نوروز مبارک
دست در دست بهار
بگذار
بگذریم
اگرچه
سالی
یک بار
بگذار
گل کنیم
بهار شویم
چشم بر گیریم
از برف های پشت سر
نگاه کن
چه سبز شده
قله ی دلت
نگاه کن
چه قدر گرفته گل لبت
بیا
بهار را
باورکنیم
گزیر و ناگزیر
گذست زمستان
خجسته باد بهار گل افشان!
پایان آغاز
دوستان عزیز
از این پس مطالب ما در این نشانی نیز قابل دسترس است
پایان آغاز(1)
آیا واقعا دوران شعر کلاسیک به پایان رسیده است؟ شعر نیمایی کارش را کرده است؟ شعر سپید به سپیدی ها پیوسته است؟و جریان ها و موج ها از پیچ و تاب افتاده اند؟ مدرن در برگ های پاییزی به باد رفته است؟ پست مدرن حاکم است؟
واقعیت آن است که هر آغازی را پایانی است ؛ اما نه پایانی که از ظن ماست. به دیگر سخن، هر زاده را مرگی است گریز ناپذیر . اما نه به قتل یا ترور ! و در این صورت ، آیا مرگ پایان تولد است یا خود تولدی دیگر؟
یک اثر فرهنگی ، حتا اگر سال ها از کارایی اش بگذرد ، نمی میرد . آن قدر افتان و خیزان می رود تا دیگری جایش را بگیرد و آرام شود نه میرد . در گوشه و کنار ذهن و زبان ها چون شبنم صبحگاهی طراوتی بخش و خیست نکند. حال جامعه چگونه است؟ اگر وافعا در جامعه تحولی رخ دهد ، تمام مناسبات تغییر می یابند و زندگی مردمش دگرگون می شود و فرهنگی مطابق همان مناسبات بر جامعه حاکم خواهد شد.
شعر کلاسیک ما ، هزاران سال جوشید و پویید و حرکت کرد ؛ هر چند شاعرانی از مفتعلن نالیدند و قافیه اندیشدند و یار خواهان دیدار خود شد(1) اما چه فایده! راه حلی برای برون رفت ار بحران شعر کلاسیک پیدا نمی شد؛ که دست و پایش ، سخت در رنجیرهای عروض و قافیه پیچده بود. آخر که نا امیدی غالب شد ، افرادی دل به دریا زدند و "قافیه ها را پس و پیش کردند تا نابغه ی دوره ی خویش شوند." (2) تقی رفعت ها و کسمایی ها و خامنه ای ها ، عملا وارد گود شدند و سخن ها سرودند که هیچ یک به باز شدن گره کور شعر نینجامید؛ تا کوه دل مردی آگاه ، آن چنان که سنگ از کوه می کند، با تلاشی چشمه وار ، "بسی کند و کاوید و کوشش نمود/ کزآن سنگ خارا ، رهی برگشود" . آرام آرام قلوه سنگ های وزن و قافیه را از پای شعر به کتاری کشیدتا قطره وار، راهنمای رودها باشد. او می گفت:"هر لباسی در خور و خوشایند برای روز معینی است و بالاخره ، انسانی حی و حاضر باید باشد که طرز لباس را هم بخواهد"(3)
" این شعرای جوان ، حالت خیاط تازه واردی را به شهر نا آشنا دارند که چشم بسته می دوزند و نمی دانند برای چه می دوزند و برای کجا؟ اما بی خود و بی جهت در سر رنگ دکمه ها و سردست های آرخالیق کهنه ای که کسی آن را نخواهد پوشید، جر و بحث دراند."