X
تبلیغات
خانه ي نقد
تاريخ : 90/05/30 | 22:43 | نویسنده : اصلان قزللو
نسیم 

طوفان رامی ست

که نقش چشم های تو را

پشت چشمان شیشه ای خانه دیده است....

(علی، دوست نادیده ای که این شعر را برایم فرستاده بود)

فرم ذهنی خوب و مرتبی دارد. سرتا پایش را که بخوانی ،متوجه منظورش می شوی. در این متن دیدگاه تازه ای مطرح شده است و ارتباط های افقی و عمودی خوب پیش می رود.

  در دو سطر اول و دوم"نسیم/ طوفان رامی ست" یک تشبیه بلیغ اسنادی ست .و ایماژ جالبی دارد. نسیم که باد آرام و آهسته ای ست، در تصور گوینده(که ممکن است به جز شاعر باشد)مثل یک طوفان رام تصور شده است.در ادامه، این رامی علتی دارد. که می شود هم حسن تعلیل دانست و هم انسان گرایی. زیرا طوفان به خاطر دیدن چشم های یار(دوست،...) از پشت پنجره های خانه، رام شده و محو تماشای آن است. همین دو سطر اول نوعی پارادکس است (نسیم ، طوفان است)

  "چشمان خانه" استعاره ی مکنیه است که در پسش می شود تشخص را یافت. خانه از نظر داشتن چشم ، انسان نمایی دارد. اما در همین ترکیب، نشانه ی جمع"ان" زبان را کهنه می کند. استفاده از "ها " بهتر است .

در نهایت ، با تمام این تصویر سازی ها و گفتارها که اتفاقا خیلی هم موجز است می شود این مطلب را درک کردکه:"چشم های این یار بیش از حد زیباست)با باز شدن مفهوم، می بینیم که این تصویر سازی ها برای یک امر ساده است و پس از لذت از تصویرها، همه چیز به پایان می رسد. 

  این مسئله نشان می دهد که این متن معنای مثکثر ندارد و همه پس از حل تصویرها ، به یک مفهوم ثابت خواهند رسید. شعر اگر معنای متکثر داشته باشد و مخاطب را در جست و جوهایش به راه های گوناگون ببرد، بسیار موفق است.



تاريخ : 90/05/24 | 1:39 | نویسنده : اصلان قزللو

گذرگاه پرواز 
باز در نگاهم می‌روید 
اینک که دل 
به خلوت ستاره‌ها می‌سپارم

(منصور خورشیدی)

نگاه اصلان قزللو:

دوستان خوبم. این متن نمونه ی یک شعر کوتاه کامل است. چرا؟ چون یک تصویر کامل دارد و مخاطب را آن قدر مجاب می کند که بگوید این متن را دیگر نمی توان ادامه داد. بسیاری از شعرهای به ظاهر کوتاه ، از این ویژگی بی بهره اند. شاید در حد طرح اند. ایجاز هم در این شعر، در حد والایی ست. نه یک واژه کم نه زیاد! چه بسیارند شعرهایی که به ظاهر کوتاه اند اما ایجاز ندارند، و قابل ادادمه دادن!
از دیگر ویژگی این شعر باید به دیدگاه تازه اشاره کرد. گوینده بادیدن خلوت ستاره ها، راه پرواز را پیش چشم هایش باز می بیند. تا فراموش نکردم به واژه ی "باز" اشاره کنم که ایهام خوبی دارد. باز= دوباره و باز متضاد بسته. این هم از ویزگی های یک شعر خوب است . بی آن که تصنعی در آن دیده شود می شود از زاویه های گوناگون به آن نگاه کرد. رستن گذرگاه پرواز ، عین گیاهی ست که میل به بالا دارد. استعاره ای ظریف . 
در نهایت . رهایی از زمین ، و منطقه ی پست و رسیدن به اوج . به ستاره ها که در آن جا شاید خود ستاره ای شود و سال ها اسمان را با سویش، پرسو کند . در زمین چنین اتفاقی نخواهد افتاد.
آدمی در عالم خاکی نمی اید به کار
عالمی دیگر بباید ساخت و نو آدمی!



تاريخ : 90/05/12 | 13:14 | نویسنده : اصلان قزللو

"صدای شکفتن می آید 

آن سوی پرچین

از سنگ و سبزه و سرب

دل می سپارم به رویایش

فردا،

گل سرخی خواهد خندید

از سینه ام!"

بهره وری از صامت ها و مصوت ها ، حرکت و سرعت تخیل در

توالی تصویرها کارکرد هجا ، واژه و جای آن در مصراع ، عمده

ترین وجه شکل گیری شعر محسوب می شود که رابطه ی

شاعر را با مخاطب حفظ می کند . 


"سنگ و سبزه و سرب

دل می سپارم به رویایش."

واج "سين" در سنگ سبزه و سرب مخاطب شعر را به دريافت

سه عنصر  نمادين در شعر هدايت مي كند . صلابت سنگ ،

طراوت سبزه  و سرعت سرب موجب مي شود تا : به صورت

 نمادین به ساحت معنایی اين اثر راه پیدا کنیم .

 اگرچه ساختار پيوسته ی مصراع ها زمينه را براي شكل شعر

 فراهم مي سازد .

 

"صدای شکفتن می آید "

و 

"گل سرخی خواهد خندید"

شکل ظاهری ، مصوت ها و صامت ها ، رنگ و نور ، جلوه های

 دستوری زبان تا کارکرد معنایی آن ، صورت عینی کلمه را در شعر نشان مي دهد .


"دانه ای در تو پنهان است،

چشم انتظار تکه ای بهار."

به اين درك مي رسم كه عناصر کلامی در بافت معنایی و

کارکرد نحوی و آوایی در کنار ساختار زیباشناسی به ثبت

تصاویر ذهنی کمک كرده است و نظام نشانه ها ،زمینه را برای

 تصاویر دیداری و حسی آماده در برابر چشم قرار داده است .

چشم انتظار تکه ای بهار. فراخوان ديدن و دريافتن است .

 



تاريخ : 90/04/19 | 2:37 | نویسنده : اصلان قزللو

روح خاکستری ام
میان تن آبی اش
پرواز می کند در فراز
و آن دورتر در فرود
چیزی از پلک سوم او
می افتد
در حلاوت نگاه من.(منصور خورشیدی)
خوانش اصلان قزللو 
بی آن که بخواهم به شعر خاصی شیفتگی نشان بدهم یا از آن فاصله بگیرم، ابتدا شعر بودن متن را در نظر می آورم. آیا متن حاضر یک موقعیت شعری دارد ؟ 



ادامه مطلب
تاريخ : 90/04/07 | 7:59 | نویسنده : اصلان قزللو
اصلان قزللو
من رام روزگار نخواهم شد
چشم به راه یک اتفاق ام
تا خو
اب هایم را به هم بدوزد
و برسم به یک روشنی ابدی
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
,,,,,,,,
به دست های خالی ام نگاه نکن
ستاره ها در جیب هایم پنهان اند
شعر با دو گزاره ی خبری آغاز می شود"من رام روزگار نخوهم شد"+"چشم به راه یک اتفاقم"تا این جا هیچ اتفاق شعری نیفتاده . اما مصراع



ادامه مطلب
تاريخ : 90/04/07 | 7:50 | نویسنده : اصلان قزللو


اصلان قزللو

*************

تو مي نوشتي روي شيشه

 

آن نامه هاي سرخ تبدار !

 

من مي نوشتم پاسخت را

 

اما فقط بر روي ديوار!

 

...

 



ادامه مطلب
تاريخ : 90/03/06 | 0:25 | نویسنده : اصلان قزللو

"چرخ زدن در باد"

************

من درخت شهرزاد می بافم

شاعر : مینا میر صادقی

نشر آرویج

 

منصور خورشیدی



بی توجهی به هماهنگی اجزا و اشیا درزبان موجب می شود . تا شاعر در القای مفاهیم . ذهن خود را در گیر اموری کند که تناسب چندانی بین کلمات و معنای حاصل از آن  وجود نداشته باشد .

شاعر ،  نیت بیان کلمات ،ترکیبات و تصویر های بر ساخته را زمانی آشکار می سازد .

که پاسخی به تمنای درونی خود داده باشد . برای بیان امر واقع که در زندگی روزمره با آن دست به گریبان است .

لباس هایت را در بغض جا می گذارم

و نامت را که می آورند

چاهی در گلویم چادر می زند

کسی صدایم می کند

منظور شاعرساده تر از نمونه ی فوق این گونه بیان می شود .




ادامه مطلب
تاريخ : 90/02/21 | 20:49 | نویسنده : اصلان قزللو

شاعر : آزاده صالحیان

انتشارات : شاملو

نویسنده :منصور خورشیدی

          

                              در عمق خیس چشم ها

 

شاعر در پیوند با عناصر موجود در طبیعت ، حضوری مبتنی بر اتحادو یکی شدن را در ذهن خود به تصویر می کشد . نگریستن به همه ی اشیا و پدیده ها در جهان ذهنی شاعر ، نگارش هر آن چه در تصور او است برای بیان آن چه در تخیل خود آن را پرورانده است ، یک احساس ظریف در ارائه ی زبان و تلاش برای ثبت لحظه ها و درک از اشیا ، برای کشف کارکرد حقیقی کلام که در طبیعت اطراف او وجود دارد .




ادامه مطلب
تاريخ : 90/01/29 | 16:14 | نویسنده : اصلان قزللو

شعریانظم؟

مقاله ای از رضا مهرعلیان فرق اساسی میان زبان ِشعر و زبان ِنظم در این است که شعر بر درونه‌ی زبان استوار است و جوهرش، گریز از زبان هنجار(خودکار) است در حالی که نظم وابسته به صورت زبان است.  شکل نوشتاری زبان هنجار را می‌توان نثر در نظر گرفت؛ این نثر از طریق هنجارگریزی(قاعده‌کاهی) به شعر مبدل می‌شود وبا قاعده‌افزایی به نظم تبدیل می‌گردد. از آن‌چه گفته شد می‌توان نتیجه گرفت که شعر چیزی جز خودش نیست در حالی‌که اگر توازن‌های یک نظم را بگیریم به نثر مبدل می‌شود. به اعتقاد لیچ، هنجارگریزی یا

قاعده‌کاهی انحراف از قواعد حاکم بر زبان هنجار به شمار می‌رود. شاعر با کاهش قواعدی که که در زبان هنجار به کار می‌رود شعرش را پدید می‌آورد.



ادامه مطلب
تاريخ : 90/01/24 | 12:4 | نویسنده : اصلان قزللو

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من 

 بی ثمر می گردی


انتظار خبری نیست مرا 

 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 

 برو آنجا که تو را منتظرند 

 قاصدک

در دل من 



ادامه مطلب
تاريخ : 90/01/15 | 11:33 | نویسنده : اصلان قزللو

آخرین روز بهاری

 

بسیار ساده آواز رود

از لابه‌لای درختان

راهی به آسمان

 باز می‌کند

و خرداد این سال

روی شانه‌هایم 



ادامه مطلب
تاريخ : 89/11/05 | 23:57 | نویسنده : اصلان قزللو


ایستگاه 
در محاصره ی نیمکت هایی
که به هم تکیه داده اند
و پشتِ سرِ هم 
حرف می زنند
آدم های نیم تنه ای 
که هیچکدام شان تو نیستی !


در دست های بی تابی

جان می دهند

چشمان بی 



ادامه مطلب
تاريخ : 89/10/30 | 8:41 | نویسنده : اصلان قزللو

چه فرق می کند

سرم

روی کدام شانه ی جغرافیا سنگینی کند

و پاهایم

 سمت کدام اندیشه دراز شود؟

تو

 با همان دست 



ادامه مطلب
تاريخ : 89/10/27 | 16:28 | نویسنده : اصلان قزللو

نقد شعر "بهانه ی رفتن" سروده ی دکتر شوان کاوه

نگاهت را می تکانی
از خاطره هایت
سُر می خورم
به شبِ احساسِ تو !
لب هایت 
به وسوسه های بوسه
پشت می کنند

من اما

همچنان

برای آمدن دوب



ادامه مطلب
تاريخ : 89/10/16 | 21:57 | نویسنده : اصلان قزللو

کابوس هایت را

قدم می زنم

 

رویایت را

در سال های لب پریده ات

سر می کشم

 

در قربانگاه

نبودنت

حوالی خواب هایی

 که هرگز

 تعبیر نمی شوند

آغازم را

سر می برم.

........

.....

...

تا تو

چشمانم را

زیر قلبت جزر بگیری

 پل سراط

نویسنده: اصلان قزللو

از روی استخوان هایم گذشته است.(علی محمد پورحسن)

لازم است برای نقد، شعر را چند بار با صدای بلند بخوانیم تا تصویرهایش جلو چششممان رژه بروند و در جانمان بنشینند. حالا هر ایماز را بررسی کنیم و رابطه ی آن را با تصویرهای بعد بسنجیم . آیا ارتباطی بین تصاویر هست؟ آیا بندهای شعر که هر یک تصویر و تصور و ذهنیتی را بیان می کنند ، می توانند در یک مجموعه به کمک هم بیایند و دررساندن حس شاعر سهیم باشند؟ ایا جمله ها توانسته اند از چنبره ی زبان نثر که بیش ترین توانش، انتقال پیام از گوینده به شنونده است ، رها شوند و زبانی تازه و قدرتمند و اثر گذار در شعر باشند؟ وقتی شعر را می خوانی ، اثری از غم، شادی، لرزش، درک، خنده ، اشک و..در جانت احساس می کنی ؟ اشیا و امور ، همانی هستند که در جهان واقع بوده اند یا شاعر توانسته با ایجاد روندی ، جهان تازه ای برایت بیافریند؟ و ازعادت ها و تکرارها برهاندت؟

اگر پاسخ آری باشد، با شعر سر و کار داری و باید بالا و پایینش کنی . بچرخانی اش. از زاویه های گوناگون به تماشایش بنشینی ، تا از رمز و رازش ، پستوهایش، چشم اندازهایش سر در بیاوری. اگر شاعر امکانی در متن برایت فراهم اورده باشد، جاهایی را ببینی که حتا خودش ندیده است اما با برهان تو می پذیرد که می شود به شعرش چنین نگریست.

حالا  بند به بند و تصویر به تصویر شعر را بخوانیم و ورق بزنیم:


کابوس هایت را

قدم می زنم

 

رویایت را

در سال های لب پریده ات

سر می کشم

 

در قربانگاه

نبودنت

حوالی خواب هایی

 که هرگز

 تعبیر نمی شوند

آغازم را

سر می برم.

........

.....



ادامه مطلب
تاريخ : 89/10/16 | 21:53 | نویسنده : اصلان قزللو

من

تو

او

یکی اسمان را دوست دارد

یکی پنجره را

دیگری اتاق بسته !


می شود زیر یک سقف ماند (دکتر شوان کاوه)

نویسنده:اصلان قزللو

شعر را که می خوانی، می بینی ، متن ، سطرهای پراکنده ای نیست که فقط به شکل 



ادامه مطلب
تاريخ : 89/10/16 | 21:49 | نویسنده : اصلان قزللو


" بی خوابی " کار کوتاه و زیبایی از شاعر عزیزمان اصلان قزللو ست ، با خواندن این شعر زیبا برآن شدم تا مختصری برآن بنویسم تا شما عزیزان را هم در خوانش این شعر شریک کنم ، امیدوارم مورد توجه و استفاده تان قرار بگیرد .




" بی خوابی "



چشمی باز و
چشمی نیم بسته
تبرزن
تبرزیرسر
دیوانه اش کرده
خواب رویش جوانه ای
بر دسته ی تبر !


شعر یک کاراکتر اصلی 



ادامه مطلب
تاريخ : 89/09/17 | 0:23 | نویسنده : اصلان قزللو

معرفی مجموعه شعر"مرحومه ی مغفوره"

شاعر: فیروزه فزونی

انتشارات:زایا

سال انتشار:1389

160 صفحه- مجموعه ی 99 شعر کوتاه و بلند

 

"سلام که مقدمه نمی خواهد

همان گونه که خدا حافظی

همه چیز یک اتفاق است

و جمع این اتفاقات ساده

                   زندگی" (ص 149)

زبا ن کل اثر ، مثل شعر بالا، صاف و ساده است. انگار شعرها همان طور که متولد شده اند، در کتاب نشسته اند. منطق نثر بر بیش تر متن ها غالب است. پیام و محتوا بر هر چیز دیگر می چربد. برای باور پذیر کردن پیام ها از هر چیزی استفاده شده است . از ضرب المثل گرفته تا تکیه کلام های عامیانه و جوانانه و نوجوانانه.

باید میخم را بکوبم




ادامه مطلب
تاريخ : 89/03/14 | 17:26 | نویسنده : اصلان قزللو

http://abbi.blogfa.com

لطفا شعرهای مرا بخوانید.

http://sherak.cast.com

لطفا شعرهای مرا بشنوید.



تاريخ : 89/03/12 | 15:30 | نویسنده : اصلان قزللو
"تولدم را تنهایم" در خانه هنرمندان رونمایی می‌شود
مجموعه شعر "تولدم را تنهایم" سروده سمیرا نوزری سه‌شنبه 18 خرداد در خانه هنرمندان ایران رونمایی می‌شود.

به گزارش خبرنگار مهر، در مراسم معرفی شاعر و مجموعه شعر"تولدم را تنهایم" مهدی عاطف راد شاعر و نویسنده ، اصلان قزللو شاعر و منتقد ادبیات، بهروز مبصری عضو هیئت مدیره پژوهشگران خانه موسیقی حضور خواهد داشت.

این کتاب که از سوی نشر فرادید منتشر شده شامل 26 قطعه شعر سپید و 11 نثر است که سرودهای ده‌ساله این شاعر را دربر می‌گیرد.

مراسم رونمایی کتاب "تولدم را تنهایم" از ساعت 17 تا 19 در تالار ناصری خانه هنرمندان به نشانی خیابان طا‌لقانی، خیابان موسوی شمالی(فرصت)، باغ هنر برپا می‌شود.

