نقد شماره ي 10-نقد و تفسير شعرهاي پريسا شاهنده
تا باد چنین بادا
نقدها و مقاله های مرا بخوانید: http://bugle.wordpress.com
شعرهای مرا بخوانید http://abbi.blogfa.com
در وب سایت ها و سایت های: جغد- دینگ دانگ- شهرزاد-آتی بان - نیمکت
دوستان عزیز:
طبق برنامه ی خانه ی نقد "اول" و" ۱۵ "هر ماه با ما باشید.شما صاحب حانه اید.پس منظر دعوت نباشید.قصد ما ارتقائ شعر است بی هیچ ادعایی.
در مورد شعر:
شعر فوران آتشفشاني از اعماق تاريك اقيانوس است كه بايد فارغ از هر قيد و قالب و نبايد و بايدي ، بر حسب حدت و شدت خود ، آن جزاير زيبا رابه وجود آورد كه جغرافياي فرهنك بشري است."
"وقتي ما "وزني " خارجي براي شعر در نظر بگيريم، مثل آن است كه براي اين سيلاب كه بايد خاك را گلزاري كند و سر انجام ، رودي تشكيل دهد، تمهيدي كنيم كه باران ، تنها در بركه اي ببارد و بستري حفر كنيم تا آب جز عبور از آن و هدايت شدن به نقطه اي دلخواه، راهي نداشته باشد. در اين صورت، وزن ، سيل گيري است كه جريان طبيعي سيلاب را منحرف مي كند و از حركت خلاقانه ي طبيعي اش ، مانع مي شود."
"امروز ، بخش عمده اي از مشتاقان شعر مي دانند كه وجه اختلاف شعر و ادبيات ، تنها و تنها "منطق شاعرانه " است نه لزوما عروض و قافيه و صنعت هاي كلامي."(كتاب شعر احمد شاملو- هيوا مسيح- نشر قصيده سرا- ص 87)
دو شعر از پريسا شاهنده:
1-هستم و نيستم
من
عاشق
هستم و نيستم!
من
انسان
هستم و نيستم!
من
با تو
هستم و نيستم!
مي داني؟
بودن بدون تو
همه ي
نيست هاست؛
نيست
همه ي هست هاست.
( مجموعه شعر"اي عشق كه مي روي به سويش" پريسا شاهنده- نشر افراز-بهمن 86)
متن را مي توان به دو بند تقسيم كرد.
بند اول: تا "مي داني". تمام اين بند ، يك پارادوكس است . به شرطي كه بند ديگر را رها كني! غافلگيرت مي كند. چه طور مي تواندكسي هم عاشق باشد و هم نباشد؟ هم انسان باشد و هم نباشد؟ با تو باشد و نباشد؟شاعر در چينش سطرها تعمد داشته است تا "هستم و نيستم" ها بيشتر جلوه گر شوند و مخاطب ، بيش تر به آن توجه كند. همين طور ، واژه ي "من" . و باز ، واژه هاي "عاشق" ، "انسان" و "باتو " . در سومي، يعني "باتو" اين معادله از دو تاي ديگر كم دارد . زيرا "عاشق " و "انسان " صفت و اسم و يك پارچه هستند ، اما "با تو" تركيبي از حرف اضافه و ضمير . چون چينش واژه ها سليقه اي ست و هر كس دليل خود را دراد ، پس نمي توان ايرادي گرفت اما به طور معمول ، مي شد اين گونه نوشت:من/عاشق هستم و نيستم/من/ انسان هستم و نيستم/من/ با تو هستم و نيستم!
بند دوم ، از "مي داني" تا پايان . اطلاعات تازه اي است كه مي توان با آن ، پارادوكس هاي قبل را حل كرد. بي تو بودن= همه ي نيست ها . "تو" هميشه "هستي" و ديگر چيزها "نيست" . در كل متن ، گاهي به نظامي نزديك مي شويم:
آن چه تغيير نپذيرد ، تويي وآن چه نمرده ست و نميرد تويي
ما همه فاني و بقا بس تو راست ملك تعالي و تقدس ، تو راست
و با مولوي كاملا منطبق مي شود:
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي
پس موضوع شعر عشق است و توجه به معشوق . اوست كه همه چيز است و عاشق هيچ چيز. حال اين معشوق كيست؟ يعني انسان است يا خدا؟ پاسخ مي تواند متفاوت باشد . اما با اين توصيف و تعريف و با ذهن هاي هدايت شده ي بيش تر مخاطبين كه در متن آن را به عرفان مي رسانند ، اين معشوق ازلي و ابدي ست.
در اين صورت ، موضوع شعر بسار قديم و به شاعر ان قرن پنجم و ششم و هفتم و... مي رسد.
زبان شعر ، امروزي ست . از واژه هاي امروزي بهره برده است . در سطر "بودن بدون تو"گمان بر عمدي بودن انتخاب"بدون"است . زيرا با "بودن" همنوايي ايجاد مي كند و نوعي جناس قلب است. براي ايجاز مي توان به جاي آن از"بي تو " استفاده كرد .
دو سطر پاياني " نيست /همه ي هست هاست" را هم مي توان حذف كرد . چون جمله ي" بودن بدون تو/همه ي/ نيست هاست" مفهوم را مي رساند. دقت كنيم كه بيشترين فضاي ديداري را "هست و نيست " اشغال كرده است. ايجاز هم از نقطه قوت اين متن است.
جلیل قیصری-یکشنبه۱۶/۴/۸۷-ساعت ۱۰:۰۵
شعر اول یک کار تا حدی فرمیک و بیانی است و به جای نشان دادن و تصویر کردن بیشتر توضیح می دهد اما پارا دوکس ها تا حدی وجه شعری را پوشش می دهند گمان می کنم غیر از -من - اول باقی -من- ها می توانند حذف شوند که در این صورت شعر تا حدی از حالت تو ضیحی هم بدر می آید -بودن بدون تو -می تواند به -بودن بی تو - مبدل شود پایانه شعر می تواند -بودن بی تو /نیست همه ی هست ها- باشدیا -بودن بی تو / همه ی نیست ها -این شعر با چربش آهیختگی (ذهنیت)و کلمات توضیحی وبدون تصویر اگرچه موجز است اما شاعرانگی چندانی ندارد و مضمون آن در این ترکیب زبانی تازه از نوع کلاسیک خود فراتر نرفته است و اگر در نگاهی هنر را دارای سه شاخصه ی مهم روایت و بازیگوشی و حیرت بدانیم بازیگوشی زبانی در این کار از جذبه و حیرت تا حد زیادی عریان است و به یک -گفت - فلسفی ماننده است چرا که به گمان من کمی وجه شاعرانه و...باعث کشف و جذبه و حیرت شاعرانه نمی شود.
بهمن ارجمند-دوشنبه ۱۷/۴/۸۷-ساعت ۰:۴۲
قدما و متأخرین از شعر تعاریف گوناگونی ارائه داده اند.عده ای از قدما شعر را کلامی موزون و مقفی و مخیل می دانند(خواجه نصیر) و برخی دیگر بر عنصر خیال انگیز بودن شعر تأکید صرف دارند(ارسطو).از متأخرین عده ای بر این باورند که شعر گره خوردگی احساس و خیال و معنا است(شفیعی کدکنی) و برخی بر این باورند که شعر رستاخیز کلمات است و یا حادثه ای است در زبان(شکلوفسکی).باید بررسی کرد شعر فوق با کدام یک از تعاریف فوق قابل تبیین است.
