ، انسان پنداري عناصر، اين امكان را به خواننده مي دهد كه حرف دلش را بگويد . شعر او را بخواند و حرف هاي دلش را بتكاند.

  به اين مراحل صداي سنگ ها توجه كنيد: آن ها ابتدا حرف مي زنند؛ معمولي ، انسان گونه ، بي هيچ غمي ، خشمي. سپس آواز مي خوانند و چون تيشه بر سرشان فرود مي آيد ، فرياد مي زنند.

   موسيقي شعر هم قابل توجه است . در دو مصراع اول كه خود يك ايماژ است؛ با تكرار واج"س" در واژه هاي "سنگ، صدا، ستايش و انسان" و همچنين تكرارواج" د" در واژه هاي"صدا،در، آمدندو بگويند" صدا را جلوه گر كرده است .

  بند دوم و پاياني، مصراع هاي ديگر است كه گويي سنگ ها ضربه هاي تيشه را هنر دست انسان مي دانند كه آفرينش هايي ديگري است در دل جهان و آن فرياد اعتراض است يا "دستت درد نكند" ي به بشر؟ تو خود داني!

فرزانه ی شیدا- شنبه ۱/۴/۸۷-ساعت ۱:۱۷

سروده با آنکه با شروعی نامنتظر دارد و باکلام (و) آغاز میگردد اما براحتی میتوان باین مطلب رسید که متن& اشاره ای بر تاریخ آفرینش انسان دارد ودر کلامی
نه چندان بلند نه خیلی کوتاه به وصف انسان وآدمی برخاسته است. تشبیه سنگ که هرگز صدائی از ان بر نمیخیزد کنایه از این است که ابهت انسانی آنقدر زیاد است که حتی سنگها به صدا در امدند و تشبیه تیشه دراصل بیاری این متن آمده است به منظور اینکه : از بسیار ی گفتنی ها در وصف انسان دیگر یکصدا کافی نبوده است از این رو تیشه نیز سنگها را به هزار ان تکه تقسیم کرده است( واین تصویری از طبیعت وکوه وسنکهای بسیار در پیرامون ما را به ذهن مخاطب تلفیق میکند ودر ذهن انسان این مطلب تداعی میگردد که در تمامی طبیعت... سنگهای بسیاری وجود دارند که همگی در وصف آدمی بصدا در امده اند چرا که انسان در مقامی
والا ست و می بایست بسیار از این افرینش سخن گفته شود .
انتخاب سنگ وتیشه در نماد (صدا )انتخابی زیبا وهنرمندانه بود ه است چیزی که شاید کمتر کسی به ذهن خویش راه دهد که روزی سنگها برای توصیف چیزی دیگر بصدا در آیند واینکه اینجا سنگ بصدا در میآید در واقع تاکید شاعر بر عظمت وبزرگی نقش حضور و وجود آدمی بر روی زمین در نقش اشرف مخلوقات است .سروده بسیار هنرمندانه زیبا وبا قدرت سروده شده است و چون از نگاه سراینده نگاه کنیم باین پی خواهیم برد که در نگاه شاعر & انسان بسیار ارزشمند ومحترم است


2-

چه سبز است دست هاي جهان

و سبزينه ي رودخانه كه به سنگ ها مي چسبد

سبز سبز

و چشم هاي تو و انديشه هاي من

و آنچه مي دانيم كه مثل برگ هاي درختان

سبز هستند

و سراب و تنهايي و خورشيد سبز

و ماهتاب كه سبزه ها را

سبز تر مي كند

و رفتن ما سبز خواهد بود

و مردن ما سبز تر

و به دست هاي آسمان مي انديشيم

 و آب رودخانه

و آنچه سبز است و همچنان سبز

خواهند ماند

سبز سير

(ص 47 شعر پايان، شعر دوري- مرواريد)

نقد و تفسیر:

مرضیه کامکار-جمعه۱۷/۳/۸۷-ساعت۱۵:۲۶

در مورد محتوای شعر دوم آقای جلالی باید بگویم ان امیدواری و خوش بینی نسبت به همه ی اتفاقات حتی به ظاهر بد (مرگ) حس خوبی رابه مخاطب منتقل می کند ..
بیان یکنواختی هم دارد ولی اتفاق خاصی در آن  رقم زده نشده !
شاید تنها اتفاق جالب همان سبز دیدن دنیا باشد !
بعضی قسمتهای کار هم بود و نبودش لطمه ای به شعر نمیزند..
در مورد شعر اول نظری ندارم.

محمدعلی حسنلو-دوشنبه ۲۰/۳/۸۷-ساعت۲۲:۴۱

نقد دو شعر از من در کنار دو شعر از بیژن جلالی اتفاق جالبی بود.اتفاقی که باعث شد دوباره کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو نوشته ی شمس لنگرودی را ورق بزنم.در جلد سوم کتاب صفحه ی 66 نوشته شده که( بعد از تندرکیا و هوشنگ ایرانی بیژن جلالی سومین شاعر بود که بی اطلاع از کار نیما یوشیج دست به نو آوری زده بود. او در دهه ی بیست ،هنگام دانشجویی در فرانسه ،با شکل دیگری از شعر آشنا شد و شروع به نوشتن سپید کرد، وپس ازبازگشت به ایران در دهه ی سی، با شعر نو ایران برخورد کرد. و شاید به همین سبب نیز ، هم از نخست،زبانش با زبان دیگر شاعران نوپرداز فرق داشت.او نه همچون عده ای از شاعران شعر منثور ،هرگز به زبان فخیم نثر گرایش نشان داد ونه همچون عده ای دیگر به تخیل غریب ؛حال آنکه با اندیشه ژرف و حس عمیقی که در بیشتر اشعار جلالی به چشم میخورد ،اگر به ادبیت و ایجاز و ایهام و ...
ریخت شعر توجه و علاقه ای می داشت ، بی تردید امروز از شاعران رده ی اول شعر نو فارسی محسوب میشد.)
من لازم دانستم که این حرفها که تابستان سال گذشته در این کتاب درباره بیژن جلالی دیده بودم برای دوستان بگویم.چون احساس کردم که نسبت به او کمی بی توجهی شده وکسی حرفی نزد. اولین اثر بیژن جلالی روزها در زمان خود بازتاب خوبی داشت و باعث شد کسانی چون : نادر نادرپور،محمد زهری ونجف دریا بندری بر آن نقد و نظراتی را بنویسند.
به نظر من شعر اول ایشان تشبیهات و تشخیص های زیبایی در دل خود دارد و در آن زمان که تازه زمزمه هایی در مورد شعر سپید به گوش میرسید شروعی بی نظیر برای یک شاعر بوده.اگر چه ای شعر شاید ضربه ای وارد نکند به جهت فکری مخاطب ولی تکرار 8 بار واژه (س) و یکبار (ص) در واقع نه بار تکرار یک حرف در این شعردر گوش من صدای شکسته شدن سنگ ها را منعکس میکند. سنگ هایی که وقتی شکستند آواز خواندند و فریاد کردند.

اما در مورد شعر دوم حرف شاعر کاملاً واضح است. او به جهانی سبز می اندیشد و اگرچه تصاویری موجز برای ما ارائه نداده ولی با زبانی یکدست حرفش را زده.
حرف و نگرشی که کاملاً زیبا ، قابل احترام و انساندوستانه است.
در پایان خالی از لطف ندیدم که شعری از بیژن جلالی را برای دوستان بنویسم. شعری که بسیار زیباست.

اصلان قزللو- پنجشنبه ۲۳/۳/۸۷-ساعت۲۴:۱۷

  آسمان و رودخانه و ديگر چيزها كه اجزاي گوناگون طبيعت اند، همه سبز اند. گويي در طبيعت ، همه ي رنگ ها تحت تاثير سبز هستند و رنگ ديگري وجود ندارد. و با اين رنگ همه چيز زيبا و جاودانه است ؛ چه مادي، مثل: رودخانه ، سنگ ، من ، تو، خورشيد و ماه  . و چه غير مادي ، از قبيل: سراب ، تنهايي، رفتن، مردن و انديشه ها. و مرگ را برادر زندگي دانستن! رسيدن به دامن طبيعت و ماندن و ماندن و سبز شدن. كه اين آخري به انديشه هاي سپهري نزديك است.
  آفرينش زيبايي ، علاوه بر تناسب كلماتي مثل آسمان و خورشيد  و مهتاب . سنگ و رودخانه . من و تو ؛ با واج آرايي هاي طبيعي همراه است . مانند تكرار واج"س" در كل شعر و تجسم سبزي در چشم خواننده همراه است .
   در پايان نظر سيدمهدي زرقاني را در كتاب" چشم انداز شعر معاصر" مي خوانيم:
"ساختارذهني كل شعر او ضعيف ، اما ساختار يك پاره ي آن قوي و منسجم است . عاطفه ي شعري او رقيق و غنايي است و بر عواطفي انگشت مي گذارد كه از بين رونده و مقطعي نيست. آن تفكر روشن و در كنار آن دمدمه هاي خيامي كه گاه گاه به سراغ شاعر مي آيند، زمينه ي اصلي عاطفه ي شعري او را تشكيل مي دهند . براي همين است كه خواننده پس از خواندن اشعار او ، احساسي دو گانه دارد؛ هم احساس خوش فرو رفتن در اعماق طبيعت جاندار و گشت و گذار در بين موجوداتي كه "همه سميع اند و بصيرند و هوش اند" و هم در همان حال ، احساس اندوهي رقيق كه سرانجام بايد اين هستي را گذاشت و رفت و همه ي اين لذت ها و زيبايي ها را ترك گفت." ص: 687-688

فرزانه ی شیدا- شنبه ۱/۴/۸۷-ساعت ۱:۳۰

این سروده نیز بمانند سروده اول همراه با نگاهی امیدوار است ونقش مثبتی را به روح القا میکند
سبزی وسبزینه ها تصویر امیدوار کننده وگرمی به شعر میبخشد وتولید هیجانی نشاط اور میکند هیجانی سرشار از امید که در نگاه خواننده توام با تصویر ی سبز وطبیعتی ست و همراه با تمامی زیبائی های طبیعت بمانند رودخانه وآسمان و درست بمانند این است که آدمی به تصویر سبز ومحترک جنگلی نگاه میکند که دو انسان در آن دست در دست هم با شوق وعشق وشور و با تمامیت امید در میان آن راهی گشته اند وحتی نقش لبخند وشادی در چهره در تصویر ذهنی ما بر لبهای این دونفر نیز تجسم میشود!
شاعر آنچنان نگاه امیدواری دارد که در کلام شعر براحتی آنرا میشود درک واحساس کرد و اگرچه این شعر در سادگی کلام سروده شده است وکمتر از تشبیهات همراه با نوآوری در این ابیات استفاده گردیده است اما آنچه مقصود شاعر بود در کلام او به مخاطب میرسد و حرارت امید در درون مخاطب شعر نیز احساس و جریان میگیرد شعر زنده و گرم و دوست داشتنی ست



کار شعر را
نه پایانی است
و نه ابتدائی
و شاعر چون باغبانی است
که دسته گلی می سازد
بی آنکه بداند
آن را به دست که خواهد سپرد
یا بر پای که خواهد نهاد.