منبع: خبرگزاری مهر 



تاريخ : 89/02/20 | 6:58 | نویسنده : اصلان قزللو

نقد و بررسی مجموعه شعر"دست نامحرم باد"

سروده ی علی اطیابی

انتشارات فرهنگ و قلم- چاپ اول 1387

این مجموعه 90 شعر دارد که به جز یکی همه بی نام اند و شاعر در مقدمه در این مورد توضیح داده است.

در اولین برخورد با این متن ها، به سادگی و صمیمیت اندیشه ها و پیام شاعر برمی خوریم که بی واهمه، زشت و زیبا، رنگی و سیاه و سپید را با مخاطبش در میان می گذارد:

در سایه سار دستانت

       از هرم واهمه های مضرس

                                  ایمن

هنوز

خورشید

از امتداد نگاه تو بر می آید (1)

یا :

هر کوچه ای که تو از آن گذشته ای

                                      و من

                بی انتها تو را آه می کشیم

دیروز گفتم

             فردا سری به تو بزنم

             امروز اما

            چشم تمام ثانیه ها اشکی ست

             راستی  چرا همیشه

زود دیر می شود؟! (2)

در همین شعرهای یاد شده می توان واج آرایی و حس آمیزی و حسن تعلیل و تقابل و تضاد را دید.

در سطر"در سایه سار دستانت"،تکرار واج های "س" و "آ"

 در سطر"از هرم واهمه های مضرس" واج های "ه" و "م" موسیقی درونی را تقویت کرده اند.

برآمدن خورشید از سایه سار دست، حسن تعلیل است و خورشید و سایه با هم تقابل دارند.

در بخش های دیگر این کتاب، شاعر ، از شعر شاعرانی همچون سهراب سپهری، فروغ فرخ زاد ، اسماعیل شاهرودی و قیصر امین پور، وام گیری کرده است.

  در بیش تر متن های کتاب، می توان پیام های اجتماعی، انسانی و عاشقانه را یافت.

 برای درک بهتر مباحث بعدی، ابتدا یک مقدمه ی کوتاه را لازم می بینم: هر کس می تواند و آزاد است در هر قالبی که می خواهد شعر بگوید؛ اما هر قالب، قانون ویژه ی خود را دارد.

  شعر کلاسیک، بر قانون اولیه ی خود، وزن و قافیه اجباری استوار است.

شعر نیمایی، بر وزن و قافیه و اندیشه ی نو و زبان زمان خود و فرم بیرونی و درونی پای بند است که متاسفانه بیش تر شاعران این قالب، در این دوره به ویژگی عدم تساوی هجاها در هر مصراع و قافیه های گاه به گاه بیش از فرم درونی و زبان و توانایی هایش می اندیشند.

شعر سپید "می خواهد  خود را به بیان طبیعی کلام نزدیک تر سازد"  (3)

و "از اوزان بسته ی عروضی  و آزاد نیمایی و نیز قافیه ی شعر کهن بی بهره"  (4) باشد . اما این بی بهرگی ها به معنای عدم استفاده از موسیقی نیست.

با این مقدمه وارد متن کتاب می شویم.

الف: زبان مجموعه:

با آن که شعرها گه گاه ،محتوایی اجتماعی یا عاشقانه دارد، اما کم تر بهره ای از توانایی های گوناگون زبانی برده است. زبان بسیاری از شعرها، همان زبان خبر رسانی معمول است که با چینش واژه ها و جمله ها، پیام را با حسی ضعیف به خواننده منتقل می کند:

وقتی نیامدی

         مرثیه ای

         برای این بی قرار

                   "دل"

                  ساختم

و هر دو را به باد دادم

                  مانند عمر خویش.(4)

یا:

دیروز شنبه بود

فردا سه شنبه است!

                      آه

باز این طراران

با شبیخونی تلخ

روز زیبایی را

از میان تقویم

         از دلم

دزدیدند. (5)

همین زبان معمولی هم اگر خوب می توانست پیش برود، باز هم می شد در کل شعر، نتیجه ی خوبی گرفت. اما ضعف تالیف های پیاپی، مفهوم و توالی نتیجه را از متن گرفته اند:

"وقتی نیامدی

        تا سحر/ هر چه خیابان، میدان

        و گل نقاشی

        پر خیس" 

فعل بی هیچ قرینه ای حذف شده است. (6)

یا:

"جای پا

         زیر غبار سال ها

     در کوچه های خالی دیروز

               عطر تنت

                   هنوز" (7)

یک عبارت خای از فعل که مخاطب را در بلاتکلیفی می گذارد و با حدس و گمان باید مفهوم را دریابد!

توضیح بیش از حد و اضافی و تلاش در رساندن تمام پیام بی کم و کاست و باز نگذاشتن زاویه های شعر برای برداشت های گوناگون، از دیگر مشکلات این متن هاست. گویی مخاطب، هیچ کاره است :

"توسمت سبز اشراقی

                   تو

              آواز خوش باران

              و من، باری کویرم

              خشک و بی حاصل" (8)

با وجود این که متن کوتاه است اما سطر پایانی ، یک توضیح اضافی ست. همه می دانند کویر خشک و بی حاصل است. اگر این دو ویژگی کویر نمی آمد، مخاطب به زاویه های دیگر هم می توانست فکر کند. مثلا ترسناکی و وسعت. حالا با تمام این ها ، حاصل چیست؟ تو سبزی و من خشکم؟ این همان فکر سده های پنجم به بعد است. معشوق همه چیز و عاشق ، هیچ! هم فکر تکرای ست و هم زبان کهنه و قدیمی. آوردن واژه های مخفف و کهنه مثل "گر" به جای "اگر"، "ز" به جای "از"، لیک، عسس، مبین زبان کهنه و از کار افتاده است:

بگشا در

   بگشا

که عسس نزدیک است.(9)

یا:

و نگاهش

خاک سترون را

زاینده می کند

      گر بپاشد بر خاک (10)

یا:

من چه تنها هستم

                  و چقدر کوچه ی "بودن" خالی ست

                   دیگر از شیطنت کودک "دیروز"

                                         خبری نیست که نیست

شیشه

         در قاب کج و زنگ زده پنجره ها

                                 خواب سنگ می بیند

لیک

       دستم از خاطره سنگ تهی ست (11)

 

موسیقی شعر:

اگر یک بار دیگر به ابتدای مقاله برگردیم ، شاعر آزاد است که هر فرمی را برای شعرش انتخاب کند اما نمی شود در یک متن  نیمی را با قالب نیمایی سرود و نیم دیگر را با قالب سپید. عنصر وزن در شعرهای کلاسیک و نیمایی ، یکی از ویژگی های آن هاست. اما اغلب متن های این مجموعه را نه می توان نیمایی دانست نه سپید. چیزی است معلق در میان این دو. مثلا شعری که موزون شروع می شود ، در وسط یا پایان ، ناگهان عنصر وزن را رها می کند و  مطلب را پی می گیرد:

بی گمان چشمانت

           می تراود روزی

                     از بن پنجره يی

                     از بن پنجرهِ سبز تفکر

                                          ادراک

تا این جا با "فاعلاتن فع لن" ادامه دارد . اما ناگهان پس از چند سطر وزن به هم می ریزد و روایت پی گیری می شود:

چشم دانایی تو می تابد

             روی صادق ترین صفحهِ روزنامهِ عصر

                            "اطلاعات" ، "کیهان"

       واز آن روز

               ساعتی را که همیشه خواب است

               پشت دست می بندی (12)

یا این متن که از بی وزنی به وزن می رسد و باز از وزن خارج می شود:

بر این کتیبه ها چه نوشتی

                          که از رهگذران

                           پای رفتار گرفت

                          و در قبیلهِ شب

                                    اطراق کردند

گر بگیری تن پوش (وزن دارد)

                       از این کتیبه های اساطیزی

               خورشیدهای همانند بی بدیل

                من آفتاب پرست

                       به کدام سو

                             نماز بگزارم (13)

این مساله (وزن) نشان از بی توجهی به یک فرم بیرونی یا عدم اطلاع از آن است که باید مورد توجه قرار بگیرد.

در ابن متن های در هم، گاهی از موسیقی کناری هم استفاده شده است که با توجه به نقص وزن، گمان می رود غیر عمدی باشد:

موج غمگین صدا

             می رود

     تا همه جا (14)

یا:

من و اینک ساقی

        ساقی و اینک ناز

       آه ای خالق عشق

       با منش کن دمساز

فرم درونی، یعنی همان ارتباط های افقی و عمودی، در برخی متن ها رعایت شده و در بسیاری به فراموشی سپرده شده است:

سفر کردم

سفر کردم به رویایی ترین آهنگ هستی

نفس هایت

نفس هایت نسیم شرجی بوشهر

                                    کارون

دلم بی تاب

باد و بید مجنون

و گیسویت فرو می ریخت

               فرو می ریخت باران

                              پر نوازش

نگاهت کوک می کرد ساز خواهش

               سفر کردم

سفر کردم ولی آواره ماندم

                               مثل مجنون

                       میان قله های کوه

                                             هامون (15)

به نظر می رسد تکرار ها و قافیه سازی ها و ریتم، شاعر را از ارتباط واژه ها و سطرها، افقی و عمودی غافل کرده است و از معنا و مفهوم دور.

  چند نکته ی دیگر:

    از نظر نگارشی و به کارگیری نشانه ها نیز این متن ها کم ترین بهره را دارد.

واژه هایی که "ه" غیر ملفوظ دارند ، در حالت اضافی، کسره به "ی" تبدیل می شود که باید در نوشتن بیاید تا خواندن را آسان و سریع کند و مخاطب را به کلیتی در شعر برساند. متاسفانه در بخش های بسیاری از این مورد رعایت نشده و به جایش ازکسره استفاده شده است:

دیدمش می آید

       بر لبانش

                 غنچهِ لبخند است. (16)

همین طور نگاه کنید به صفحه های 8، 9، 10، 12، 22، 28، 35، و...

چینش سطرها هم از هیچ قاعده و قانونی پیروی نمی کند. گاهی عمودی ست گاهی پلکانی و در جاهایی ستاره گذاری شده است . در حالی که در خواندن کل متن متوجه می شویم  نه ایماژ جداگانه ای در کار است نه زنگ مطلبی و نه گسست خاصی:

ای آن که

           پاییز را

           در ساحت باغت راهی نیست

           و بهار

            در کنج خانه ات

                  بیتوته کرده است

         گرچه که من

                   نه بهارم

          اما

                  نه زمستان نه خزان

                         در دل و دستم نیست

                                            و نه حتی

            داغ تابستام

                     بگشا در

                               بگشا

                      که عسس نزدیک است

                       من، فصل پنجم سال ام

                                 فصل عشق (17)

مطلب از ابتدای سطر شروع می شود و در سطرهای بعد عقب نشیتی می کند و در انتها از وسط آغاز می شود. این جلو و عقب ها ، هیچ توجیه منطقی ندارد. در صفحه های دیگر هم این گونه چینش ها ادامه می یابد.

در شعرهای نیمایی، بعد از پایان یک مطلب و آوردن قافیه ، فاصله ای ایجاد می شود تا مخاطب از نظر دیداری این عوض شدن مطلب یا تصویر را ببیند و با بخش های دیگر یک شعر به تدریج آشنا شود و کلیت آن را درک کند. این گونه چینش ها ، به جز برهم زدن تعادل مخاطب و ایجاد مانع در سر راه خواندن، کار دیگری انجام نمی دهد.

منابع:

1-   ص 107- دست ناحرم باد

2-   ص 112 همان

3-   ص 89 موسیقی در شعر سپید- محمود فلکی

4-   ص 59 همان

5-   ص 12 دست نامحرم باد

6-   ص 11 همان

7-   ص 94 همان

8-   ص 97 همان

9-   ص 5 همان

  10-ص 10 همان

 11-ص 19 همان

12- ص 6 همان

13-ص 9 همان

14- ص 35 همان

15- ص 16 همان

16- ص 7 همان

17- ص 5 همان



تاريخ : 89/01/05 | 8:53 | نویسنده : اصلان قزللو

نمایشگاه کتاب های برگزیده برای کودکان با نیازهای ویژه

                                            دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان

                                                  تهران- پاییز 89   ibby

فراخوان داستان/نمایشنامه/فیلم نامه

درباره ی

کودکان با نیازهای ویژه

"نوشتن درباره ی کودکان ویژه ، گشودن پنجره به دنیاهایی است به ظاهر متفاوت اما از درون به هم پیوسته"

شورای کتاب کودک، همزمان با برگزاری دومین نمایشگاه کتاب های برگزیده برای کودکان با نیازهای ویژه(شامل کودکان دارای مشکلات بینایی، شنوایی، جسمی، حرکتی، ذهنی، گفتاری، یادگیری، رفتاری و عاطفی/روانی) از نویسندگان گرامی دعوت می کند، دست نوشته های ادبی خود درباره ی کودکان با نیازهای ویژه را که بیانگر زندگی، دشواری ها و تلاش های آنان برای همسازی با جامعه است و احساسات و مساۀل آن ها را هنرمندانه ترسیم می کند، در اختیار دبیرخانه ی نمایشگاه قرار دهند.

شرایط آثار:

1-      قالب: داستان/ نمایشنامه/ فیلم نامه

2-      نوع: واقع گرا یا فانتزی

3-      موضوع: کودک با نیازهای ویژه

4-      حجم: حداکثر 3000 کلمه

5-      گروه سنی مخاطب: سال های اول دبستان(6تا 9 سال)

                       سال های آخر دبستان(9تا12 سال)

                       سال های راهنمایی   (12 تا 15 سال)

6-      قالب ارایه: تایپ شده در نرم افزار word 2003/2007(متن با قلم times new roman اندازه 12)

7-      تعداد آثار شرکت داده شده از سوی هر نویسنده:نامحدود

8-      اثر پیش از این چاپ نشده باشد.

9-      مهلت ارسال آثار: 15 اردیبهشت 1389

از علاقه مندان دعوت می شود آثار خود را به یکی از دو روش زیر همراه با برگ شرکت در بخش داستان(پیوست) تا مهلت تعیین شده به دبیرخانه ی نمایشگاه ارسال کنند.

1-      نسخه ی کاغذی همراه با لوح فشرده حاوی فایل متنی از طریق پست

2-      فایل متنی از طریق پست الکترونیک

به پدیدآورندگان آثار راه یافته به نمایشگاه، گواهی شرکت در نمایشگاه به رسم یادبود هدیه خواهد شد. به آثار برگزیده از سوی کارشناسان، لوح سپاس مشترک IBBY و شورای کتاب کودک و به یک اثر برتر، تندیس نمایشگاه تعلق خواهد گرفت. افزون بر این، تعدادی از متون داستانی برگزیده برای تصویرسازی دراختیارهنرمندان تصویرگر قرار خواهد گرفت.

  آثار دریافت شده پس از پایان برگزاری نمایشگاه در اختیار پدیدآورندگان قرار خواهد گرفت.

                                                            ناهید جباری

                                                     دبیر اجرایی بخش داستان

دبیرخانه : شورای کتاب کودک- کمیته ی بازی

نشانی: تهران. خیابان انقلاب. خیابان ابوریحان. خیابان وحید نظری. شماره ی 31 طبقه ی دوم/ تهران- صندوق پستی 133-13145

تلفن(دورنگار): 66408074-66492721

پایگاه اینترنتی:www.cbc.ir/ibby

نشانی الکترونیک: shora.ibby2010@gmail.com



تاريخ : 89/01/05 | 8:52 | نویسنده : اصلان قزللو

                                 نمایشگاه کتاب های برگزیده برای کودکان با نیازهای ویژه

                                            دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان

                                                  تهران- پاییز 89   ibby

                              

 برگ شرکت در بخش کتاب با موضوع کودکان با نیازهای ویژه

مشخصات پدیدآورنده(ها)

نویسنده(ها):                 

مترجم(ها)

تصویرگر(ها)

نشانی و تلفن تماس:

 

 

نشانی الکترونیکی:

در صورتی که خود عضو خانواده ی بزرگ افراد با نیازهای ویژه هستید، لطفا نوع آن را ذکر کنید:

مشخصات اثر

 

اطلاعات کتاب شناختی اثر(تاریخ و محل نشر، ناشر و ...........)

خلاصه ی کتاب (حداکثر150کلمه):

 

 

 

 

کلید واژه ها:

دبیرخانه : شورای کتاب کودک- کمیته ی بازی

نشانی: تهران. خیابان انقلاب. خیابان ابوریحان. خیابان وحید نظری. شماره ی 31 طبقه ی دوم/ تهران- صندوق پستی 133-13145

تلفن(دورنگار): 66408074-66492721

پایگاه اینترنتی:www.cbc.ir/ibby          

نشانی الکترونیک: shora

تاريخ : 89/01/05 | 8:49 | نویسنده : اصلان قزللو

نمایشگاه کتاب های برگزیده برای کودکان با نیازهای ویژه

                                            دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان

                                                  تهران- پاییز 89   ibby

                              

 

ما به کتاب هایی نیاز داریم که به ما نشان دهند چگونه با یکدیگر برخورد انسانی داشته باشیم. برخی از ما معلول هستیم و برخی دیگر خیر. مهم آن است که در زندگی عادی یا از طریق کتاب ها، همدیگر را بشناسیم.

                                                                                        (توردیس اورجایتسر،1363)

شورای کتاب کودک، همزمان با برگزاری دومین نمایشگاه کتاب های برگزیده برای کودکان با نیازهای ویژه(شامل کودکان دارای مشکلات بینایی، شنوایی، جسمی، حرکتی، ذهنی، گفتاری، یادگیری، رفتاری و عاطفی/روانی) نمایشگاهی از کتاب های انتشار یافته درباره ی این کودکان برگزار می کند. معرفی کوشش های پدیدآورندگان ، ایجاد ارتباط میان پدیدآورندگان، ناشران، کارشناسان و کاربران، افزایش آگاهی جامعه و شناخت کمبودها در این زمینه از اهداف این نمایشگاه است.

  از پدیدآورندگان و ناشران گرامی آثار مناسب کودک و نوجوان به شکل کاغذی و الکترونیک، شامل داستان(تالیف و ترجمه) غیر داستان و شعر، دعوت می شود یک نسخه از اثر خود را که به موضوع کودکان با نیازهای ویژه پرداخته باشد، بدون در نظر گرفتن تاریخ انتشار، همراه با برگ تکمیل شده ی شرکت در بخش کتاب با موضوع کودکان با نیازهای ویژه (پیوست) تا تاریخ 16 خردارد 1389 در اختیار دبیرخانه ی نمایشگاه قرار دهند.