(4) آری این سخن نیماست. او عقیده دارد که کالای کهنه و پوسیده و نخ نما را نمی توان با بزک دوزک ، به جای نو فروخت. نیما عقیده ندارد چیزی که به دنیا آمد تا ابد می ماند؛ به ویژه هنر، که شعر یکی از آن هاست. متاسفانه ، گروهی فقط رو بنای کار نیما را می بینند و عاشق آن اند! یکی کوتاه و بلند کردن مصراع. دیگری عدم لزوم قافیه ی اجباری ؛ و دائم بر این دو مورد پافشاری می کنند. گاهی چنان پاهایشان را در خاک کوتاهی و بلندی مصراع ها می فشارند و به قافیه های غیر اجباری تن می دهند و تسلیم وزن می شوند ، که شعر را با خود به کشتارگاه می برند . واژه و فرم و زبان و تازگی و ابتکار و زاویه ی دید را در چاله چوله های وزن و قافیه ی ساختگی و تحمیلی به باد می دهند. موردی که کم تر مورد توجه واقع می شود یا اصلا به آن توجه نمی کنند زبان است. "چرا این گوینده با زبان شهر و زمان خودش آشنا نیست؟(5) "همه ی سبک ها را بلدند اما سبک زندگی کردن را بلد نیستند. کارشان حرف زدن به زبان مرده هاستتا به آخر عمر و همین هنر آن هاست." (6) بسیای از سرایندگان شعر با مقوله ی زبان بیگانه اند. آن ها فکر می کنند چون زبانشان فارسی است ، همین برای شعر گفتن کافی است و نیازی به تحقیق و جست و جو ندارند."صرف فارسی زبان بودن برای شعر فارسی سرودن کافی نیست"(7)سر و کار شعر با زبان است که ناگزیر باید آموخت و اگر شاعر از آموختن بگریزد، امر شاعری اش مختل می شودو در آن به توفیق دست پیدا نمی کند."(8)
نیما ، علاوه بر زبان ، بر فرم شعر نیز توجه دارد. در شعر کلاسیک ما ، توجه شاعر بیش تر به ارتباط های افقی بود ؛ زیرا او مجبور بود ابتدا بیت اول را بسازد(سرودن کم تربود) بعد بیت های دیگر را با توجه به وزن و قافیه ایجاد کند . شاعر آن قدر هواسش به ساختن شعر و قالب بود که خیلی به ارتباط های عمودی توجه نداشت. تنها، چند شاعر مثل حافظ و مولوی که افکار و احساسشان حول یک محور بود ، ارتباط عناصرشان ، عمودی هم بود. " شاعر شعر کلاسیک ، آن چه را که می خواست نمی توانست بسراید ؛ بلکه آن چه را توانست، سرود."(9) در همین نوع شعر(کلاسیک) واژه ها به شعری و غیر شعری تقسیم می شد و شوربختانه ، هنوز هم این تقسیم در پستوها و گاه در چهار راه ها و میدان ها ، ادامه دارد. هنوز هم شعرهای مناسبتی(بخوان نظم) و ستایشی (آشمالی) و نظم قصه و داستان و سخنان حکیمانه و آموزش ها و آگهی هاو دان نان و قرض کردن و برابری نان در قافیه با جان بی محابا ، ادامه دارد.
دوست من! تا این مناسبات هست، جناب عنصری هم حضور دارد. سال ها از نیما و شعر نو گذشته است ولی هنوز شعر کلاسیک پست مدرن ادامه دارد. "کمان داری که کتصل ، تیر به چله ی کمان می گذارد و هدفی ندارد ، حقیقتا چه کار خل خلی ای انجام می دهد؟(10)
هنوز استادان دانشگاه، بیش از نود درصد، شعر نو ،کدام نو؟، نیمایی؟، سپید؟و...را از هم تشخیص نمی دهند. آن نویی را که آن ها می گویند ، نیمایی ست که به شعر بودنش شک دارند!
مهربانم! هنوز در این دیار ، مرز شعر و نظم ، مشخص نیست . چه بسیار عالمانی که هنوز می پندارند تمام سروده های گذشتگان شعر است . "معارف شش بود مضمر اضافه/ علم ذواللام و موصول اشاره" شعر است.
"یکی در بیابان سگی تشنه یافت / برون از رمق در حیاتش نیافت" هم شعر است. اگر ما در گذشته سه چهار شاعر داریم که تازه همه ی سرودهایشان شعر هم شعر نیست و به آن ها می بالیم و هنوز هم به درستی آن ها را نشناخته ایم؛ هنوز هم علت ماندگاری شعر حافظ یا مولوی را نمی دانیم .