به نظر نگارنده شعر فوق از نوع شعرهایی است که هم با تعریف معناگرایی و هم با تعریف "رستاخیز کلمات بودن شعر" قابل بررسی است.اتفاقاً ترکیب این دو باعث شده که متن فوق به شعر موسوم گردد.
بایزید بسطامی در عبارتی بیان می دارد:"تو بی من مرا باشی به از آن که من بی تو خود را باشم".عبارت بایزید در عین این که از نظر معنا با شعر فوق قرابت و تناسب دارد از نظر ساختار و بافت کلام نیز می توان آن را با شعر فوق سنجید.انسان معمولی با زبان مرسوم وقتی می خواهد احساسات خود را با محبوب درمیان گذارد، عبارت "بایزید" را این گونه به زبان می آورد :"من بی تو انگار وجود ندارم ، می خواهم تو باشی اما من نباشم."یا "من اگر بخواهم "باشم" اما ، وجودم برای تو نباشد همان بهتر که نباشم اما تو باشی و برای من باشی" اما چه می شود که متن بایزید و شعر فوق این گونه نیستند؟این همان ویژگی شعر است از طریق نوع برانگیختگی و بکار بردن کلمات در بیان و متن ، بدون ابتنا ی شعر به تخیّل.
شاملو نیز این اواخر در عین التزام به معنا این تعریف از شعر را گاهی به زبان می آورد "شعر حادثه ای است در زبان" چنان که در سال های دور در مجله آدینه عزیزی که اسمشان را به درستی به خاطر ندارم، آن شعر معروف شاملو را با توجه به تعریف مذکور مورد بحث قرار داده بود( ما بی چرا زندگانیم /آنان به چرا مرگ خود آگاهانند).چنانکه ملاحظه می شود در زبان عادی می گوییم:"ما نمی دانیم چرا زنده ایم ، ولی آنها می دانند که چرا مرده اند." می بینیم که شاملو چگونه متنی عادی را با نوع برانگیختن خاصش به شعر ارتقا داده است.
یکی از ویژگی های شعر فوق نوع ترکیب ویژه ی ِ کلمات در ساختار ِ شعر است که قدما به آن "لفّ و نشر" می گفتند.نگارنده این ترکیب را چنین نشان می دهد:من هستم/عاشق نیستم/من هستم اما انسان نیستم(چون عاشق نیستم)/من هستم/اما با تو نیستم/می دانی؟/بودن بی تو (همان با تو نیستم مصراع قبل)/همه نیست هاست(نبودن ِ محض است)/نیست همه هست هاست.
از موارد قابل ذکر در مورد شعر فوق نوع تقطیع خود آگاه یا ناخود آگاهی است که در دو مصراع پایانی انجام گرفته است و موجب پیچش معنایی شده است. شاعر در دو مصراع پایانی سروده است:نیست /همه هست هاست.می توان دو برداشت از آن داشت:
1- این که نبودنی که به بودن با تو همراه می گردد ، عین هستی است.یعنی آن "نیست" ، خود همه ی "هستی" است
2- این که با تقطیع « نیست ِ همه ی هستی هاست" ؛اولاً در یک مصراع قرار می گیرند و ثانیاً با نقش نمای اضافه این معنا برداشت می شود که نبودن با تو هر آنچه را که "هستی" است و وجود دارد در نظر آدم به" نیست" تبدیل می کند.
در پایان مؤفقیت هر چه بیشتر شاعر را آرزومندیم.
محمدعلی حسنلو- سه شنبه ۱۸/۴/۸۷-ساعت ۰:۳۸
شعر اول ساده است. شاعر راحت حرفش را می زند و بی پیرایه احساسش را با ما در میان می گذارد. من هم اگر جای شاعر بودم به همین شکل شعر را می نوشتم . اگرچه به قول آقای قزللو طور دیگری هم می شد که شاعر شعر را بنویسد و در واقع ضربه ای هم به شعر نمی زند. ولی من احساس می کنم با همان قالب و روحی که در ناخودآگاهش شکل گرفته نوشته است شاعر شعر را برای ما عرضه کرده است.
در این شعر ما صدای تردید را در قلم یک شاعر حس می کنیم . اول از عشق حرف می زند وبعد انسان و در پایان از بودن با او. چیزی که هست این حس دریافت می شود که شاعر همه چیز را او می داند. اتفاقی که دقیقاً به گفته دوستان در شعر شاعران قرن 6 و 7 مکرر گفته شده و این به این معنی نیست که او تحت تاثیر آن هاست یا فلان بیت را در خاطر داشته که این طور حرف زده است. او از ته قلبش این خواسته را بیان می کند و به این نتیجه در درون خود می رسد. همان طور که ما در شاعران معاصر نیز همین صدا را شنیده ایم :
سالها دویده ام از پی خودم ، ولی
تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم
دربه در به هر طرف، بی نشان و بی هدف
گم شده چو کودکی در هوای مادرم(قیصر امین پور )
نکته ای که هست شاعر از این تردید باخبر است چون اگر این طور نبود به جای علامت تعجب از علامت سوال استفاده می کرد. او فقط دریک جا سوال کرده است که آن هم خطاب است یا به ناخودآگاه خودش یا اویی که از آن حرف زده . که احتمال مورد دوم بیش تر است.
فکر می کنم که در این شعر حذف دو سطر آخر ضربه ای به شعر وارد نمی کند و حتی حذف آن کار را مختصرتر هم می کند.
جلیل قیصری-سه شنبه ۱۸/۴/۸۷-ساعت۲۲:۲۱
در مورد شعر اول و طرح -رستاخیز کلمات -از جانب جناب ارجمند مواردی هست که عرض می کنم :بیشتر تعاریف کلاسیک و نو از شعر در سویه ی یقین مندی این تعاریف و بر اساس عناصر سازنده ی آن سیر می کنند و برای رسیدن به یک فرمول معین که گاهی آفرینش شعر تا حد تولید مادی یک پدیده فرو می کاهند .رستاخیز کلمات نخست بواسطه ی فرمالیست های روس عنوان شده است که شاید با یک تعریف بی مأخذ به نام استاد برجسته و ارجمند آقای کدکنی معرف شده است ...به هر حال بی آنکه در کار تعریف یقین مندی برای شعر باشم که ..نتوانستند و نمی توانم !گمان می کنم می توان تا حدی به چیستی و چگونگی شعر پرداخت و به سویه های دیگر طرح شده و طرح نشده و اگر در تعریفی دیگر کار شعر در افتادن با سلطه هاو هنجار ها و اقتدار ها باشد نخستین هجوم او به مهمترین عنصر سازنده اش یعنی زبان است که به قول هولدرین شعر است که وجود زیان را ممکن می سازد(زبان شاعرانه و متعالی)و باید گوهر زبان را از گوهر شعر فهمیده واین زبان ستیزی شعر هجوم سازمان یافته به زبان روزمره است (یاکوبسن).زبان مقتدر خردمندی ابزاری و باور های کلان و قطعی را با خود دارد پس شعر بی آنکه در سویه ی مخالف خرد باشد (خرد باوری خاص خود را دارد )با سلطه های خرد و گفته های کلان و قطعی جتماعی- فلسفی نیز می ستیزد و با روشن باوری و مرز مداری این کلان ها تا با ابهام خود به سویه ها ولایه های روشن نا گفته و ناشنیده در یک ترکیت تازه برسد .