  آثار انتشار یافته بین سال های 88-1383 از سوی کارشناسان شورای کتاب کودک بررسی می شود. به پدیدآورندگان آثار راه یافته به نمایشگاهف گواهی شرکت در نمایشگاه داده خواهد شد. به آثار برگزیده از سوی کارشناسان، لوح سپاس مشترکIBBY و شورای کتاب کودک و به یک اثر برتر، تندیس نمایشگاه تعلق خواهد گرفت.

کلیه ی آثار انتشار یافته قبل از 1383 و پس از این تاریخ ، پس از بررسی از سوی گروه کارشناسان، در نمایشگاه به نمایش گذاشته خواهد شد.ار پس از ندت برگزاری نمایشگاه(مهر و آذر 1389) در اختیار کتابخانه ی تحقیقات شورای کتاب کودک قرار خواهند گرفت.

                                                                                      ناهید جباری

                                                                             دبیر اجرایی بخش داستان

دبیرخانه : شورای کتاب کودک- کمیته ی بازی

نشانی: تهران. خیابان انقلاب. خیابان ابوریحان. خیابان وحید نظری. شماره ی 31 طبقه ی دوم/ تهران- صندوق پستی 133-13145

تلفن(دورنگار): 66408074-66492721

پایگاه اینترنتی:www.cbc.ir/ibby          

نشانی الکترونیک: shora.ibby2010@gmail.com

 



تاريخ : 88/12/29 | 9:39 | نویسنده : اصلان قزللو

یک حسّ سبز

دست می کشد

به دل سنگ و سبزه ها

        از خنده های سبز 

                 سنگ دلش

                            آب می شود.

  رد می شود

           آهسته

             از کنار بید

             سرشاخه از امید

             دل گرم می شود.


  ها می کند

به تن سرد کوه برف

               از شرم

                     قطره 

                         قطره

            یخش آب می شود.

  پر می کشد

میان کوچه

نفس های یاس وناز

  پر می شود بهار

در تار و پود ساز 


  بیدار می شود

                 امید

در خواب ،

      یأس و بیم 


پر می زند دلم

به هوای روز نو

نو روز  می شود.


سال نو بر تمام دوستان مهربان سبز و پیرو. باد



تاريخ : 88/11/22 | 15:4 | نویسنده : اصلان قزللو

شعرلیلا رضایی

*********

 

کیف پول لعنتی !

   هربار 

   خالی کردم

   ته دل ات را

   آه ات مرا گرفت

 

تمام خوراکی های جهان

   توی یخچال

   دهن کجی کردند

 

گاز       باز      بسته

    از موهای شعله ور م 

    سماور سرما خورد  

   از بینی اش آب چکید

 

کفش ها که

    به هوا خوری ام بردند ،

    پیاده رو

   سنگ جلوی پای ام گذاشت ،

  خیابان

  ماشین های هی بوق بوق !

 

طعم توت فرنگی ِ این رژ

    قند خون که بالا نمی کشد

 تکانی به خودت بده   این بار وُ

    قدر چند کلوچه

     پولِ خورد رو کن

نقد و نظر:اصلان قزللو

برای آسانی بررسی متن،آن را به پنج بند تقسیم کرده ایم. این تقسیم بندی بر اساس تغییرگزاره های متن و روی آوردن به دیدگاهی تازه برای تشکیل یک فرم است.مثل کسی که می خواهد از یک بلندی به اطراف نگاه کند و موقعیت خود را تشخیص دهد و راه گذر مناسبی بیابد.یا مانند فیلم برداری که با گرفتن چند فریم از مناظر گوناگون ، مخاطب را به افکار یا فیلم نامه ی خود هدایت می کند.

در بند اول،کیف پول مورد خطاب است که با هر بار خالی شدن در حقیقت دل صاحبش را می لرزاند.(قفر چنگ به دلش می زند.)

بند دوم:در این حالت(بی پولی و فقر)خوراکی های جهان تو را به مسخره می گیرند. در این زاویه ی دید، یخچال پر فروشگاه ها با کیف خالی در جنگ است.این بند به مخاطب اجازه می دهد که به سپید خوانی دست  بزند و به دالان های ندیده ی راوی(شاعر)نگاه کند.تجسم کند غذاهای متنوع و رنگارنگ را (اغراق در غذاهای همه ی جهان با تمام تنوع و گوناگونی )که چه چنگی به دل راوی(شخص فقیر) می زنند.او دلش از گرسنگی غش می رود و غذاها دل ربایی می کنند و...

بند سوم:در خانه، گاز که منبع گرمایش است،قطع شده و سماور که سرما بخورد، حتا یک چای گرم پیدا نخواهد شد تا در این شرایط طاقت فرسا(بی پولی و فقر+گرسنگی +سرما)گلویی گرم کنی یا تر!

بند چهارم:راوی وضعیت دیگری را به نمایش می گذارد. یعنی پس از نمایش بی پولی و ناتوانی درخرید مواد غذایی و هجوم سرما،پا به کوچه می گذارد و در آن جا هم دچار مشکل می شود.چه مشکلی؟باز هم اجازه گشت و گذار به مخاطب داده می شود.اجازه تاویل و تفسیر.اما یک دید زنانه در این وضعیت خود را نمایان می کند که مخاطب می تواند آن را بپذیرد یا نه.مخاطب ایرانی متوجه این زاویه ی دید زنانه می شود که بدک هم نیست.یعنی مردها دچار چنین مشکلی نمی شوند (یا کم تر می شوند).مشکل مردها آن سوی قضیه است که در این خوانش کمی به آن نگاه می کنیم.این یک درد جهان سومی است(ما جهان چندم هستیم؟)

کمی آن سو تر به راوی نگاه کن.او که در خیابان می رود جامعه به چنان وضعیت اسفناکی رسیده که افراد سواره با بوق های پیاپی اتومبیل ها به پیاده را دچار مشکل می کنند.

بند پنجم :حالا راوی دوربین را روی خودش زوم می کند.انگار خودش مقابل خودش ایستاده و خود را با آن همه مشکلات برانداز می کند . زار و نزار و پریده رنگ. نه غذایی نه پولی . زیبایی هم که با این همه بدبختی ها از او رخت بر بسته.باید فکری به حال خودش کند.دست کم،پولی  خردی خرج کند و رنگی به خود بزند .شاید از این راه به نوایی هم برسد.اگر خوانش من درست باشد ،این فقر و فاقه و نابه سامانی عاقبت او (افراد جامعه )را به بی راه خواهد کشاند.در نتیجه هم این رو و هم آن رو(جامعه ی زنان و مردان )هر دو دچار بیماری خواهند شد (که شده است) و پایان اسف انگیزی در انتظار همه است.

(خانه از پای بست ویران است           خواجه در بند نقش ایوان است)

جان بخشی های پی در پی به کیف و خوراکی ها و سماور و کفش، زبان متن را تا حدودی از زبان معمولی و گزارش دهی خارج کرده است واز مستقیم گویی دور.فرم خوب و منسجم است . ارتباط های عمودی و افقی به خوبی در متن اعمال شده است .یعنی شاعر از اول می داند که چه می کند و چه می خواهد. واژه ها و ترکیب ها و جمله ها با وجود تغییر وضیت گسسته نیستند و همه در خدمت هدف شاعرند.از اشیا و مکان ها استفاده ی بهینه شده است .اما لیلا هنوز می توانست متن را قوی تر کند.زبان را حسی تر و در نتیجه ضربه ی وارد شده به مخاطب را شدید تر و شعر را ، شعر تر!چینش و استفاده از نشانه های نگارشی هم می توانست جنبه دیداری و خوانش خوب را تقویت کند.

                                         تا باد چنین بادا



تاريخ : 88/11/19 | 7:20 | نویسنده : اصلان قزللو
 

   در غبار خاطراتمان
   برای آنچه در کوچه ها / به خاک نشست

   برای قلبی
   به سادگی خانه ی کودکی هایت
   و تاب درخت انگور

   برای قهقهه ی بادبادکی
    در خنکای دست باد
   و حسرت عشقی زیر آسمان

 برای شیون صاحب خانه
   از تزریق الکلی به چراغش

  برای خاکت
    روی شانه های دیوار همسایه
    و زلالی آبی در کوزه

 برای تو
   و برای چشمان پر برق ات

 میوه ای می چینم
   توتی شاید

 مهمانی باش
   کنار سفره ای
  نان تازه با سبزی

پیام کلی متن،یک نوستالوژی است.حسرت روزهای گذشته از کودکی تا جوانی! طبق تقسیم شاعر، متن هشت بند دارد که هرکدام از آن ها گزاره هایی دارد. در حقیقت ، شاعر با آوردن این گزاره ها،فرم شعر را به وجود آورده است.

در بند اول:از خاطره های غبارآلود و گم شده در کوچه و خیابان ها سخن می گوید و می خواهد نثار همه ی این ها، عملی در خور انجام بدهد؛که نتیجه ی کلی را در دو بند پایانی مشخص می کند.

در بند دوم:می خواهد هدیه ای نثار قلب ساده ای کند همچون سادگی خانه ی کودکی ها(بازی های کودکانه)+تابی که به درخت انگور بسته شده.(تاب را معمولا به یک درخت بلند می بندند .مثل توت.تاک خیلی کوتاه و خزنده است)

بند سوم:انجام عملی به یاد بادبادک بازی های کودکانه+عشقی زیرآبی آسمان(در تنهایی) –(چون که با معشوق پنهان خوش تر است:مولوی)

بند چهارم:برای زاری صاحبخانه(نشان می دهد راوی مستاجر بوده!)برای تزریق الکل به چراغش!که این گزاره ضعیف است و با دیگر بندها که یادآور کودکی و جوانی  با مخاطب است ارتباط کم تری دارد.

بند پنجم:برای رد پایی از تو ، روی دیوار همسایه(ارتباط ما) و زلالی آبی در کوزه(که از آن می نوشیدیم) بخش دوم این بند هم ضعف دارد و این گزاره ،ارتباط روشنی را به ذهن تبادر نمی کند.

بند ششم:برای(به یادتو) تو و برای چشم های پر برقت(برق شور و عشق و شوق داشت) مستقیم گویی صرف است. بند هفت و هشت، باید بتواند تمام شش بند بالا را به نتیجه برساند.درست مثل اسلحه ای که چاشنی دارد؛سرب دارد؛پوکه دارد.و هریک مکانی خاص وبا تمام لوازم خود اسله از لوله و قنداق و بند و مگسک (نشانه) +تیرانداز ،فقط و فقط برای زدن هدف است. آن هم هدفی بزرگ مثل آهو، قوچ و... نه یک گنجشک! حالا ببینیم این دو بند می تواند خروجی عالی داشته باشد؟ بند هفت:به یاد همه ی این ها(شش بند قبل)میوه ای می چینم. توتی شاید.انگور هم نمی چیند که یادآور آن تاب درخت انگور باشد. شاید توت از انگور شیرین تر است و خاطره های گذشته را شیرین تر یادآوری می کند. بند هشت:با نان تازه و سبزی(خوراک ساده و فقیرانه-البته نه در این زمان!)مهمان این سفره باش. چخوف می گوید اگر در متن ،تپانچه ای را نشان دادی حتما از آن استفاده کن؛تیراندازی کن. در این متن تپانچه های زیادی نشان داده شده ،بی آن که از آن استفاده شود. یا به نتیجه ی شایانی منتهی شود.مخاطب منتظر بود که با شش مقدمه(بند) انفجار بزرگی رخ بدهد اما چنین نمی شود. این، یعنی فرم نداشتن شعر. کم ارتباطی های آن. عمودی یا افقی.مرتب یا نا مرتب. استفاده از هربند ،واژه و ترکیب و جمله باید اندیشیده و برگزیده باشد.به این شکل که شاعر با تکیه با ناخودآگاه تربیت شده اش ، شعر را می آفریند .اما پس از این آفرینش باید ساعت ها به تماشای این موجود(شعر) بنشیند و براندازش کند. دور شود، نزدیک شود و به اصلاحش بپردازد. اضافی ها را قیچی کند و دور بریزد و موهاش را شانه بزند و احیانا اگر مرتب نشد، ژل!شعر یعنی گلوله کردن و پرتاب احساس به مخاطب. از نظر زبانی گرچه در نظر اول زبان ساده و روان است ، اما نارسایی معنایی همان طور که در بندها(بند4،بند5 و...)یادآوری کردیم،نشان از عدم به کارگیری توانایی های گوناگون زبان مثل تکثر معنایی با گزینش واژه های دو یا چند پهلو، سپیدخوانی و تاویل های گوناگونِ امکان پذیر به سبب وجود واژهای آن چنانی. عدم به کارگیری جمله ها به روش معمولی که حاوی گزارش و اطلاع رسانی باشد.پس از خواندن شعر ، باید هم درد شاعر یا راوی باشی.بلرزی، بگریی، بنالی،بخواهی، خشمگین شوی،غمگین شوی یا بخندی! یعنی عاطفه در شعر را دامن بزنی.این بحث کوششی و جوششی هم توجیهی است برای هر چیز.اگر شعر از تو بجوشد ولی به دریایی هدایتش نکنی به کویر سرازیر می شود (باران که در لطافت طبعش مثال نیست      در باغ گل روید و در شوره خاک خس:سعدی-امیدوارم، از حافظه درست نقلش کنم) سخن دیگر آن که شاعر همه جا همراه شعر نیست که بنواند آن را توضیح بدهد؛ بنابر این این کلام باید آن قدر دقیق مهندسی شود،که نتوان تناقض و تضادی بیهوده از آن کشف کرد.(مثل منهدسی های رایج نباشد که خدای کرده ...ش در آید!)

انتخاب واژه ها هم می توانست در این متن دقیق تر باشد.مثلا واژه ی "برای"که بسامد خوبی هم دارد(7بار)فقط مفهوم یک حرف اضافه دارد. اما نقش این واژه خیلی بیش تر از این گزینش است.و معنای" به خاطرِ" دارد. در انتخاب تاب درخت انگور،سهل انگاری شده.البته همین جا بگویم که این"تاب درخت انگور"تاویل دیگری هم دارد و می تواند درست باشد و آن یک تشبیه بلیغ است . درخت انگور مثل یک تاب باشد. اما حاصلش چیست ؟جمله و ترکیب های بند4و5،دقبق نیست.در بیش تر جمله های متن، از زبان گزارشی استفاده شده است. خلاصه ی کلام آن که متن برای رساندن خود به شعر باید تلاش ها کند و تمرین ها تا ضمیر ناخودآگاه آن را تراوش دهد. با تمام این ها نباید از کنار ترکیب های خوش تراش وزیبای"غبار خاطرات"،"قهقهه ی بادبادک"، "خنکای دست باد"،"شانه های دیوار" بی توجه گذشت.نباید افکار زیبای انسانی موجود درمتن را نادیده گرفت. می دانم آزاده تلاش خواهد کرد و شعرهایی در خور و شایسته خواهد سرود تا بسیار بستاییمش.شعر را! وگرنه آزادگی  در حد کمال است.



تاريخ : 88/11/01 | 21:52 | نویسنده : اصلان قزللو
 

گاهي چنان درگير با اوهام مغشوشي

حس مي کني در باغ وحشي ها.. خودت کوشي؟

يک گربه ي پشمالو، يا يک پنگوئن، يا سگ

خرگوش، خرس قهوه اي، پاندا و يا موشي

همذات پنداري شخص و شخصيت هاش است

وقتي که با تاييد آنها آب مي نوشي

( شاگرديِ پيتزا فروشي ) فکر خوبي بود

يک روز خرسي، گربه اي، يک روز خرگوشي

آري! و مردم دوستت دارند، اين خوب است

امروز در يادي... ولي فردا فراموشي

اصلا مهم هم نيست، چون در شهر تنهاييت

با اين هويت هاي محبوبت هم آغوشي

مي خندي و از فرط خنده اشک مي ريزي

مي خندي و هي اشک مي ريزي و خاموشي

( با رقص پا و دست و سر جلب توجه کن! )

خيس از عرق... نه اشک زير ماسک و روپوشي

آقا بفرما ، خانم  پيتزا... آه!

( بايد به هر ترفند پيتزاها رو بفروشي )

...

من آب خوردم ، يک نفر فرياد زد: (امروز

از بين حيوونا کدوماشونو مي پوشي؟ )

 

 نقد اصلان قزللو :

 وزن این متن"مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع لن" است.با این یاد آوری که در مصراع پنجم ، باید "پشمالو" را "پشمالُ"بخوانیم تا وزن شعر درست باشد.در شعر کهن ، چون وزن را یکی از عناصر تخیل می دانستند،حاضر بودند خوانش درست واژه را فدای وزن کنند که این امر کاملا نادرست است.

در مصراع نهم،وزن ، یک هجا کم دارد و در صورت محذوف تلفظ کردن"دوست دارنداین"، دو هجا کم می آورد.در مصراع سیزدهم هم،اشکال وزنی وجود دارد و در مصراع 16،سه هجا کم است که تصور می شود سه نقطه ، برای پر کردن آن است.

پیش از وارد شدن به باقی قضایا،باید گفت به ندرت موضوعی تازه و امروزی با قالب کهنه سازگاری دارد.مگر آن که عمدا بخواهیم موضوعی شایع را در قالب و زبان کهنه پنهان کنیم.

موضوع نوشته،زندگی انسان تنهای قرن ماست که مجبور است هر ناملایماتی را تحمل کند .زبان متن هم دو گانه است.در بیش تر مصراع ها نوشتاری و در تعدادی گفتاری است.از جمله:

در مصراع دوم:در باغ وحشی ها=در باغ وحش هستی ها! "خودت کوشی؟"=خودت کجایی؟

در مصراع17:"باید به هر ترفند پیتزاها رو بفروشی"

در مصراع پایانی:"از بین حیوونا کدوماشونو می پوشی؟"

تنها ، در مصراع پایانی نقل قول مستقیم را ، می توان علت محاوره نویسی دانست.اما در مصراع های دیگر این علت هم وجود ندارد.

