تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> خانه ي نقد

نقد شماره 12- فاطمه ی حسینی- مرتضا ملک محمدی

سخن هفته:

اگرچه تعریف شعر به آسانی میسر نیست اما می توان گفت پنج عنصر در آن دخیل است :تخیل، موسیقی،عاطفه،  معناو زبان.

با این عناصر ، یک متن  ، خود را به شعر نزدیک می کند. هرچه کاربرد این عناصر بیشتر باشد،

هویت شعری بیشتری دارد. اما باید بی توقف افزود ، همه ی این عناصر زمانی جلوه خواهند داشت که بی تکلف و طبیعی باشند . با تخیل ، شاعر با جهان خارج ارتباط بر قرار می کندو تصویر های زیبا می آفریند.

شعر، چیزی جز زندگی انسان و جهان درون و برون نیست . شعر در خلاء اتفاق نمی افتد.هنر شاعر آفرینش شکل های تازه از انسان و جهان است به مدد تخیل.  خواننده، ابتدا مجذوب آن می شود. موسیقی نیز بر خلاف درک بسیاری ، وزن و قافیه و ردیف نیست. این ها عناصر تحمیلی به شعر است .زیرا اگر در بسیاری از متون ،این لباس را از تن کلام بیرون آوریم ، جز سخن معمول چیزی باقی نمی ماند. وزن و قافیه و ردیف، کلام را بیشتر به سوی نظم سوق می دهند. این سخن ،ناقض عدم شعر بودن متون شاعران قدیم نیست . به  قول  شاملو،"شاعران قدیم ، آن چه را که توانسته اند گفته اند ، نه آن چه را که می خواستند"موسیقی می تواند در هم آغازی ها و هم پایانی ها و هم حروفی ها و پارادکس و ایهام و تضاد و ... باشد.

عاطفه در شعر ، همان حس همدردی و همدلی مخاطب با شاعر است که با عبوراز گذرگاه های تخیلی  به آن می رسد.عاطفه همان حسی درد مشترک بین انسان هاست که تا شعر را می خوانی ، می لرزاندت ؛ می گریاندت ؛ می خندانت. وجود عاطفه در شعر سبب سخن گفتن شاعر از درد و رنج و امید و نومیدی و عشق و نفرت و... است.عاطفه در بسیاری موارد از تجربه های روزمره ی شاعر به وجود می ید و بروز می کند.

بهترین و ناب ترین تجربه های انسان ،در هنر، فرصت ظهور می یابند. مانند حس لذت از شنیدن یک قطعه موسیقی یا خواندن شعر . بار عاطفی شعر ، بسیار مهم است.

یک شعر علاوه بر داشتن تخیل و موسیقی و عاطفه ، اگر خالی از معنا باشد ، و نتواند پیام یا پیام هایی را به خواننده ی خود برساند، اثرش زودگذر و فراموش شدنی است. در جوامعی مانند ایران ، خوانندگان شیفته ی معنا(پیام) هستند . زیرا هنوز دردها و گرفتاری های بسیاری دارند . مشکلات فرهنگی ، اجتماعی و اقتصادی واخلاقی و... آنان را به سوی شعرهای معنا دار (پیام دار) فرا می خواند. به ویژه اگر این پیام ها ،نهانی و در میان عناصر دیگر شعر باشد و خواننده نیز بتواند  در کشف و ظهورش ، شرکت کند.

زبان:آن چه علاوه بر چهار عنصر قبلی به شعر جان می دهد تا زندگی کند ، زبان است. زبان شعر با زبان معمول و هر روزه تفاوت دارد. زبان شاعرانه به جاى آن که  معناى ثابت و پيش‏ساخته ای را به مخاطب برساند ، در پی ایجاد چند معنایی است .

شعر ، زبان معیار و مصرفی روز را می گیرد و با تصرف های گوناگون ، آن را از مرگ می رهاند و در خود زنده می کند.این هنجار شکنی ها گاهی در دید مخاطب است . مانند تصرف های صرفی و نحوی. اما گاهی این دگرگونی ها درونی اند . شعر آن چنان معانی ثابت و پیش ساخته را بر هم زده است که با خوانش دقیق ، می توان معانی تازه و چند  بعدی را دریافت.

باید دانست زبان‌ معمول جلوه‌هاي‌ متنوع‌ زندگی و جهان را توضیح می دهد‌. زبان‌ معمول‌، رابطه ی سطحی‌ انسان‌ با جهان‌ صامت را  نشان می دهد، در شعر ، واژه به شیء بدل می شود و انسان به ارتباطی مستقیم با جهان می رسد .                                                                         قزللو

هر یک از شعرها را که مایلید ، نقد و بررسی کنید.

فاطمه ی  حسینی

۱)

درد دل خودم کم نیست
حالا
قار قار مردم پای چنارو سنگی که
به پای لنگم زدند
گفته بودی
زبان سرخ سر ...
امان از زبانی که
سر سیاه داشته باشد

نقد و تفسیر

مرضیه ی کامکار-پنجشنبه۱۷/۵/۸۷-۱۷:۱۵

از نظر من شعر اول خانم حسینی مفهوم را به راحتی می رساند
شاید لازم بود کمی شاعرانگی کار را بیشتر می کردند!
من فکر می کنم زمانی یک اثر هنری می تواند ماندگار شود که مفهوم آن در پیچ و تاب ترکیباتی نو و بکر ارائه شود
من در اثر اول ایشان گلایه ای عمیق را حس کردم نسبت به بیهوده گویی ها ی مردم !
و از آن جایی هم که معتقد هستم یک اثر هنری خوب و ماندگار باید آن قدر وسعت داشته باشد که بشود معانی مختلفی را از دیدگاه های مختلف برداشت کرد من در این اثر وضوح محض دیدم!