عزیزم ! مقصر کیست که امروز ، کتاب های شعر و گاهی جز آن (داستان) تیراژی بیش از هزار یا دو هزار ندارند؟ تا کار خوانده نشود و نقد و بررسی نشود ، خوب و بدش معلوم نمی شود. دوستی می گفت با این تیاژهای هزار و چند تایی ، مثل این که حتا شاعران هم از شعر همقطاران خود اطلاع ندارند و آن را نمی خوانند ؛ وگرنه تعداد شاعران ما که در عدد زیاد است ! کارهایی جسته و گریخته انجام گرفته یا می گیرد ، اما هنوز هر رگ آبه ای در جویکی می رود و نه تنها به دریا نمی رسد که در کام کویر تشنه می میرد. من و تو او مقصریم!
هنوز توصیه های نوگرایان را عمل نکرده ایم . یا اصلا نخوانده ایم که عمل کنیم . شعر نیمایی هنوز در بر هم زدن طول مصراع ها مانده است ؛ در بر هم زدن اجباری قافیه دست و پا می زند. وزن هنوز به خورد شعر داده می شود ، بی آن که ببینیم اصلا به درد این موضوع می خورد یا با قامت آن همسان است ! چپاندن زورکی واژه ها در یک قالب یا وزن ، بی توجه به عناصر دیگر ، شعر نام می گیرد . آن دیگری اصلا مفهوم زبان را در شعر نمی داند . فقط می گوید و می گوید و هنوز هم سرودن شعر را یک موهبت الهی می داند ! که اگر بیش از به قبای حضرتش وصله ای بچسبانی با مشت کلی ، دندان هایت را به دهانت می ریزد و حرف را فقط حرف خودش می داند و شعر را شعر خودش ؛ حتا اگر شعر نباشد! آن دیگری شعرش را که منتشر کرد اگر اندک نقدی کنی و حسنش را بشناری بسیار شاد می شود ! وای به حالت اگر کمی از قبحش بگویی! تو را مزدور بیگانه و" خرمگسی می داند که از شخم زدن ورزوها جلوگیری می کنی"(11). دیگری هم تا دست به بررسی می زنی ، لبخندی تمسخر آمیز می زند و می گوید " من به نظر دیگران کاری ندارم . شکر می خورد آن کسی که شعر مرا نقد کند! من برای دلم نوشته ام ! به دیگران چه کار دارم!
باری ، برگردیم به آن سخن پیشین. نیما فقط برای بر هم زدن طول مصراع ها و غیر اجباری کردن قافیه نیامد. او فکر نو ، زبان نو، طرح نو و فرم شعر را هم مطرح کرد. او نتوانست تمام ایده های خود را بیان کند و یا اگر بیان کرد ، نتوانست پیاده مند. آیا نیما شعر ضعیف ندارد؟ نظم ندارد؟ البته اگر سینه ات را صاف کنی و مشتت را درشت ، یقین هر عقیده ای جز عقیده خود را با ....محکوم خواهی کرد و معدوم! البته آن که املایی نمی نویسد ، هیچ غلطی هم ندارد. " تغییرات در شکل و قد و قواره ی شعر برای چیست؟ " این جر و بحث ها که چرا این طور است و آن طور نیست ، جای خود دارند، به شرط این که برای خلق و تکمیل هنری باشند که هدف هنرمند را خوب تر بپروراند و با نود تر ف جلوی چشم بگذارد؛ یعنی شیوه ای بهتر را در عالم هنر شناخته باشد"(12)
حال یک بار دیگر به خودمان برگردیم . بله به شاعران و نویسندگان و منتقدان. من می خواهم که حرف های مرا بی برو برگرد بپذیری! تو همه ی این ها را باد هوا می دانی! و حرف های خودت را درست می دانی ! که من و او ، باید آن را بی کم و زیاد بپذیریم! هرکس چنین نکند، عقب مانده ، کودن ، مرتجع است! اصلا بی سواد است!