این را گفتم تا بگویم رستاخیز کلمات اگر به رستاخیز معنا نیانجامد جز یک بازی زبانی صرف نیست و رستاخیز مورد این -گفت -همانی است که شعر را به لایه های گونه گون و ساخت ساخت ها و معنای معنا ها می برد .دیگر این که از توأمان همه ی عناصر شعری و توازی بسامدهاست که به حاصل زیبایی شناسانه و جذبه و حیرت شاعرانه می رسیم چون نتیجه ی کار مهم است نه غلظت و بسامد یک عنصر زیبایی آفرین که خود سویه و تعریف خاص اما نا کار امدی را برجسته می کند .باید ببینیم شعر در ترکیب تازه ی زبانی و معنایی خود چه چیزی به آن مضمون و -گفت- پیشین افزوده است و در نهایت به ذخیره ادبی در بُعد زیبایی شناسانه آن .بی آن که مدعی تعریف سر راست و همه جانبه ای برای شعر باشم که نمی توانم ...دوباره عرض می کنم که هر یک از تعاریف کلاسیک و نو تنها به جنبه ای از شعر پرداختند در صورتی که شعر امیزه ای از همه ی این تعاریف است به اضافه ی تعاریفی که بعد ها خواهیم داشت .از آقای ارجمند به خاطر طرح این مقوله سپاسگزارم و دیگر این که هرگز هدف بحثم به چالش کشیدن دوباره ی شعر شاعر محترم نیوده است و فقط نظری بود در مورد رستاخیز کلمات و هم... به نسبیت گفته های خود باور مندم .
بهمن ارجمند- پنجشنبه ۱۹/۴/۸۷-ساعت۰:۵۷
با سلام ! از سخنان جناب آقای قیصری بهره بردم.اما احساس می کنم بنا به پاره ای ملاحظات همه ی مطالب ایشان بازتاب پیدا نکرده و شاید ایشان خود نخواسته اند صریح سخن گویند .نقطه گذاری ها شاید مؤید این نکته باشد. بنابراین آنچنان نمی شود بین تمام عبارات ایشان پیوند برقرار کرد.در حاشیه ی سخنان جناب آقای قیصری عرص می کنم:این جانب نیز در متن که نوشته بودم ،طرح مسئله ی "رستاخیزکلمات "را به "شکلوفسکی"(در برخی ترجمه ها"اشکلوفسکی") نسبت داده ام.همچنین در متن پیشین با توجه به مثالی که از شعر شاملو ذکر گردید ،این جانب نیز رستاخیز کلمات را با حفظ معنا و التزام بدان پسندیده می دانم. تمایل داشتم متن کامل و نه ویرایش شده ی جناب آقای "قیصری" را بخوانم تا به صورت کامل با نظرات ایشان آگاه گردم.اگر تمایل داشتید این متن را در کامنت بازتاب دهید.با تشکر از خانه ی نقد و ایشان
2- بي حاصلي
مي ترسم از
انتهاي دره ي جدايي
پايان بي وزني
پرش بي حاصل
به عمق سرگرداني
چشمانت را به من بده
تاريكي انتخاب من نيست.
( "اي عشق كه مي روي به سويش" پريسا شاهنده- نشر افراز-بهمن 86)
اصلان قزللو- شنبه ۱۵/۴/۸۷-ساعت۸:۵۰
اين متن نيز دو بند دارد.بند اول ، "مي ترسم از/انتهاي دره ي جدايي / پايان بي وزني/ پرش بي حاصل/ به عمق سرگرداني." در اين بند ، ترس به سه چيز منتقل مي شود و احساسي منفي ايجاد مي كند 1- از جدايي 2- بي وزني 3- سرگرداني. شاعر تلاش مي كند با ايجاد تصوير هايي از مرز نثر عبور كند و به شعر برسد . اول تشبيه ، "دره ي جدايي" آن هم انتهايش ! از ابتدايش ترسي نيست؟ يا در بي وزني، از ابتدايش نبايد ترسيد ؟ دوم ،" انتها " همان "پايان " نيست ؟ مي شود از تكرار بيهوده جلوگيري كرد. شاعر بايد هشيار باشد و زاويه هاي پنهان شعر را هم در نظر بگيرد . با اين حال اگر تمام زيادي ها زا حذف كنيم ، متن به نثر متوقف مي شود . با ید دقت كنيم كه مفهوم ما را نفريبد و از شعر بودن متن غافل شويم.
بند دوم:" چشمانت را به من بده/تاريكي انتخاب من نيست" پايان زيبايي دارد . "من " شعر = عاشق "تو= معشوق . شاعر تضاد پنهاني ميان "چشم" و "تاريكي" ايجاد كرده ست. عاشق براي اين كه گرفتار ظلمت نشود ، چشم معشوق را مي خواهد . اين چشم مي تواند "عشق" يا لطف معشوق باشد. بند دوم به شعر نزديك مي شود . زبانش ساده و واژه هايش امروزي است ، بي هيچ دشواري . اگر شاعر پس از سرودن شعر ، مدتي آن را به حال خود رها كند و سپس با ديد شخص سومي ، بررسي انتقادي كند ، مي تواند متن را بپالايد و نقص ها يش را بر طرف كند .
جلیل قیصری-یکشنبه۱۶/۴/۸۷-ساعت ۱۰:۰۵
در شعر دوم اگر تداعی ها و سویه های دیگر شعری را در نظر بگیریم ...در نگاهی دیگر این -پرش-می تواند پریدن به عمق چشم معشوق هم باشد و از خود جدا شدن و به نگاه او پیوستن . با این وصف -انتهاو پایان و عمق سرگردانی-همان گم شدن در نگاه معشوق است و در این صورت -پایان ها و انتها ..-توجیه می پذیرند راوی اما می ترسد این گم شدن سرگردانی و بی حاصلی به خود بیاورد بنا بر این به نوعی گمانه زنی و تردید متوصل می شود بند دوم چنین می نماید که تاریکی یا همان گم شدن در چشم ها انتخاب او نیست بلکه آن چشم ها یا همان تاریکی چشمان معشوق است که او را انتخاب کرده است البته نه این که تاریکی انتخاب او نباشد بلکه این تاریکی همانی است که -رشته ای بر گردنش افکنده است-یعنی نوعی از خود بی خود شدن و همه آن چشم شدن و...در سویه ی دیگر شعر ،روشناهمان روشنا ی چشم معشوق می تواند باشد مشعلی است بر تاریکی تقدیر راوی. شعر دوم با -نا همشوندی -برخی از مصرع ها و تداعی ها و حدس و گمان شعرخوبی است اما برخی از مصراع ها را می توان پس و پیش کرد ولی بسامد تشبیهات در بند اول به تصنع نمی رود و درست می نشیند و حالت ارجاعی بند پایانی بند اول را موجه می کند .برای شاعر محترم آرزوی سلامت و توفیق دارم.