اصلان قزللو-جمعه۱۸/۵/۸۷-ساعت ۱۵:۳۶  

شعر های فاطمه ی حسینی از نگاه یک کلاغ است. کلاغی که نماد یک انسان است. در این متن اشاره ای به پایان قصه خوانی های زمان های گذشته شده است . "قصه ی ما به سر رسید /کلاغه به خونه ش نرسید" حال این کلاغ(انسان) آرزو دارد به خانه و خانواده اش برسد. زیرا قرن ها ، این حرف در دهان آدم هاست "کلاغه به خونه ش نرسید" . این کلاغ می خواهد از قصه ها خارج شود و به زندگی و طبیعت و ارتباط هایش برسد . یک بار دیگر به عقب برگردیم . روزگار عوض شده است . قصه ها به داستان تبدیل شده اند . پس چرا کلاغ ها تغییر نکنند؟ چرا فکرها تغییر نکنند؟ قصه ها در دل زمان های گذشته مانده اند . جزء میراث فرهنگی شده اند . حالا زمان آفرینش داستان های واقعی(در خیال نویسنده) است. کلاغ ها به جرم تهمت گذشتگان خبر چین و دزد هستند و هر جا که آن ها را دیدی ، باید به سنگشان بزنی و برانی! کلاغ ها نسل اندر نسل ، مورد هجوم انسان ها قرار گرفته اند. شاید به جرم سیاهی . گویا نژاد پرستی هنوز در ذهن بشر به شکل های گوناگون باقی مانده است. مادر بزرگ ، همان قصه گو و بزرگ خانواده و نماد انسان های قدیمی با همان طرز فکر و تصور است . شعر ، انسان ها را به نگاه و دید تازه فرا می خواند . این کلاغ ، که هنوز گرفتار مناسبات قدیم است ؛گرفتار بوروکراسی(کاغذ بازی) هم شده است. در پیچ و خم جامعه ی امروزی نیز قرار دارد .

 شعر، زبانی ساده وفرمی امروزی دارد اما باید برای رسیدن به زبان شاعرانه تلاش کند تا بتواند زبان را  نه فقط در ظاهر  که در باطن از روز مرگی و معمولی برهاند و واژه ها و ترکیب هایش از مفاهیم قراردادی روزمره فراتر رود و به دو یا چند معنایی برسد.فرم امروزش را همان "برگه ی ترخیص "با ترکیب کوتاهش نشان می دهد. بی هیچ پیچیدگی و  . در پایان ، عبارت "سنگ می جوند" یک آشنایی زدایی زبانی است به جای"سنگ می خورند" در دو مفهوم"ضربه سنگ می خورند و رانده می شوند" ویا "گرسنه اند و محروم"مانده اند .

آزاد عندلیبی-شنبه۲۶/۵/۸۷-ساعت۱۲:۵۲

با توجه به کوتاه بودن کار ، ايهام زياد کار مي تواند به گيرش مخاطب ضربه بزند . اين کار ، آنقدر مجال ندارد که با حضور چند تيپ گوناگون در کار روبرو شويم . در اين کار يک انسان انگاري مبهم - و نه ايهام دار - مي بينيم و از طرفي آوردن ضرب المثلي در ادامه ي کارو سپس يک آشنايي زدايي به پيوست آن ؟
آيا يک کار کوتاه ، فرصت اين تعداد المان را داشت ؟
 نقد در محتوا نمي کنم

۲)
مادر بزرگ
من کلاغ قصه ام
برگه ی ترخیص می خواهم
اگر اجازه می دهید
امروز به خانه ام برسم
کودکانم قرن هاست
سنگ می جوند

نقد و تفسیر

سارا-پنجشنبه ۱۷/۵/۸۷-ساعت ۹:۴۹

باز هم می گویم این نظر شخصی من است.
شعرهای فاطمه حسینی, زیباست ولی شبیه شعر نیست.نمی دانم به این نوشته چه می گویند ولی شبیه شعر نیست.بااین که حرفش قشنگ است.
و شعر مرتضی محمدی, نمی دانم منظورش از "تو" کیست.شاید زیبا بودن یا نبودن شعر به همین بسته است.شخصا فکر می کنم فقط چیدن کلمات کنار هم شعر نمی سازد, هرچقدر که ترکیب زیبا باشد.
و این ناامیدی...
باید دید چرا شعر می گویند.اگر فقط بیان احساس در شعر مهم است می شود به این شعر "خوب" گفت.اگر هم قرار است شعر به دیگران کمک کند, فکر می کنم این شعر باید تفسیر هم داشته باشد.اگر من تفسیر ها را می خواندم شاید بهتر نظر می دادم.شاید پیام شعر مهم تر از جنبه های زیبایی باشد.واقعا نمی دانم از نظر "ادبی" به چه شعری خوب می گویند.شاید شعری که ماندگار شود "خوب" بودن اش را ثابت کند,فکر می کنم این شعری نیست که چنین انتظاری را براورده کند.