جان من ! جایی این حرف را بزن که آدم هاش آن را می پذیرند و انجامش می دهند. این جا ، هنوز سخن از آزادی و دموکراسی ، بی بند و باری است! من می گویم اگر نپذیری ، هرچه دیدی از چشم خودت دیدی! هنوز نمی توانیم بپذیریم که آری من حرف هایت را شنیدم ، فکر کردم و با بخشی از آن موافقم و من هم اگر همین کار بکنم و بی پیشداوری ف با بخشی از حرف های تو موافق باشم ، کاینات بر هم نمی ریزد که ما را به هم نزدیک تر می کند و این گونه فرهنگ را گسترش می دهد . من که اجازه ی گفتن ندارم ! نقد و نقادی هم که دکان بقالی است. امروز من به تو نان قرض می دهم و فردا تو! چه بده بستانی! در واسطه گری کالا هم نمی شود چنین چیزهایی را تصور کرد. امروز تو در روزنامه ی خودت کتاب مرا تبلیغ کن ، اگر بد باشد ، دلخور می شوم ! خوب ! با این مناسبات که بین من و تو منتقد(واسطه) ، پست مدرن که هیچ پسا پست مدرن هستیم! غربی ها به گرد ما هم نمی رسند!
راستش ، ایراد کار ، اول از درک شعر (نه نظم) کلاسیک شروع می شود و تا آخر دنیا هم ادامه دارد. با مردن ما هم مشکل حل نمی شود ؛ همچنان که از دیگران نشد! با عوض کردن شکل و ریخت نوشته هم شعر درست نمی شود ؛ چنان که نشد. هیچ شکل و شیوه ی هنری ، یکسان نمی ماند و یک باره هم نابود نمی شود . چون هنر ، تاریخ مصرف ندارد. باید بخوانی و بخوانی و بخوانی و اگر شاعری ، بسرایی. اگر داستان نویسی، بنویسی . بعد خودت را به جای مخاطب بگذاری و نقدش کنی. دیگران هم نقدش کنند؛ منصفانه و آگاهانه. چون تا منتقدی آگاه به جریان های نقد جهان نباشد و آثار را ، وطنی و جهانی، نخوانده باشد؛ آن هم ژرف، کار از او بر نخواهد آمد.
اصلان قزللو
منابع:
1- مولوی(قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من)- این مفتعلن مفتعلن کشت مرا.
2- ایرج میرزا:می کنم قافیه هارا پس و پیش تا شوم نابغه ی دوره ی خویش
3- مقدمه ی نیما بر برگزیده ی شعرهای اسماعیل شاهرودی- نشر بامداد-ص 13- 1348
4- // // // // // // //
5- // // // // // // ص 14 //
6- // // // // // // ص 15 //
7- لالایی با شیپور-ایلیا دیانوش- ص 151- انتشارات مروارید-چاپ دوم 1385
8- // // ص 150 - // //
9- // // (نقل از حافظه)
10- مقدمه ی نیما بر برگزیده ی شعرهای اسماعیل شاهرودی- نشر بامداد-ص 14
11- چخوف – نقل از حافظه.
13- مقدمه ی نیما بر برگزیده ی شعرهای اسماعیل شاهرودی- نشر بامداد-ص 15
نقد شماره ی 19- شعر صیاد-شهین منصوری
صیاد
****
از روزی که دانستم
لانه ها برای پرندگان
بال بال می زنند،
دستانم طعم دانه گرفته اند.
از ما
تا صیاد
صورتکی ست،
که مشت مان را
باز می کنند
این شعر دو بند دارد:
بند اول:از روزی که دانستم/لانه ها برای پرندگان/بال بال می زنند/دستانم طعم دانه گرفته اند.