منبع این شعر کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو است(جلد 3 – صفحه 69) از کتاب روزها

 

دو شعراز محمدعلي حسنلو

 

1- واژه ها

و اگر

سپاه

سپاه

واژه اجیر کنم

قطره

قطره

جوهر بریزم

وتمامی سربازانم را

به کشتن بدهم

باز

جمله ای خواهد ماند

که تو باید بگویی.

نقد و تفسير:

 باران سپید-جمعه ۱۷/۳/۸۷-ساعت۳:۰۱

با شعرهای این عزیزان آشنائی دارم. گمان می برم در شعر باید علاوه بر معنا دنبال اتفاقات شاعرانه ای باشیم که به رشد زیباشناختی اثر کمک کند.
در شعر اول آقای حسنلو من چنین وضعیتی را مشاهده نمی کنم که بیشتر به نثر وارگی تمایل دارد و تقطیع سطرها هم در آن موثر نبوده است.
شعر دوم گرچه در تلاش این است که اتفاقی را در معنا رقم بزند و هر چند بازی با کلماتی مثل توپ و گل کمی اثر را متحول کرده اما باز هم صرفا در خدمت معنا بوده و متن در وضعیتی کسل کننده در جا می زند.

در شعرهای کوتاه نیاز به ضربه ای است که مخاطب را به کنش وادارد. این دو اثر می تواند خاطره ای را در طیف مخاطبین ایجاد کند اما در کار اول که تلاش برای نوعی استحاله است متاسفانه موفق نبوده و کار دوم نیز با توجه به نوستالوژی ضعیفی که بر می انگیزاند باز هم به وضعیت شعر کوتاه نمی رسیم.
البته در کنار انچه که گفتم لازم به ذکر است که پتانسیلی در هر دو شعر نهفته است که پیشنهاد می کنم شاعر با تجدید نظر بتواند این متنها را احیا نماید و با توجه به پشتکار آقای حسنلو حتما از این کار برخواهند آمد.

زن کاغذی-جمعه۱۷/۳/۸۷-ساعت۲۳:۲۲

بيشتر شعر اول را دوست داشتم با بي بضاعتي ظاهريش ، انگار ناتواني شاعر را در بيان كلام آخرين با واژ ه هايي متكثر و اندك به خوبي نشان داده است تنها معتقدم در اين قسمت:
باز

جمله ای خواهد ماند

که تو باید بگویی.
شاعر رواني كلامش را از دست داده است كه موسيقي گذشته را ندارد هرچند كه اين جانمايه كلام شاعر است و گويي تمام شعر به هدف گفتن اين بخش بوده است ولي گاهي چنان شاعر در عمق معنايي كه مي خواهد بگويد غرق مي شود كه فرمش را از دست مي دهد
شعر دوم برايم دور از دست بود هرچند كه بازيهاي كلامي اي داشت ولي شايد براي من خواننده ي هرگز توپ شوت نكرده نه مفهوم و نه فرم نتوانست چنان درگيري اي ايجاد كند كه بخواهم تصويرش كنم و باز هم پايان بندي بيشتر از من مي گريزد

نیوشا-شنبه-۱۸/۳/۸۷-ساعت۱۵:۳۰

تکرار واژه به وضوح و بیش از حدی که شعر را زیبا میکند به کار برده شده است
و در برسی سطح فکری به مخاطب هیچ کلیدی برای درک و کشف مفهوم مور د نظر شاعر که بیانش رو در قالب شعر برگزیده است نمی دهد.. شعر عاری است از هرگونه تصویر سازی و یا جدال عاطفی یا بیان احساسات... یک روال عادی و کسل کننده ای رو پیش گرفته و تلاش مخاطب هر لحظه برای کشف موضوع محوری شعر بی نتیجه می ماند که ایا موضوع غم است؟ عشق است؟ تنفر است؟ انتظار است؟ که همین مورد هیچ شوک احساسی را برای امادگی ذهن مخاطب در اختیار نمیگذارد .. و در بررسی سطح لغوی در شعر از تعابیر تا حدودی نو استفاده شده که کششی برای خواندن عمیق شعر میدهد... مثل../ واژه اجیر کنم/و تمامی سربازانم را به کشتن دهم/... و اوج شعر در اخر ان به وضوح نمایان است .. که تا حدودی روال عادی حس خود را تغییر داده و پنجره ای دیگر به سوی شعرش ان هم در انتهای ان گشوده است که کمی این تغییر عجولانه و بیش از حد محسوس است

اصلان قزللو-شنبه۱۸/۳/۸۷-ساعت ۱۸:۳۹

شعر سپيد "واژه ها"شعري ست بسيار كوتاه كه در چشم به هم زدني مي توان خواند و واژه هاي موثرش را فهرست كرد:سپاه، واژه، قطره، جوهر، سرباز، چمله و تو(من).

  بياييد براي درك بهتر و حلاجي ، هر تغيير مسير را يك بند به حساب آوريم.

  بند اول: "و اگر /سپاه/سپاه/واژه اجير كنم" كلا يك تشبيه . واژه مثل سپاه. فعل" اجير كنم" براي سپاه واژه ها، خيلي مناسب نيست. چون اجير كردن يعني "مزدور" . مزد در مقابل كار ، بايد دانست در باور مخاطب(خواننده) چنين لشكري ، كار ايي چنداني ندارد . زمان كار كه به پايان برسد، كار را ناقص يا كامل رها خواهد كرد. لازم است در اين زمينه فعل بهتري به كار برد تا توان انجام كار بهتري داشته باشد. مرز شعر و نثر در اين بخش ، صرفا در همان تشبيه است.

   بند دوم: "قطره /قطره / جوهر بريزم" يك چمله ي عادي ست بي هيچ تغييري. به قول شكلوفسكي، بي هيچ رستاخيزي!بنابر اين در حيطه ي نثر مي ماند. از اين بحث هم كه بگذريم، اين بند با بند اول در تناقضي آشكار است. زيرا قطره قطره، يعني اندك . اين جوهر اندك براي آن سپاه بزرگ كافي و كارا نيست. مي توان اين طور تصور كرد : اين لشكر از ابتدا شكست خورده است. جز اين ها ، فعل"بريزم" نيز براي سپاه و خود

جوهر، كارايي ندارد. زيرا اگر بند اول را با بند دوم تلفيق كنيم، حاصل چنين خواهد شد:" قطره قطره جوهر بر سپاه اجير شده ي واژه ها بريزم" فشرده ي آن هم چنين خواهد شد."بر واژه ها جوهر بريزم" آن گاه تمامي واژه ها را نابود مي كنم . جوهر روي آن ها را مي پوشاند و چيزي ساخته نخواهد شد. نه سخني، نه جمله اي و نه شعري! اين تاويل ها از واژه ها و جايگاه آن ها به دست مي آيد . تاكيد مي كنم هيچ كس حق ندارد هرچه مي حواهد تصور كند ؛ بلكه اين عناصر متن است كه در جايگاه نادرست و نا دقيق خود ،چنين عمل مي كند . به زبان ديگر ، تصور مي شود شعر از ناخودآگاه شاعر ، چكيده و او نيز بي واسواسي و دقتي آن را پذيرفته است.

  بند 4:"باز/جمله اي خواهد ماند/كه تو بايد بگويي" يعني با آن واژه ها و جوهرها ،هر چه جمله و شعر و سخن ساخته شود،سخن تو كمال بخش آن خواهد شد. اين جا در سپيد خواني باز است. با نقص هايي كه در بندهاي قبل بر شمردم، در اين بند ، مفهوم ، قدرت خوبي دارد. گفت و گوي يك طرفه ، كامل نيست. بگذار مخاطب سخن بگويد.دموكراسي، مقوله ي مهمي ست. البته اين نتيجه گيري ها مي تواند براي هر مخاطب و خواننده اي با توجه به عناصر متن ، متفاوت باشد.

  اما چند پيشنهاد: براي فراهم شدن فضاي ذهني قوي و متناسب، لازم است عناصر بيش تري را وارد شعر كنيم و آن را اندكي گسترش دهيم.تا بتوانيم  مخاطب را از راهروهاي ذهني شاعر به سلامت عبور دهيم و به مقصد يا مقاصد برسانيم.

  1- به جاي فعل "اجير كنم " از فعل"فراهم آورم" يا "گردآورم" يا هر فعل مناسب ديگري كه در رابطه با سپاه و واژه ، خوب عمل كند ، استفاده كنيم.