مرضیه ی کامکار-پنجشنبه ۱۷/۵/۸۷-ساعت ۱۷:۱۵

شعر دوم به عقیده ی من کمی قوی تر است و بارزترین ویژگی این کار بیرون کشیدن یک اثر هنری از ( قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید ) هست. که می شود این کار را به عنوان یک دیدگاه جدید و خوب به حساب آورد.
هر چند که مفهوم این اثر برایم خیلی ملموس نیست!

اصلان قزللو -جمعه ۱۸/۵/۸۷-ساعت۱۵:۳۷

درد دل کلاغ ، همان قار قار است ." قار قار مردم"سخنان بیهوده و اتهام زدن هاست. تا پای درختی می نشینند ، اگر کلاغی بر شاخه ای باشد، به سنگش می زنند. زیبایی شعر در این است که جای کلاغ و انسان ها در آن عوض شده است . کلاغ درد دل هایش را می گوید و کسی نمی فهمد، انسان ها حرف هایشان تکراری و نا مفهوم است و به صدای کلاغ "قار قار" می ماند. استفاده از یک ضرب المثل قدیمی "زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد" در این جا نا کارآمد شده . زیرا کلاغ اصلا سر سبز ندارد . بلکه سرش سیاه است . به انسان ها نیز نگاه کنیم . او هم سر سبزی ندارد. دیگر کار از کار گذشته است .این سرسیاه هاهم ، سر به باد می دهد.

زبان این شعر هم ساده و به زبان نوشتاری امروز نزدیک است . گاه به صورتی محو ، دو کلمه با هم پایانی یکسان ، بی آن که قافیه باشند ، بخشی از موسیقی را تقویت می کنند. مثل "سنگ و لنگ" یا نغمه ی حروف در سطر اول"درد دل خودم کم نیست"، تلفظ حرف "د" را بر جسته کرده است. کوتاهی این شعرها نیز اهمیت و لطف به سزایی دارد . نباید تصور کرد ، شعری که کوتاه است و زبان ساده دارد ، کم اهمییت و بیهوده است ایجاز یکی از ویژگی های خوب زبان است . شعر فرم ذهنی عمودی و افقی خوبی دارد . 

محمدعلی حسنلویکشنبه ۲۲/۵/۸۷-ساعت۱:۴۱

هر دو شعر خانم حسینی نگاهی انتقادی دارد و از زبان موجودی که برای اکثر ما جالب توجه نبوده سروده شده است.البته این جالب نبودن ریشه در ادبیات ما دارد.یادم هست در گذشته وقتی کارتون تماشا می کردم گاهی کلاغ یک موجود حسود نمایش داده می شد و حتی گاهی موجودی که دزد بود و تمام طلا و جواهرات انسان هارا می دزدید. پس ذهنیت منفور بودن کلاغ از کودکی با ما بوده چه در کتاب های درسی مان و چه در کارتون هایی که در کودکی نگاه می کردیم.
اما در این شعر  .کلاغ آنی نیست که در قصه ها سراغ داریم . این کلاغ بزرگ شده و به اطراف نگاه می کند و با خودش نقد و تفسیرهایی نسبت به دنیای اطراف دارد .
شاید زیبایی این شعر در همین است که جای انسان و کلاغ عوض شده است.کلاغ ها که مردم پایین چنار باشند سنگ می زنند و این تصویر بدیع و زیبایی است.
ویژگی دیگر این شعر ایجار آن است .
امروز اکثر شاعران معاصر ما به ایجار فکر می کنند و برایشان امر مهمی است که این در هر دو شعر خانم حسینی به چشم می خورد.
اما اصولاً در چنین شعرهایی که بیشتر برپایه رساندن یک پیام هستند کمبود کوچکی احساس می شود. عاطفه در این نوع شعرها ضعیف است. عاطفه این نوع شعرها می تواند کوبنده باشد. یعنی بر ذهن مخاطب عمیقاً تاثیر بگذارد. چون رسالت چنین شعرهای صحبت از همان پیامی است که جناب قزللو در نقد خود اشاره کرده بودند.این دقیقاً درست است که خیلی از مخاطبان انتظار دارند شعر به آنها پیامی دهد. علت این موضوع هم این است که اصولاً ما وقتی ردپایی از زندگی شخصی خودمان را در یک اثر هنری می بینیم بیشتر ارتباط برقرار می کنیم.
در پایان در مورد شعرهای خانم حسینی من فکر می کنم که ساختار خوبی داشتند.
محور طولی شعرها قوی بود و هر دو شعری که من از ایشان خواندم برپایه معنا بود و هدف اصلی رساندن پیامی به ذهن مخاطب بود. 

محمد شریفی-شنبه ۲۶/۵/۸۷-ساعت۳:۵۶

شعرهای فاطمه ی حسینی بر گرفته از تمثیل هایی ست که در فرهنگ بومی و عامه بنا بر ضرورت و اقتضای زمان کاربردی ملموس دارد .
در پایان شعر اول با کنایه ای زیبا که مبین سر ( راس - کله )و سر( راز ) که شاید خود شاعر توجه چندانی بدان نداشته باشد خاتمه می نماید . در هر دو شعر از واژگانی استفاده شده که بی درنگ انسان به یاد شعر معروف:
( دلبر جانان من برده دل و جان من / برده دل وجان دلبر جانان من )
می افتد که شاعر ، نگرشی عادی به موضوعی مشترک دارد و طبیعی هم می نماید
اگر شعر ها در سطح به حرکت خود ادامه دهند .
اما آن چه که بسیار ذهن مخاطب را مشغول می دارد ، نوع نگاه حسینی ست که می تواند به غنای هر چه بیشتر شعر بیفزاید و زبان و معنا گسترش یابد و این اجازه به خواننده داده شود تا در خوانش خود به چند معنایی برسد و تدبیر شاعر می تواند در بسط موضوع کمک نماید