محمدعلی حسنلو- سه شنبه ۱۸/۴/۸۷-ساعت ۰:۳۸
این شعر نیز مانند شعرقبل کوتاه است ولی عشقی که در این شعر از آن صحبت شده قابل لمس تر است و حتی تصویر سازی های این شعر بیش تر از قبلی است اگرچه اندک است. این شعر انگار محصول یک لحظه از ذهن شاعر است که در برابر ماست و عشق راه نجاتی است برای رهایی از ترسی که شاعر در وجودش حس می کند.
شعر مرا یاد شعری از شمس لنگرودی انداخت که اخیراً در کتاب 53 ترانه ی عاشقانه خوانده ام . ( ترانه 16) البته منظور من این نیست که شاعر تحت تاثیر این اثر بوده.
بلکه شباهت هایی بین این دو شعر بود که برایم جالب آمد و گفتم که تکه ای از این شعر را مطرح کنم:
سراسر نام ها را گشته ام
و نام تو را پنهان کرده ام
می دانم شبی تاریک در پی است
و من به چراغ نامت محتاجم
وجه تشابه این دو شعر معلوم است. احتیاج به عشق برای رهایی .
به قول شاملو :
تمام لرزش دست و دلم / از آن بود / که عشق/ پناهی گردد/ پروازی نه / تکیه گاهی گردد/ ....
این برداشت من از شعر کوتاه و موثر دوستمان است که نام کتابشان نیز خبر از توجه به عشق می دهد درست شبیه شعرهایشان.
شادی خوشدل-سه شنبه ۱۸/۴/۸۷-ساعت۱۰:۰۷
شاعر در اين شعر از دو مطلب سخن گفته كه به همديگر وابسته اند،ترس و تاريكي.ابتدا به رابطه اين دو از ديدگاه شاعر مي¬پردازيم.اول اينكه ترس در اينجا از چند عامل ناشي ميشود 1- جدايي 2- بي¬وزني 3- سرگرداني
1- جدايي : شاعر از براي توصيف اين كلمه از ((انتهاي دره جدايي )) استفاده كرد است حالا اين سوال مطرح ميشود كه چرا؟
الف-شايد شاعر به دنبال اين بوده كه شدت جدايي را برساند: اگر اينچنين باشد بايد بگوييم كه ترس شاعر مقطعي است و شاعر هنوز به آن نرسيده و تنها ترسش از شدت جدايي را بيان ميكند .
ب- شايد شاعر به دنبال اين بوده كه براي جدايي ابتدا و انتهايي بيان كند: در اين حالت جدايي براي شاعر تا حدي ضروري بوده چرا كه از ابتداي آن هراسي ندارد و آن را پذيرفته و تنها از اين ميترسد كه نكند مجبور به پيمودن تمام مسير جدايي شود كه اين ترس هم مقطعي است يعني در زمان خاص خود كه رسيدن به انتهاي دره جدايي است رخ ميدهد.
ج- منظر شاعر از انتهاي دره جدايي شايد خلاء جدايي باشد: در اينصورت ميتوان ترس شاعر را به رسميت شناخت چرا كه خلاء جدايي درواقع نهايت حدي است كه انسان را از دلخواه خود دور ميكند به گونه¬اي كه رهايي از آن ممكن نيست درواقع اگر انسان در اين ورطه افتد معلق در هوا ميشود به گونه¬اي كه راه به جايي نتواند برد.و من حدس ميزنم كه منظور شاعر از انتهاي دره تنهايي همين باشد.
د- منظور شاعر از انتهاي جدايي، پايان جدايي ميباشد:در اين صورت اين ترس معنا ندارد چرا كه پايان جدايي وصال است و وصال همواره شيرين است.
2- بي¬وزني:منظور شاعر شايد بيقدري،كم ارزش بودن،بي¬مقداربودن و از اين دست باشد ولي اگر منظور شاعر سبك¬بالي باشدترس از بي¬وزني بي¬معنا ميشود چرا كه سبك بال يودن مفهوم مثبتي است.
3- سرگرداني : اين كلمه هم در مفهوم خود ظاهر شده
حال سوال اينجاست كه اين ترسها چه ربطي به تاريكي دارند؟ براي پاسخ باز برميگردم چون زمانم كوتاه است.
نقد شماره ی ۱۱- نقد و بررسی کتاب "پاره های عاشقی" سروده ی محمود معتقدی
نقد شعرهاي حميد مصدق و محمد سوري
با احترام-قزللو
نقدها و مقاله های مرا بخوانید: http://bugle.wordpress.com
شعرهای مرا بخوانید http://abbi.blogfa.com
در وب سایت ها و سایت های: جغد- دینگ دانگ- شهرزاد-آتی بان
دوستان عزیز:
طبق برنامه ی خانه ی نقد "اول" و" ۱۵ "هر ماه با ما باشید.شما صاحب حانه اید.پس منظر دعوت نباشید.قصد ما ارتقائ شعر است بی هیچ ادعایی.
لطفا این نکته ها را رعایت فرمایید:
۱- نظرهای درج شده صرفا نظر شخصی نویسنده است و مسئولیت آن را خود می پذیرد .
۲- مدیر وب سایت در حک و ویرایش نوشته ها آزاد است.(رسم الخط و ویرایش زبانی و فنی)
۳- مدیر وب حق گزینش اشعار فرستاده شده را دارد و ممکن است بعضی اشعار برای نقد انتخاب نشوند.
۴- سه یا چهار شعر خود را با وسواس انتخاب کنید و برای نقد در بخش نظر خصوصی قرار دهید تا بررسی شود و در نوبت نقد قرار بگیرید.
۵- رعایت ادب و انصاف در نقد شعرها پسندیده است.
۶- چاپ نظرها و شعرها فقط با نام و نام خانوادگی امکان پذیر است .
۷-مدیر وب سایت می تواند نقد و نظرهای علمی و دقیق را با ذکر نام نویسنده در کتابی چاپ کند. ارسال نظر به معنی پذیرش این بند است.
۸- لطفادر نقدها به قوت و ضعف اثر بپردازید نه شاعر!
۹- متین و مستدل ُ نقدها و نظرها را هم نقد کنید.
نقد شماره ي 9-نقد شعرهاي حميد مصدق و محمد سوري
دو شعر از حميد مصدق
1- شعر "رها ز شاخه"
در آن دقايق پر اضطراب
-پر تشويش
رها ز شاخه بر امواج بادها مي رفت
به رودها پيوست
و روي رود روان رفت برگ
- مرگ انديش
به رود زمزمه گر گوش كن
- كه مي خواند
سرود رفتن و رفتن
- و بر نگشتن ها
(ص 533- تا رهايي مجموعه شعرهاي حميد مصدق- نشر سيمرغ)
نقد و تفسير:
اصلان قزللو-شنبه1/4/87-ساعت۱:۵۰
اين شعر نيمايي در دو بند در وزن "مفاعن فعلاتن مفاعلن فع لن(فعلن) سروده شده است.
