کسانی که می خواهند شعرشان نقد شود یا نظرشان در صفحه ی اصلی بیاید:لطفا اول عضو شوند . ما را پیوند کنند و نام و نام خانوادگی خود را بنویسند. ما نیز شما را پیوند خواهیم کرد.
=======================================
عاقبت تورج نگهبان هم تن به خاک سپرد و جانش در آسمان رنگارگ شعر و ترانه زنده ماند .
یادش گرامی باد
=======================================
۱- شهرام بیانی
اين واقعي به ما مي آيد
............................
در اين تا هميشگي تلخ
در اينهاي پيوستگيِ درد
هر كسي ... رؤياي جامانده اي است
بي زوالِ زمان ،
حرفم صدايم تنها اينكه ...
مي توان زيبا زيست و عاشقانه !
چيزي مي پنداردم
كج لميده بر ستون ذهنم
راست و خطا خيز
به شبيه رهگذري بر جنازه اي مات
و مثلِ ...
به قفل مَعجري بي مُعجز دخيل !
شايد خدائي است كه سراغم رسيده كنارم
ولمسِ سنگين لاشه ي گرسنگي دندانم مي فشاردم
همين كه از آدم وحشت مي كنم !
و كرم هاي گرسنه ي شبگرد
كرم هاي با دندان هاي كرم خورده ي لوند ...
گورها را يكي يكي درباز آماده اند !
روزها بعد
سالهاي بعدتر ما هم مي گذرد اكنون
اين همه رفيق غريبه كنار خانه ي ماست
مسخ شده بعضي به چارقدي و چلواري رنگين
عده اي عوريان برهنه ...
گروه گروه مستانه بر كف و خوناب خود مي سورند
جمع زدگان بر لاشه اي است تازه كار
و بارِ روزي كرم هاي دنداندار !
سال بعدي بدتري است هر چه از راه مي رسد
تا سراغ ما را باز بگيرد خدا .
تابستان 87
(ئاکو)
نقد و تفسیر
رامین چمن- دوشنبه ۴/۶/۸۷-ساعت۱۹:۱۴
در مورد شعر آقای بیانی اگر چه با یک شعر و چند شعر مشکل بتوان به فرم و تکنیک های زبانی شاعر پی برد..اما می توانم به این نکات بسنده کنم ..که شاعر انسانی ست معقول شعرش دارای آن گونه پیچیده گی و نا فهمی نیست و در واقع شاعر می داند که چه گونه و چه ریختی شعر بنویسد و مثل بسیاری از شعر نویسان به نوعی آسمان و ریسمان نبافته..در کمال ساد گی و روانی کاری را نوشته و در عین حال با همه ی نیت و داد و ستد ها با خدای اش ..امید بر این باور دارد که خدا سراغ اش را بگیرد...و این امیدوار کننده است.
اصلان قزللو-شنبه ۱۶/۶/۸۷-ساعت ۲۲:۰۳
شعر ، به رابطه های تنگ و تاریک انسان ها و آینده ی ناپیدای آنان اشاره دارد."این همه رفیق غریبه در کنار خانه ی ما ست" و "سال بعدی بدتری است هرچه از راه می رسد" گویی انسان بر دیواره ی جاودان زمان با درد و رنجی همیشگی خودش را که نه , "رویاهایش را جا گذاشته است" و امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم. این شعر ، شعر" سرزمین هرز " الیوت را به یاد می آورد . البته نه به آن درازی! بلکه سریع و کوتاه.
زبان شعر، از زبان روزمره فاصله می گیرد و ابهامی در دل دارد که گاه شیرین و گاه تلخ است . واژه ها ، معنای قاموسی خود را رها می کنند و به سمتی دیگر می روند تا بکوشی و بیابی اش. گاه تغییرات زبانی ظاهری است و چهره می نایاند و گاه پشت ترکیب ها و جمله ها پنهان است. مانند "در این تا همیشگی تلخ" که خلاصه ی عبارتی بزرگ تربوده است=در این روزگار همیشه تلخ و واژه ی "تلخ" معنای لغوی را رها کرده و معنای "درد آور" گرفته است.یا "عده ای عوریان برهنه " – عور ، معنای برهنه دارد ، عریان ؛ اما ، چه بسا که به معنای "بی نوا" و "بدبخت" هم باشد. درسطر" گروه گروه مستانه بر کف و خوناب خود می سوزند" بی اختیار، سوختن را رقصیدن می بینی و همین مساله ، باعث رسیدن متن به ماهیت شعری شده است.