آزادآ عندلیبی-شنبه۲۶/۵/۸۷-ساعت۱۲:۵۲

اگر شاعر را يک کلاغ فرض نموده و گفتگوي او با مادر بزرگ - قصه گو ، مهربان ، با تجربه و ... - را در نظر بگيريم ، کما بيش ، به جز سطر پاياني
ضربه و حالتي شاعرانه در کار نمي بينيم . مشاهده مي شود شاعر گرامي ، در دو کار - بيشتر در کار دوم - از تيپ ها و وجودهاي دروني - به جز کلاغ - شعر بهره ي مناسب را نبرده است ؛ کار در سطر آخر خلاصه مي شد .
مي توان ، به عنوان يک طرح نيز ، سطر آخر را بکار برد . نا گفته نماندزبان امروزي شاعر و فرم منسجم کار - هر چند نزديک به نوشتار - از نقاط قوت شعر است .

مرتضا ملک محمدی

من
تو را
صدا می زنم
وصدایم
کم رنگ می شود
تا به تو می رسد
و ناتمام می رسد
و ناتمام می فهمی
صدایم خسته می شود
صدایم می میرد...

نقد و تفسیر

اصلان قزللو- جمعه۱۸/۵/۸۷-ساعت۱۶:۰۲

با وجود کوتاهی و سادگی زبان که حتا یک کلمه ی دشوار ندارد ، پیام تمام شعربی ارتباطی و کم ارتباطی انسان ها را نشان می دهد. "کم رنگ شدن صدا "، به معنای کم اثر بودن آن است و اصطلاحی امروزی است "ناتمام رسیدن صدا" نشان از شلوغی وپر بودن اطراف است . گویی انسان ها آن قدر صدای مزاحم در اطراف خود دارند که صداها و پیام ها را ناقص می شنوند و یا اصلا نمی شنوند . صدای شاعر و نویسنده در صدای بوق و ترمز و شیپور و اگهی و دروغ "خسته می شود" و عاقبت می میرد . فاصله ها در این قرن آن قدر زیاد است ، که صداه به گوش ها نمی رسد. سطرها ، هر چه پیش پایین تر می روند ، صدا کم تر می شود و درست در سطر پایان می میرد.پایان شعر = پایان صداست.

آمنه ی تاک- یکشنبه ۱۹/۵/۸۷- ساعت۱۱:۳۴

از نظر موسیقی کلام کلمات بسیار زیبا کنار هم نشسته اند و تنها مورد - البته از نگاه من- این است:
ناتمام می رسد
ناتمامی صدا و رسایی رسیدن,به نظر من تناقض دارد
" ناتمام می شنوی "بهتر است
حرف "سین "از حروف زنگدار است و صدا را رسا به گوش می رساند
و بر عکس حرف "شین "سکوتی را در ذهن تداعی می کند
البته حتما شاعر محترم هر کلمه را با بار معنایی و هدف خاص انتخاب می کند که قابل احترام است

محمدعلی حسنلو-سه شنبه ۲۲/۵/۸۷-ساعت۱:۴۲

این شعر هم ساختار خوبی دارد و استفاده مکرر از دو حرف س و ص به خوبی بیانگر مقصود شاعر است . به خصوص این که ناتمام رسیدن صدا انگار با شعر شروع می شود و با شعرهم فروکش و ضعیف و کمرنگ به  مخاطب می رسد.

محمد شرفی -شنبه ۲۶/۵/۸۷-ساعت۴:۰۹

پیشینه شعر مرتضا ملک محمدی چندان بر من معلوم نیست . اما شواهد در این شعر بیانگر آن است که نگرشی یک سویه دل مشغولی های شاعر را رقم زده است و این اجازه به شاعر که راوی ست داده نشده تا چشم اندازی وسیع تر را بنگرد و به افق های دور تری نظر بیندازد .
با این همه شاعر توانایی آن را دارد که از خود کنده شود و شعر را و خودش را به جلو پرتاب کند و دریچه های تازه ای را به روی خود بگشاید ، چرا که شاعر توانسته است به یک موضوع ساده عمق و حیات ببخشد و با زبانی شاعرانه از خستگی صدا بگوید و نیز از نارسایی فریادی که به دنبال گوش هایی شنواست .
رگه های این شعر ، ملک محمدی را ساعی و مستعد نشان می دهد .

آزاد عندلیبی-شنبه ۲۶/۵/۸۷-ساعت ۱۲:۵۲

کار کوتاه زیبا و روانی دیدم .فارغ از سخیف بودن زبان .تنها ایرادی که می توانم به این سروده بگیرم این است که " صدایم خسته می شود " را می توان حذف کرد و چیزی که به ذهنم می رسد ؛ کار کوتاه و یا طرح ، باید فارغ از استعداد حذف باشد .
ریتم سطر ها و موسیقی زنگ دار واژه ها اگر با صدای بلند بخوانیم بهتر در ک می شود . قوی ترین المان شعر از نظرم ، همین بود .