موضوع شعر ، انتخاب گزينه ي مرگ در لحظه هاي بحراني(شهادت)
شعر دو بند دارد. بند اول تا سطر " – مرگ انديش"روايت زندگي برگي آماده ي مرگ است كه از شاخه جدا مي شود و بر امواج باد ، خود را به رود مي افكند. شاعر با مقدمه اي كوتاه ، فضاي جامعه ي زمان خود را به اطلاع مخاطب مي رساند "دقايق پر اضطراب / پر تشويش" . در چنين لحظه اي برگ ، مرگ را مي پذيرد. بي اختيار به ياد آرش كمانگير كسرايي مي افتي:
" ولي آن دم ، كز اندوهان ، روان زندگي تار است،؛
ولي آن دم ، كه نيكي و بدي را گاه پيكار است
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است"
بند دوم، از " به رود زمزمه گر گوش كن" تا پايان. به آواز رود جاري گوش كن كه فقط آواز رفتن مي خواند ؛ نه بر گشتن" و از زاويه ي ديگري مي بيني كه "مثل رود باش و پيش برو . برگشتي وجود ندارد." شاعر در هر دو بند ، با استفاده از رمز ، از عناصر طبيعت را به خدمت گرفته است.
برگ: نماد انسان آرمان گرا، انقلابي، شهات خواه ، جان فدا و ....
رود: عامل پيش برنده، عامل حركت ، ياري گر برگ مرگ خواه .
باد: عامل پيش برنده ، حادثه ،
شاخه: مجاز از درخت: زندگي ، وابستگي ها
شاعر براي رسيدن به شعر، ابتدا از وزن استفاده كرده است . اما همين وزن گاهي شاعر را به تنگنا انداخته است. در سطر "رها ز شاخه ، بر امواج بادها مي رفت" زمان فعل ، ماضي استمراري است و تكرار را نشان مي دهد و حركت دائمي را. در حالي كه سطرهاي بعد " فعل ها ماضي ساده است "پيوست" و "رفت" و اين مسئله ،نشان تسليم شدن به وزن و رها كردن هماهنگي زمان فعل هاست.
شاعر تلاش ديگري نيز براي خروج از زبان نثر كرده است و آن شخصيت انساني دادن به عناصر طبيعت ، مثل" برگ مرگ انديش" يا " رود زمزمه گر " است.
علاوه بر اين ها، واج آراي ها و جناس ها وتكرار نيز به كمك آمده و شعر را ساخته است . مانندمصراع" و روي رود روان رفت برگ/ مرگ انديش" و جناس "برگ و مرگ" – "روي و رود" و تكرار براي تاكيد "رفتن و رفتن"
شاعر علاوه بر روايت رفتن برگ با باد بر روي رود، مخاطب را رها كرده تا تصوير دريا را همراه رود و باد ببيند. همين طور ، در مقدمه شعر ، شاعر بررسي جوانب وضعيت جامه را به مصداق"تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل" به خواننده ي شعر محول كرده است.
نكته ي پاياني در مورد شعر اسلوب معادله وار قرار دادن دو نبد شعر است كه كم تر به چشم مي آيد: همان گونه كه رود مي رود و برگشتي ندارد، برگ هم به سوي مرگ مي رود و راه بازگشتي ندارد.
نگين افشاري-يكشنبه ۲/۴/۸۷-ساعت۱۳:۰۷
در مورد شعر مصدق باید بگويم که مرا به یاد شعر دریچه ها از اخوان ثالث انداخت. در هر دو شعر رنگی از دوری و جدایی حس می شود.
در مورد شعر دوم
عنوان شعر باید موضوع شعر رو در بربگیرد و خود شکن به موضوع شعر مربوط است. در اين مورد نباید سختگیر بود. چرا که عنوان شعر باید به شعر نزدیک باشد.
شاید منظور از مرد خود پرست خود شاعر و یا اوضاع اطراف وی باشد.
محمدعلی خسنلو - سه شنبه ۴/۴/۸۷- ساعت۱۱:۰۰
اول در مورد شعر حمید مصدق حرف بزنم.
فکر می کنم که حدس جناب آقای قزللو کاملاً درست است. چون بعد از آرش کمانگیر سیاوش کسرایي خیلی ها تحت تاثیر این کتاب کتاب هایی نوشتند و حتی حمید مصدق هم منظومه ي(درفش كاويان) را نوشت ولی در آن زمان بعضی ها گفتند که اثر مصدق از کسرایی بهتر است و در واقع شاید یک یوع نگاه رقابتی به شعر بود آن هم نه از طرف دو شاعر عزیزبلکه از اطرافیانشان که اصلاٌ درست نبود.
برداشت زندگی یکسان از زندگی برگ و رود در این شعر خیلی زیباست. شعر اول به طور کامل در دامن طبیعت شکل می گیرد و آهنگ و وززن موجود در شعر نیز به خواننده حس خوبی را برای خواندن می دهد.
اما در مورد شعر دوم من هم به همان بیت معروف فکر کردم.
آینه گر نقش تو بنمود راست
خودشکن آیینه شکستن خطاست.
احساس این به طور کامل بر روی این شعر وجود دارد. و وزن عملی شده که از حالت نثر گونه بودن خارج شود.
در پایان این که مصدق شاعر بزرگی ست .کسی که در دوره ی خودش مجموعه ی سیاه سفید خاکستری او سر و صدای زيادی کرد و حتی قطعه ی معروفش زمزمه ی زبان مردم شده بود.
تو اگر برخیزی
من اگر برخیزم
همه برمی خیزند.
مهسا رضايي-سه شنبه۴/۴/۸۷-ساعت۲۲:۲۳
شعر اول مصدق با تایید آرایه های ادبی شعری اجتماعی است و البته تنها مفهوم شهادت به معنای عام را ندارد بلکه می تواند در معنای اخص هجرت از خویشتن باشد. ( موتوا قبل ان تموتوا)
رسیدن به مرتبه ی فنا .( نایل شدن به مقام محو - طمس- محق)
گذر از خویشتن خویش است. رسیدن به نیستان از راه نیستی.
پس مفهومی عالی و عرفانی را نیز می توان پس آن یافت.
شادی خوشدل-دوشنبه ۱۰/۴/۸۷-ساعت ۱۰:۴۵
بايد بگویم كه انتخاب موضوع بسيار خوب بوده چرا كه مرگ موضوعي است كه بايد بسيار به آن پرداخت
در اين شعر مرگ چندان وحشتناك نيست درواقع اصلا وحشتناك نيست.
مرگ مانند جزئي از زندگي كه بايد پذيرفت و خود را براي ان آماده كرد معرفي شده است.
شاعر در خلاصه گويي مهارت كافي دارد و مفاهيم عمده خود را بدين طريق بيان مي كند.
2- خود شكن:
اين مرد خود پرست
اين ديو، اين رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روي من و
خيره در من است.
***
گفتم به خويشتن
آيا توان رستنم از اين نگاه هست؟
مشتي زدم به سينه ي او
ناگهان دريغ!
آئينه ي تمام قد رو به رو شكست
(ص 459- تا رهايي مجموعه شعرهاي حميد مصدق- نشر سيمرغ)
نقد و تفسير:
اصلان قزللو-شنبه1/4/87-ساعت۱:۵۰
وزن شعر : "مفعول فاعلات" دو بند دارد . عنوان شعر "خود شكن" موضوع را فاش مي كند.
در بند اول ، راوي ، بي آن كه بگويد در چه موقعيتي ست، تصوير مردي خود خواه و ديو سيرت (يا ديو صورت) رها شده از بند را مقابل خود مي بيند. آن چه زبان متن را از گفتار معمولي جدا مي كند ، وزن و يك تشبيه است. وگرنه همين مطلب را با زبان نثر هم مي شود بيان كرد.