زبان حکایت انسان مطرح شده در متن، یک زبان روایی است و از اولین توانایی زبان ، یعنی پیام رسانی استفاده شده است. درست است که در نظرشاعر امروز،واژه ، شعری و غیر شعری ندارد؛اما استفاده از هر واژه، بهره گیری از توانایی های بالقوه و بالفعل زبان را می طلبد.اگر متنی از زبان شعری استفاده نکند، دیگر عناصر هم کارایی خود را از کف می دهند.یک شعر ، زمانی منسجم و مطلوب است که تمام عناصرش با هم تناسب داشته باشند.درست مانند موسیقی. یک موسیقی خوب و ارزشمند آن است که آهنگ ساز بتواند نت ها را آن چنان در ارتباط با هم ومتناسب در کنار یکدیگر بیاورد که نغمه و نوای ایجاد شده دل انگیز و روح نواز باشد. وگرنه شخص غیر موسیقی دان هرچند نت بداند ، از تک تک آن ها جز صدای دل خراش به گوش نخواهد رسید.حالا اگر فکر کنیم یک شعر فقط پیام خوبی داشته باشد اما زبان و موسیقی و تخیل و زیبایی هایش بلنگد یا مصنوعی ودر حد دیوار چینی باشد،تلاش بیهوده ای برای سرودن شعر کرده است.زیرا همان پیام را می توان در قالب یک نثر ادبی یا یک شعار یا یک نظم، تنظیم کرد.مشکلی که در جامعه ی ادبی ما وجود دارد این است که تفاوت بین شعر و نظم کاملا مشخص نیست یا با اغماض به آن نگاه می کنیم.کار شعر ، صدور دستور العمل یا بیانیه نیست.به همین سبب باید توجه کنیم که نه وزن به تنهایی شعر می سازد نه قافیه نه آرایه نه سوز و گداز و شکوه و گریه!نه پیام!زبانی که بتواند با بهره گیری از توانایی های گوناگون ، خود را از تکرار و معمولی و عادی بودن بالا بکشد و به این وسیله ،حس شعر را به مخاطب منتقل کند، با دیگر عناصر آن متناسب باشد و با واژه گزینی های دقیق و حساب شده و طبیعی در فرم شعر بنشیند، شعری موفق است.

زبان این متن ، با وجود داشتن واژه های امروزی و موضوع نسبتا خوب، نتواتسته است کاری به جز اولین توانایی خود را را در متن به نمایش بگذاردو به همین سبب مخاطب را آن چنان که باید به سوی متن نمی کشاند و از راهروهای ذهنی شاعر یا بیراه های ایجاد شده در آن عبور نمی دهدو به سوها و زوایای شعر یا بی سوها و سپیدخوانی ها نمی کشاند.

تخیل:

اولین آرایه ی خیال انگیز این متن، تشبیه است که در مصراع ها به چشم می آید.

در بیت دوم:" یک گربه ی پشمالو، یا یک پنگوئن، یا سگ

خرگوش، خرس قهوه ای، پاندا و یا موشی"

و در مصراع یازده:"شهر تنهایی"یک تشبیه بلیغ اضافی است.

در بسیاری از مصراع ها "تناسب یا مراعات نظیر دیده می شود:

در بیت د.وم و سوم: گربه، پنگوئن، سگ

خرگوش، خرس ، پاندا و موش.

یکی دو واژه یا ترکیب ایهام آمیز هم در متن وجود دارد:

در مصراع دوم:"در باغ وحشی ها=در باغ وحش هستی یا در باغ وحشی ها هستی!

در همان مصراع:"خودت کوشی؟"=خودت کجایی یا خودت می کوشی که البته معنای دوم فقط در دیدار اول قابل دریافت است.

همین جمله ی پایانی، ارتباط چندانی با بقیه جمله ندارد و بیش تر به درد قافیه سازی می خورد یا بهتر است بگوییم اجبار قافیه!یک کنایه هم جلب نظر می کند:مصراع ششم"آب می نوشی" کنایه از انجام هر کار کوچک و عادی.یکی دیگر از عیب های قالب کهنه برای بیان مفهوم های تازه، اجبار به آوردن کلمه هایی است که بتواند آن وزن را در یک افاعیل یا بحر تحمل کند.

همچنین قالب های کهنه لذت دیداری متن را به سبب یکسانی وزن مصراع ها و اجبار قافیه از دست داده اند. در این قالب ها که به سبب تکرار عادی شده اند و جذابیت ندارند، توجه شاعر بیش تر صرف قافیه سازی و وزن می شود و بیت ها را بی توجه به ارتباط ارگانیکی با دیگر عناصر ، از هر زاویه ای ، در کنار هم قرار می دهد.مثلا در همین شعر اگر ترتیب بیت ها را در بر هم بزنیم و پس و پیش کنیم،آسیبی به کل متن وارد نمی شود.لازم به یادآوری است که شاعران چیره دستی هم چون حافظ یا مولانا ، توانسته اند با وجود قالب کهن، فرم شعر را حفظ کنند یا فرم به سبب داستانی بودن حفظ شده است.

می گویند شعر آن است که اگر تمام زیورش را از آن بگیرم و لباسش را در آوریم باز هم شعر باقی بماند. حالا اگر این متن را به نثر در اوریم و هیچ کلمه ای از آن کم نکنیم یا به آن نیفزاییم، چه می شود؟:

"گاهی چنان با اوهام مغشوش در گیری که حس می کنی در باغ وحشی ها.خودت کوشی(کجایی؟) یک گربه ی پشمالویا یک پنگوءن یا سگ.خرگوش ، خرس قهوه ای ، پاندا و یا موشی.وقتی که با تایید آن ها آب می نوشی،هم ذات پنداری شخص و شخصیت هاش است. شاگردیِ پیتزا فروشی ، فکر خوبی بود. یک روز خرسی، گربه ای، یک روز خرگوشی.آری این خوب است و مردم دوست دارند. امروز در یادی ولی فردا فراموشی.چون در شهر تنهایی ات با این هویت های محبوبت هم آغوشی، اصلا مهم نیست.خیس از عرق نه اشک زیر ماسک و روپوشی، با رقص پا و دست و سر، جلب توجه کن.آقا بفرما. خانم، پیتزا.آه! باید به هر ترفند پیتزاها رو بفروشی.من آب خوردم یک نفر فریاد زد: از بین حیوونا کدوماشونو می پوشی؟

حال به گزاره های این متن بپردازیم:

مثلا چرا در مصراع چهارم"خرس قهوه ای"آمده و سیاه و سفید نیست؟علت فقط گرفتار شدن در وزن است.در بیت سوم هم همین گرفتاری در وزن ،جمله را نا رسا کرده و برخی اجزای آن بی توجه به قرینه های لفظی یا معنوی ،حذف شده است."آب نوشیدن ، سبب هم ذات پنداری شخص و شخصیت هایش است" یعنی اطاعت و پیروی؟!در بیت پنجم"آری" در مقابل چه پرسشی آمده است؟و مردم چه چیزی را دوست دارند؟چه چیزی خوب است؟مرجع این خبر چیست؟در مصراع دوم همین بیت،"امروز در یادی ...ولی فردا فراموشی"نتیجه ی کدام سخن است؟در بیت ششم،چه چیزی "اصلا مهم نیست"؟و هویت های محبوب کدام است؟در بیت هفتم،آیا مصراع دوم ، قیدی است برای مصراع اول؟ یعنی "در حالی که خیس عرقی زیر ماسک و روپوش،باز هم جلب توجه کن؟"در همین جمله ، "وقتی خیس عرقی"به توضیح اضافی "نه اشک" نیاز ندارد.در بیت هشتم،آوردن "آه "برای چیست؟آه به تنهایی یک صوت است و نشانه درد و رنج. چرا سر و کله اش در این جا پیدا شده؟در بیت پایانی، چنان چه این"آب خوردن " با "آب می نوشی در مصراع ششم ارتباط داشته باشد، یک امتیاز به متن می دهد.ارجاع خوب. یا اگر آب خوردن را شبیه حرکت یکی از حیوان ها بدانیم،که مدیر پیتزا فروشی تشخیص می دهد که تو نقش کدام حیوان را بازی خواهی کرد، جالب توجه است.جمله ی پایانی در مصراع آخر هم از نظر نحوی نادرست است ."از بین حیوونا کدامشو(مفرد باید باشد)می پوشی؟ و حیوونا را می توان مجاز از لباس حیوونا دانست.

با این توضیح ها،به شعر رسیدن این متن دشوار است.حداکثر تلاش ،رسیدن به نظم است.زیرا وزن و قافیه و آرایه قادر به ساختن شعر نیست و اگر هم باشد ،پایدار نیست.

منبع:وبلاگ ترانه ی فریاد



تاريخ : 88/09/20 | 15:0 | نویسنده : اصلان قزللو

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی باده ی گل رنگ نمی باید زیست

این سبزه که امروزه تماشاگه ماست

تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟

به شروعش نگاه کنید و چگونگی کاربرد زبانی را ببینید.از همان اول ضربه را

به مخاطب وارد می کند و از مخاطب می خواهد به گریستن ابر دقت

کند.زیرا حادثه ی بزرگی اتفاق افتاده است.ابر سوگوار است .به یکی یکی

عوامل دقیق تر شوید. همین واژه ی "زار" امر غمناک و تاسف باری  را

گوشزد می کند .جان بخشی به ابر هم اثر انتقال احساس را بیش تر کرده است .در مصراع بعد، مخاطب را به کار دیگری فرا می خواند :"می"

نوشی!چرا او "می"نوشیدن را از مخاطبش می خواهد؟باید سفید خوانی

کرد: زیرا کاری از دستش بر نمی آید  و گذر زمان بسیار تند است و او به

سبزه ها خواهد پیوست.حالا خودش داردسبزه ها را تماشا می کند.یعنی

انسان درحالی از امری لذت می برد که غم انگیز است . سبزه ها به ظاهر

زیباهستند ولی در واقع از خاک انسانی هستندکه در همین جا یا در جایی

دیگر به سبزه زاری نگاه می کرده و حالا مورد تماشای ماست!

خاصیت دیگر "می" نوشی ، فارغ کردن انسان از افکار مزاحم است.او را از

خود بی خود می کند.

در دو مصراع پایانی خیام، منظور خود را از آوردن مصراع اول و دوم بیان می

کند. این کار انسان ،باده نوشی عین اختبار و اجبار است. چون از تاسف و

تاثر کاری بر نمی آید ، پس  شرابی تلخ بخواه تا از شور و شر 

 این جهان رها شوی .از سویی دیگر سرمست هم می شویم و از لحظه

هامان لذت می بریم.

به واژه ی "تا"بیش تر دقت کنید .یک صوت است و معنای هشیار بودن و

باخبر بودن را می رساند.یک هشدار است که این کار- سبزه ی خاک

شدن-به تحقق خواهد پیوست.گویی خیام یک معادله را طرح می کند و از

مخاطب می خواهد با استفاده از داده ها، مجهولش را حل کند.انگار او به

بی توجهی انسان به خود و جهان و عوامل آن اشراف دارد و می داند انسان

ها کم تر عبرت می گیرند و گویی هزاران باربه جهان خواهند آمد .




تاريخ : 88/09/05 | 23:24 | نویسنده : اصلان قزللو

سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسد.

در اين برنا مه ، كاربران با مراجعه به سايت اينترنتی :

 http://www.thehunge rsite.com    

 

بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك، كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي کنند.

 



تاريخ : 88/07/22 | 5:27 | نویسنده : اصلان قزللو
"بدون هماهنگی شعر نگویید "نام کتابی است که اسدالله امرایی آن را به فارسی برگردانده است . این کتاب 237 صفحه دارد.نشر گل آذین آن را در سال 1387 در 1100 نسخه چاپ کرده است.

یک شعرش را با هم بخوانیم:

"زن ها در جبهه نمی میرند"

********************

زن ها در جبهه نمی میرند
سرشان مثل توپ گلف در میدان نمی غلتد،
زیر باران گرمسیری باروت نمی خوابند،
تکه تکه در آسمان پخش نمی شوند،
برفی در دلشان یخ نمی زند،
شیطان را از اورشلیم نمی رانند،
آب بندها و ریل ها را منفجر نمی کنند،
استاد جنگ نمی شوند،هنرهای رزمی نمی آموزند،
در صلح هم زنان کاره ای نیستند،
ژنرال نمی شوند،
هیچ زنی سرباز گمنام بنای سنگی نمی شود،
در میدان های شهر،صورت هیچ زنی
بر سنگ خارا حک نمی شود.
زن ها در جبهه نمی میرند.
آن ها مجسمه های نمک نمی شوند
در موزه ی لوور
مادر فدرا
سوگلی لویی هشتم
ماتاهاری
اواپرون
ملکه های تحت قیمومیت نخست وزیران،
پرستار، آشپز،رختشوی
شاعران رمانتیک،
زن ها تاریخ نمی سازند
اما آن را نه ماه در شکم نگه می دارند و بیرون می رانند،
بعد بیست و چهار ساعت می خوابند ،
مثل سربازی که از جبهه مرخصی گرفته.



تاريخ : 88/05/28 | 8:57 | نویسنده : اصلان قزللو

/**//**/ (متن سخنرانی اصلان قزللو در یادمان مهدی آذر یزدی در خانه ی هنرمندان 88/5/27)

زندگی زیباست ای زیبا پسند        زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنچنان زیباست این بی بازگشت    کز برایش می توان از جان گذشت

مردن عاشق نمی میراندش         در چراغی تازه می گیراندش

مهدی آذریزدی عاشق بود . همه چیز را رها کرد و با نگارش قصه های خوب برای بچه های خوب،جاودانه شد.چراغ او هم در دل کودکان روشن است هم در دل نویسندگان . مگر جز آن است که او آغازگر باز نویسی و بازآفرینی متون کهن است و دیگران با دیدن جا پایش ، پا در این وادی گذاشتند؟او نویسندگی را به عنوان یک وظیفه و خدمت برای کودکان و نوجوانان، انتخاب کرد.چرا که می دانست این نسل پر انرژی  قادر است از راه های پر پیچ و خم و سنگلاخ آینده عبور کند.جامعه بر شانه های او خواهد چرخید و به گل خواهد نشست. خطاب به کودکان   او در کتاب هایش یک مقدمه دارد برای بچه ها و یک موخره برای بزرگ ترها. صحبت کردن در ابتدای کتاب، یعنی اهمیت بسیار دادن به این گروه سنی.او پس از معرفی کتاب به بچه ها می گوید:"همان طور که همه ی بچه های خوب کتاب های اول و دوم و...را خواندند و پسندیدند و به دوستان خودشان هم خواندن آن را سفارش کردند، امیدوارم این کتاب را هم بخوانند و اگر خوششان آمد، به دوستانشان هم سفارش کنند آن را بخوانند." در این سحنان ،چند نکته قابل بررسی ست: اول ،احترام به انتخاب و نظر بچه ها، بعد فرصت فکر و تصمیم گیری دادن به آن ها. اگر آن سوی معنای این صحبت ها را هم خوب نگاه کنیم ، چنین می شود:"اگر خواندید و خوشتان نیامد، به کسی معرفی اش نکنید که کتاب بد شایسته ی معرفی نیست." خطاب به بزرگ ترها اما در بخش موخره  با عنوان "چند کلمه با برزگ ترها می گوید: "من در هفت رشته لیسانسیه نبودم و از شش دانشگاه به اخذ درجه ی دکترا نایل نشده بودم و تا بیست سالگی کتابی در زمینه ی خواندنی های کودکان نخوانده بودم...آن گاه که به کتب کودکانه چشم باز کردم،خود را یافتم از دوران کودکی گذشته و کودکی و جوانی نیاموخته؛ و با این احساس غبن تا توانستم جست و جو کردم  و آن چه را تا نیمه ی عمر در کلاس ها می خوانند، از پیش خود در کتاب ها خواندم و در میان آثاری که برای کودکان گرد کرده بودند، کتاب خوب کم دیدم." ناصر خسرویی دیگر گویی آذر یزدی ، ناصر خسرو دیگری است در زمان ما که یک باره از خواب بیست ساله برمی خیزد و با عزم جزم ، می خواهد تا آن جا که توان دارد، به کودکان و نوجوانان خدمت کند.برای این کار لازم است رنگ ها را از هم تمیز دهد . او می بیند در این عرصه مدعی بسیار است و کار اندک. نویسنده و مترجم فراوان است و اثر خوب کم.آن هم بی توجه به آثار کلاسیک و گنجینه های زیر خاکی! بی توجه به برتر گزینی! کشف زبان و شیوه ی باز آفرینی و بازنویسی این آدم صاف و ساده که جوهر دانایی و صداقت در دلش موج می زند، هنوز مردد است که کار را شروع کند یا نه؟خب نمی داند چه طور بنویسد. او باید به زبان ویژه ی این گروه سنی دست بیابد . یک زبان ساده و جذاب و همه فهم. به همین سبب ، دست به جست و جو می زند."به معرکه ی درویشی رسیدم، از آن درویش ها که با جعبه ی مارگیری و شامورتی کنار کوچه ، معرکه می گیرند و اطفال و عوام را دور خودشان جمع می کنند و با چند چشمه تردستی که از پیر استاد فرا گرفته اند و با زبان گرم و نرمی که در این بی سوادی دارند، خرج روزانه شان را در می آورند."او نمی خواهد معرکه گیری یاد بگیرد  بلکه یکراست سراغ یک منبع غنی می رود که "کودک و عوام را جذب کند."او برای نوشتن به کودکان ،زبان مورد علاقه و نیاز آن ها را در میان کوچه و بازار می جوید و می یابد. •          "چون دیگران ایستادم و درویش ، هوش خلق الله را ربوده بود و یکی از شعبده هایش را نیمه کاره گذاشته و قصه ای آغاز کرده. قصه ای که می گفت "قصه ی الاغ سواد دار" بود – خری که خود را به زنجیر انوشیروان می مالید – که داستانی کهن و مختصر است و بارها خوانده بودم. اما درویش با چنان گرمی و گیرایی و طول و تفصیل تعریف می کردکه من هرگز ذوق آن شنیدن را از خواندن هیچ کتابی در نیافته بودم." از گفته های او به دو نکته ی مهم در نویسندگی می توان دست یافت: نخست زبان گرم و گیرا برای نوشتن قصه های کودکان که جذاب و زنده و ساده و قابل دریافت باشد. دوم باز نویسی و باز آفرینی و حدود و ثغور آن، نه آن قدر کوتاه باشدکه خواننده ناقص تصورش کند و نه آن قدر طولانی که حوصله اش را سر ببرد و مثلا بگوید "سرِکارمان گذاشته!" یا "فقط می خواهد صفحات کتابش را افزایش دهد!"او در افزایش و کاهش قصه ها ، همیشه به اثرپذیری بر ذهن کودک توجه داشت. او در و بازآفرینی و انتخاب قصه ها  هیچ گاه از نظر دور نمی داشت. تمام هم و غمش ،آموزش بود؛ آموزش نکته های مهم زندگی و این جهانی.گرچه به خاطر همین افکار که ریشه در زندگی خودش داشت،بازنمایی غم ها و محرومیت ها و تنهایی های خودش بود، مطرود خانواده ، به ویژه پدرش شد. " این‌ها کتاب‌های دنیایی هستند و ما باید به فکر آخرتمان باشیم". اما او راهش را سخت انتخاب کرده بود و می خواست قصه هایش ،آیینه ی تمام نمای آرزوها و محرومیت ها و افکارش باشد. ویژگی های کلی "قصه های خوب رای بچه های خوب" 1-   دوری از ابتذال و بیهودگی: در انتخاب و بازآفرینی قصه ها، تا از مفید بودنش مطمئن نمی شد، اقدام به نوشتنش نمی کرد. 2-   تنوع قصه ها: به متنوع بودن قصه ها را از هر نظرتوجه داشت.این تنوع هم شامل گوناگونی کتاب ها بود و هم زمان نوشتن قصه ها(قرن های سوم و چهارم و ششم و...) و هم تنوع موضوعی . زیرا او بر این باور بود که باید هر دو  روی زندگی را به بچه ها نشان داد  ؛ نه فقط روی زیبا و خوشش را که روی خشن وناخوشش را . در این قصه ها ، هم پادشاه بود هم گدا .هم فقیر هم ثروتنمند.هم تنبل هم تلاشگر.هم دانا هم نادان و... 3-   پیام دار بودن قصه ها: در تمام  قصه های او، پیامی هست. قصه ای نیست که فقط برای سرگرمی باشد. شکارچی، دانش می آموزد  .خرگوش نحیف،نیروی فکرش را برای نابودی دشمن به کار می اندازد. سعادت در کنار دوستان وآشنایان حاصل می شود. مشکلات با همکاری قابل حل است.تقلید کورکورانه،ممنوع ! پرهیز از هم نشینی  نا اهلان. فریب نام و ظاهر را نخوردن.              4-زبان سالم قصه ها: همان طور که اشاره شد، آذریزدی زبان قصه ها را از افراد گوناگون اجتماع ، مثل درویش ها و نقال ها آموخت و با مطالعه ی کتاب های کهن ، زبان گرم و گیرا و سالم و جذابی را برای قصه هایش برگزید که با مخاطبان  کودک و نوجوانش تناسب داشت .چون از عناصر و توانایی های زبان ادبی و عامیانه و روزمره بهره مند بود .                                        5-تنوع مخاطب:مخاطبان او فقط کودکان و نوجونان نبودند .پدرها و مادرها و معلم ها هم از مخاطبان او بودند. حتا بی سوادها هم از شنیدن قصه ها یش لذت می بردند. اگرچه این زبان دشواری هایی هم داشت که باید به زمان و شرایط ویژه ی نویسنده توجه داشت. این نقص در مقابل حسن ها، بی گمان رنگ می بازد. سخن پایانی به باور من، آذریزدی کاری کرد کارستان ؛علاوه بر آن که آغازگر، باز آفرینی و باز نویسی بود، توجه دیگران را یک بار دیگر به طور جدی به کتاب های کهن و آثار گذشتگان جلب کرد به گونه ای که نام او برای همیشه بر لوح روزگار حک شد و از باد و باران ، بی گزند.