!! نوشته شده توسط اصلان قزللو | 14:49 | 87/05/16

نقد شماره ی 11- نقد و بررسی شعرهای محمود معتقدی

 

سخن هفته

دوستان از این پس هر هفته ُسخن ارزشمندی از نظریه پردازان و بزرگان ادبیات امروز در این بخش می آید. در این امر نیز ما را یاری کنید.

سخن اول- موسیقی شعر:

وقتي مي گويم موسيقي شعر ، منظورم وزن آن نيست. منظور آكوستيك كلماتي است كه شعري را بيان مي كند، نه عروض كلاسيك كه مثل

 "جامه ي بازار دوز" يا بايد به همان وضعي كه هست ، بپوشي اش يا بايد آن قدر تنگ و گشادش كني كه به نحوي با قامت نا سازت ، سازگار در آيد. پس نگوييد موسيقي شعر . چون مسائل ديگري پيش مي آورد. يعني شعرها ، بيش تر موسيقي اند. پيشنهاد مي كنم بگوييد آكوستيك كلمات يا ساختار صوتي واژه ها.

وزن كه عنصر خارجي است ، به ندرت يا شايد بهتر است بگويم "فقط بر حسب اتفاق" مي تواند از صورت الحاقي و تحميلي در آيدو به جزئي طبيعي و جدايي ناپذير از ساختمان شعر مبدل شود.

(کتاب شعر احمد شاملو-هیوا مسیح-ص ۶۲-انتشارات قصیده سرا)

 

اصلان قزللو- سه شنبه۱/۵/۸۷-۱۱:۴۲

معرفی و نقد مجموعه شعر"پاره های عاشقی" سروده ی محمود معتقدی-شعرهای سال 86 نشر ثالث- تاریخ انتشار : تیر ماه 87- تیراژ 1100 نسخه-96 صفحه- 79 شعر .

پیش‌ از این چهار مجموعه شعر از محمود معتقدی منتشر شده است : "فصل رویاهای گمشده"، "دستی میان پنجره و باران"، "عشق همچنان می‌تازد" و "مثل پاره‌های بامدادی".
بیشتر شعرها ی "پاره های عاشقی" کوتاه است که در نیم یا یک صفحه می گنجد. هشت شعر کتاب ،دو صفحه ای است. در بیش تر شعر ها ، ویژگی های اقلیمی شاعر قابل تماشاست. برای اثبات این نظر ، واژه های شعر را بررسی کردیم: بسامد واژه های دریا ، باران، پرنده(پرواز) 18 بار است. دریچه 13 بار و پاییز و باد ، هر یک 12 بار ، آسمان و باغ 9 بار . چنین بسامد واژه ای ، نشان از ویژگی های شمال ایران دارد. در مقابل این واژه ها ، بسامد واژه های برف وصحرا به کمترینه می رسد؛ 2 بار. این بررسی نشان می دهد که شاعر احساس واقعی و صمیمی و تجربه شده ی خود را به مخاطب نمایانده است.

 اما در بیان مضمون و نام مجموعه، پاره های عاشقی، شاعر به تمام کوچه پس کوچه های ذهن و زبان و جان سرک می کشد و خاطره های زنگاری و یادها و نام ها را به شعر می کشد. در این مورد نیز ، بسامد واژه هایی همچون عشق و عاشقی ، قابل توجه است. چشم و نگاه ، ابزار دید عاشقانه در این مجموعه 31 بار . دست 22 بار و عشق و عاشقی 17 بار . از نکته های قابل توجه ، کاربرد اندک واژه هایی همچون بوسه (2بار)- گیسو (4بار) و لب(6بار) است که نشانگر عشقی عمیق و عالی است .

 "پاره های عاشقی" را باید بارها و بارها خواند . روی واژه های کلیدی اش مکث کرد و از راهروهای ذهنی شاعر گذشت تا پندار و ایماژهایش را دریافت یا تصویر و معنای تازه ای را در متن جست . از فرم های ذهنی و محکم و چیدمان عناصر شعر ، می توان دریافت که شاعر در پی آفرینشی تازه است و حاضر است به مخاطب فرصتی بدهد تا دمی بنشیند ، بنوشد و از متن لذت ببرد و زندگی کند . همان طور که از زبان شاملو می شنویم:"شعر فریاد زندگی است ؛ فریاد کنید. شعر برداشت هایی از زندگی نیست، بلکه ، یکسره ، خود زندگی است.(لالایی با شیپور- ایلیا دیانوش- ص 177-178 انتشارات مروارید) و پاره های عاشقی، نبرد همیشه ی زندگی با مرگ است به مدد عشق. زیستن در نهانگاه ها و زاویه هایی که عشق در آن جاست. در جهان شلوغ ، بی رحم ، پر تزلزل و تردید و کم عاطفه.زبان مجموعه یکدست و خالی از پیچیدگی است . زبانی که در زمان زندگی می کند با ابهامی شیرین که گاه تو را به این سوی دیوار معنی می کشاند و گاه به آن سو.

"گاهی که تو نیستی /دلم به گوشه های آسمان/ پرتاب می شود."

عشق مطرح شده در "پاره های عاشقی" از کدام نوع است؟ عشق فردی یا عمومی؟ عشق های این مجموعه ، اگرچه در درون عاشق(شاعر - گوینده) می گذرد و تجربه های فردی اوست ، اما در پاره ای ، از او فراتر می رود و به عشق عمومی نزدیک می شود ."جرعه ای از / تو می نوشم و/ در باغ های خاطره/ گاهی به تماشای جهانت / دو باره می نشینم/ سایه روشنی زیبا / که از مرزهای تو/ عبور می کند."