  2- به جاي "قطره قطره" كه نمود اندك دارد، از "دريا دريا " يا هر واژه ي مناسب ديگري كه نشانه ي افزوني داشته باشد ، استفاده كنيم.

  3- به جاي فعل "بريزم " كه در رابطه با ديگر عناصر ، فعال عمل نمي كند از فعل "به كار برم" يا هر فعل ديگري كه متناسب باشد استفاده كنيم يا با توجه به فعل بند قبل ، آن را خذف كنيم.

  4- به جاي جوهر كه فقط با "واژه " مرتبط است و با سپاه بيگانه، از واژه ي "سلاح " استفاده كنيم يا تركيب " سلاح جوهر " را به كار ببريم يا هر واژهي مناسب ديگر.

  5- به جاي "به كشتن دهم" از "به جنگ بگمارم" يا "به جنگ وادارم" يا هر فعل مناسب ديگري استفاده كنيم.

  در پايان ياد آور مي شوم ، موضوع شعر اگر با همين تاويل ، دموكراسي يا احترام به مخاطب يا برتري گفت و گوي دو يا چند جانبه باشد، خوب است . گرچه بكر و تازه نيست.



 

2- توپ

توپمان را

هزار لایه انداختیم

فارغ از آنکه بوته ی گل

هزار شکم خار زاییده بود

که پنجه در پنجه ی پای ما

بتواند

بازیمان را

پایان بدهد.

نقد و تفسير:

بهمن ارجمند-جمعه۱۷/۳/۸۷-ساعت ۳:۴۲

فارغ از آنکه بوته ی گل

هزار شکم خار زاییده بود

که پنجه در پنجه ی پای ما

بتواند

بازیمان را

پایان بدهد.

پیش از بررسی شعر ضرورت دارد که از آقای "حسنلو" تشکر نماییم که ما را به ضیافت شعرهایشان دعوت نمودند تا از خوان کلامشان توشه ای برگیریم.
"براهنی" [نقل به مضمون] در تعریف "شعر" می گفت!: «شعر ترکیبی است از شکل و محتوا.شکل همان هنر است و انسان همان محتوا.» شعر نمی تواند به انسان (محتوا) و هنر(شکل) بی اعتنا باشد.
شعر فوق نیز در عین کوتاهی در نوع خود از حیث شکل و از حیث محتوا حد مانور بالایی دارد .از حیث محتوا ؛شاعر در پرداختن به دغدغه های نوعی انسان شوق به فرجام نرسیده ی آرزویی را به تصویر می کشد که تالی اش ناکامی و شکست بوده ، توصیف تکاپویی عبث که محصولی جز غبن و خسران نداشته است.
ویژگی های شکلی شعر را می توان در ظرافت های ادبی ذیل مشاهده کرد:
1- بسامد واج"پ" که به ضرباهنگ آغازین واژه ی "پایان" کمک می کند.
2- ایهام تناسب لطیف واژه ی "گل" در تناسب با واژه ی "توپ"
3- پارادوکس ِ « گلی که خار می زاید.»
4- تضاد "زاییدن"[آغاز] با پایان
5- تناسب واژه ها (توپ ، بازی، پنجه،لایه ، پایان، گل)(گل،بوته،خار،در پنجه ی پا پیچیدن) که به تقویت ساختار شعر مدد می رسانند.

نگارنده ذکر چند پرسش تنبّه آمیز را بی فایده نمی بیند:
1- همچنان که می دانیم واژه ی "فارغ" دلالت دارد بر نوعی عدم اعتنا در عین دانایی و واژه ی "غافل" دلالت دارد بر نوعی عدم دانایی که با دانستن اعتنا می شود تا نحوست و بدشگونی دور گردد.حال مایی که « توپمان را هزار لایه انداختیم» "فارغ" از بوته گلی بودیم که هزار شکم خار زاییده بود یا "غافل"؟
2- در مصراع های پایانی « که پنجه در پنجه ی پای ما/ بتواند بازیمان را پایان بدهد» ضرورت "ب" ِ فعل "بدهد" چیست و آیا این "ب" سلاست و روانی کلام را مختل نکرده است؟

مرضیه کامکار-جمعه۱۷/۳/۸۷-ساعت۱۵:۲۶

اما در مورد کارهای آقای حسنلو:
من هم معتقدم شعر اول در کنار زیبایی و خلاقیتی که دارد با نثر شاعرانه پهلو می زند!
شاید با تغییر جای افعال در شعر این نقص برطرف بشود.
اما شعر دوم :
فکر می کنم این شعر میتواند به راحتی حسی را که شاعر در هنگام سرایش کار داشتند به مخاطب منتقل کند ..
چیزی که در کارهای محمد علی مشهود است. خلاقیت بالا و درگیری شیرینی ست که به ذهن مخاطبش هدیه می کند ..!
بعضی وقتها گنگ بودن یک شعر مخاطب را دلسرد و کسل میکند درصورتی که کارهای آقای حسنلو دارای جذابیت بالایی است که ذهن ، درگیر شدن در ان را دوست دارد!

نیوشا-شنبه-۱۸/۳/۸۷-ساعت۱۵:۳۰


 در مورد شعر دوم به نظرم استفاده شاعر از تمامی ارایه های ادبی کاملا مشهود است طوری که شعررا از حالت سروده شدن به ساخته شدن وا داشته و منظور شاعر در/ پنجه به پنجه ی پای ما/ کمی گنگ است که یا این همان منظور / پا به پای ما/ است یا خیر؟و شاید هم منظور گره انداختن خارها در ادامه ی کار و بازیشان است؟!! و شاید هدف شاعر همان گنگ جلوه دادن ان است و واگذاری مفهوم به انتخاب مخاطب است که در این صورت بسیار مناسب وقابل تمجید است..

اما اوج و فرود مناسبی دارد تصاویری طبیعی و محنوس در پروبال دادن یک موضوع ساده که نشان دهنده ی دید مناسب. عمیق و هنری شاعر به زیبا ساختن اتفاقات معمولی میباشد تعبیر زاییده شدن خار همراه با تعبیر عامیانه ی هزار شکم گرچه میکس مشهود و به جاییست اما لفظ ادبی را به لفظی کاملا عامیانه سوق میدهد و در عین حال زیبایی خاصی به کار بخشیده و در اخر شعر حس شکست شاعر در مقابل خار و زاییده هایش خیلی ساده و عادی نمایان است به طوری که به نظرم با شناختی که از توان ایشان دراستفاده اصولی و ماهرانه و عمیق ایشان در شاخ و برگ دادن و به کار گیری ارایه های ادبی دارم چه زیباتر میشد که اینقدر با بیانی کاملا ساده و نثرگونه اوج کار را عجولانه و عاری از هرگونه افرینش ادبی به پایان نمیرساندند وشاید توانایی بی مانند شاعر در اصول و قوانین و سبک زیبایی شناسی در افرینش ارایه های ادبی انتظار و توقع مخاطب را در روال پایان شعرشان کمی بیش از حد بالا برده است!!!

اصلان قزللو-یکشنبه۱۹/۳/۸۷-ساعت۱۵

شعر كوتاه "توپ" حكايت يك بازي فوتبال است. اين شعر ، مثل توپش، دو يا چند لايه است. يعني يك بخش واقعي(رئال) الهام بخش شاعر براي بيان دردهايش بوده است. كه همان "آن" شعر است. به قول حافظ:

شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد

بنده ي  طلعت  آن  باش  كه   آني  دارد

  و يك بخش تخيلي و شاعرانه كه در حقيقت زبان و طرز ارائه ي آن به مخاطب است. حال اگر مي خواهي بخش واقعي اش را ببيني ، بايد قدم رنجه كني و به كوچه و خيابان و پارك و زمين هاي خاكي و خاري(خاردار) بيش تر دقت كني. فقط ديدن بازي كافي نيست ؛ مقدمات بازي از بازي مهم تر است. مي بيبني عده اي جوان يا نوجوان در كنج كوچه اي درو هم جمع شده اند و چند توپ پلاستيكي نو هم خريده اند و يكي دو تا را شكافته اند و تلاش مي كنند تا توپ سالم و پر بادي را در دل آن شكافته ها قرار دهند تا بازي را آغاز كنند. شاعر همان جا بوده و شايد يكي از بازيكنان! و حالا كه فارغ از بازي است ، به تولد شعر مي انديشد.

  در نقد شعري نوشته ام ؛ شعر يك داستان نيست يا يك قضيه ي رياضي . اما مي تواند بخشي از يك داستان باشد و آغاز و پايانش را به مخاطب واگذارد. قضيه رياضي هم نيست ؛چون هر قضيه فقط يك پاسخ درست دارد. اما شعر چندين پاسخ درست دارد و الزاما آن نيست كه شاعر مي انديشيده.

  در دو سطر اول، "توپمان را/ هزار لايه انداختيم"يك مقدمه ي فشرده است كه همين جا بگويم يكي از نقاط قوت شعر است كه در سطرهاي بالا، سپيد خواني اش را نوشتم. آن چه بند اول را به شعر مي رساند، اغراق است و كنايه."محكم كاري كرديم" و همين اغراق ، نشانه ي نمادين بودن شعر است. بنابراين، هيچ يك از واژه هاي كليدي ، با واقعيت خارجي خود مطابقت ندارند. بازي فوتبال=زندگي    توپ=ابزار زندگي   بوته ي گل خاردار= نيروي مخالف زندگي(دشمن دوست نما)    بازيكنان= افراد جامعه.