موسیقی شعر ، بی آن که رنج پوشیده لباس وزن و قافیه را به خود بدهد، با شروع های هم سان و پایان های موزون، توفیق هایی به دست آورده است. در سطرهای اول و دوم " در این " شروع های هم سان است و "همیشگی و پیوستگی" هم پایان . " تلخ و درد" هم وزن و "زمان و زوال" علاوه بر هم وزنی، هم آغازی نیز دارند. و تضاد هایی مانند "کج و راست" و تناقض" راست و خطا خیز " با "خ" آغازین ، و "ت" و "ط" در ذهنت چنین القا می کند که هر گردی گردو نیست و "رفیق غریبه" هم تناقض جالبی است که ما را به نادوستی های این زمانه نزدیک می کند. هم حروفی های"معجر و معجز" وکشاندن قید "بعد" و افزودن "تر" به آن و در جایگاه صفت نشاندنش، آشنایی زدایی های زبانی است که کمک می کند تا به شعر برسیم. این ها نقطه های قوت .
اما گاه این غریبگی زبانی به جز افزایش حاصلی نداشته "به شبیه " همان کار شبیه و مثل را انجام می دهد و حاصلی نو ندارد.در خوانش شعر به حس های صمیمی گرم، کم تر بر می خوریم ؛ آن چنان که دلت تند بزند یا خوشحالت کند یا غمگین . حس هایی در این حدود کم تر سراغت می آید. امید که این نیز حاصل شود.
نظرگاه شاعر
۲- مرضیه ی کامکار
حضور متلاشی_ من
سبز قدم است !
تو برو
که جاده با سرزده بودنت
خو کرده
امروز
ثانیه ها در ژولیدگی ام سر در گم اند..
و به دقایق آب اندام ـ تو
حسرت می برند!
و فردا
ـ شرمگین ـ
از تپش می افتند!
تو به ظهور برس
که نگاه سبک سایه ی من
شاه نیم روز را مغرور تر کرده !
و لالایی ستاره ها
در بیخوابی پیکرم
مرده اند !....
نقد و تفسیر
اصلان قزللو- شنبه ۸/۶/۸۷- ساعت ۸:۳۰
گوینده ی شعر ، (نه شاعر) حضور خود را متلاشی و چون سایه ای می داند در مقابل، مخاطب(تو) جان می گیرد و ظهور می کند.یکی از ابزار و عناصر تخیل در این شعر ، هویت انسانی دادن به غیر انسان یا جان بخشی است.مثل: "جاده با سرزده بودنت/خو کرده/ ثانیه ها در ژولیدگی ام سر در گم اند../و به دقایق آب اندام تو/حسرت می برند!/ و فردا/ـ شرمگین ـ/از تپش می افتند!/ نگاه سبک سایه ی من/شاه نیم روز را مغرور تر کرده !/و لالایی ستاره ها /در بیخوابی پیکرم/مرده اند !...."گویی ، گوینده در این شعر حضور مادی ندارد و اگر دارد ، بسیار کم رنگ است. باتوجه به:" نگاه سبک سایه ی من/شاه نیم روز را مغرور تر کرده !"
موسیقی این شعر ، وزن و قافیه و ردیف نیست . و چه خوب! بلکه یک موسیقی درونی مانند تناسب ها ست. مثل:" ،ثانیه ، دقایق.شاه نیم روز(خورشید)، ستاره . لالایی، خواب. امروز و فردا"
عاطفه ی شعر ، یک حس تنهایی تلخ است همان حضور متلاشی سایه وار و مسافری همیشه در سفر و بی قرار. اما این عاطفه هنوز کم رنگ و نارس و کال است. کاملا نمی تواند تکانت دهد؛ بلرزاندت.
ذوب شدن گوینده ی شعر در مخاطب. هر که می خواهد باشد. تو ، معشوق است یا دوست . عادی است یا غیر عادی؟ زمینی است یا آسمانی. این به مخاطب و خواننده ی شعر واگذار می شود و یکی از نقطه های قوت است.
زبان در این شعر بی آن که از زبان معمولی فاصله بگیرد و برونی باشد، مانند تغییرات صرفی یا نحوی ، بیشتر درونی است. گاه واژه ها ، تبدیل به شی ء شده اند و معنای آشنا و روزمرگی را رها کرده اند.
مانند: ثانه ها در ژولیدگی ام سر در گم اند. یا مردن لالایی.
در کل ، شعر نسبتا خوبی است. هنوز جای کار دارد. بخش موسیقایی اش ضعیف است . در انتخاب واژه ها باید وسواس بیش تری داشت . از واؤه های هم آغاز و هم پایان سود جست. از آوردن تصویرهای تکراری مثل "شاه نیم روز "، که مثلا در کلیله و دمنه بسیار آمده است، پرهیز کرد و به تازگی ها اندیشید.
رامین چمن- دوشنبه ۴/۶/۸۷-ساعت۱۹:۱۴
من از مضمون و محتوای شعر ایشان چیزی عایدم نشد.خوشحال می شوم مرا در این مورد راهنمائی بفرمایند که منظور شعر شان چه بوده؟
محمدعلی حسنلو-دوشنبه ۱۱/۶/۸۷-ساعت۰:۰۷
تا حدودی با فضای شعرهای ایشان آشنا هستم و اکثرشان را خوانده ام .