 


شعر1

این‌كه نمی‌آید
به فرونشستن دریا
می‌اندیشد

چراغی كه باتو می‌سوزد
چشم‌هایت را

به سرچشمه‌های باد

می‌كشاند
شتاب كن
مرگ از پشت صنوبرها

باز می‌آید

 

نقد و تفسیر:

اصلان قزللو - :پنجشنبه۳/۵/۸۷-ساعت۱۹:۲۲

برای بررسی بهتر، ابتدا شعر را به سه بند تقسیم می کنیم:

بند اول:"این که نمی آید / به فرو نشستن دریا/ می اندیشد." با ایجاز کامل بیان شده است. در این بند ، "دریا" استعاره ار زندگی ست . زیرا این دریای زنگی ، مواج و متحرک است و مرگ همیشه در تعقیب اوست. ابهام زیبایی هم دارد. چه کسی یا چه چیزی می آید؟ باد ؟ یا مرگ؟ شاید هر دو! اندیشه ی فرو نشستن دریا درست است یا نادرست؟

"حسرت نبرم به خواب آن مرداب 

کارام درون دشت شب خفته ست

دریایم  و  نیست  باکم از  توفان 

 دریا همه عمر خوابش آشفته ست." (کدکنی)

شاید به لحظه های پیش از توفان می اندیشد؟

بند دوم :" چراغی که با تو می سوزد/چشم هایت را / به سرچشمه های باد/می کشاند."

"چراغ" استعاره از عمر است و سرچشمه ی باد ، استعاره از عامل مرگ . وقتی این چراغ تو را به سرچشمه های باد ببرد، باد ، چراغت را خاموش خواهد کرد. زندگی می کنی ؛ انگار با هر زندگی ، مرگی هم می زید که درون زندگی نهان است. این چراغ ،لحظه ای در تقابل باد قرار خواهد گرفت.

بند سوم:"شتاب کن/ مرگ از پشت صنوبرها باز می آید." شتاب به کجا؟ متن ، زاویه هایی را برای اندیشه ی مخاطب باز گذاشته است. اگر مرگ مثل باداز پشت صنوبرها (باغ) باز می آید، تو به سوی زندگی و عشق بشتاب و آن چه توانی کن .که "زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"(ژاله ی اصفهانی)

نکته ی جالب در هر سه بند، ارتباط باد با آن هاست. باد که بوزد، دریا خروشان و مواج می شود؛ چراغ را خاموش می کند و صنوبرها را به لرزش و حرکت وا می دارد. بنابر این می بینیم که بندها هر یک حرفی جدا نمی زنند . هر یک تصویری جدا از دیگری نیستند . فرم ذهنی دارند. ویژگی اقلیمی را هم فراموش نکنید . سرزمین سبز و زیبا ، در کنار دریای خزر. ارتباط سه بند با هم ، تو را در سراسر شعر جاری می کند ، تا زندگی را با همه ی زیبایی و زشتی یا حقیقتش به تماشا بنشینی. این فراخوان ، همانند سخن یک فیلسوف نیست، یا دانشمند یا قفیه یا عارف. بلکه با بینشی شاعرانه ، این بنا را پی می افکند و تو را میان اشیا و طبیعت و نظر گاه ها ، به شعر که "یکسره خود زندگی ست"(شاملو) می کشاند . در آن جا رهایت می کند که بنگری ؛ حس کنی و بدانی و لذت ببری. نتیجه قطعی نیست. "هرکس در شعر بنگرد ، خود را بیند"(عین القضات)

 هم پایانی های بندها هم ، همانند قافیه عمل کرده است ؛ بی آن که قافیه باشد:"می اندیشد، می کشاند، باز می آید." موسیقی شعر بی آن که به عناصر خارجی (وزن و قافیه و ردیفو...) تکیه کند ، از درون خودش جوشیده . سطر بندی ها نیز ، فرو نشستن و کشاندن و باز آمدن را دیداری کرده است. زبان شعر روان و ساده است از عناصر کهن فقط یک فعل ، در شعر دیده می شود که در خوانش می تواند ایهامی به وجود آورد: اگر جدا بخوانی ، به قید تبدیل می شود و اگر با هم بخوانی ، یک فعل پیشوندی ست. فضا های ایجاد شده از دریا و درخت و باد و فرو نشستن و آمدن و تو که در میان آن ها زندگی می کنی، زنگ و بو و منظره اش را حس می کنی . مثل جویباری روان می شوی و سراسر ساحل و جنگل را به چشم می کشی. اگر می خواهی چیزی از قلم نیفتد، آهسته برو . آهسته بنگر و آرام بخوان. 