   باقي شعر، از "فارغ از آن كه بوته ي گل/هزار شكم خار زاييده بود" تا آخر، بند دوم است و پاياني. در اين بخش ، همان طور كه يكي از دوستان اشاره كرده بود، واژه ي "فارغ" در اين جايگاه، ناكارا و ترمز كننده است كه مي توان به جاي آن"غافل" را قرار داد. بوته ي گل  در نگاه مخاطب، ابتدا بيش تر گل داشته و در طي مسير، "هزار شكم خار زاييده" مسئله ي مهم ديگر ، ديد بازيكنان(افراد جامعه) است كه به روند بازي توجه داشته اند و بوته ي گل را ايستا و ظاهري دانسته اند و همين مسئله به مخاط گوشزد مي كند كه "ظاهر بين و ساده انديش مباش" و حالا اين گل هزار شكم خار زاييده، ديگر گل نيست كه از هر خاري ،خارتر است و قصد پنچر كردن چرخ هاي زندگي را دارد.

  در سطر"كه پنجه در پنجه ي پاي ما /بتواند..." شاعر ،گويي فراموش كرده است شعر مي گويد و فوتبال را با آوردن واژه ي "پا" به نمايش گذاشته است . در حالي كه" پنجه در پنجه افكندن" خود كنايه از مبارزه و زورآزمايي ست. و اين بوته ي خار نمي تواند به بازي پايان دهد بلكه خللي ايجاد مي كند.

فرم ذهني اين شعر بهتر از شعر"واژه ها"ست. و عناصر با هم ارتباط بهتري دارند.

  در پايان ياد آورم مي شوم، دوستان عزيز! شعر فرزند شاعر است . شاعر آن قدر آن را دوست داردكه گاه حيفش مي آيد حتا نافش را ببرد يا موهاي بلند و زايدش را كوتاه كند. اما بهتر است اين فرزند را مدتي زير نظر بگيري و مراقبش باشي تا بيماري هاي احتمالي اش ، بهبود يابد و سپس در معرض ديد دوستان و آشنايان و همشهريان بگذاري.به همين سبب معتقدم ، شاعر و نويسنده ، بايد بسياري از ويژگي هاي منتقد را هم بياموزد تا از خود مراقبت كند.

  ديگر آن كه  علاوه بر كم شدن خواننده هاي شعر، همین اندک هم كم حوصله و راحت طلب  شده اند و كم تر به خوانش دقيق شعر مي پردازند . بسياري ، گويي به جاي شعر روزنامه مي خوانند . حالت مسافر قطاري را دارند كه از پنجره آن به مناظر نگاه مي كنند و همه چيز، ديده و نديده با سرعت از مقابل شان مي گريزد. اين مسئله سبب درك ناقص و نديدن زاويه هاي پنهان آن است و در نتيجه لذت نبردن از متن.

 

 

 

نظرگاه شاعر:

محمدعلی حسنلو:

نظرات و نقدهای دوستان و منتقدان عزیز راخواندم.حرف های تک تک عزیزان نکات خوبی را به من یاد داد.شاید جالب ترین موضوع برایم برخورد دو گونه نگاه بود.
یکی نگاهی که بیشتر مبتنی بر نظرات شخصی بود. البته نظراتی که کاملاً قابل احترام بود و نشان از شعور بالای دوستان داشت و دیگری نظرات دوستان منتقدی که مبتنی بر علم و سواد خوبشان بود.
تازه گی ها در مجله ی نگاه نو نقدی را بر شعر احمد رضا احمدی خواندم که در آنجا درمصاحبه ای با منوچهر آتشی گفته بود که شعر در لحظه رقم میخورد. لحظه ای که شاید به اندازه ی زمان روشن کردن سیگاری باشد! این حرف برایم جالب و قابل تامل بود.
احساسی که من همیشه نسیت به شعر دارم نیز همین طور است منتهی نمی دانستم که نام آن لحظه را چه بگذارم! ولی حالا شاعری بزرگ که کم و بیش شعرهایی را از او خوانده ام با این تعریف، کلی مرا به فکر کردن به آن لحظه واداشت و از همه مهمتر به فکر کردن در مورد نظرات دوستان.
همه ی نظرات را چندین بار خواندم و همان طور که گفتم هر کدام حرف خاص خودش را داشت و البته بعضی هایش کمی نسبت به آن لحظه که نام بردم بیگانه!
در شعر واژه ها آقای قزللو افقی را در مقابل چشم های محمد علی حسنلو قرار داد که تاکنون کسی قرار نداده بود. چون این شعر را افراد زیادی خوانده بودند ولی انقدر عمیق در حول معنا و محتوای شعر فرو نرفته بودند.و این دقت نظر و باریک بینی ایشان واقعاً برایم جالب بود اگرچه در بعضی جاها نقطه مشترکی با حرفهایشان در خودم حس نکردم. در مورد واژه هایی که ایشان گفته بودند بنده چندان موافق با حرف هایشان نیستم.چون آن واژه ها خیلی فاخر بودند و این با آن افکاری که حوالی ذهن من قدم می زنند اصلاٌ شباهتی ندارند، اما در اینکه می شد واژه های دیگری را به جای این واژه ها به کار برد حرفی نیست و کاملاً درست است.

در شعر توپ. اشتباهی از جانب بنده رخ داد که آقای ارجمند به درستی به آن پی برده بودند.حقیقت این است که شعر توپ در وبلاگ من با واژه ی غافل نوشته شده و همین طور در مجله ی رودکی شماره 19 نیز با همین واژه چاپ شده است. سهل انگاری از طرف من بوده که موقع فرستادن شعر برای سایت بی دقتی کرده ام و بابت این اتفاق نیز لازم است از دوستان عذرخواهی کنم.
در مورد پایان شعر توپ نیز باید بگویم که بله حذف حرف (ب) می تواند سبب روانی و زیبایی کلام شود.
در پایان فکر می کنم که شنیدن این حرفها و نظرات برایم لازم بود و البته جا دارد بگویم که شعر برای من موجودی دوست داشتنی است که در کنارم زندگی می کند و در کوچه و خیابان با من قدم می زند.درست شبیه همان کودکی که آقای قزللو گفته بودند.کودکی که با من گریه می کند، با من غذا می خورد ، درس می خواند و...
ختم کلامم را به حافظ می سپارم ،کسی که تمام دوران نوجوانی ام با او سپری شد.

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
پاک کن چهره ی حافظ به سرزلف زاشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم.

با آرزوی کامیابی برای تمام دوستان
م.حسنلو

!! نوشته شده توسط اصلان قزللو | 11:29 | 87/03/16

نقد شماره ي 7- منصور بني مجيدي- فرزانه ي شيدا

نقدها و مقاله های مرا  بخوانید: http://bugle.wordpress.com

دوستان عزیز:

  طبق برنامه ی خانه ی نقد "اول" و ۱۵ هر ماه با ما باشید.شما صاحب حانه اید.پس منظر دعوت نباشید.

 

 

لطفا این نکته ها را رعایت فرمایید:

۱- نظرهای درج شده صرفا نظر شخصی نویسنده است و مسئولیت آن را خود می پذیرد . این وب سایت هیچ گونه مسئولیتی در برابر نظرها ندارد.

۲- مدیر وب سایت در حک و ویرایش نوشته ها آزاد است.

۳- مدیر وب حق گزینش اشعار فرستاده شده را دارد و ممکن است بعضی اشعار برای نقد انتخاب نشوند.

۴- رعایت ادب و انصاف در نقد شعرها پسندیده است.

۵- مدیر وب سایت می تواند  نقد و نظرهای علمی و دقیق را با ذکر نام نویسنده در کتابی چاپ کند. ارسال نظر به معنی پذیرش این بند است.

۶- لطفادر نقدها به قوت و ضعف متن بپردازید .

دو شعر از منصور بنی مجیدی

۱- هوای تو هوای من

ما دو رود ،

از کنار هم

با شیب ملایمی می گذریم.

طول هم دیگر را دوست داریم.

زیر آب عرض همدیگر را نمی زنیم!

و با یک مثلث مشترک،

به دریای یکرنگی

                     می ریزیم.

عکس دل ها مان ،

از سقف بام هامان،

                         آویزان است.

من آن جایم که هوای تو را ،

                                 نفس می کشم.

و تو آن جایی که هوای مرا ...

نقد و تفسیر:

 

فرزانه ی شیدا-شنبه ۴/۳/۸۷-ساعت ۴:۱۷

سروده کوتاه وبا تشبیهاتی زیبا بود و امیدوارانه و سخن از تنها خط اشتراکی ست چون رود که درکنارهم درحال گذرند ودر مثلث یکرنگی به یکدیگر میرسند تشبیه زیر اب هم را نمیزنیم به شیرینی وظرافت بیان شد که صداقت در راه وعمل را عنوان می کند وزمانی که شاعر مینویسد عکسهامان از بام ی ما آویزان است نمودار این است که چه بر زمین چه بر اسمان اندیشه تصویر یکدیگر را باهم میکشیم ودرنهایت اورا هوای نفس خویش میداند شعر عاشقانه امیدوار کننده با تشبیهاتی خوب وزیبا بود ورسا وگویا ودوست داشتنی با وزن وآهنگی مناسب بود

علیرضا کریمی-شنبه ۴/۳/۸۷- ساعت ۱۱:۵۱

 

شعر از نوع شعر سپید است و نقد مترتب بر آن قطعا نقد مفهومی است.
در بخش اول شعر میخوانیم:
"ما دو رود ،
از کنار هم
با شیب ملایمی می گذریم."
در عبارات فوق، محوریت با "رود" و " شیب ملایم" است. رود میتواند تعبیری از انسان باشد، یا یک جامعه انسانی یا یک جریان تاریخی. ابتدای شعر با کثرت در عین نفی تضاد آغاز میشود. نفی تضاد از عبارت "شیب ملایم" قابل برداشت است. شاعر در این جملات، دو شخص یا دو جریان یا دو مفهوم احتمالا طبیعی و غیر تصنعی را به رود تشبیه کرده که در پایان شعر کثرتشان در چارچوب هدف مشترک به وحدتی ابدی بدل میگردد.
تعبیر بکار رفته زیباست و صاحب این قلم را به یاد سخنرانی حماسی "حسین(ع) وارث آدم(ع)" از مرحوم دکتر شریعتی می‏اندازد که در آن تعبیر دل‏انگیزی از دو رود دجله و فرات گردیده است.
بخش دوم شعر معاشقه دو جریان یا تعامل آنها را به تصویر میکشد:
"طول هم دیگر را دوست داریم.
زیر آب عرض همدیگر را نمی زنیم!
و با یک مثلث مشترک،
به دریای یکرنگی
می ریزیم."
در این فراز از شعر زیبای جناب بنی مجیدی، طول و عرض دو شخص یا دو جریان، همان ابعاد فکری، اجتماعی، فرهنگی و ... است. اگر دو شخص طول هم را دوست داشته باشند، طبعا میتوانند در راستای هدف مشترکی با هم پیوند برقرار کنند. عبارت "زیرآب" که قدری با عبارات دیگر به کار رفته در شعر ناهمخوان است و تا حدودی زیبایی این بخش را زیر سوال برده است، از متن جامعه گرفته شده و بیانگر همان هماهنگی و عطوفت ذاتی است که بین دو مفهوم تعبیر شده به رود برقرار است و باعث میشود این دو مفهوم به اصطلاح یکدیگر را به مخاطره نیفکنند. مثلث مشترکی که شاعر محترم به آن اشاره دارد در علم جغرافیا به "دلتا" مشهور است و جایی است در نزدیکی ساحل که دو رود به هم میپیوندند و از آنجا به دریا متصل میشوند. مثلث مشترک تعبیری از وحدت است.