در بند دوم ، راوي با خود گفت و گويي(مونولوگي) دارد. آن گاه با زدن مشت به سينه ي شخص رو به رو مي خواهد قدرت خود را در رهايي از او بيازمايد. نتيجه چيزي جز يك شكست نيست . شكستي در آينه و شكست خود راوي. آن چه در اين پندار شاعرانه به مخاطب واگذار مي شود اين است كه جهل و خود پسندي ، نه مي شنكد و نه حتا ترك بر مي دارد. در عوض آن چه نصيب خواهد شد ، زيان ديگري است .
آن چه كه در نظر اول از ديد خواننده پنهان مي شود ، آينه ي مقابل فرد خود خواه است. و چنين مبارزهاي يك مبارزه ي صوري و مجازي است . در اين برداشت ، آنچه عجيب مي نمايد، پي بردن نادان و خود خواه به صفات خود است. كه شايد در پس پرده به اين ضرب المثل برسيم:
آينه چون نقش تو بنمود راست خود شكن ،آيينه شكستن خطاست
اما اين پايان ماجرا نيست . برداشت ديگري نيز قابل تصور است و آن اين كه "اينه" مي تواند رمز يك انسان پاك دل و بي ريا باشد كه نقش هاي شخص نادان را راست بنمايد و ابله به جاي پاك كردن اين صفات ناپسند از خود شخص منتقد را از صفحه ي روزگار پاك كند . و اين از انسان جاهل خود خواه ديو سيرت ، ناممكن نيست.
مهسا رضايي-سه شنبه۴/۴/۸۷-ساعت۲۲:۳۹
شعر دوم حمید مصدق دلالت بر مفهوم ترک خویشتن پرستی و اقرار ی جسورانه به برخی از صفات نکوهیده ی ما آدمیان است و البته تلنگری به همه ی ما.
می توان ازین منظر به شعر نگریست که شکستن آیینه در واقع محو لکه های کدر دل ماست و عزمی دیگر است برای ساختن آیینه ای زلال و صیقل داده شده که مظهر و تجلی گاه صفات نیک است.
دو شعر از محمد سوري
1- فاصله
چقدر حوصله مي خواهد
ما هر روز همديگر را كم مي آوريم
و از هم كم مي شويم
كم تر...
چقدر حوصله مي خواهد
اصلا خودت فكر كن
تمام شهر را هم بدوي
به بغل دستي ات نمي رسي
(دستم به داد دهانم نمي رسد- محمد سوري ص70-نشر طراوت)
نقد و تفسير:
اصلان قزللو-شنبه1/4/87-ساعت۱:۵۰
نام شعر ، موضوع آن را افشا مي كند. عدم ارتباط افراد با يكديگر.
اين متن ، فرم ذهني ساده اي دارد . عناصر آن بسيار اندك است. اگر به دنبال واژه ي كليدي بگردي، يك واژه است. "ما" = انسان ها.
اين متن دو بند دارد.بند اول تا "كم تر" در همين بند بسامد واژه ي "كم" بالاست . سه بار در چهار سطر. و اين چيزي جز تاكيد اين موضوع ، "كم شدن" نيست. واج آرايي با تكرار حرف "م" و جناس "كم" و "هم" و "هر" موسيقي را تداعي مي كند. و در پايان "كم" ، "كم تر" هم مي شود و نقصان مي پذيرد.
جمله ي "چقدر حوصله مي خواهد" كه در ابتداي بند اول و دوم تكرار شده است ، پرسشي نيست ؛ بلكه عاطفي(تعجبي) است. و اين جمله مشخص نيست "حوصله " را در مقابل چه چيزي مي خواهد . در مورد اين كم آوردن ها؟ اين طور زندگي كردن ها؟ يا اصلا اگر اين دو جمله از ابتداي بندها حذف شود ، آسبي به متن وارد مي شود؟ به نظر مي رسد اين جمله ، فقط متن را طولاني كرده است . خود نوشته كوتاه است . اگر اين جمله را برداري كوتاه تر مي شود. و ايجاز!
بند دوم: به جز دو سطر اولش، يك پارادوكس است . "تمام شهر را هم بدوي/به بغل دستي ات نمي رسي" و تمام شعر در اين جا متمركز شده است . يك امر نا ممكن در شعر ممكن شده است . گويي به نوعي صداي سعدي مي آيد:
هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است.
صحبت از بعد مسافت نيست . صحبت از بعد دل هاست. گفت و گو از نبود ارتباط هاست. و همين جا بايد بگويم چيزي در متن گم شده است . صداي ماشين ها و گوشي هاي تلفن و خلاصه تكنولوژي. يعني علت فاصله ها بيان يا تصوير نشده است. متن را به سرعت مي خواني . نه پيچي و نه تابي! نه فرصت تفكري . خواننده، آن چه را كه سراينده خواسته است به راحتي به دست مي آورد . كم و نه بيش. در حقيقت مي شود اين شعر را يك بار ديگر سرود.
نگين افشاري- يكشنبه۲/۴/۸۷-ساعت۱۳:۰۷
در مورد اسم شعر آقای سوری که موضوع -شعر را افشا می کند(شعر فاصله). با شما موافقم ولی بعضی از اشعار همین طورند !
به نظرم کل شعر زیباست تا حدودی مخاطب را به شعر نزدیک می کند.
در مورد شعر دوم (عادت) شاعر در کل شعر خود را گم می کند. تا ان جایی که بین خیال و واقعیت است و از هر دو شاکی ! وشعر تا حدودی در بعضی بندها از انسجام دور شده.
وب
جلیل قیصری یکشنبه ۲/۴/۸۷-ساعت ۱۸:۲۴
درمورد شعر اول آقای سوری:گاهی نام شعر موضوع آن راافشا می کند اما اگر شعری به شاعرانگی و ساز و کار شعری بنشیند در این صورت هم می تواند ما را به لذت خوانش برساند .ذهنیت فرمیک در این شعر رقیق تر از شعر دوم است و گاهی به بازی زبانی هم می نشیند-ما هر روز همدیگر را کم می آوریم -و از هم کم می شویم -به بغل دستی ات می رسی-و...حتی با حذف دو جمله ی -چقدر حوصله می خواهد -در هر مفهومی که باشند متن چندان به شعریت و لذت خوانش نمی نشیند .نبود ارتباط را می توان با صدای تکنولوژی بر اساس سرشت این شعر بیشتر نشان داد اما اگرشعردر تعریفی انتخاب اصلح به معنای ادبی آن و خلاقیت در یک ترکیب تازه باشد و گاز زدن بخشی از سیب زندگی :می شد با همین عناصر شعری هم به نبود ارتباط البته با -گفت - شاعرانه رسید .گو این که در این جهان و این زمان با افزایش ارتباط، انسان ها از طریق راه های ارتباطی به هم نزدیک شدند اما دل هایشان از هم دور... .پایانه ی شعر قدری توضیحی است و به رو ساخت متمایل است و در نهایت گمان می کنم این شعر نمی تواند با شعر دیگر شاعر به مقیاس و مقایسه ی زیبا شنا سانه بنشیند اگرچه زبان زنده و خوبی هم دارد
محمد علی حسنلو-سه شنبه ۴/۴/۸۷- ساعت۱۲:۰۶
در شعر اول آقای سوری شاعر از همان فاصله ای که بین انسان ها به وجود آمده حرف می زند. در مورد نام شعر من فکر می کنم که بهتر است نام شعر چیز ی نباشد که چکیده ی کل حرف های شاعر در آن شعر باشد.