ابتدا به زبان شعر نگاه کنیم. این زبان از روال معمولی گفتار که وظیفه ی پیام رسانی دارد، خارج شده است. انتظار ما این است که پرنده ها برای لانه بال بال بزنند. اما شعر نوعی آشنایی زدایی ملیح کرده است و زاویه نگاه ما را از عادت ها به زاویه ی دیگر و بکر برگردانده است. در این نگاه، این لانه ها هستند که برای پرنده ها بال بال می زنند. این خبر جدید راوی است. چون می خواهد مخاطب را به دیگر سوی دیوار نادیده ها و ببرد. گویی لانه ها احساسی دارند که ما از آن بی خبریم. به یاد داشته باشیم که "بال بال زدن" یک مفهوم کنایی هم دارد و آن نهایت شوق و اشتیاق است. حالا شاعر مخاطب را کمی رها می کند تا فکر کند و زاویه ایی را بیابد. شاید با خواندن این بخش از خود سوالی کند: تا به حال پرنده ها در جست و جوی لانه بودند و برایش بال بال می زدند ؛ چه شده لانه ابن بار به تکاپو افتاده؟ آیا فکر سوئی در سر دارد. شاید؟ چون پرنده آزاد بود و می پرید و به هر جا که می خواست می رفت. نکند لانه می خواهد محدذودیتی برایش ایجاد کند؟
حالا گوینده شعر(نه شاعر) هم به قصد لانه پی برده ومی گوید:"دستانم طعم دانه گرفته اند" من هم دانه ای در دستم بریزم ! تا به سوی پرنده ای بال بال بزنم!شاید پرنده ای را به دست هایم که حالا به شکل یک لانه در آمده، جلب کردم. این حرف گوینده بودار است.انگار دامی سر راه پرنده گذاشته! از دید این گوینده ، هر دست یا لانه ای که بوی دانه بدهد و پرنده ای را به سوی خود بکشاند، صیادی ست! زبان شعر را دنبال کردیم.
واژه ها آن قدر خوب در کنار هم قرار گرفته اند که شک و تردید را در دل مخاطب ایجاد می کنند و وا می دارندش تا به دنبال بند دوم باشد. شاید فرجی حاصل شد!
بند دوم:
"از ما/تا صیاد/صورتکی ست/که مشتمان را/باز نمی کند."
ما ، همان دست بوی دانه گرفته ایم. همان بال بال زننده به سوی پرنده. ما همان صیادیم. چرا که کار ما با او یکی ست. او هم پرنده را می گیرد. در قفس می کند.در یک کلام پروازش را محدود می کند و آوازش را.
تنها تفاوت ما با صیاد یک "صورتک" است. صیاد ظاهر و باطن صیاد است . دامی دارد و می گسترد و دانه ای می ریزد و معلوم است برای چه. ما آن صورتک را زده ایم . ببین نه توری و نه دانهای و نه پنهان شدنی نه قفسی. فقط دستی پر از بوی دانه. وقتی پرنده دست بوی دانه گرفته را ببیند راحت تر به دست می آید.حالا کافی ست ببندیمش. پرنده گرفتار می شود.
بگذارید تمام اطلاعات شعر را یکبار دیگر مرور کنیم...انگار جز این دو تصویر ، تصویر دیگری هم در زاویه ای دیگر در ذهن می نشیند.نه صیاد بی صورتک باش نه دست بوی دانه گرفته تا پرنده را از پرواز باز نداری.
لازم به یاد آوری ست که یک تخیل خوب ، یک معنا و مفهوم نه چندان سر راست که ویژه ی شعر است؛ چینش خوب واژه ها ، زبان و شکستن نرم معمولش با غافل گیری های شاعرانه، فرم محکم که هم ارتباط های افقی دارد و هم عمودی، این شعر را از شعرهای شاعران امروز جدا می کند. زیرا در بیش تر شعرها، شاعران به دنبال آشنایی زدایی های زبانی اند و آن قدر در این کار افراط می کنند که عنصرهای دیگر شعر مثل همین ارتباط های افقی و عمودی که شکل ارائه ی محتوا را دارد و تخیل و تفکر را فراموش می کنند یا عمدا آن قدر تعلیق می کنند ، که هیچ لذتی و کشفی جز زبان ، نصیب مخاطب نمی شود.
بعد از نوشتن نقد و گفت و با دوستان و آشنایان دیدم بخش پایانی شعر را این طور هم می شود تمام کرد . صیاد برای به دام انداختن پرنده چهره ی خود را می پوشاند تا از دید او پنهان بماند . تفاوت ما با او می تواند همین صورتک باشد.