دریای یکرنگی نیز محمل وحدت است، یا همان هدف مشترک و مقصود معینی که از ابتدا نافی تضاد بوده است. خلاف اشعار شادروان شاملو، اینجا هیچ دیالکتیکی رخ ننموده است، تضاد در عین وحدت انگار اصلا وجود ندارد، به اصطلاح، فضای شعر فضای یک اتوپیای گل و بلبل است که در آن همه چیز سر جای خود است و مدینه‏های فاضله یونان باستان را یادآور میشود. همین نکته برتری عنصر خیال را بر واقعیت در شعر مسجل میکند.
بخش سوم شعر، توصیف وحدت حادثه است:
"عکس دل ها مان ،
از سقف بام هامان،
آویزان است.
من آن جایم که هوای تو را ،
نفس می کشم.
و تو آن جایی که هوای مرا ..."
عکس دل به روز شده تعبیری است که عرفای ما از آن به سویدای دل یاد میکردند. منظور از آویزان بودن عکس دل از بام، یکی بودن ظاهر و باطن و باز نفی تضاد درونی است (توجه شود که بام با رود بی تناسب است و میشد به جای بام از کلماتی نظیر ساحل و بستر و به جای آویزان بودن از منقش بودن به طریق مقتضی بهره جست.)
انسانها عموما یک ظاهر دارند که با آن در عرصه اجتماع محشورند و یک باطن که معمولا کسی را بدان راه نیست. (
personal territory
) و حتی جریانات تاریخی نیز چنیند و به روایت هرمنوتیک حتی مفاهیم و متون نیز چنیند. وحدت بین این دو نشانگر شرایط اتوپیای انسانی است. در ادامه وحدت به نوعی جاذبه و عشق بدل میشود. نفس کشیدن در هوای یکدگر یعنی نسبت به هم جاذبه‏ای بی‏منتها داشتن و عاشق هم بودن.
عاشق و معشوق بی هم بلامعنیند. بنابراین در هوای هم نفس میکشند و در وجود یکدگر متجلی میشوند و حتی بعضا در ماهیت به هم نزدیک میگردند.
در مجموع به نظر اینجانب شعری زیبا، با استعاراتی محکم بود که شاید میتوانست قدری طولانی تر از این باشد.

اصلان قزللو-چهارشنبه۸/۳/۸۷-ساعت۱۵:۲۷

در بند اول ، دو انسان نوعي ، به دو رود تشبيه مي شوند. همان گونه كه رود ، در جان طبيعت جريان دارد، انسان مورد نظر شاعر نيز همان گونه ترسيم مي شود. يعني انساني كه تعلقات(مادي يا معنوي) ، چهره ي جانش را غبار آلود نكرده است. اين رودها(انسان ها) علاوه بر حركت در بستر خود ، با محيط نيز ارتباط دارند و اثر گذارند. به ويژه دو رود هم مسير.

   ملايم بودن شيب رودها و در نتيجه حركت آن ها ، نشانه اي از اعتدال و عدم افراط و تفريط در زندگي و راه رسم آن است. طول زندگي ، زمان و روزهاو عمر است و عرض آن حريم زندگي ، افكار و عقايد كه با چاشني طنز و ضرب المثلي از تجاوز محفوظ مي ماند. آن ها روابطشان حسنه و دوست داشتني است.

  آهنگ شعر با توجه به سراشيبي ملايم ، ملايم است و اين مسئله با آوردن هجاهاي بلند و كوتاه در ميانشان ، سرعت خوانش را كم مي كند. به ويژه در سطر"با شيب ملايمي مي گذريم" –"شي مي مي " و تكرار واج "م" .

  تناسب واژه هاي "طول و عرض و سپس مثلث، ارتفاع را هم نا گفته نمايش مي دهد. شاعر با ترسيم اين تصوير ، گويي سري هم به جغرافيا مي زند و ريزش رود در دريا را ، با دلتا ياد آور مي شود . راستي لخت اول دلتا(مثلث) همان دل نيست؟ كه بي رنگ است و بي ريا ؟

"درياي بي رنگي" يك تشبيه بليغ است.

  بند دوم،  ويژگي هاي اين رودهاي انساني را تصوير مي كند. "عكس دل هامان/ از سقف بام هامان/ آويزان است." اين رودها بي غل و غش اند. ناگهان ياد سپهري مي افتي: "خوب بود اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود."(1)آدم ها به جاي توجه به ظاهر ، به دل و ضمير و جان صافي نگاه كنند. عكس دل ها ، گويي چراغي آويخته از سقف  بام هاست!

  موسيقي شعر در اين بخش نيز با هم وزني واژه ها در دو سطر تامين مي شود:عكس=سطر -دل ها=بام ها و هم پاياني "ان" جاي قافيه ي سنتي را پر مي كنند. "دل هامان" ، "بام هامان" و "آويزان"، موسيقي را كامل مي كند. بايد توجه داشت كه شعر منثور(منصور) وزن و قافيه ي تحميلي به زبان را ندارد ، در نتيجه موسيقي طبيعي واژه ها را جايگزين آن ها كرده است. مثل همان رودي كه در فراز و فرود و در سنگزار و درخت زار ، آهنگ طبيعي و خوشايند خود را دارد. و اين ها همه در خدمت شعر .

  بند پاياني: واژه ي هوا ايهام دارد: هوايي كه نفس مي كشيم ، و ميل و آرزو . زندگي اين دو رود(انسان) همان گونه كه در طبيعت به هم گره خورده است ، ارتباط تنگاتنگي پيدا مي كنند ؛ به ويژه كه "من ـن جايم كه هواي تو را /نفسمي كشم/و تو آن جايي كه هواي مرا"

بي هم ، نفس كشيدن ممكن نيست . زندگي انسان هاي واقعي بي هم ، ممكن نيست.

  موسيقي اين بند نيز با تكرار "آن جايم كه هواي" و جا به جايي" من و تو" در آعاز و پايان سطرها نمود مي يابد.

  براي ايجاز در شعر دو مورد خذف در ابتدا و انتهاي شعر انجام گرفته است: "ما دو رود(هستيم) و " تو آن جايي كه هواي مرا(نفس مي كشي)

 فرم ذهني شعر كه تقريبا در بيشترينه ي شعرهاي كهن وجود ندارد ، با سه تصوير و واژه هاي متناسب در سه بند شكل گرفته است كه در پايان احساسي زيبا در تو به جا مي گذارد. رودي مي شوي جاري در دل طبيعت و از ميان آدم ها مي گذري.

منبع:

۱- هشت کتاب- سپهری.سهراب.طهوری چاپ دهم ۱۳۷۰-ص ۳۴۳

 

 

 

۲-استراتژی

من هر روز ،

از کنار خورشید بی غروب،

عبور می کنم؛

و ماه به ماه  ،سالی

هدیه ای نا قابل، می گیرم!

این شعرهای هفتگی ،

نفر بر زرهی من است!

اکنون از هیچ تانک و توپی نمی ترسم.

-هواپیما  البته که: صدایی نا هنجار دارد؛

خاصه وقتی دیوار صوتی را می شکند!

-قرار است در آینده ای نزدیک،

با این شعرها،

موشکی دور برد بسازم ،

با کلاهک هسته ای اش.

اورانیوم مورانیوم لازم نیست.

واژه هایم همه ،

                 غنی شده اند!

 (از کتاب بانوی باد شبنامه پخش می کند. انتشارات فرهنگ ایلیا)

دیگر کتاب های بنی مجیدی:قرائت دوم من تویی- سهم من همیشه دلتنگی است-دیگر نمی توانم شاعر بمانم . انتشارات فرهنگ ایلیا رشت.