مردن عاشق نمی میراندش         در چراغی تازه می گیراندش                                                                                                                                                                                  پایان                                                                                                                                                         اصلان قزللو  

/*]]-->

تاريخ : 88/05/17 | 7:53 | نویسنده : اصلان قزللو

حکایتی از زندگی وآغاز آن

نگاهی به شعر حکایت از کتاب آستانه ی احمد شاملو

"مطرب درآمد

باچکاوک سرزنده ای بردسته ی سازش

مهمانان سر خوشی 

به پایکوبی برخاستند

از چشم ینگه ی  مغموم

آنگاه

 یاد سوزان عشقی ممنوع را

قطره ای

 به زیر غلطید

 عروس را بازوی آز باخودبرد

سرخوشان خسته پراکندند

مطرب بازگشت

با سازو

آخرین زخمه هادرسرش

شاباش کلان درکلاهش.

تالار آشوب تهی ماند با سفره ی چیل و

کرسی باژگون و

سکوب خاموش نوازندگان

وچکاوکی مرده

بر فرش سرد آجرش.

عنوان شعر حکایت است حکایتی اززندگی وآغاز آن که با همه ی ابعادوجود انسان معنا می پذیرد.سر نوشتی که بشردر برابر آن نه مختار است و نه مجبوریعنی در ورای محتوای شعرکه حکم آن با تولد بشر شکل می پذیرددر تصویرهای گوناگون شعر متبادر می گردد وناخودآگاه  صحنه هایی از احساس ها ی مکرر  در پشت یک خاطره موج می گیرد وتصویرهای مختلف که هر کدام رنگی دارند پدیدار می گردد

مطرب درآمد

با چکاوک سرزنده ای بردسته ی سازش

آغاز شعر هیچگونه اطلاع و آگاهی از صحنه ای که شاعر قصد ترسیم آن رادارد نمی دهد.درآمدن مطرب ذهن رابه دوسو می کشاند وارد شدن مطرب و  نواختن او.چکاوک سرزنده بر دسته ی ساز مطرب، به نوا درآمدن ساز مطرب چربدست است.

مهمانان سر خوشی

به پایکوبی بر خاستند

دراین بند از شعر هنوز برای خواننده مشخص نیست که اسباب طرب به چه منظور مهیا است!؟

از چشم ینگه ی مغموم

آنگاه

یادسوزان عشقی ممنوع را

قطره ای

به زیر غلطید.

این تصویر خواننده رابرمی گرداند به صحنه ی اول شعر وفضای اصلی که شاعر قصدترسیم آن رادارد(یعنی عروسی)بند اول شعرخواننده را با فضایی شادوبنددوم خواننده را بافضایی مغموم مانند ینگه روبرو می سازد واین دوتصویر دردو بند پشت سر هم شعر فلسفه ای از شادی ها وغم های زندگی را بیان می کندوآن رااز دیدگاه فلسفه ی اجتماعی می نگرد وتصویری از تضادهای زندگی برای خواننده اش یادآوری می کند که در پس وپشت این ذهنیات نوعی تقدیر که رنگ ملایمی از جبر درخود دارد نمایان است(صحنه ی شادوینگه ی مغموم.).این قطعه تاثیرات شعر"زن خفته "شاملو رابه نوعی دیگر نشان می دهد.در این بند شعر فیلم "گبه ی"

مخملباف هم تداعی می شود.فیلمی که عشق ممنوع را به صحنه آورد.

آیا مخلباف از شعر شاملو بهره ای برده است!؟

البته مخلباف دربرخی از از فیلم هایش به سینمای شاعرانه رو آورده است مخلباف در "عروسی خوبان" از شعر سهراب سپهری متاثر است.

"من اناری می کنم دانه به دل

می گویم

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود"

عروس را

بازوی آز با خود برد.

این بند از شعر عشق ممنوع را بیشتروبیشتر نمایان می سازد.حرص به هر چیزی دلیل ممنوع بودن آن است وتا زمانی که هنجار تلقی نشود فاجعه آفرین است. یعنی "بازوی آز" "ینگه ی" دیگری است ودلیل حرصش در عشق ممنوع.بند قبلی شعر در وجود ینگه بیان شده است. عشق ممنوع ینگه  حرص را پدید می آورد که حاصل آن عقده ی  سر کوفته به یاد سوزان عشق قطره ای به زیر می غلتد.وعشق ممنوع "بازوی آز"راپدید می آورد ودر این بند شعرودر کل شعر دامادی مطرح نیست که خود آزی است که عروس را می برد اگر چه این بند شعر ذهن را به معنای دیگری هم می کشاند.

مطرب بازگشت

با سازو

آخرین زخمه ها در سرش

شاباش کلان در کلاهش

باز گشت مطرب باز ذهن را به دو سو می برد.اول این که مطرب صحنه را ترک کردومزدش گرفت در حالیکه هنوز زخمه های موسیقی در سرداشت وسرخوش بود دوم این که دلالت دارد به تغییردادن نوا وآهنگ توسط مطرب ضمن این که پلکان دوم وسوم وچهارم _این بند نیز دلالت غیر مستقیمی به تغییر نوا وسرخوشی مطرب دارد البته وقتی این بندشعر با بندهای دیگر وآخرین شعر مکمل می شود این بند شعر به ترک صحنه توسط مطرب دلالت می کند که نوعی ایهام تناسب در شعر پدیدمی آورد.

تالار آشوب تهی ماند

باسفره ی چیل و

کرسی_باژگون و

سکوب خاموش نوازندگان

صحنه به خوبی توصیف شده است همیشه بعداز رفتن مهمانان دربرپایی چنین جشنی بخصوص که مهمانان سرخوش باشند وضع بهترازاین نیست.

وچکاوکی مرده

برفرش سردآجرش

چکاوک مرده هم ذهن رامتوجه  دومعنی می کند یکی خاموشی ساز وزخمه های مطرب که چکاوک زنده ای بر دسته ی سازش بود واکنون مرده وخاموش گشته است وهم اشاره به رسمی ازرسوم اجتماعی دارد که زیرپای عروس حیوانی رامی کشند که اکنون چکاوک سمبل قربانی این جشن می باشد.پلکان های گوناگون شعردرسطح عمودی درچندموردبه هم استحاله می گردند.

"ینگه ی مغموم" عشقش ممنوع بودوفداشد بازوی آز(داماد)تاکنون عشق ممنوع داشتند که اکنون به شکل ولع

متجلی شده است وچکاوک سرزنده چه نمادی از موسیقی باشد وچه مظهری ازقربانی جشن ها وسرخوشی ها به خاموشی گراییده است پس هرسه "ینگه" "بازوی آز"و"چکاوک"دریک آغاز به پایان می رسندآغازی که حکایت زندگی است روزی شروع می شود وروزی پایان می یابد وشاید عنوان "حکایت" به همین دلیل عنوان با مسمایی باشد برای شعر.

کل شعر از" آغازی" شروع می شودوبه یاس وسردی می گراید اول سرخوشی است ونوازندگی وبعد سیرشعر از درون به سوی خاموشی درحرکت است .عشق ممنوع ینگه ،بازوی آزوبردن عروس ،ماندن آخرین زخمه ها درسر، پراکندگی سر خوشان ،تهی ماندن تالار، باژگونی وخاموشی وبالاخره مردن چکاوک وفرش سرد .این سیر وحرکت در شعر مانندیک زندگی واقعی ازفراز به سوی فرود به طورطبیعی درحرکت است تا پایان می یابد ومگرنه زندگی نیز چنین شروع می شود وبه خاموشی می گراید؟

ولی باتوجه به این که شعردریک سیرنزولی درحرکت است

امارنگ صحنه های شعر رنگی شادو مختلف است ومتناسب با صحنه هاآفریده شده است به عبارت بهتر کلمه ها درکلام ،رنگ معنی وتصویر را پذیرفته اند ودریک نگاه شاید احساس کلمه ها به تنهایی برای وارد شدن به متن خود رنگی دارند.

مطلبی دیگر که حایز اهمیت است شعر از آغاز وانجام درخور ومتناسبی برخوردار است شعر با چکاوک زنده بردسته ی ساز آغازمی شودوبا چکاوکی مرده برفرش سرد پایان می یابد.

محمد حقوقی می نویسد:"شاعرانی که به مراحل پیشرفتگی رسیده اند معمولن  آغاز وانجام شعر هایشان متناسب با ساختمان کلی شعر خواهدبود. همچون شاملو که شعرش غالبن از آغازوپایانی درخور برخوردار است وگاه تا آن جا که اگر هر شروع وختامی جز شروع وختام منظور بود به کمال شعر زیان می رساند!"1

شعراززبانی فاخربرخورداراست امابی صله است، شعرزندگی است ،محل عبورعموم است. اکنون که به زبان شاملورسیدیم خوب است اززبانی بگوییم که تقلیدازآن امکان پذیرنیست چون شاملودرزبان خودبه برزخی پاگذاشته است که زندگی هزارچندساله ی زبان فارسی رابه مرگی ازنوع نسخ درحیات زبانی نوکه مخصوص

خوداوست وتقلیدناپذیرسوق داده است واین حیات برزخی زبان شاملوکه محل عبور قافله ی شعراست ،به حکم این که زبان یک نظام واحدونامیرا است به رستاخیزی دیگر که نمی توان زمان برای اوتعیین کرد درنحله های فکری وشعری آیندگان به زندگی وحیات دیگرمی رسد همان گونه که زبان فاخر گذشتگان ما درفرازونشیب های حرکتی خود به صورت امروزین ومعاصر جلوه کرده است.

دراشعارکلاسیک برای ارتباط خواننده بامتن به سبب دشواری واژه هاونکات بلاغی شعروپیچیدگی های دستوری مشکل ایجادمی شود که پس از حل این مشکلات خواننده به راحتی به معنا دست می یابد یعنی سهمی برای معنایابی خواننده یاشنونده درمتن موجودنیست ولی بعدازحل دشواری های متن به قول دکترپورنامداریان

:"بعداز رسیدن به مدلول مخاطب شعربه تجربه یامعنایی می رسد که باافق ذهنی او سازگاروقابل انطباق است."2

آیا دست یابی به معنای متن درشعر شاملو آسان است؟

آیادشواری شعرشاملو دشواری واژه هاونکات بلاغی ونحوی است؟

آیا پس ازحل دشواری واژه هاونکات بلاغی ونحوی درشعرشاملو به آسانی به معنی می رسیم؟

آیا درشعر شاملو سهمی برای معنایابی مخاطب موجوداست؟

شاملو در شعری سروده است:

"دیری بامن سخن به درشتی گفته اند

خود آیا تابتان هست که پاسخی درخور

بشنوید؟

رنج از پیچیدگی می برید

ازابهام

وهر ان چه شعررا

در نظرگاه شما

به رغم شما به معمایی مبدل می کند"3

درشعر شاملو واژه ها دشواری نمی آفرینند واژه ها درست اداره می شوند با توجه به آسانی واژه ها چون مفاهیم ذهنی وتخیلی قوی شاعرواژه ها را به دنبال خودمی کشد وواژه هادرمتن براساس ابهام درمفاهیم ذهنی وتخیلی شاعرجای خودرا پیدامی کنند وشاعردرانتخاب خودآگاه آن هانقشی ندارد فضای حاکم برمتن پرازابهامووپیجیدگی است واین ابهام وپیچیدگی هم متن راوهم واژه های متنی راازشعر کهن وزبان جدامی کند ودریک نگاه عمیق تر ابهام وپیچیدگی متن برجستگی واژه واگرمنصفانه تر قضاوت کنیم برجستگی زبان را ابین می برد. این یک طرف قضیه اما تصویرها درشعر شاملو پا به پای زبان ومعنا پیش می روند یعنی همان گونه که  زبان به دنبال معنا می رود ومتناسب با آن امروزی می شو.د تصویر نیز باهمان پیچیدگی معنا نمود پیدامی کند یعنی درشعر شاملوکلمه سلطه گری نمی کند وبرجستگی وحاکمیت ندارد بلکه کلام ویا کلمه درکلام وتوام با آن زبان شاملورادرشعر ومتناسب باتصویر ومعنا به پیش می برد وتثبیت می کند وبه تناسب مثلث سلطه گری را به وجود می آورد که اگرشاعرانی تخیل شاملووقدرت تصویر پردازی اورا نداشته باشنددرتقلیدازشیوه ی زبانی شاعرناکامند این است که زبان شاملو تقلید ناپذیر مانده است.البته یکی دیگراز جنبه های بسیارقوی شعرشاملو موسیقی کلام اوست که این موسیقی دربطن مثلث تصویر معنا وزبان آمیخته است که فقط افرادی که با موسیقی آشنایی دارند می تونند آهنگ وموسیقی کلام اورا بشنوند.

یعنی موسیقی شعر شاملو کلمه نیست بلکه موسیقی متن است وشاملودرشعر به موسیقی کلمه فکرنمی کند تابخواهد ازاین طریق آهنگ ظاهری برای خوشایند گوش ها ایجادکندبلکه موسیقی شعر او خود جوش ومتنی است ونه ظاهری ودلیل آن این است که شعر شاملو"عقده ی سرکوفته ی موسیقی است"4

اما شاملورنگ واژه هایش راباانخاب واژهای مناسب وسبک شادوباگزینش واژه های سنگین وبدون حرکت تارو کدر می کند که همه ی این رابطه ها به نوعی درحجم حرکت می کنند وشعرراازحرکت درسطح که خاص شعرهای کلاسیک است دور می سازند.

ع.پاشایی می نویسد:"واژه های شعر درشمار مفاهیم نیستند که دلالت به مصداق کنند آن ها خودمصداق اند از این جاست که درشعر واژه ها "خود چیزها" هستند.شاعرنیست که کلمات راانتخاب می کند بلکه شعر است که کلمات رادرموقعیت های خاص می نشاند."5

آقای علیرضا عمرانی که اخیرن (این مقاله مربوط به آبان سال 1379است)  درروزنامه های استان  پرکارظاهر شده اند چندی پیش درمقاله ای تحت عنوان  "ضرورت آشنایی زدایی در شعر"نوشت:"شعر شاملو نمونه ی شعری است که حاکمیت زبان بردیگرعناصر شعر نوعی  استبدادزبانی را ایجاد کرده که این عناصرنمی توانند به راحتی اززیر این استبداد نجات یابند ورخ بنمایند تا آن جا یی که محتوای امروزی او درچنبره ی  زبانی ارکاییک اسیرمانده است."6

همان طورکه اشاره شد عناصر سلطه گر درشعر شاملو مثلثی است اززبان معنا وتصویر که چون هر سه عنصر حرکتی درحجم دارند ونه درسطح عرضه کننده شعرناب دوران حیات شاملو به حساب می آیند ضمن این که از موسیقی متن شعر شاملو نباید غافل ماند.