محمدعلي حسنلو- چهارشنبه ۲/۵/۸۷- ساعت ۱۱:۰۱

شعر اول آقای معتقدی خیلی روان است و دلنشین .استفاده از پنج فعل در پایان سطر1،3،4،7،10 عین طنابی کلمات را بهم متصل کرده است.نکته ای که هست تقطیع هجایی است که در شعر به چشم می خورد.
مثلا : به فرو نشستن دریا می اندیشد واقعاً چه فرقی با به فرو نشستن دریا / می اندیشد دارد ؟
فرو نشستن دریا با آرامش همراه است. شاعر وقتی می گوید به فرو نشستن دریا و بعد سکوتی ایجاد می کند که باعث می شود تصویری به آرامی در ذهن خواننده ایجاد شود و بعد با گفتن می اندیشد آن تصویر حاصل نیز در ذهن انسان آرا م میشود.منظور من این است که این تقطیع هجایی اتفاقی و از سر سلیقه نیست علت طبیعی دارد.
این موضوع در مورد این سطرنیز صادق است. چشم هایت را / به سرچشمه های باد/ می کشاند .
در این لحظه انسان ناخودآگاه به دوردست فکر می کند .که این تصویر هم نوعی سکوت و آرامش به دنبال خود دارد .
نتیجه گیری من این ست که تقطیع هجاها کاملاً جواب داده و به زیبایی شعر کمک کرده است.
اما این شعر در عین ساده گی مفهوم عمیقی دارد. مفهومی که ابتدا با ابهام شروع می شود و درپایان منظور خود را بیان می کند.

جلیل قیصری-چهارشنبه۲/۵/۸۷-ساعت۱۱:۵۷ 

 

در شعر اول ،مصرع اول با اشاره به نزدیک می آید-این که نمی آید-و گمان می کنم این اشاره ،اشاره است به مرگ که از رگ گردن به ما نزدیک تر است و مصرع دوم تأییدی است به اشاره ی مصرع اول :-به فرو نشستن دریا می اندیشد -که در یا جذر و مد و موج و ساحلش همان دم و بازدم زندگی است .در بند دوم میل به هستی توأمان با مرگ تصویر می شود چراغی که هم می سوزد و هم می کاهد که زندگی با مرگ به دنیا می آید .چشم که همان گلِ روشنایی است به سرچشمه های باد کشیده می شود چرا که باد-مرگ در کار صید زندگی است و وزش نسیم بی وجود درخت چه معنایی می تواند داشته باشد ؟و مرگ و زندگی در سویه های مثبت و منفی مکمل همند و وزش باد -مرگ بی حضور چراغ ...؟که در نگاهی باد باعث شعله ور شدن چراغ هم می شود .بند پایانی شعر شتاب به زندگی را فراخوانی می کند و درباره آیی مرگ را گوشزد ...وکلمه ی -باز-در نگاهی نشان از این می دهد که مرگ یا -این که نمی آید -قبلن بارها به سراغ راوی آمده است .به کار گیری عناصر بومی مثل :-دریا -باد -صنوبر و...-با بسامد بالا از شاخصه های شعر آقای معتقدی است اما پرداخت استعاره ای در نوع غلیظش بر می گرددبه سن و سبک ایشان که متأثر از دهه های پیشین است و این در نوع خود ایرادی نمی تواند باشد چرا که بکار گیری این شاخصه ها در یک ساختار محکم با -اشتراک معنایی -و -خود بودن -بهتر است از جدول ضرب کردن و پازل کردن تئوری های وارداتی در لال بازی های معمول .

مرضیه  کامکار-دوشنبه ۱۴/۵/۸۷-ساعت ۱۹:۵۹

از نظر من اثری هنری ست که بتواند در کنار داشتن زیبایی و لطافتی که از احساس هنرمند نشات می گیرد حاوی معنایی عمیق و قابل درک باشد.
من این ویژگی را در شعر اول آقای معتقدی دیدم.
زیبایی کلمات و استعاره و به نوعی چیدمان قوی در این کار نظر مخاطب را جلب می کند. تصویر سازی فوق العاده ایی که از یک ذهن خلاق ناشی می شود بسیار جذاب است.
این اثر از آن دست شعرهایی ست که به وسیله ی استعاره های گوناگون و کلمات لطیف بیانی صادق و واقع بینانه دارد

شعر 79

این پاره‌های عاشقی
هرگز تمام نمی‌شود

زیرا كه
پله‌های باران
ما را دوباره خیس می‌كند

آه

زن آوازهای شرقی‌ام

همچون صنوبری سبز

هنوز از یادگارهای تو

می‌گویم
بی‌گمان به رنگین‌كمان عشق
روزی ما

شادمانه

سفر خواهیم كرد

نقد و تفسیر:
محمدعلی حسنلو-چهارشنبه-2/5/87-ساعت11:02

شعر دوم زیبا شروع شده است.
پله های باران شاید به نوعی برای بیان قطره قطره باریدن باران است که بیان زیبای یست
اما در ادامه به خصوص در پایان،شعر آن صلابت ابتدا را ندارد و شاید می توانست پایان بندی شگفت انگیز تری داشته باشد.
عشقی که در این شعر به چشم می خورد کاملاً متعهدانه است.این شعر گویای حرف های مردی میانسال و با تجربه است که با نگاهی کاملاً مردانه و زیبا به عشق می نگرد.
در پایان امیدوارم در حرف های من گستاخی و یا حرف بیهوده ای نسبت به شعرهای آقای معتقدی که پیش از این نیزشعرهایی از ایشان خوانده بودم نباشد. شعرهای ایشان همیشه برای من لطافت و زیبایی خاصی داشته است.