نقد و تفسیر:

فرزانه ی شیدا-شنبه۴/۳/۸۷-ساعت۶:۲۰

سروده فضای جالب وجدیدی را دنبال میکند .
توجه من در اولین قسمت به بخش دوم شعر بود :(نفر بر زرهی) که در آن بیان این احساس است که شعر برای شاعر بمانند زرهی ست وسنگری که او را حفط میدارد البته در این فکرم در فضای شعر که همه دنبال میشویم ونقد وتفسیر ... چگونه میشود شعر را پناهگاه وسنگر کرد که همانا به همان شعر مدام به انسان را مینوازند ویا براو می تازند!!!
واما تشبیه هدیه ای ناقابل کمی سردرگمی ایجاد میکند از چه کسی وچرا ... وچگونه ربطی ست میان خورشید بی غروب و هدیه های ناقابل در گذرهای فصل و ماه وسال؟!ایا هدف شاعر ازاین بخش این است که بواسطه شعرم بدریافت چنین هدایائی میرسم ودر پشت سنگر شعر پناه گرفته و در امانم؟؟! یا شاعر قصد گفتن این را دارد که انقدر شعرم را پرقدرت میبینم که دیگر نه تانک وتوپ ونه هواپیما نه حتی اورانیوم غنی شده را نیازی بر دفاع خود نمی بینم وقدرت ساختن کلاهک هسته ای را نیز با واژه ها وکلام خود دارم! که این بطور مسلم اعتماد بنفس بالای شاعر را بخود وواژه های شعر ی او میرساند که صدالبته از دیدگاه من اعتماد بنفس قوی اولین محرکه ی موفقیت در زندگی ست .
شعر در فضائی نوین رنگ گرفته است واز سخنان روز بهره ای مستقیم برده است اهنگ دار وموزون است ودر هیچ کجا به مکث یا تیک های نامناسبی برخورد نمیکنیم و بطور کل زبان شعر تازه بود وامروزی ودرنهایت ارزومند موفقیت شاعری تا این حد متکی بخود وبا پشتکار را دارم که همانا عامل موفقیت اتکا بر خود واعتماد بنفس قوی وپشتکار است چه در زمینه شعر باشد چه در زندگی که البته شعر برخاسته از احساس شاعری ست که زندگی میکند ودرون را به شعر میکشد و خود میتواند منبع وعامل امیدی برای مخاطب خود باشد.

اصلان قزللو- چهارشنبه-۸/۳/۸۷-ساعت۱۹:۳۰

شعر سرودن براي شاعر بسيار مهم است . مي تواند او را جهاني كند. گويي در پس شعر مي خواهد بگويد، آن چه جامعه اي را سرافراز و زنده كند ، شعر است ؛ فرهنگ است ، نه تكنولوژي!

خورشيد بي غروب ، پارادوكسي زيباست و آشنايي زدايي. زيرا خورشيد ، معمولا غروب مي كند. خورشيد بي غروب شاعر ، همان شعر و فرهنگ و زندگي هنرمندانه است . گويي صداي حافظ نيز از پس واژه ها شنيده مي شود:

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده ي عالم دوام ما.

موسيقي دروني شعر را واژه هاي متناسب و مرتبط به هم "روز، هفته ، ماه ، سال و خورشيد ، مي سازند و آن گاه "نفر بر زرهي، تانك، توپ، هواپيما، ديوار صوتي، موشك ، كلاهك هسته ايو اورانيم مرانيم غني شده"

  آري شعر امروز به مسئله ي روز مي پردازد؛ آن هم به شكل امروزين. گويي قالب و وزن و قافيه ، در مقابل شتاب تكنولوژي ، رنگ مي بازند.پيوند امروزي جز با سخن امروز ،امكان پذير نيست.

  شعر امروز بايد مثل نفر بر زرهي ، استوار و محكم باشد تا در مقابل تانك و توپ ، از كار نيفتد. اگر ديگران شعر و فرهنگشان ، هواپيماست، يا با آن به تو (فرهنگ تو) حمله مي كنند ، به ويژه كه خيلي پر سر و صدا باشد و ديوار صوتي را بشكند، تو به موشك نياز داري. آن هم نه چند صد سال بعد، بلكه در آينده اي نزديك.نه با كلاهك معمولي ، كلاهك هسته اي! از جنس زمان خودش. خوبي اين موشك در اين است كه تخريب كننده نيست ، كه مرهم گذار است. اورانيوم مرانيوم هم لازم ندارد. واژه هايش ، محكم و زنده و غني شده اند.

  واژه ها ، به قول اديبان كهن، غير شعر ي ! براي ساخت يك بناي جديد شعر ! رگه هاي طنز نيز در تار و پود سخن تنيده است تا لبخندكي بر لبانت بنشاند و يكسر به فكري تازه تلخ و گزنده ، پرتابت كند با همان كلاهك هسته اي اش! تشبيه شعر به نفر بر زرهي و موشك نيز تازه و بي سابقه است. به ويژه در زماني كه پاي مسائل تكنولوژي امروز در ميان باشد.

   فرم ذهني دقيق و تصاوير مناسب موشك شعر را به سلامت در فرودگاه ذهن مخاطب فرود مي آورد. 

دو شعر از فرزانه ی شیدا:

۱-تاتو بیآیی

تــا تـــو بیــــایــــی ،

در امتـــداد ســـکوت ،

در حـــاشیه’ کبـــود زخــم ،

...بــا ســـایه ام ،

پرســه خــواهم زد.

دیـــرگــاهی ســـت ،

گل هــــای خیــال تو ،

در کــــوچــه بــاغ های ذهنـــم ،

...شـــکو فــا شـــده انــد.

مـــن می دانستـــم ؛

کــه تـــو ،

در قــفــس نمـی مـانـی.

..و بــا ظلـــــمت ،

...نمــی ســازی.

مـــن این را میـــدانستــم .

و دلــــهره ی رفـــتــــن تــو،

هــمیشـــه بــا مــن بــود.

ای مســافر ســرزمیـــن ،

...نــورانی عشــــق.


....ای پــر کشیــــــده ،

به افـق های روشــن ایمــان.

...بـــا مــــن بگــــــو ،

...تــا تـــو بیـــایی،

شــکفتـــن غـــنچـــــه هــا را ،

بــا کـــه بـــگــویـــم؟!

و آواز عــــــشق را ،
بـا که بـخــوانــم ؟!

  1367مهرماه

نقد و تفسیر:

اصلان قزللو-پنجشنبه۲/۳/۸۷-ساعت۱۷:۰۷

موضوع شعر :"جدايي"

با يكي دو بار خواندن و دقت در عناصر شعر ، مي تواني با تغيير مسير و چيدمان عناصر ، شعر را به چهار بند تقسيم كني.

بند اول دو مصراع آغازين: "با سايه ام /پرسه خواهم زد" شروعي ناگهاني ، بي هيچ مقدمه اي ، مخاطب را غافلگير مي كند . دادن شخصيت انساني به سايه هم ، متن را جذاب مي كند. كسي كه با سايه ي خود پرسه بزند ، ياري را از دست داده است و اين دو سطر ، مفهوم تنايي را القا مي كند.

   بند دوم ، چهار مصراع بعد: كه از "ديرگاهي ست" آغاز مي شود. "گل هاي خيال " و "كوچه باغ ذهن" دو تشبيه بليغ اضافي هستند كه به ياري كلام مي آيند تا تخيل مخاطب را برانگيزند. "گل خيال ، شكوفا شده است"

استعاره ي مكنيه است. البته "گل هاي خبال" يك تركيب كهنه است كه در شعر و نثر تكرار شده است . اما" كوچه باغ ذهن" يك تركيب نسبتا تازه است. ولي به جاي اين تركيب مي شد از "كوچه باغ دل" استفاده كرد.

زيرا ذهن فراموشي دارد اما دل ، هرگز.

  بند سوم، 10 مصراع بعد. با "من مي دانستم " شروع مي شود تا "نوراني عشق": در اين بند ، قفس استعاره از زندان يا محدوديت است؛ و " ظلمت"،

استعاره از استبداد و ستم گري؛  و "رفتن" مجازا به مفهوم "مرگ" است .

"مسافر" نمادي از "معشوق" و "سرزمين عشق" نيز ، يك تشبيه بليغ اضافي.

  منظور كلي بند: من مي دانستم كه تو در زندان نخواهي ماند و با استبداد سازش نمي كني .به همين دليل از جدايي ، ترسان بودم.

   پيشنهاد: به جاي مسافر ، مي توان از "پرنده" استفاده كرد كه با قفس همخواني دارد.

   بند چهارم: باقي شعر ، از "اي بر كشيده" . شكفتن غنچه ها ، استعاره از بهار و فرا رسيدن شادماني است. "آواز عشق" استعاره ي مكنيه و تشخيص است .

مفهوم خلاصه ي اين بخش: تا آمدن تو از بهار و شادماني سخني نمي گويم و با هيچ كس عشق نمي ورزم.

  زبان اين شعر ، ساده و صميمي است . تصنع ، كمتر احساس مي شود. و همين صميميت در گفتار ، آن را جذاب كرده است . فرم ذهني  ساده اي دارد و با يكي دو بار خواندن ، مفهوم خود را عرضه مي كند.  هنوز مي توان اين شعر را كوتاه تر و جذاب تر كرد.

محمد آتشی-پنجشنبه۲/۳/۸۷-ساعت۲۱:۲۴

 

 اشعارفرزانه شیدا وجه بارزی دارندکه همانا صداقت وصمیمیت موجوددرآن هاست،این عامل مارادربرخوردباقواعدقالبی وتئوری های مطرح شعر،دچارپارادوکسی می کندکه البته طبیعی ست،با این چشم اندازبه نظرم درشعراول بنددرخشان همان بنداول است،شخصیت بخشی نقطه ممتازشعراست،البته شاعرمی توانست ترکیب های تازه تری استفاده کند،علاوه برآن ایجازنیزشعررازیباترمی کرد."شعرواقعی ترین چیزهاست اماحقیقی ترین چیزهانیست مگردردنیایی دیگر"برای رسیدن به این دنیای دیگرشاعربایدبه مرز دقتی برسد که معطوف به شعراست.ناگفته نماندکه حساسیت قلبی به قول "بودلر"باکارشاعرانه سازگارنیست اماحساسیت نیروی تخیل ازنوع دیگری است که دراین شعردیده می شود.این ذوق شاعرانه بایدازفرم ومحتوای کلاسیک گذرکند.به نظرم شاعر این شعردرحال گذراست پس باید به اوامیدواربود

محمد علی حسنلو-پنجشنبه۲/۳/۸۷-ساعت۲۴:۱۰

در ابتدای شعر انسان با یک خبر غافلگیر کننده روبه رو می شود.آن هم سپری کردن انتظار  به شکلی که برای شاعر قابل تحمل تر باشد. در واقع شاعر امید به بازگشت را دارد و در تمام کلمات این موضوع حس می شود.او رفته است و شاعر تنها مانده.و حتی خود شاعر هم این موضوع را بیان می کند که من می دانستم. او چه چیزی را می داند؟این که کسی که انتظارش را دارد متعلق به این جا نبوده و نمی توانسته که ظلمت و در قفس زیستن را تحمل کند. در اینجا من هم کاملاّ همان احساس را دارم که کاش به جای مسافر از واژه پرنده استفاده می شد. وجود کلمات قفس و پرکشیدن همه می تواند تاکید بر این موضوع باشد که او می توانست پرنده ای باشد.در پایان هم شاعر دوباره به آن انتظار رو آورده و صادقانه می گوید که شکفتن هر غنچه و خواندن آواز عشق با وجود تو معنا می پذیرد.