شعر با نوعی یاس و احساس نابودی شروع شده است . و بلافاصله در سطر دوم شاعر علت آن را برای بیان می کند . و شاید به همبن علت باشد که شاعر این حضور را یعنی حضوری که سبب نابودی و یاسش شده سرزده نامیده.چون این عجول بودن دیگری که به نوعی از طرف شاعر سرزده خوانده شده سبب متلاشی شدنش شده .
ناگفته نماند که واژه ی سرزده بیان کننده ی آن اندوه نیست وتنها می تواند به نوعی رساننده ی نوعی بی صبری در دیگری باشد. شاید می شد که در این جا از واژه ی دیگری نیز استفاده کرد که رساننده هر دو مفهوم باشد .
از سطر پنج در شعر گسست ایجاد شده. والبته نکته ی دیگری که در این قسمت از شعر هست معنایی است از ترکیب دقایق آب اندام تو ارائه میشود . دقایق چندان واژه مناسبی نیست برای قرار گرقتن در کنار ترکیب فوق .
از سطر 10 پیوستگی در فضای شعر بیش تر به چشم می خورد و تاپایان نیز حفظ شده است .
در کل در این شعر نوعی اندوه و دلزدگی مشاهده می شود که تا پایان نیز بر یک خط حرکت کرده و هرگز دامنه اش گسترده نمی شود .
در پایان با توجه به شناختی که از شاعر گرامی و فضای شعرهایشان دارم احساس می کنم ایشان باید کمی به ذهنشان اجازه ی پروازی بلندتر دهند تا عوالم دیگری را نیزکشف کنند.
نظرگاه شاعر
۳- مصطفا فخرایی
در کجای دل کوچکم
جايت رابيندازم که جا بگيری
يک نفس با پای اسب دويدم و
جز غبار چيزی از گرد راه نديدم
غروبی که در چشم هايم می سوزد
تصميمی به شب شدن ندارد
و ستاره ای که از خواب آسمان پريده بود
لبم را زيرلب زمزمه می کرد
چشم هايم با شتاب لنگه به لنگه
نگاه می کردند
چيزی از غيبت باد نگذشته بود
هندسه ای تمام مساحتش را
در مسافتی بلند به پای نهالی ريخته
و سرمايی که
صدای حلقوی اش از ديوار بالاتر نمی رفت
در کجای اين گلدان شکسته
جايی برای مردن بود؟
87/06/18
اصلان قزللو- چهارشنبه ۲۰/۶/۸۷-ساعت ۸:۱۸
امیدوارم جایی برای همه در دل دیگری باشد تا بیتوته ای کند.
زبان شعرت از زبان روزمره فاصله گرفته و خوب است . اما فضای امروزیش خوب دیده نمی شود. امیدواری در دل شعرت سوسو می زند.و سرانجام در پایان زندگی بر مرگ غلبه می یابد. دلگیری عجیبی در "غروبی که در چشم هايم می سوزد/
تصميمی به شب شدن ندارد" دیدم. اما دلم می خواست در آن سویش یکباره دمیدنسحر را ببینم.هندسه کلی است . کاش به جایش شکلی هندسی خاصی را انتخاب می کردی تا بشود مساحتش را دید. تخیل شعر اما خوب و است . می شود از دالان های ذهن گوینده گذشت و به تصویر ها نگریست. تجسم های زیبایی داری. مثل"سرمايی که/صدای حلقوی اش از ديوار بالاتر نمی رفت." و چه خوب! بگذار سرما همین سوی دیوار بماند. من با چشم های خودم گرمای مطبوعی را می بینم که دلم را می نوازد.و در آخر این گلدان با وجود شکستگی گل دارد . و ارزد به صد درست.
مختار شکری پور- چهارشنبه ۲۰/۶/۸۷-ساعت ۱۶:۳۹
تشبیه کردن چشم ها یت به خورشیدی محزون و رنگ پریده و تصویر بسیار عالی پدید آمده از این تشبیه کشف ناب شاعرانه ی بسیار زیبایی بود . این سوختن مدام که از سر درد جلوی شب ایستاده است بار معنایی نمادینی به شعر داده که البته این موارد در چند جای دیگر شعر مشهو دند.
چشم هايم با شتاب لنگه به لنگه نگاه می کردند نیزتشبیهی است که شوخ طبعی جالبی است. فکر می کنم "که جابگیری "اضافه است .کاش شکلی هندسی می آوردی.رمز آلودی شعر تان هم فضایی برای تاویل های مختلف پدید آورده واین فضا عمق ویژه ای به شعر داده است .خوشحالم که با شما آشنا شده ام چرا که چشم هایت شبیه خورشیدند .
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 9:4 |
87/06/01
•