البته اصولاً شاعر نام راقبل از گفتن انتخاب نمی کند.
شاعر شعر را می سراید و بعد از اتمام آن نامی برایش را انتخاب می کند.
حذف سطر 5 می تواند شعر را کوتاه تر نیز کند چون کم احساس می کنم حذفش نه تنها ضربه نمی زند بلکه ارز کار را بیشتر نیز می کند.
در کل صحبت کردن یک پدیده اجتماعی و انسانی قابل ستایش است.
در شعر دوم شاعر 4 بار از یک واژه استفاده کرده.با خودم فکر کردم چرا؟
شاعر شاید خواسته بیزاری از عادت را این طور نشان دهد. به جای این که بنویسد من از عادت بیزارم با تکرار 4 بار آن مخاطب را هم از همان ابتدا به طور ناخودآگاه همرا خودش می کند. چیز ی که هست گسسته شدن ارتباط سطرها در این شعر به چشم می خورد و شاید بتوان بعضی از سطرها را حذف کرد.
شاعر در پایان با یک سوال کار را تمام می کند . سوالی که به مخاطب ضربه نمی زند اگر چه از او این سوال را کرده اند و هدف شاعر همین بوده که مخاطب را به فکر کردن وادارد.
من احساس می کنم این سوال غیر مستقیم اگر در فضای شعر به وجود می آمد اثر گذاری بیشتری داشت تا به این شکل ساده پرسیدن.
اما در کل شعر زبان پیوسته ای دارد که این به خاطر انتخاب واژه هایش است و دقت خود شاعر.
بهمن ارجمند-پنجشنبه۶/۴/۸۷-ساعت۲۴:۱۹
شعر فوف از نوع شعرهایی است که منسوبند به به زبان گفتار ("اصلاً خودت فکر کن") اما برخلاف ویژگی دیگر این گونه شعرها که آن را با تخیل و تصاویر درمی آمیزند ، زبانی ساده و بی پیرایه دارد.بنابراین شعر از تخیلات مرسوم شاعرانه فاصله می گیرد و این فقدان با تکیه و تأکید بر "مفهوم "جبران می شود.به قول برخی از منتقدان که درمورد برجسته ترین شاعر شعر سپید بیان داشته اند:" درست است که شعر ایشان فاقد وزن است اما پرداختن به محتوا این نقیصه را جبران می نماید." در مورد شعر فوق نیز باید گفت شعر اگر چه فاقد ویژگی های جمال شناسیک است اما برجستگی محتوایی به کمک شعر می شتابد.("تمام شهر را که هم بدوی به بغل دستی ات نمی رسی")که از بخش های تأثیر گذار و بیادماندنی شعر است.
در این شعر"از دیگر بیگانگی" انسان ها به بیانی ساده و بدون تصاویر پیچیده و درهم طرح و این تأکید با گزینش واژه ی "حوصله" ممکن شده است که بیانگر ظرفیت ناتمام و رو به زوال انسان روزگار است.
نکته ی دیگری که می توان درباره ی شعر فوق بیان داشت، چرایی شکلی گزینش واژه ی "حوصله" است.مثلاً چرا شاعر از واژه ی "تحمّل" بهره نبرده است؟اگر چه از نظر محتوا ،شعر بیانگر ِ فاصله ها است اما هم چنان که مشاهده می شود واژه ی "فاصله" در خود متن شعر نیامده است ، آیا شاعر خواسته فقدان حضور عنوان شعرش – فاصله – را با این واژه ی هم نوا – حوصله- جبران کند و با تأکید ی دوباره ی که شاعر در آوردن این واژه دارد ، از طریق هم نوا بودن دو واژه ی "حوصله" و "فاصله" و موسیقی که ایجاد می کنند ، "فاصله" را با "حوصله" برای خواننده ی شعر محسوس گرداند؟
2- عادت
مي ترسي كه عادت كني،
كه عادت كنم
مي ترسم قبل از آن كه به عادتمان فكر كنيم
عادت كرده باشيم
ديوانه حرف ديوانه را نمي فهمد
ديوارها شايد فردا حرف بزنند
من به باورهايم فكر مي كنم
و باور مي كنم
تو مي خندي
مي خندي
ومن عكست را روي همه ي ديوارها مي كشم
و تو مي ترسي فردا...
من كه ديوانه ام،
نمي ترسم
خودم را پرت مي كنم از پنجره بيرون
راستي
تو چرا اينقدر به ديوار فكر مي كني؟
(دستم به داد دهانم نمي رسد-محمد سوري-ص46-نشر طراوت)
نقد و تفسير
اصلان قزللو –شنبه 1/4/87-ساعت۱:۵۰
اين نوشته ، سه بند دارد. فرم ذهني روشن و منسجمي ندارد. پاره پاره است. نامش هم فقط در بند اول به كار مي آيد. چهار سطر اول ، همان بند اول است. پيش از آن كه به سوي شعر روان شود ، يك بازي زباني است . اگر مرتبش كني چنين مي شود: مي ترسيم قبل از آن كه به عادت كردن فكر كنيم ، عادت كنيم" = عات پيش از فكر ، بر ما غالب مي شود.واژه ي "عادت" چهار بار در چهار سطر تكرار مي شود و نشان تاكيد است .شايد اين تكرار ، مخاطب را از "عادت" بيزار كند!
بند دوم: "ديوانه حرف ديوانه را نمي فهمد/ديوارها شايد فردا حرف بزنند" اتفاقا اصلا چنين نيست . ديوانه حرف ديوانه را مي فهمدو عاقل حرف او را نمي فهمد. در حقيقت عاقل، نوعي جاهل است .چوندركي از ديوانه و حرف هايش ندارد. اما سطر دوم اين بند ، ارتباطي به سطر اولش ندارد . شايد شاعر به نوعي مي خواهد آن را به بند آخر كه واژه ي ديوار يك بار ديگر مي آيد ارتباط دهد. و عكسي روي ديوار بكشد كه حرف بزند .
بند سوم :از سطر "من به باورهايم فكر مي كنم " شروع مي شود . عناصر كليدي اين بخش دو نفراند:"من" و "تو" .
با توجه به اين كه "من" اين بخش ، يك "ديوانه" است ، نبايد همچون عاقلان باشد . نبايد بگويد "من به باورهايم فكر مي كنم/ و باور مي كنم" . ديوانه از حصار فكر مي گريزد و به تخيل رو مي آورد.