 

۲-بادپا بايد رفت !

 

طعنه باد نهیبم زد و رفت.

وبه گوش دل گفت:

 

                             ماهمه رهگذریم.

ودلم باز به آهستگی وآرامی،

تا دم کوچه دلتنگی رفت.

روزگاری که گذشت،

خاطر رفتن و رفتن ها بود.

لیک تا مرز رسیدن بر خویش،

همچنان راهی بود.

همچنان کوچه وپس کوچه ی بسیاری داشت.

ورسیدن به سرا منزل عشق ،

در پس این همه رفتن ها نیز،

باز ناپیدا بود... باز هم راهی بود!

ودلم راهوسی خوش می کرد.

که به همپايی باد،

ره صدساله به یک شب ... یک روز...

باد پا ...شیدا دل ،

طی کنم با همه ی قدرت خویش!

عمر بس کوته و ما در گذریم.

بادپا باید رفت .

تا سرامنزل عشق...تا رسیدن به بهار .

تا شکوفائی دل.

بادپا باید رفت!

بادپا باید رفت!

شنبه 21 ارديبهشت 1387

نقد و تفسیر:

اصلان قزللو-پنجشنبه-۲/۳/۸۷-ساعت۱۷:۱۴

 

- موضوع شعر "به خود و به عشق رسيدن"

وزن شعر: فعلاتن/فغلاتن/فعلن(فع لن)

در مصراع دوم ، وزن كمي مختل است . كه اگر "ما همه رهگذريم " را در مصراع جداگانه قرار بدهيم ، درست مي شود. اما از قافيه ، نشاني در شعر نيست.

مي توان اين سروده را به سه بند تقسيم كرد.

بند اول ،چهار مصراع آغازين شعر است: كه مي توان  مفهوم آن را به صورت خلاصه چنين نوشت: باد با فرياد گذشت و گفت ، همه رهگذرند و من دلتنگ شدم.

  مصراع اول از نظر كاركرد با مصراع دوم ، همخواني ندارد. مي شود اين طور اصلاح كرد: "باد با طعنه نهيبم زد و گفت/ما همه رهگذريم."در اين صورت جان بخشي باد چشم گيرترو موثر تر خواهد بود. "ما همه رهگذريم" نيز كار فوق العاده اي انجام نمي دهد. چون اين مساله(رهگذر بودن ) يك امر بديهي ست. باد بايد سخني مهم تر از اين بگويد. مثلا"تيزتر بايد رفت"

يا هر امر مهم ديگري.

  آوردن "و" در ابتداي مصراع ها هم فقط براي پر كردن وزن است . بند اول بايد مجمل تر از اين باشد . مصراع پاياني بهتر بود چنين باشد:" تا ته كوچه ي دلتنگي رفت" تا غم و انوه را بيش تر جلوه گر كند. "تا دم كوچه" يعني خيلي كم .

    خلاصه ي بند دوم كه چهارده مصراع است: روزهاي گذشته فقط خاطرات رفتن بود. اما هنوز به خود هم نرسيده بوديم و از عشق هم فاصله ي بسياري داشتيم. اما دلخوشي ام به اين بود كه راه صدساله را يك شبه با تمام قدرت بروم.عمر كوتاه است و ما هنوز اول راه.

  در اين بند، مصراع"خاطر رفتن و رفتن ها بود" نامفهوم است . آيا به خاطر رفتن است؟ يا  خاطرات رفتن ها بود؟ اگر مفهوم دوم مورد نظر باشد ، مي توان گفت:"خاطراتي همه از رفتن و رفتن ها بود." يعني صرف رفتن، بي آن كه به مقصدي برسي. اين بند بسيار طولاني ست . جمله هاي زيادي دارد و تكراري كه ميتوان كمش كرد: همچنان راهي بود = همچنان كوچه و پس كوچه ي بسياري داشت= باز ناپيدا بود(راه طولاني ناپيداست) =باز هم راهي بود.

  مصراع"طي كنم با همه ي قدرت خويش" ضعيف است. چون طبق نظر شعر بايد به سرعت و قدرت باد رفت. همچنين مصراع" عمر بس كوته و ما در گذريم" كم مفهوم و نا شاعرانه است . يك سخن مستقيم است . يك نتيجه گيري ست كه شاعر دست خواننده را مي بندد.

   بخش سوم، از" باد پا بايد رفت/ تا سرامنزل عشق " تا پايان كه تكرارهايي از بند اول و دوم است و تاكيدي بر رفتن سريع دارد.

  زبان شعر بر عكس سرعت شعر كم رمق است و با گذر تند هم آهنگي ندارد. واژه ها رستاخيزي در اين گذر ندارند. راوي بي آن كه ابهام و گره اي در راه شعر براي تامل خواننده ايجاد كند ، به همان سرت به پايان مي رسد.

  به جز جان بخشي ها و وزن كه كمكي آن چناني براي هنري شدن نكرده اند و برخي تشبيهات نا پيدا ، فاصله ي اين نوشته با نثر اندك است. مي دان كه سراينده اش در اين وادي نمي ماند و در مزل هاي ديگر ما را يكسر به قلب شعر خواهد بود. 

محمد آتشی- پنجشنبه۲/۳/۸۷-ساعت۲۱:۲۴

شعرموزون دوم شعری است که مادر آن بعضی قواعدعروضی رانمی یابیم!بااین حال باشعرمنثوری برخورد داریم که رمانتیک است .نمی خواهم درباره ی این شعراستدلال کنم وازقوانین گنگی حرف بزنم که برطبق آنها اثری پدید می آید
الهام شاعرانه همیشه وقتی می رسدکه شاعر آن رابخواهد اما این الهام شاعرانه هروقت که شاعربخواهد نمی رود.صید این روحیات دراین شعرمشخص است پس می توانیم صریحا بگوییم که شاعرباش حتادرنثر!

محمدعلی حسنلو-پنجشنبه۲/۳/۸۷-ساعت۲۴:۱۰

اما در مورد شعر دوم هم فکر میکنم که اصل کلام دوستان گفته اند. شاید کلماتی که برای این شعر انتخاب شده بعضی هایش خیلی ساده باشد. ولی من احساس می کنم که این شعر کاملاَ از احساسات شاعر نشئت گرفته . یعنی شاعر تلاش کرده احساساتش را عمیقاَ بیان کند.ولی وزن کمی دست و پایش را بسته.

علیرضا کریمی-شنبه ۴/۳/۸۷-ساعت ۱۴:۲۲

شناختی که صاحب این قلم از شاعر فرهیخته این اثر دارد، مبنی است بر این حقیقت که او به مفهوم عشق به شکل عام آن در اشعار خویش توجه ویژه‏ای دارد .به نظرم این شعر هم مستثنا نمی‏باشد.
شعر نیمایی است و موزون و در نهایت تبحر در اصول و قواعد شعر سروده شده است.
"طعنه باد نهیبم زد و رفت.

وبه گوش دل گفت:

ماهمه رهگذریم."
در عبارات فوق تشبیه طعنه به باد، پرمعنی است. نسیم، باد و طوفان سه کلمه همخانواده‏اند که در اشعار فارسی جایگاه خاصی دارند و به قول معروف بار معنایی شناخته شده‏ای را به دوش میکشند. این طعنه نه نسیم است که دلنشین باشد و نه چون طوفان مهلک است که شاعر را زمینگیر کند، بلکه باد است، حرف جدی و محکم دارد و در خور. باد را قدما از عناصر اربعه میدانستند، این که طعنه به باد تشبیه شده است یعنی بر یکی از عناصر وجودی سوار گردیده است میتواند متضمن معانی مهمی باشد:

اولا، این طعنه صرفا ماهیت نیست، پس یک تصویر روانی صرف نیست، وجود دارد و به تبع وجود، عوارض وجود بر آن مترتب است.
ثانیا در نهیب خود جدی است، نهیب یکی از همان عرضیات وجودی است، لذا به روایت اهالی منطق، طعنه کبرای قضیه میشود و نهیب صغرای آن که در تناسب کاملند، چه از نظر مفهومی و چه از نظر ادبیات فاخر پارسی.
گوش دل استعاره‏ای است دل‏انگیز، این گوش دل همان سینه شرحه‏شرحه‏ای است که حضرت مولانا (رحمه الله تعالی) در دیباچه مثنوی معنوی به دنبال آن می‏گردد، هر کسی صاحب گوش دل نیست، دلی که می‏تواند حقایق و در اینجا طعنه را به فیض استماع برساند، موهبتی است الهی.
موضوع طعنه نیز شگفت‏انگیز است: یعنی رهگذر بودن ماهوی انسان در این سرای فانی. این موضوع در دل خویش مفاهیمی را می‏پرورد:
اول، در مفاهیم مذهبی بسیار داریم که دنیا را به نوعی مسافرخانه یا متجر تعبیر میکنند، تضمین این فقره در این موضوع قطعی است،
دوم، رهگذر ملتزم وجود علی‏القاعده فانی در عدم نیست، فلذا به سوی جایی در گذر است.
"ودلم باز به آهستگی وآرامی،

تا دم کوچه دلتنگی رفت.