جلیل قیصری-چهارشنبه۲/۵/۸۷-ساعت۱۳:۰۷

این پاره های عاشقی هرگز تمام نمی شود - در این مصرع واژه ی -پاره -با سویه های گونه گونش زیبا نشسته است چرا که می تواند هم قرارها و دید و بازدید های عاشقانه را تداعی کند و هم گسست این قرار ها را به خاطر یک عشق ممنوع .این عشق تمام شدنی نیست که -پله های باران -باعث خیسی دو دلداده می شود .پله های باران که هم می تواند پله های ملاقات و قرار باشد و هم اشک های مداوم و نیز ریزش باران در خیابان ها و کوچه های بارانی و.در بند دوم، راوی- صنوبر است که از یادگارهای معشوق می گوید این یادگارها خاطره هایی می توانند باشند که در ذهن راوی تداعی می شوند و هم نام و خاطره ی معشوق که بر درخت صنوبر یا همان دل راوی حک شده است .بند پا یانی گمان می کنم در ارجاع به بند های قبل از خود درست نمی نشیند چرا که چگونه این شدت وحدت دلدادگی می تواند -بی رنگین کمان عشق - فرجام یابد و حتی -بی گمان -.و چگونه می شود بدون رنگین کمان عشق شادمانه مرد آن هم عشقی با این غلظت .مگر این که من منظور شاعر را در نیافته باشم و یا منظور از رنگین گمان عشق چند گانگی یا فریب عاشقانه باشد که این هم با توجه به بند های پیشین قدری بعید به نظر می رسد و این را می سپاریم به عهده ی خود شاعر ارجمند ... و باقی این که آقای معتقدی پیش کسوت ما و یکی از ناقدان خوب و شاعران صمیمی مازندران است و اگر چه به ادیبان و ادبیات مازندران کمتر پرداخته است؛ حلقه ای است در سلسله ی ادبیات پر بار مازندارن .سلامت و مداوم باشند .

اصلان قزللو- شنبه ۵/۵/۸۷-ساعت ۱۹:۲۹

این شعر را نیز می توان به سه پاره قسمت کرد که در هر بخش ، تصویری است که به نوعی با دیگری ارتباط دارد. عناصر : باران ، خیس کردن ، صنوبر و رنگین کمان تناسبی دارند که این ارتباط عمودی را به عنوان فرم ذهنی ، برقرار می کنند.

پاره ی اول : پنج سطر است : این پاره های عاشقی / هرگز تمام نمی شوند." زیرا عشق ابدی است. به قول حافظ: " هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما" و در ادامه همین بند علت ناتمامی را بیان می کند:"زیرا که / پله های باران/ ما را دوباره خیس می کند" با سخن با یزید بستامی پهلو می زند: "به صحرا شدم ، عشق باریده بود." باران در این جا همان عشق است که هر لحظه ما را خیس و تر و تازه می کند . باران عشق جانی دیگر در ما می دمد. جوانه ها از دل می رویاند . مولانا هم کلامی دارد نزدیک به این مضمون:" بانگ او چون بانگ اسرافیل شد مرده را زین زندگی تحویل شد یا چو بانگ رعد هنگام بهار باغ می یابد از او چندین نگار

و سپهری را به یاد می آورد:" زیر باران باید رفت / فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد./ عشق را زیر باران باید جست." زیرا ، باران موجب پاکی و تازگی ست.

بند دوم:" آه / زن آوازهای شرقی ام!/ همچون صنوبری سبز/ هنوز از یادگارهای تو می گویم." به قول گوته ، شرق ، سرزمینی غرق نور است. سرزمین عشق و شور و مستی. و سبز، یعنی رنگ جاودانگی و فنا ناپذیری. گویی این خاطره ها به ابدیت می پیوندند و سبز بر لوح زمان می مانند . همچون صنوبری در باغ زندگی.

پاره ی سوم : بی گمان به رنگین کمان عشق/ روزی ما/ شادمانه/ سفر خواهیم کرد." تشبیه زیای "عشق" به "رنگین کمان" با رنگ هایی زیبا . هر زمان که بارانی ببارد و قطره ها در دریای آسمان بمانند و خورشید در قلبشان بدمد ، ریسمانی از عشق پیدا خواهد شد که ما را به آسمان خواهد برد.باید توجه کرد بر خلاف گذشته ، که عشق از آسمان به زمین می آمد ، در ÷اره های عاشقی از زمین به آسمان می رود و بر خلاف اسلافش دست نایافتنی و دور از انتظار نیست .

موسیقی شعر با آوردن واژ گان گمان و کمان و تکرار مصوت بلند "آ" تو را از زمین بر می گیرد و به آسمان می بردو در این گذر از پل رنگین کمان عبور خواهی کرد. هم آغازی های "ه" در واژه های "همچون و هنوز"و هم صدایی های "ز" در بند دوم ، زمان را دراز و کشدار می کند .

برای درک بهتر شعر لازم است به لایه های معنایی واژه ها و ترکیب ها بیش تر توجه شود . زیرا در شعر ، چه بسیار واژه هایی که از معنای قاموسی فاصله می گیرند و معنای مجازی یا استعاری و کنایی می گیرند، تا مخاطب بتواند با خوانش های دقیق و تفکر در سراپای شعر ، آن ها را در یابد و لذت ببرد.

مرضیه ی کامکار- دوشنبه ۱۴/۵/۸۷-ساعت ۱۹:۵۸

شعر دوم از نظر من زیبا سروده شده
عشق درون کار ملموس است و برترین ویژگی در امیدواری، عاشق ماندن است .
من هر دو اثر را دوست داشتم و بهترینها را برای جناب آقای معتقدی آرزو می کنم .

!! نوشته شده توسط اصلان قزللو | 11:36 | 87/05/01

RSS