"تو"ي شعر در مقابل ديوانه بايد يك "عاقل" باشد. اما هيچ حرفي نمي زند . همان"من" ديوانه نظر او را منعكس مي كند. و از اين كه عكسش را روي ديوار مي كشد ، از عواقب آن مي ترسد . اما اين ترس براي چيست؟ نامشخص است. آيا از افشا شدن امري مي ترسد؟ "من" ديوانه از چه نمي ترسد ؟ اين هم شايد فرصتي به خواننده بدهد و او را به فكر واردارد. و در پايان "راستي/ تو چرا اينقدر به ديوار فكر مي كني؟ " سابقه اي در متن ندارد. آن چه مشخص است ، ارتباط عمودي اين شعر بسيار ضعيف است . هر بند جداگانه ارتباط افقي و عمودي دارد؛ اما كل متن نه! و ارتباط بندها ،گاه پررنگ است و گاه كم رنگ. اين ارتباط در بند اول ، قوي است و در بندهاي دوم و سوم، ضعيف. از ارتباط اجزاي متن نمي توان به يك كل دست يافت. به زبان روشن تر ، هر بند را مي توان گسترش دادو شعر تازه اي با مفهوم تصويري ديگر آفريد . سوري مي تواند شعرهاي بديع و ابتكاري با موضوع هاي روز و درگير افراد اين جامعه بسرايد و "آني" عالي به خواننده بدهد كه بتواند كمي دلش را بلرزاند و ماتش كند. تا باد چنين بادا
جلیل قیصری-یکشنبه۲/۴/۸۷-ساعت۱۸:۴۶
در شعر "عادت"اگر راوی شعر را در جایگاه و پایگاه عقلاءمجانین در نظر بگیریم و مکان شعر را زندان ،تیمارستان و دنیای دیوانه انقطاع فرمی شعر تا حدی قابل تو جیه می شود با این نگاه که -تو-ی شعر وجه عقل ابزاری اش بر وجه جنون ان می چربد .بند اول بندی است فرمیک که می توانست در زبان موجز تری بنشیند اما بازی فرم در تقابل بین -من وتوی -شعر در کلیت شاید شروع تآکیدی کار را غلظت بیشتری داده است .بند دوم شعر که پلی بین بند آغازین و دیگربند ها ی شعری است فکر می کنم تا حدی باعث مخدوش شدن کار شده است چرا که این بند می تواند به عنوان بند کلیدی البته با مضمون تعدیل شده ی دیگر کار را به سر منزل بهتری برساند .در بند سوم شاید بتوانیم این -باور -را یک باور تعدیل شده ی جنون بدانیم چرا که راوی ممکن است در این روایت شعری در نگاهی راوی- شاعر هم باشد و فرق بین شاعر و دیوانه این است که در شاعر گسستگی ذهنی به وسیله خود اگاه تعدیل می شود و به پا لایش می رسد اما در دیوانه این گونه نیست که دیوانه ذهنیت خود آگاه ندارد .
آن دیگری -شعر که وجه عقلانی ذهن اش چربش بیشتری دارد گویا نمی خندد آیا نگرانی و اضطرابش به خاطر عافیت طلبی اوست؟ .راوی می خواهد عکس خندانش را بر دیوار تصویر کند اما او نگران افشای فرداهاست .راوی که نمی ترسد قرار است خود را از پنجره پرت کند آیا این پرت کردن نوعی فرار از بند است و به رهایی رسیدن ؟آن دیگری شعر همچنان به دیوار فکر می کند و شاید به همان عافیت و تعلقات و...
منهای کاستی های برشمرده شده این پایانه بدی نیست .این شعر می توانست و می تواند با بازی های فرمی و حدس و گمان و تداعی های خوبی که بر می انگیزدبه تمرکز و فرم و ساخت و در نهایت..- هست شعری- بهتر و بیشتری برسد .برای شاعر محترم سلامت و توفیق آرزو دارم.
بهمن ارجمند-۶/۴/۸۷-ساعت۲۴:۲۱
این شعر بیانگر مفهوم " از خود بیگانگی" انسان ها از طریق پرداختن به مفاهیم و اشیای پیرامون است ، چنان که برگذشتن از هر کدام و بودن در وضعیتی جدید خود ببار آور زمینه های "از خود بیگانگی" دیگرگونه ی انسانی است.به همین دلیل است که شاید عرفای ما نیز بر آن بودند برای یگانگی با خود باید چارچوب ها زمان و مکان را درنوردند و تا به نهایت به "ترک ِ مال و ترک ِ جان و" ترک ِ ترک" برسند و در نهایت برای نیل به "نبودن" ِ در چارچوب ها – فنا و نیروانا - باید خود ِ ترک ِ رها کننده از بیگانگی را نیز ترک کنند؛ زیرا خود ِ این ترک چون موجد وضعیتی دیگر است هر وضعیتی ، زمینه های "از خودبیگانگی" دگر گونه و دگر باره انسان ها را فراهم می آورد:
گفتی بت پندار شکستم رستم- این بت که "پندار شکستم" باقی ست
تأکید شاعر به "عادت" ، مبیّن این دغدغه ی از "خود بیگانگی انسان" در ظرف زمان و مکان و پرداختن به مفاهیم و اشیا است:( من به باورهایم فکر می کنم.... به دیوار فکر می کنی...) که در نهایت به "پرت کردن از پنجره" یعنی نبودن در ظرف زمان و مکان می انجامد که تنها طریق وصول به یگانگی است.البته این تعبیر را نباید با خودکشی مترادف در نظر گرفت.بلکه برگذشتن از خود و رها شدن از ظرف و زمان و مکان ِ " ازخودبیگانه کننده " منظور نظر شاعر است.
از منظر دیگر شعر بیانگر مفهوم "از دیگر بیگانگی" انسان ها است.بخشی از شعر یاد آور نوع مواجهه ی شخصیتی از داستان های "صادق هدایت" است که چون امکان برقراری رابطه طبیعی و بی واسطه با انسان ها را نداشت با دیوار سخن می گفت.هم چنین "دیوارها " می توانند مبین ِ "فاصله" باشند.
پرداختن به اشیا و مناسک و آداب چنان ما را در خود محصور و مرعوب کرده اند که انسان ها به جای آن که سوژه بودن یکدیگر را باور کنند ، برای یکدیگر آبژه می شوند و حضور بی واسطه ی یکدیگر را درنمی یابند.( من عکست را روی دیوارها می کشم/ و تو می ترسی) چرا؟ برای این که عکسم ، خود ِ مرا از یاد ببرد و به وضعیت ِ "شی گشتگی" دچار گردیم.
اطلاق دیوانگی به خود ، نوعی دیوانگی مادون عقل نیست ، بلکه به نظر یکی از نویسندگان :" این نوع دیوانگی ، دیوانگی ماورای "عقل" است" که در پی برگذشتن از مرسومات ِ معمول و عادت زده و ظاهر الصلاح وطرد ِ مقبولات ِ اسیرکننده ی بشری است.
نکته ی آخر این که اشاره نگارنده به این که این بخش یا آن بخش از شعر، این جانب را به یاد فلان مطلب یا شعر یا فیلم می اندازد گاهی موجب سوء تفاهم می گردد و شاعر را در مقام دفاع برمی انگیزد و تلاش ِ خوانشگر ِ متن به حاشیه می رود و نادیده گرفته می شود ، انگار مثلاً می خواهیم بگویم که فلانی حتماً از جایی گرته برداری کرده است یا این شبهه پیش می آید که می خواهیم بگوییم فلانی تحت تأثیر فلان فیلم یا مطلب بوده است! درحالی که اگر هم چنین باشد این امر چیزی از ارزش های اثر کم نمی کند .چنان که ارزش این تأثیر آن چنان بوده که قدما آن را در ذیل آرایه ا ی با عنوان "تلمیح" یا به دلیل داشتن ویژگی ِ "توارد" می ستودند و این نشان دهنده قوّت اثر است که اولاً از چنان مایه ی پیشا متنی برخوردار است که امکان تفسیر را فراهم می آورد دوّم آنکه نشان دهنده ی تفکر ، تأمل و دانایی شاعر است