روزگاری که گذشت،

خاطر رفتن و رفتن ها بود.

لیک تا مرز رسیدن بر خویش،

همچنان راهی بود."
در عبارات فوق شاعره مکرمه، دل دچار نوعی تضاد با طعنه می‏شود، گوش دل، ابزار انتقال پیام طعنه به سویدای دل میشود و دچار قبض میگردد. قبض دل یا همان دلتنگی دلیل وجود تضاد است، به نظر صاحب این قلم، تضاد مهمترین اصل حاکم بر هستی است و من آن را در جامه متصف به دیالکتیک می‏فهمم. روزگار گذشته حرکت داشته است (اصل حرکت و برهان مترتب بر آن) و این نیز از اصول دیالکتیک است، لذا، رفتن تز، نرسیدن بر سر خویش که همان هدف غایی است آنتی تز و در نهایت دلتنگی سنتز است. در خصوص این مفهوم "خویش" نیز به این نکته اشاره میکنم که در قلسفه حضرت صدرالمتالهین (رحمه الله تعالی)، اصالت با وجود است و وجود در حرکت جوهری است. بنابراین این "خویش" به نظر اصل اصل وجود است و چون اصل وجود واحد است، این خویش در پیوند با حقیقت واحد خلقت قابل فهم است.
اینکه همچنان راهی باقی است، یعنی همچنان مانعی هست و چون مانع هست همچنان تضادی وجود خواهد داشت.
"همچنان کوچه وپس کوچه ی بسیاری داشت.

ورسیدن به سرا منزل عشق ،

در پس این همه رفتن ها نیز،

باز ناپیدا بود... باز هم راهی بود!"
همه این بیت حضرت حافظ (رحمه الله تعالی) را شنیده‏ایم که:
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی‏جرم و بی‏جنایت!
من بین این زلف چون کمند که تعدد راههای وصال به حقیقت را بیان می‏کند (الطرق الی الله بعدد نفوس الخلایق) و این کوچه پس کوچه‏ها ناخودآگاه پیوندی میبینم. ظن مرا عشق مندرج در فراز بعد قویتر میکند، چون عشق اولین صفت باری است. سنتز فوقا مذکور، اینجا نیز خودنمایی میکند، تضاد حاصله منجر به رفتن و نرسیدن میشود، رفتن نیز علی‏الظاهر پدیده‏ای ابدی تلقی میشود چون باز هم راهی هست. شاعر هدفی دارد، در مسیر نیل به هدف، دچار مانع شده و لیکن ادامه میدهد: ودلم راهوسی خوش می کرد.

که به همپايی باد،

ره صدساله به یک شب ... یک روز...

باد پا ...شیدا دل ،

طی کنم با همه ی قدرت خویش!"
هوس، انگیزه است! هوس یعنی قوای پشت سر حرکت. لیکن هوس خیالی شده است، شاعره مکرمه میخواهد همپای باد به سوی هدف بتازد، اما باز مانع وجود دارد پس تضاد جدیدی رخ می‏نماید، خیال از نوع اختیار تز میشود، واقعیت از نوع جبر آنتی تز میشود و سرانجام باز نوعی دلتنگی و ناامیدی به مثابه یک سنتز سر بر می‏آورد. چقدر شاعر این صحنه را زیبا تصویر نموده است! از همه مهمتر به کار رفتن واژه شیدا دل که اشاره‏ای به نام یا تخلص ایشان است و تناسب آن با آن "خویش" گفته شده در جملات قبل‏تر است. به زیبایی هر چه تمامتر دو تضاد با هم هماهنگ میشوند و یکی موید دیگری میشود.
"عمر بس کوته و ما در گذریم.

بادپا باید رفت .

تا سرامنزل عشق...تا رسیدن به بهار .

تا شکوفائی دل.

بادپا باید رفت!

بادپا باید رفت!"
شعر با فرازی گرانمایه شروع شد، اینجا اما با فرودی دردناک به پایان میرود، عمر کوته است و گستره آن ایده‏آلیسم شاعره مکرمه را به رئالیسم بدل نمیکند، در این عبارات تضاد مترتب بر شعر شاعره کاملا پیروز میشود تا شاعره را تنها به توصیه وادار کند که:
بادپا باید رفت!
یعنی همان چیزی که قبلا دیدیم تز شکست‏خورده‏ای قلمداد شد.
علی ای حال به نظر من شعر بسیار دل‏انگیز و با مهارت سروده شده است. خانم شیدا جسارت بنده را در نقد شعرشان به بزرگواری خویش می‏بخشند. ایشان از افرادی بودند، که پس از ترک سایت شعرنو، عدم تلمذ در محضرشان را ثلمه‏ای بزرگ بر خویشتن تلقی میکنم.

 

نظرگاه شاعر

فرزانه ی شیدا -جمعه ۳/۳/۸۷-ساعت ۱۶:۲۱

نخست از دوستان عزیزی که تاکنون به نقد اشعارم پرداختند سپاسگزارم و از صداقت وسادگی کلام هریک ممنون
همان گونه که جناب آقای قزللو آقای آتشی و اقای حسنلو فرمودند شعر در سادگی کلام بیان شده و قصد هنرنمایی شعری نداشت و تنها کلامی ازدل بود که سفیدی دفتری را به سیاهی کشید .
در شعر اول همانگ ونه که احساس شد انتظار و امید و ناامیدی کلام شعر بود این که آن کس که رفت از دلتنگی مکان بودن خویش ، رفتن خود را خبر داده بود وآن چه شد در بی خبری از اوضاع نبود وعلت نیز روشن وواضح که از اسارت خود در زندگی وموقعیت های خود در رنج بود وماندن در فضای زندگی خود را بیهوده واسارت می دانست وبااین که با رفتن خویش به آزردگی من می رسید اما آنچه در ذهن ودل داشت به انجام رساند وسرانجام رفت .اما آن که باقی ماند تنها دلی بود که دیگر نه بهار خویش را می فهمید نه دیگر کسی را می یافت برای سخن وگویائی اندوه دل !!.. وهنوز در این تفکر بود که که اگر او را دوباره به دست نیاورد چگونه می تواند به روال عادی زندگی از سر گیرد وبا کدامین فصل کدامین بهار؟! و بهارانی نخواهد داشت مگر درتنهائی !!
وتنها سخنگوی او دراین تنهایی نیز جز گل های بهاری نخواهند بود اما حتی با گل نیز نمی داند چگونه از درد درون و دل بگوید وبه چه سان اندوه خود را آرام بخشد وهمچنان در انتظار به سر می برد حتی بااین که می داند انتظاری ست بیهوده وبی سرانجام ومی داند به هیچ کجا نمی رسد!

شعردوم به راستی در ساحل دریا سروده شد وگذر بادی بنیاد نوشتن این شعر یا شاید نثر را گذاشت واحساس این که عمر به راحتی همین باد درحال گذر است بی ان که قدرتی  داشته باشیم اما از شکیبایی وصبر دیگر به جان آمده می خواهم هرآن چه را می خواهم به سرعت به دست آورده به نهایت خواسته های خویش برسم بااین تفکر که هرچه بخواهی همان می شود و خود نیز معتقدم انسان آن چیزی است که تصور می کند وان چیری می شود که می خواهد بشود در نتیجه تمامی اساس این شعر برهمین بود که به سرعت همین باد به سوی خواسته های خود خواهم رفت وچیزی مانع من نخواهد بود تا دست یافتن نهایی به ان چه ارزو و آمال من وقلب من است وهمچنان معتقدم که این سروده تنها به گفته ی جناب اقای حسنلو تنها برخاسته از دل بود بی هیچ |ارایش وپیرایشی که هدف هنرنمایی شعری داشته باشد وتنها سخن دل بود وبس واحساسی که در ان لحظه داشتم واین که گاه به گفته جناب اقای آتشی مضامین و وزن وقافیه را شاید در اشعارم دنبال نکنم به این اعتراف می کنم چراکه در سرودن شعر نه به نیما نه به فروغ نه به سهراب نه به دیگر شاعران معاصر وکهن اندیشه ای دارم نه حتی به شکل این که غزل است یا سپید یا شعرنو یا حتی نثر!
من تنها آن چه را که دل برای من دیکته می کند می نویسم بی هیچ قانون مندی یا تفکر به این که در دنیای شعر درست است یا اشتباه ! و اگرچه به گفته بزرگان شعر :
گفتن شعر تازه شروع شعر است و پس از آن می بایست به روی آن کار کرد به ویه پیرایش وآرایش آن نشست، من نهایت کاری که انجام می دهم در شعرنو تنظیم جای هر کلام وجمله وگاه افزودنی و پاک کردنی از جمله هاست و در اشعار با قافیه چه ترانه باشد چه غزل ، رباعی ومثنوی ودر کل در اشعار کلاسیک بیشتر خود را مقید می دانم تا در شعرنو. چراکه شعرنو را دردل محل بازگشایی بال هایم برای پروازی در اسمان شعر می دانم که نه تیری بر بال خواهم گرفت ونه بر دل حتی اگر درکل تمام شعر نه شعر نو باشد نه سپید نه نثر ودراصل عاشقانه قلم ونوشتار را دوست می دارم واین تنها بهانه ی من برای گفتن درون من است.کما این که پیش از این نوشته ام: قلم من گویای اسرار درونی من است واشعار من سروده های من و زبان گویای دل !
در نهایت از نظر دوستان استفاده بردم وصمیمانه از نقد یکایک شما ممنونم شادمانه موفق باشید وسبز ومانا

 

 

!! نوشته شده توسط اصلان قزللو | 15:40 | 87/03/02

RSS