آقای شمس لنگرودی می نویسد:" اهمیت شعر شاملو هم فقط درزبان ارکاییک نیست که عده ای مدتی است هم وغمشان رادرکارکرد امروزی این زبان گزارده اند...زبان ارکاییک یا کهن نما ابزار وعوارض شعراوست نه جوهر شعرش  چرا که پاره ای از اشعار شاملو بهره ای از این زبان ندارند بی آن که خدشه ای به شعر وارد شود."7

باید توجه داشت که هرکدام از این سه عنصر سلطه گر به جای خود قابل تجزیه وتحلیل وبحث مفصل هستند که اگر مجالی بود درآینده  به آن  می پردازم

پی نوشت ها

ا)شعرزمان(1) محمد حقوقی  چ دوم ص33

2)خانه ام ابری است تقی پورنامداریان  ص167

3)آیدا درخت و...صص111-112

4)دریچه شماره 16 یادمان احمد شاملو ص9

5)انگشت وماه ع پاشایی ص56

6)هفته نامه نصیر شماره 77 ص4

۷)دریچه شماره ۱۶ ص81

منبع:پرزاله تاب-حسن سهولی



تاريخ : 88/04/31 | 9:13 | نویسنده : اصلان قزللو
انجمن نویسندگان کودک و نوجوان برگزار می کند:

"مثل چشمه ،مثل رود-مراسم یادبود قیصر امین پور

پنجشنبه-۱/۵/۸۸

ساعت۱۷ تا ۳۰/۱۹

مکان:خانه ی هنرمندان-تالار بتهوون-خیابان ایرانشهر

منبع:

Nevisak.com

زندگينامه دكتر قيصر امين پور
دكتر امين‌پور در دوم ارديبهشت ماه ۱۳۳۸ در گتوند دزفول به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در دزفول ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران پذيرفته شد ولي پس از مدتي از اين رشته انصراف داد.

قيصر امين‌پور، در سال ۶۳ بار ديگر و اين بار در رشته زبان و ادبيات فارسي به دانشگاه رفت و اين رشته را تا مقطع دكترا گذراند و در سال ۷۶ از پايان‌نامه دكتراي خود با راهنمايي دكتر محمدرضا شفيعى كدكني با عنوان «سنت و نوآورى در شعر معاصر» دفاع كرد. اين پايان‌نامه در سال ۸۳ و از سوي انتشارات علمي و فرهنگي منتشر شد.

قيصر امين‌پور، تدريس در دانشگاه را در سال ۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز كرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدريس شد. وي همچنين در سال ۶۸ موفق به كسب جايزه نيما يوشيج، موسوم به مرغ آمين بلورين شد. دكتر امين‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادبيات فارسي برگزيده شد.

وي فعاليت هنري خود را از حوزه انديشه و هنر اسلامي در سال 1358 آغاز كرد .


در سال 1367 سردبير مجله سروش نوجوان شد و از همين سال تاكنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدريس اشتغال دارد.

در سال 1382 نيز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسي انتخاب شد.
اولين مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" كه بخش عمده آن غزل بود و حدود بيست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر كرد و در همين سال دومين مجموعه شعرش "در كوچه آفتاب" را در قطع پالتويى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبليغات اسلامى به بازار فرستاد.

در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آيد كه شاعر در اين منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى كربلا و تنهايى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گيرد. سال 69 برگزيده دو دفتر تنفس صبح و در كوچه آفتاب با عنوان «گزيده دو دفتر شعر» از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود .

در اواسط دهه هفتاد دومين دفتر از اشعار امين‏پور با عنوان "آينه ‏هاى ناگهان2"منتشر مى‏شود كه حاوى اشعارى است كه  در كتاب‏هاى درسى هم می آید.انتشارات مرواريد گزينه اشعار او را در كنار گزينه اشعار شاملو، فروغ، نيما... به دست چاپ مى‏سپارد كه در سال 78 به بازار مى‏آيد.
"گل‏ها همه آفتابگردانند" جديدترين كتاب امين‏پور نيز در سال 81 از سوى انتشارات مرواريد منتشر شد كه به چاپ‏هاى متعدد رسيد و با استقبال خوبى روبه‏رو شد.

دكتر قيصر امين ‏پور در سال 1382 علي رغم تمايلش از سردبيري سروش نوجوان استعفا داد و ضمن عضويت در فرهنگستان زبان و ادبيات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدريس مي كرد و به كارهاى پژوهشى مشغول بود.


در طليعه دفتر "به قول پرستو" شاعر با طرح چند پرسش ارتباط خود را با مخاطب آغاز مي كند:

چرا مردم قفس را آفريدند؟ چرا پروانه را از شاخه چيدند؟
چرا پروازها را پر شكستند؟ چرا آوازها را سر بريدند؟

در شعرهایش  قالب هاي  چهارپاره، غزل، دو بيتي، قالب نيمايي و مثنوي رابه کار برده است.


قصير امين پور، در حوزه شعر كودك و نوجوان نيز، آثاری دارد . نمونه آثار او در بخش شعر نوجوان: مثل چشمه، مثل رود(1368)، به قول پرستو(1375)، تنفس صبح(1363)، در كوچه انقلاب (1363(.

شعر راز زندگي از كتاب به قول پرستو:

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگي
لب زخنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگي شكفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوي غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش مي رسد
تو چه فكر ميكني
كدام يك درست گفته اند
من فكر مي كنم گل به راز زندگي اشاره كرده است
هر چه باشد اوگل است
گل يكي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره كرده است!

آثار او عبارتند از:
تنفس صبح
در كوچه آفتاب- مثل چشمه ، مثل رود- ظهر روز دهم
آينه‏ هاي ناگهان
گل‏ها همه آفتابگردانند
گزينه اشعار  مرواريد
بي بال پريدن
طوفان در پرانتز
به قول پرستو " مجموعه شعر نوجوان"
سنت و نو آوري در شعر معاصر 


او پس از تصادف  سال ۱۳۷۸  دچاربيماري‌هاي  جسمانی شدو  در دوشنبه هفتم مهر ۱۳۸۶ در بيمارستان دي درگذشت.روانش شاد 



تاريخ : 88/04/20 | 8:51 | نویسنده : اصلان قزللو

 

     به نام زنده ی بیدار

مرد خوب(قصه های خوب برای بچه های خوب) از میان ما رفت.

 مهدی آذر یزدی  از پیشکسوتان ادبیات کودک ایران که عمر خود را در تنهایی و انزوا به خدمت بی دریغ و بی چشم داشت ادبیات کودک  اختصاص داد، با تنی رنجور و دلی شکسته، جهان را وداع گفت.

آذر یزدی به عنوان یکی از پیشگامان راهگشای ادبیات کودک ایران ف با سخت کوشی و اندوخته ی فردی و تجربه ی گرانبار ، کار بازنویسی و راه باز آفرینی از متون ادبی کهن را با نثری روان و خوش خوان  برای نویسندگان نسل بعدی گشود و موی در این راه سپید کرد تا ادبیات کودک ایران سپید روی و سر بلند باشد.

انجمن نویسندگان کودک و نو جوان ، فقدان این نویسنده ی فداکار، ساده زیست و سخت کوش را به همه ی اهالی فرهنگ و ادبیات، به ویژه همکاران ادبیات کودک و نوجوان تسلیت می گوید.

  او با بازنگاری خلاق، آثار متعدد، تا کنون بیش از چهار دهه لذت خواندن را به کودکان ایران چشانده، از همین روی بی گمان  نام او به عنوان یکی از تثبیت کنندگان نهاد ادبیات کودک و عضو پیشکسوت انجمن نویسندگان ، بر تارک تاریخ ایران خواهد درخشید.

برای علو روح بزرگ این جاودانه مرد ادبیات کودک، از یزدان پاک طلب اجر عظیم می نماییم و برای بستگان و دوستدارانش شکیبایی ، سلامت و سر بلندی آرزو داریم

                                             انجمن نویسندگان کودک و نوجوان



 مقدمه:هایکو، شعری است موزون، هفده هجایی(5-7-5) زادگاهش ژاپن است.بد نیست بدانیم، هایکو با هفده هجا که سه مصراع بیش تر ندارد، یکی از خوش آهنگ ترین شعرهای ژاپنی ست.در شعر هایکو ، معمولا یک فصل واژه به کار می رود که نشان دهنده ی یکی از فصل های چهارگانه ی سال است.  /*]]--> /*]]-->  پیش از هایکو، شعری به نام هایکای وجود داشته که وزنش(7-7-5-7-5) بوده با پنج مصراع. هایکو، فرزند همین هایکای است که سه مصراع اول با همان وزن هجایی(5-7-5) را حفظ کرده است.   در هایکو، دو مصراع اول مقدمه است و در مصراع سوم نتیجه ی شعر می آید. باید گفت ، هایکو شعری نیست که پایان و آغاز معینی داشته باشد؛ چون وظیفه ی هایکو ، تجسم یک منظره یا طرح موضوعی ست که به مخاطب عرضه می شود تامل و تاویل ، به عهده ی مخاطب است. در حقیقت، هایکو پایانی ندارد .   هایکو در ابتدای پیدایشش، توصیف ظاهری طبیعت بوده. چیزی مثل واقع گرایی؛ اما به تدریج ، از توصیف ظاهر به توصیف "دیدن و شنیدن"نیز رسید.شاعر آن چه را که در اثر دیدن در ذهنش القا می شد، می سرود. بعد ، هایکو به بیان شخصیت و افکار و درون شاعر پرداخت.   در شعرهای ژاپنی، هایکوهای بی وزن هم سروده شده است.   یکی دیگر از تغییرات هایکو در طول زمان، حذف فصل واژه از آن است. در هایکو ، اصولا از آرایه های ادبی استفاده نمی شود. اما هایکوهایی هم سروده شده اند که دارای آرایه های ادبی هستند. در هایکو، برداشت به عهده ی مخاطب است. در هایکو ، شاعر همه چیز را همانند بخشی از زندگی و طبیعت می داند: امید و ناامیدی، خستگی و رهایی،عشق و شوریدگی و اندوه و شادی که شاعر آن ها را در کوناه ترین جمله ها بیان می کند.

نقد و بررسی "غمری غمخوار" "قمری غمخوار در شامگاه خزانی" هزار و یک هایکوی پارسی، سروده ی سیدعلی صالحی، انتشارات نگاه،چاپ اول 1386-شمارگان 3300-412 صفحه

صالحی خود در مقدمه ی کتاب می گوید:"مدت ها بود که هیچ شعر ، سراغی از من نمی گرفت و تنها سه سطر ساده سرئده بودم: کسی از این راه عبور نخواهد کرد جز باد که او را نخواهی دید بنا به رسم همیشه، خیال می کردم بسا پاره ای از یک شعر کامل است که فعلا طلایه دار آن به دیدارم آمده است. هر چه منتظر ماندم خبری نشد. ناگهان در یافتم این چند هجای موجز، خود یک شعر کامل است. مستقل است. اول و آخر است. و این نخستین هایکوی من بود." او سپس "هزار و یک هایکوی پارسی را می سراید. با تمام ویژگی های هایکو آشناست.گاه ، تنها تو را به تماشا فرا می خواند:

"مه، دریا، اسکله

همه رفته اند

سحرگاه اردیبهشت"(فمری غمخوار-ص1)

گاهی ، آن چه را که دیده است و در خود احساسی را جسته است ، با تو در میان می گذارد:

"بعد از باران

عطر برنج و هیزم نیم سوز

یک پیاله چای، یک پیاله چای"(همان-ص 1)

باید بنشینی و آهسته در دلت بخوانی اش. حتا چشم هایت را ببندی تا بتوانی احساس را از سطرها و واژه ها به دلت منتقل کنی و باقی را در دلت بسرایی:مثلا بگویی"چه حالی دارد. چه قدر می چسبد!و بعد تجسم کنی شالیزاری را که باران خیسش کرده؛ بوی نم، فضا را آکنده و عطر برنج گیلانبا عطر هیزم نیم سوخته ، در هم شده و فضایی رویایی ساخته . حالا یک پیاله چای واقعا می چسبد!شاید همین حس  تو را به یک عشق ناب و به جان طبیعت نزدیک کند یا در آن غرقت سازد!شاید غم یا شادی نابی را در درونت زنده کند. این جاست که من می گویم ، یک آدم شهری که سیمان و آهن اشغالش کرده ،  در حقیقت از مادر خودش ، طبیعت، جدا شده و دیگر دل و دماغی ندارد . وقتی به این جا برسد، گم شده ی درونش را می یابد و آرام می گیرد. او ، گاه با کوه و رود و دریا و گل و گیاه سخن می گوید و انتظار دارد تو دنباله اش را بگیری و با او به آن جا بروی:

هی! پیچک پژمرده!

گردوی صد ساله ای

این جا بود"(قمری غمخوار-ص11)

انگار پیچک در خواب است!که می گوید"هی" و پیچک با درخت گردو مقایسه می شود. پیچک کجا و درخت گردو کجا؟درخت گردویی در آن جا بوده که حالا نیست؟ فعل "بود" این را می گوید.پس  جایش پیچکی روییده است. پبچکی که حالا پژمرده است و لحظه ای دیگر نخواهد بود. هم با عظمت و کم ارزش هر دو در معرض نابودی اند. این ندایی به انسان ها نیست؟گویی نوایی از خاقانی در دید سیدعلی است" ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما      بر کاخ ستمکاران گویی چه رسد خذلان؟ و هزاران سوال و حس و حرف در درونت شکل می گیرد؛ اگر خوب بخوانی و بیندیشی. زبان هایکو ، اصولا ساده است و این با صالحی و شعرش جورتر است.نه مشکلی و نه پیچیدگی خاصی. همان زبان روزمره و زبان گل و گیاه و کوه و صحرا! "این جا نیز چندان نمی پاید

خاشاک سفر کرده

از بیشه های نی"(قمری غمخوار-ص14)

همان گونه که پیداست، تصویر، تفکر و تاویل حرف اول را می زند. خار و خاشاک جایی ندارد. گاه در بیشه ی نی است ؛گاه در صحرا و اصولا هم سفر باد است. از خود اراده ای ندارد و ارزشی هم که چیزی یا کسی نزد خود نگهش بدارد.   هزار ویک هایکوی پارسی صالحی می تواند روزها و شب ها ، به تامل و دیدن و تماشایت مشغول کند. به سفر ببردت و مناظر بدیعی را برابر چشمانت بگشاید.به جهان پاک و ناب عشق و صلح و آزادی و دوستی رهنمونت کند. این ها همه جلوهای زیبای هایکوهای صالحی است. زیاد بودن این هایکوها(کمی) گاهی می ازاردت.برخی از این ها تصویرهای خیلی ساده دارند و کم حرف زود گذر. یعنی می شود غربالش کرد. گزینش دوباره و چند باره . و به جای هزار و یک، پانصد ف ششصد هایکوی عالی و خواندنی و دیدنی و برتر گزینی کرد: در هر کومه ای حرف زنی، مردی، مردمانی اوایل یکی از شب های سرد زمستان است(همان-ص 16) یا: دره ی بوته های مورت طعم علف رمه ی آرام آهوان بهاری(همان-ص29) و نمونه های بسیار دیگر از این دست. موضوع دیگر،تصویرهای پیاپی کتاب است که یک صفحه در میان یا بیش تر، که همه اش را سیدعلی کشیده صفحه های بیشماری را به خود اختصاص داده است. ناگفته پیداست که هر تصویر ، گاه هایکویی ست، غزلی و قصیده ای. این تصویرها در کل کتاب 145 صفحه را فرا گرفته است از 412 صفحه! body { direction:rtl; font-family: Tahoma; font-size:9pt;} html,body { border: 0px; } /**/ معرفی و نقد "قمری غمخوار در شامگاه خزانی" سروده ی سیدعلی صالحی هزار و یک هایکوی پارسی مقدمه:هایکو، شعری است موزون، هفده هجایی(5-7-5) زادگاهش ژاپن است.بد نیست بدانیم، هایکو با هفده هجا که سه مصراع بیش تر ندارد، یکی از خوش آهنگ ترین شعرهای ژاپنی ست.در شعر هایکو ، معمولا یک فصل واژه به کار می رود که نشان دهنده ی یکی از فصل های چهارگانه ی سال است.   پیش از هایکو، شعری به نام هایکای وجود داشته که وزنش(7-7-5-7-5) بوده با پنج مصراع. هایکو، فرزند همین هایکای است که سه مصراع اول با همان وزن هجایی(5-7-5) را حفظ کرده است.   در هایکو، دو مصراع اول مقدمه است و در مصراع سوم نتیجه ی شعر می آید. باید گفت ، هایکو شعری نیست که پایان و آغاز معینی داشته باشد؛ چون وظیفه ی هایکو ، تجسم یک منظره یا طرح موضوعی ست که به مخاطب عرضه می شود تامل و تاویل ، به عهده ی مخاطب است. در حقیقت، هایکو پایانی ندارد .   هایکو در ابتدای پیدایشش، توصیف ظاهری طبیعت بوده. چیزی مثل واقع گرایی؛ اما به تدریج ، از توصیف ظاهر به توصیف "دیدن و شنیدن"نیز رسید.شاعر آن چه را که در اثر دیدن در ذهنش القا می شد، می سرود. بعد ، هایکو به بیان شخصیت و افکار و درون شاعر پرداخت.   در شعرهای ژاپنی، هایکوهای بی وزن هم سروده شده است.   یکی دیگر از تغییرات هایکو در طول زمان، حذف فصل واژه از آن است. در هایکو ، اصولا از آرایه های ادبی استفاده نمی شود. اما هایکوهایی هم سروده شده اند که دارای آرایه های ادبی هستند. در هایکو، برداشت به عهده ی مخاطب است. در هایکو ، شاعر همه چیز را همانند بخشی از زندگی و طبیعت می داند: امید و ناامیدی، خستگی و رهایی،عشق و شوریدگی و اندوه و شادی که شاعر آن ها را در کوناه ترین جمله ها بیان می کند. نقد و بررسی "غمری غمخوار" "قمری غمخوار در شامگاه خزانی" هزار و یک هایکوی پارسی، سروده ی سیدعلی صالحی، انتشارات نگاه،چاپ اول 1386-شمارگان 3300-412 صفحه صالحی خود در مقدمه ی کتاب می گوید:"مدت ها بود که هیچ شعر ، سراغی از من نمی گرفت و تنها سه سطر ساده سرئده بودم: کسی از این راه عبور نخواهد کرد جز باد که او را نخواهی دید بنا به رسم همیشه، خیال می کردم بسا پاره ای از یک شعر کامل است که فعلا طلایه دار آن به دیدارم آمده است. هر چه منتظر ماندم خبری نشد. ناگهان در یافتم این چند هجای موجز، خود یک شعر کامل است. مستقل است. اول و آخر است. و این نخستین هایکوی من بود." او سپس "هزار و یک هایکوی پارسی را می سراید. با تمام ویژگی های هایکو آشناست.گاه ، تنها تو را به تماشا فرا می خواند: مه، دریا، اسکله همه رفته اند سحرگاه اردیبهشت(فمری غمخوار-ص1) گاهی ، آن چه را که دیده است و در خود احساسی را جسته است ، با تو در میان می گذارد: بعد از باران عطر برنج و هیزم نیم سوز یک پیاله چای، یک پیاله چای(همان-ص 1) باید بنشینی و آهسته در دلت بخوانی اش. حتا چشم هایت را ببندی تا بتوانی احساس را از سطرها و واژه ها به دلت منتقل کنی و باقی را در دلت بسرایی:مثلا بگویی"چه حالی دارد. چه قدر می چسبد!و بعد تجسم کنی شالیزاری را که باران خیسش کرده؛ بوی نم، فضا را آکنده و عطر برنج گیلانبا عطر هیزم نیم سوخته ، در هم شده و فضایی رویایی ساخته . حالا یک پیاله چای واقعا می چسبد!شاید همین حس  تو را به یک عشق ناب و به جان طبیعت نزدیک کند یا در آن غرقت سازد!شاید غم یا شادی نابی را در درونت زنده کند. این جاست که من می گویم ، یک آدم شهری که سیمان و آهن اشغالش کرده ،  در حقیقت از مادر خودش ، طبیعت، جدا شده و دیگر دل و دماغی ندارد . وقتی به این جا برسد، گم شده ی درونش را می یابد و آرام می گیرد. او ، گاه با کوه و رود و دریا و گل و گیاه سخن می گوید و انتظار دارد تو دنباله اش را بگیری و با او به آن جا بروی:

هی! پیچک پژمرده!

گردوی صد ساله ای

این جا بود.(قمری غمخوار-ص11)

انگار پیچک در خواب است!که می گوید"هی" و پیچک با درخت گردو مقایسه می شود. پیچک کجا و درخت گردو کجا؟درخت گردویی در آن جا بوده که حالا نیست؟ فعل "بود" این را می گوید.پس ف جایش پیچکی روییده است. پبچکی که حالا پژمرده است و لحظه ای دیگر نخواهد بود. هم با عظمت و کم ارزش هر دو در معرض نابودی اند. این ندایی به انسان ها نیست؟گویی نوایی از خاقانی در دید سیدعلی است

" ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما      بر کاخ ستمکاران گویی چه رسد خذلان؟

و هزاران سوال و حس و حرف در درونت شکل می گیرد؛ اگر خوب بخوانی و بیندیشی. زبان هایکو ، اصولا ساده است و این با صالحی و شعرش جورتر است.نه مشکلی و نه پیچیدگی خاصی. همان زبان روزمره و زبان گل و گیاه و کوه و صحرا!

"این جا نیز چندان نمی پاید

خاشاک سفر کرده

از بیشه های نی"(قمری غمخوار-ص14)

همان گونه که پیداست، تصویر، تفکر و تاویل حرف اول را می زند. خار و خاشاک جایی ندارد. گاه در بیشه ی نی است ؛گاه در صحرا و اصولا هم سفر باد است. از خود اراده ای ندارد و ارزشی هم که چیزی یا کسی نزد خود نگهش بدارد.   هزار ویک هایکوی پارسی صالحی می تواند روزها و شب ها ، به تامل و دیدن و تماشایت مشغول کند. به سفر ببردت و مناظر بدیعی را برابر چشمانت بگشاید.به جهان پاک و ناب عشق و صلح و آزادی و دوستی رهنمونت کند. این ها همه جلوهای زیبای هایکوهای صالحی است. زیاد بودن این هایکوها(کمی) گاهی می ازاردت.برخی از این ها تصویرهای خیلی ساده دارند و کم حرف زود گذر. یعنی می شود غربالش کرد. گزینش دوباره و چند باره . و به جای هزار و یک، پانصد ف ششصد هایکوی عالی و خواندنی و دیدنی و برتر گزینی کرد:

در هر کومه ای

حرف زنی، مردی، مردمانی

اوایل یکی از شب های سرد زمستان است(همان-ص 16)

یا:

دره ی بوته های مورت

طعم علف

رمه ی آرام آهوان بهاری(همان-ص29)


و نمونه های بسیار دیگر از این دست. موضوع دیگر،تصویرهای پیاپی کتاب است که یک صفحه در میان یا بیش تر، که همه اش را سیدعلی کشیده صفحه های بیشماری را به خود اختصاص داده است. ناگفته پیداست که هر تصویر ، گاه هایکویی ست، غزلی و قصیده ای. این تصویرها در کل کتاب 145 صفحه را فرا گرفته است از 412 صفحه! اگر طلسمات کتاب را که 12 باز بخش است در نظر بیاوریم، می شد 12 تصویر را در آن به کار برد و با این کار از قیمت کتاب که 55000 ریال است ، کاست تا مخاطب به راحتی و طیب خاطر آن را بخرد و بخواند و فکر کند.با این کار می شود قیت کتاب را به 35000 تا 40000 ریال کاهش داد. سیدعلی صالحی انسان نیکی ست و گویا می خواسته همه ی هنرهای خود را یک جا عرضه کند. بخش پایانی کتاب هم که عکس های سیدعلی را از کودکی تا کهنسالی و جواندلی نشان می دهد خیلی ضروری نبود و او اصولا نیازی به تبلیغ ندارد. پشت این طلسمات 12 گانه را هم کلی مرکب ،سیاه کرده است و این هم قابل پیشگیری بود. برای صالحی در شعر و نوشتن آرزوی سعادت ، عمر ، آزادی داریم.


اگر طلسمات کتاب را که 12 باز بخش است در نظر بیاوریم، می شد 12 تصویر را در آن به کار برد و با این کار از قیمت کتاب که 55000 ریال است ، کاست تا مخاطب به راحتی و طیب خاطر آن را بخرد و بخواند و فکر کند.با این کار می شود قیت کتاب را به 35000 تا 40000 ریال کاهش داد. سیدعلی صالحی انسان نیکی ست و گویا می خواسته همه ی هنرهای خود را یک جا عرضه کند. بخش پایانی کتاب هم که عکس های سیدعلی را از کودکی تا کهنسالی و جواندلی نشان می دهد خیلی ضروری نبود و او اصولا نیازی به تبلیغ ندارد. پشت این طلسمات 12 گانه را هم کلی مرکب ،سیاه کرده است و این هم قابل پیشگیری بود. برای صالحی در شعر و نوشتن آرزوی سعادت ، عمر ، آزادی داریم.

یکی یکی از همه دور خواهم شد

امتحان تحمل هجرت است

در شامگاه خزانی(پشت صفحه ی کتاب)

/*]]--> /*]]-->



ادامه مطلب
تاريخ : 88/02/25 | 20:24 | نویسنده : اصلان قزللو
برنامه‌ی مشترک انجمن شاعران نیمایی و مؤسسه‌ی زنان و کودکان رهیاب

شب سپهری

 

شب سپهری دومین برنامه‌ی مشترک انجمن شاعران نیمایی و بخش فرهنگی مؤسسه‌ی رهیاب است. این برنامه در عصر سه‌شنبه ۲۹ اردیبهشت از ساعت ۳۰/۱۶ تا۳۰/۱۸ در محل مؤسسه‌ی رهیاب، واقع در اول کوی نصر (گیشا)- بالاتر از داروخانه‌ی کیهان- پلاک ۲۹ (۳۳جدید)- طبقه‌ی سوم- واحد ۷ برگزار می‌شود .

در این برنامه که آمیزه‌ای از سخن‌رانی، شعرخوانی و موسیقی است  مهدی عاطف‌راد درباره‌ی "نقش زن در شعر سپهری" و امیر عزیزمحمدی درباره‌ی "ساختار شعر سپهری" سخن خواهند گفت و شایسته ابراهیمی، هدی نخجیری، سعید سلطانی طارمی، معصومه شهرامی، اصلان قزللو و مرتضی معراجی سروده‌های خود را خواهند خواند.



تاريخ : 88/02/17 | 19:0 | نویسنده : اصلان قزللو

در اولین دیدار و در دیدارهای بعد، او را" آرام و کم حرف" می یابی. شاعرانگی هم در رفتار و هم در گفتار و هم در نوشته هایش خود را می نمایاند. اولین اثرش"پژواک در سکوت" نام دارد که در زمستان 65 چاپ شد. خودش می نویسد:"من که در دبیرستان و سپس در دانشگاه ، در رشته های ریاضی و انفورماتیک درس خوانده بودم و با ادبیات سر و کاری نداشتم- با این که از سال اول دبستان ، کتابخوان حرفه ای بودم-  دریای فراخی برای یادگیری ادبیات فارسی پیش خود روی خود می دیدم که نمی دانستم از کدام ساحل آن شروع کنم."1

  پس از مدتی تلاش در زمینه ی ادبیات کلاسیک ، از سال 64 تا 68 ، رشته ی زبان و ادبیات روسی دررا دانشگاه تهران به پایان می رساند.

  دومین اثرش،"قاب های بی تمثال" سال 68، "زندگی خواهر من است" ترجمه ی شعرهای پاسترناک، سال 69، رمان"مروارید خاتون" سال 69و سپس مجموعه های دیگر"شکلی در باد" مجموعه شعر سال 70 ، رمان "جزیره ی نیلی" سال 71 ، "هیچ کجا و هیچ وقت" کودکانه در سال 71، "آدم آهنی و پروانه" ترجمه ی کودکانه ای در سال 74 و ترجمه ی شعرهای"رسول حمزه اوف" که هنوز چاپ نشده است.

  مجموعه شعرهای"جمهوری زمستان" سال 72 ، رمان های" آرامگه عاشقان" سال 74، "میترا" سال 77،"عطر رازیانه" سال 78 ، بنفشه ای در قطب" ترجمه ی مجموعه ی داستانی برای کودکان ، سال 76 و داستان"دخترک سه چشم" نوشته ی او در سال 77 و سرانجام مجوعه شعر "روزها و نامه ها" و مجموعه داستان "چهره نگاری دنیا" دهه ی 80، رمان"پری سا" در سال 83 ، مجموعه داستان" مرکز خرید خاطره" سال 86 ، ترجمه ی داستان"جادوگر حواس پرت" برای کودکان در سال 83.

  آخرین مچموعه شعر او"یکی از ما باید می گفت" سال 87 چاپ و منتشر شد و "شهرزاد پشت چراغ قرمز" گزیده ی تمام شعرهای چاپ شده ی و چاپ نشده ی اوست که سال 87 منتشر شد.

  به فرشته، برای روزگاری دراز، نوشتن خسته نباشید می گوییم. در نگاه من ، او کم تر حرف می زند؛ بیش تر نگاه می کند و آن چه را دیده و شنیده از صافی هنرمندانگی می گذراند و در شعر و داستان ، عرضه می کند.

شهر

***

خواب می بینم شهر درون یک هواپیماست و در پرواز

و منطق خواب جوری نیست که بپرسم

چه طور درخت های کهنسال کنار خیابان ها

ریشه دوانده اند در ژرفای خاک، درون هواپیما؟

 

خواب می بینم شهر آتش گرفته و از شعله ها می چکد آب

و منطق خواب جوری نیست که بپرسم

چه گونه بیرون از شهر قرار گرفته ام

انگار که گواه سیاره ی دیگری باشم در فضا؟

 

خواب می بینم در همه ی ایستگاه های مترو ایستاده ام

منتظر قطاری که نمی رسد

و منطق خواب جوری نیست که بپرسم

چه گونه همزمان در همه ی ایستگاه ها ایستاده ام؟

 

خواب می بینم دمل می زند روی رد پای من

 و جوری نیست که بپرسم

چرا راه و بی راه و رد راه

آماس می کند مدام؟

 

خواب می بینم نام من می خورد بر سنگ ها و بر می گردد

                                        [مانند یک پوپ پینگ پنگ

و جوری نیست که بپرسم

چه گونه نام من که اسم معناست، توپ سفیدی

شده است؟]2

منبع:

۱-شهرزاد پشت چراغ قرمز-فرشته ی ساری-انتشارات نگاه-۸۷- صفحه ی۱۲

۲- یکی از ما باید به او می گفت-فرشته ساری- انتشارات ثالث-۸۷-ص ۷



تاريخ : 88/01/05 | 1:7 | نویسنده : اصلان قزللو

 

شمارش درختان        جا می ماند

" مرغ آبی          لابلای صدف ها.

 

 

پل چوبی    کفش ها ی پیاده   

 دختر طلا مو

زیر آفتاب بی حوصله

در محاصره ی تنهایی

 

قایق های چوبی   در یک محل

پاروها  را به خواب برده اند

 

خانه ها ی تک        افتاده      بر مسیر باد

تمام شعر و نقد و تفسیر آن را در ادامه ی مطلب بخوانید



ادامه مطلب
تاريخ : 87/12/27 | 9:3 | نویسنده : اصلان قزللو

دست در دست بهار

بگذار
     بگذریم
اگرچه
سالی
       یک بار

بگذار
گل کنیم
بهار شویم
چشم بر
گیریم
از برف های پشت سر

نگاه کن
چه سبز شده
                   قله ی دلت

نگاه کن
چه قدر گرفته گل
لبت

بیا

بهار را
باورکنیم
گزیر و ناگزیر
گذست زمستان
 خجسته باد بهار گل افشان!
 



تاريخ : 87/12/15 | 9:58 | نویسنده : اصلان قزللو

دوستان عزیز

از این پس مطالب ما  در این نشانی نیز قابل دسترس است

http://www.aslan.ciooc.com/

پایان آغاز(1)

آیا واقعا دوران شعر کلاسیک به پایان رسیده است؟ شعر نیمایی کارش را کرده است؟ شعر سپید به سپیدی ها پیوسته است؟و جریان ها و موج ها از پیچ و تاب افتاده اند؟ مدرن در برگ های پاییزی به باد رفته است؟ پست مدرن  حاکم است؟

  واقعیت آن است که هر آغازی را پایانی است ؛ اما نه پایانی که از ظن ماست. به دیگر سخن، هر زاده را مرگی است گریز ناپذیر . اما نه به قتل  یا ترور ! و در این صورت ، آیا مرگ پایان تولد است یا خود تولدی دیگر؟

  یک اثر فرهنگی ، حتا اگر سال ها از کارایی اش بگذرد ، نمی میرد . آن قدر افتان و خیزان می رود تا دیگری جایش را بگیرد و آرام شود نه میرد . در گوشه و کنار ذهن و زبان ها چون شبنم صبحگاهی طراوتی بخش و خیست نکند. حال جامعه چگونه است؟ اگر وافعا در جامعه تحولی رخ دهد ، تمام مناسبات تغییر می یابند و زندگی مردمش دگرگون می شود  و فرهنگی مطابق همان مناسبات بر جامعه حاکم خواهد شد.

  شعر کلاسیک ما ، هزاران سال جوشید و پویید و حرکت کرد ؛ هر چند شاعرانی از مفتعلن نالیدند و قافیه اندیشدند و یار خواهان دیدار خود شد(1) اما چه فایده! راه حلی برای برون رفت ار بحران شعر کلاسیک پیدا نمی شد؛ که دست و پایش ، سخت در رنجیرهای عروض و قافیه پیچده بود. آخر که نا امیدی غالب شد ، افرادی دل به دریا زدند و "قافیه ها را پس و پیش کردند تا نابغه ی دوره ی خویش شوند." (2) تقی رفعت ها و کسمایی ها و خامنه ای ها ، عملا وارد گود شدند و سخن ها سرودند که هیچ یک به باز شدن گره کور شعر نینجامید؛ تا کوه دل مردی آگاه ، آن چنان که سنگ از کوه می کند، با تلاشی چشمه وار ، "بسی کند و کاوید و کوشش نمود/ کزآن سنگ خارا ، رهی برگشود" . آرام آرام قلوه سنگ های وزن و قافیه را از پای شعر به کتاری کشیدتا قطره وار، راهنمای رودها باشد. او می گفت:"هر لباسی در خور و خوشایند برای روز معینی است و بالاخره ، انسانی حی و حاضر باید باشد که طرز لباس را هم بخواهد"(3)

" این شعرای جوان ، حالت خیاط تازه واردی را به شهر نا آشنا دارند که چشم بسته می دوزند و نمی دانند برای چه می دوزند و برای کجا؟ اما بی خود و بی جهت در سر رنگ دکمه ها و سردست های آرخالیق کهنه ای که کسی آن را نخواهد پوشید، جر و بحث دراند."(4) آری این سخن نیماست. او عقیده دارد که کالای کهنه و پوسیده و نخ نما را نمی توان با بزک دوزک ، به جای نو فروخت. نیما عقیده ندارد چیزی که به دنیا آمد تا ابد می ماند؛ به ویژه هنر، که شعر یکی از آن هاست. متاسفانه ، گروهی فقط رو بنای کار نیما را می بینند و عاشق آن اند! یکی کوتاه و بلند کردن مصراع. دیگری عدم لزوم قافیه ی اجباری ؛ و دائم بر این دو مورد پافشاری می کنند. گاهی چنان پاهایشان را در خاک کوتاهی و بلندی مصراع ها می فشارند و به قافیه های غیر اجباری تن می دهند و تسلیم وزن می شوند ، که شعر را با خود به کشتارگاه می برند . واژه و فرم و زبان و تازگی و ابتکار و زاویه ی دید را در چاله چوله های وزن و قافیه ی ساختگی و تحمیلی به باد می دهند. موردی که کم تر مورد توجه واقع می شود یا اصلا به آن توجه نمی کنند زبان است. "چرا این گوینده با زبان شهر و زمان خودش آشنا نیست؟(5) "همه ی سبک ها را بلدند اما سبک زندگی کردن را بلد نیستند. کارشان حرف زدن به زبان مرده هاستتا به آخر عمر و همین هنر آن هاست." (6) بسیای از سرایندگان شعر با مقوله ی زبان بیگانه اند. آن ها فکر می کنند چون زبانشان فارسی است ، همین برای شعر گفتن کافی است و نیازی به تحقیق و جست و جو ندارند."صرف فارسی زبان بودن برای شعر فارسی سرودن کافی نیست"(7)سر و کار شعر با زبان است که ناگزیر باید آموخت و اگر شاعر از آموختن بگریزد، امر شاعری اش مختل می شودو در آن به توفیق دست پیدا نمی کند."(8)

  نیما ، علاوه بر زبان ، بر فرم شعر نیز توجه دارد. در شعر کلاسیک ما ، توجه شاعر بیش تر به ارتباط های افقی بود ؛ زیرا او مجبور بود ابتدا بیت اول را بسازد(سرودن کم تربود) بعد بیت های دیگر را با توجه به وزن و قافیه ایجاد کند . شاعر آن قدر هواسش به ساختن شعر و قالب بود که خیلی به ارتباط های عمودی توجه نداشت. تنها، چند شاعر مثل حافظ و مولوی که افکار و احساسشان حول یک محور بود ، ارتباط عناصرشان ، عمودی هم بود. " شاعر شعر کلاسیک ، آن چه را که می خواست نمی توانست بسراید ؛ بلکه آن چه را توانست، سرود."(9) در همین نوع شعر(کلاسیک) واژه ها به شعری و غیر شعری تقسیم می شد و شوربختانه ، هنوز هم این تقسیم در پستوها و گاه در چهار راه ها و میدان ها ، ادامه دارد. هنوز هم شعرهای مناسبتی(بخوان نظم) و ستایشی (آشمالی) و نظم قصه و داستان و سخنان حکیمانه و آموزش ها و آگهی هاو دان نان و قرض کردن و برابری نان در قافیه با جان بی محابا ، ادامه دارد.

  دوست من! تا این مناسبات هست، جناب عنصری هم حضور دارد. سال ها از نیما و شعر نو گذشته است ولی هنوز شعر کلاسیک پست مدرن ادامه دارد. "کمان داری که کتصل ، تیر به چله ی کمان می گذارد و هدفی ندارد ، حقیقتا چه کار خل خلی ای انجام می دهد؟(10)

  هنوز استادان دانشگاه، بیش از نود درصد، شعر نو ،کدام نو؟، نیمایی؟، سپید؟و...را از هم تشخیص نمی دهند. آن نویی را که آن ها می گویند ، نیمایی ست که به شعر بودنش شک دارند!

  مهربانم! هنوز در این دیار ، مرز شعر و نظم ، مشخص نیست . چه بسیار عالمانی که هنوز می پندارند تمام سروده های گذشتگان شعر است . "معارف شش بود مضمر اضافه/ علم ذواللام و موصول اشاره" شعر است.

"یکی در بیابان سگی تشنه یافت / برون از رمق در حیاتش نیافت" هم شعر است. اگر ما در گذشته سه چهار شاعر داریم که تازه همه ی سرودهایشان شعر هم شعر نیست و به آن ها می بالیم و هنوز هم به درستی آن ها را نشناخته ایم؛ هنوز هم علت ماندگاری شعر حافظ یا مولوی را نمی دانیم .

 عزیزم ! مقصر کیست که امروز ، کتاب های شعر و گاهی جز آن (داستان) تیراژی بیش از هزار یا دو هزار ندارند؟ تا کار خوانده نشود و نقد و بررسی نشود ، خوب و بدش معلوم نمی شود. دوستی می گفت با این تیاژهای هزار و چند تایی ، مثل این که حتا شاعران هم از شعر همقطاران خود اطلاع ندارند و آن را نمی خوانند ؛ وگرنه تعداد شاعران ما که در عدد زیاد است ! کارهایی جسته و گریخته انجام گرفته یا می گیرد ، اما هنوز هر رگ آبه ای در جویکی می رود و نه تنها به دریا نمی رسد که در کام کویر تشنه می میرد. من و تو او مقصریم!

  هنوز توصیه های نوگرایان را عمل نکرده ایم . یا اصلا نخوانده ایم  که عمل کنیم . شعر نیمایی هنوز در بر هم زدن طول مصراع ها مانده است ؛ در بر هم زدن اجباری قافیه دست و پا می زند. وزن هنوز به خورد شعر داده می شود ، بی آن که ببینیم اصلا به درد این موضوع می خورد یا با قامت آن همسان است ! چپاندن زورکی واژه ها در یک قالب یا وزن ، بی توجه به عناصر دیگر ، شعر نام می گیرد . آن دیگری اصلا مفهوم زبان را در شعر نمی داند . فقط می گوید و می گوید و هنوز هم سرودن شعر را یک موهبت الهی می داند ! که اگر بیش از به قبای حضرتش وصله ای بچسبانی با مشت کلی ، دندان هایت را به دهانت می ریزد و حرف را فقط حرف خودش می داند و شعر را شعر خودش ؛ حتا اگر شعر نباشد! آن دیگری شعرش را که منتشر کرد اگر اندک نقدی کنی و حسنش را بشناری بسیار شاد می شود ! وای به حالت اگر کمی از قبحش بگویی! تو را مزدور بیگانه  و" خرمگسی می داند که از شخم زدن ورزوها جلوگیری می کنی"(11).  دیگری هم تا دست به بررسی می زنی ، لبخندی تمسخر آمیز می زند و می گوید " من به نظر دیگران کاری ندارم . شکر می خورد آن کسی که شعر مرا نقد کند! من برای دلم نوشته ام ! به دیگران چه کار دارم!

باری ، برگردیم به آن سخن پیشین. نیما فقط برای بر هم زدن طول مصراع ها و غیر اجباری کردن قافیه نیامد. او فکر نو ، زبان نو، طرح نو و فرم شعر را هم مطرح کرد. او نتوانست تمام ایده های خود را بیان کند و یا اگر بیان کرد ، نتوانست پیاده مند. آیا نیما شعر ضعیف ندارد؟ نظم ندارد؟ البته اگر سینه ات را صاف کنی و مشتت را درشت ، یقین هر عقیده ای جز عقیده خود را با ....محکوم خواهی کرد و معدوم! البته آن که املایی نمی نویسد ، هیچ غلطی هم ندارد. " تغییرات در شکل و قد و قواره ی شعر برای چیست؟ " این جر و بحث ها که چرا این طور است و آن طور نیست ، جای خود دارند، به شرط این که برای خلق و تکمیل هنری باشند که هدف هنرمند را خوب تر بپروراند و با نود تر ف جلوی چشم بگذارد؛ یعنی شیوه ای بهتر را در عالم هنر شناخته باشد"(12)

 حال یک بار دیگر به خودمان برگردیم . بله به شاعران و نویسندگان و منتقدان. من می خواهم که حرف های مرا بی برو برگرد بپذیری! تو همه ی این ها را باد هوا می دانی! و حرف های خودت را درست می دانی ! که من و او ، باید آن را بی کم و زیاد بپذیریم! هرکس چنین نکند، عقب مانده ، کودن ، مرتجع است! اصلا بی سواد است!

  جان من ! جایی این حرف را بزن که آدم هاش آن را می پذیرند و انجامش می دهند. این جا ، هنوز سخن از آزادی و دموکراسی ، بی بند و باری است! من می گویم اگر نپذیری ، هرچه دیدی از چشم خودت دیدی! هنوز نمی توانیم بپذیریم که آری من حرف هایت را شنیدم ، فکر کردم و با بخشی از آن موافقم و من هم اگر همین کار بکنم و بی پیشداوری ف با بخشی از حرف های تو موافق باشم ، کاینات بر هم نمی ریزد که ما را به هم نزدیک تر می کند و این گونه فرهنگ را گسترش می دهد . من که اجازه ی گفتن ندارم ! نقد و نقادی هم که دکان بقالی است. امروز من به تو نان قرض می دهم و فردا تو! چه بده بستانی! در واسطه گری کالا هم نمی شود چنین چیزهایی را تصور کرد. امروز تو در روزنامه ی خودت کتاب مرا تبلیغ کن ، اگر بد باشد ، دلخور می شوم ! خوب ! با این مناسبات که بین من و تو منتقد(واسطه) ، پست مدرن که هیچ پسا پست مدرن هستیم! غربی ها به گرد ما هم نمی رسند!

  راستش ، ایراد کار ، اول از درک شعر (نه نظم) کلاسیک شروع می شود و تا آخر دنیا هم ادامه دارد. با مردن ما هم مشکل حل نمی شود ؛ همچنان که از دیگران نشد! با عوض کردن شکل و ریخت نوشته هم شعر درست نمی شود ؛ چنان که نشد. هیچ شکل و شیوه ی هنری ، یکسان نمی ماند و یک باره هم نابود نمی شود . چون هنر ، تاریخ مصرف ندارد. باید بخوانی و بخوانی و بخوانی و اگر شاعری ، بسرایی. اگر داستان نویسی، بنویسی . بعد خودت را به جای مخاطب بگذاری و نقدش کنی. دیگران هم نقدش کنند؛ منصفانه و آگاهانه. چون تا منتقدی آگاه به جریان های نقد جهان نباشد و آثار را ، وطنی و جهانی، نخوانده باشد؛ آن هم ژرف، کار از او بر نخواهد آمد.

                                                                         اصلان قزللو

 

 

منابع:

1- مولوی(قافیه اندیشم و دلدار من     گویدم مندیش جز دیدار من)- این مفتعلن مفتعلن کشت مرا.

2- ایرج میرزا:می کنم قافیه هارا پس و پیش     تا شوم نابغه ی دوره ی خویش

3- مقدمه ی نیما بر  برگزیده ی شعرهای اسماعیل شاهرودی- نشر بامداد-ص 13- 1348

4-  //          //             //           //           //                            //                  //

5-   //          //             //           //            //                            //   ص 14    //

6-    //          //             //           //             //                           //   ص 15     //

7- لالایی با شیپور-ایلیا دیانوش- ص 151- انتشارات مروارید-چاپ دوم 1385

8-   //                       //         ص 150 -         //                        //

9-    //                       // (نقل از حافظه)

10- مقدمه ی نیما بر  برگزیده ی شعرهای اسماعیل شاهرودی- نشر بامداد-ص 14

11- چخوف – نقل از حافظه.

13- مقدمه ی نیما بر  برگزیده ی شعرهای اسماعیل شاهرودی- نشر بامداد-ص 15

 



تاريخ : 87/12/08 | 11:51 | نویسنده : اصلان قزللو

صیاد

****
از روزی که دانستم
لانه ها برای پرندگان
بال بال می زنند،
دستانم طعم دانه گرفته اند.
از ما
تا صیاد
صورتکی ست،
که مشت مان را
باز می کنند

این شعر دو بند دارد:

بند اول:از روزی که دانستم/لانه ها برای پرندگان/بال بال می زنند/دستانم طعم دانه گرفته اند.

ابتدا به زبان شعر نگاه کنیم. این زبان از روال معمولی گفتار که وظیفه ی پیام رسانی دارد، خارج شده است. انتظار ما این است که پرنده ها برای لانه بال بال بزنند. اما شعر نوعی آشنایی زدایی ملیح کرده است و زاویه نگاه ما را از عادت ها به زاویه ی دیگر و بکر برگردانده است. در این نگاه، این لانه ها هستند که برای پرنده ها بال بال می زنند. این خبر جدید راوی است. چون می خواهد مخاطب را به دیگر سوی دیوار نادیده ها و ببرد. گویی لانه ها احساسی دارند که ما از آن بی خبریم. به یاد داشته باشیم که "بال بال زدن" یک مفهوم کنایی هم دارد و آن نهایت شوق و اشتیاق است. حالا شاعر مخاطب را کمی رها می کند تا فکر کند و زاویه ایی را بیابد. شاید با خواندن این بخش از خود سوالی کند: تا به حال پرنده ها در جست و جوی لانه بودند و برایش بال بال می زدند ؛ چه شده لانه ابن بار به تکاپو افتاده؟ آیا فکر سوئی در سر دارد. شاید؟ چون پرنده آزاد بود و می پرید و به هر جا که می خواست می رفت. نکند لانه می خواهد محدذودیتی برایش ایجاد کند؟

حالا گوینده شعر(نه شاعر) هم به قصد لانه پی برده ومی گوید:"دستانم طعم دانه گرفته اند" من هم دانه ای در دستم بریزم ! تا به سوی پرنده ای بال بال بزنم!شاید پرنده ای را به دست هایم که حالا به شکل یک لانه در آمده، جلب کردم. این حرف گوینده بودار است.انگار دامی سر راه پرنده گذاشته! از دید این گوینده ، هر دست یا لانه ای که بوی دانه بدهد و پرنده ای را به سوی خود بکشاند، صیادی ست! زبان شعر را دنبال کردیم.

 واژه ها آن قدر خوب در کنار هم قرار گرفته اند که شک و تردید را در دل مخاطب ایجاد می کنند و وا می دارندش تا به دنبال بند دوم باشد. شاید فرجی حاصل شد!

 بند دوم:

"از ما/تا صیاد/صورتکی ست/که مشتمان را/باز نمی کند."

ما ، همان دست بوی دانه گرفته ایم. همان بال بال زننده به سوی پرنده. ما همان صیادیم. چرا که کار ما با او یکی ست. او هم پرنده را می گیرد. در قفس می کند.در یک کلام پروازش را محدود می کند و آوازش را.

تنها تفاوت ما با صیاد یک "صورتک" است. صیاد ظاهر و باطن صیاد است . دامی دارد و می گسترد و دانه ای می ریزد و معلوم است برای چه. ما آن صورتک را زده ایم . ببین نه توری و نه دانهای و نه پنهان شدنی نه قفسی. فقط دستی پر از بوی دانه. وقتی پرنده دست بوی دانه گرفته را ببیند راحت تر به دست می آید.حالا کافی ست ببندیمش. پرنده گرفتار می شود.

بگذارید تمام اطلاعات شعر را یکبار دیگر مرور کنیم...انگار جز این دو تصویر ، تصویر دیگری هم در زاویه ای دیگر در ذهن می نشیند.نه صیاد بی صورتک باش نه دست بوی دانه گرفته تا پرنده را از پرواز باز نداری.

لازم به یاد آوری ست که یک تخیل خوب ، یک معنا و مفهوم نه چندان سر راست که ویژه ی شعر است؛ چینش خوب واژه ها ، زبان و شکستن نرم معمولش با غافل گیری های شاعرانه، فرم محکم که هم ارتباط های افقی دارد و هم عمودی، این شعر را از شعرهای شاعران امروز جدا می کند. زیرا در بیش تر شعرها، شاعران به دنبال آشنایی زدایی های زبانی اند و آن قدر در این کار افراط می کنند که عنصرهای دیگر شعر مثل همین ارتباط های افقی و عمودی که شکل ارائه ی محتوا را دارد و تخیل و تفکر را فراموش می کنند یا عمدا آن قدر تعلیق می کنند ، که هیچ لذتی و کشفی جز زبان ، نصیب مخاطب نمی شود.

بعد از نوشتن نقد و گفت و با دوستان و آشنایان دیدم بخش پایانی شعر را این طور هم می شود تمام کرد . صیاد برای به دام انداختن پرنده  چهره ی خود را می پوشاند تا از دید او پنهان بماند . تفاوت ما با او می تواند همین صورتک باشد.

 

 



تاريخ : 87/11/27 | 20:25 | نویسنده : اصلان قزللو
 
 
 
 
 
 

زن

***

زن گفت

کسی نباشد

می خواهم آوازم

                لب باز کند

 از سربندم بگذرد   و 

صدای پایم را         

 روی تابلوی نشانی همین کوچه

   آویزان کنم                                                               

بیرون ازنشانی خیابان و

                                انگشت اشاره

                                         راه بروم

خالی از نام های گمنامی نیستم

 صورتم

         آینه ای هزار تکه

لبخندم

     قطره های سرخ گلویم

    وراهم

           درهای بسته

                        کنار کفش های خیالی

عریان نیستم

                پرم از لبا س های رستگاری

                                         که برتنم پوشانده اند

با این همه

            سردم است

وکلاغی می ترساندم

                       کنار گودالی.

نقد و تفسیر: اصلان قزللو

در شعر زن ، صحبت از گسستن محدودیت هاست. زبان شعر ، سعی می کند از مستقیم گویی بپرهیزد و به هویت شعری نزدیک شود. در همان ابتدا ، خروج از محدودیت ، در فضایی خالی از افراد طلب می شود." کسی نباشد" . و بعد به جای این که بگوید می خواهم آوازم بخوانم، به صورت غیر مستقیم روایتی را با آدم نمایی پیش چشم مخاطب می گستراند:

" می خواهم آوازم

 لب باز کند

 از سربندم بگذرد "  حالا نمایی از زن را نیز داریم. او سر بند دارد. می توان تصور کرد که این آواز شاید برای کنار زدن سربند باشد. چرا که در یک نگاه کلی اگر سر بند باشد ، دهان بند هم می شود. پس این آواز برای کنار زدن محدودیت اول است.

تصویر دوم:

 " صدای پایم را         

 روی تابلوی نشانی همین کوچه

   آویزان کنم ."  

"آویزان کردن صدای پا روی تابلو"  یعنی یک امر شنیداری را ، دیداری کردن و به این وسیله حس را به مخاطب رساندن ، زیباست. در این جا زن روایت می کند که بتواند در کوچه بگردد. شاید نام های مردانه کوچه ها هم دلیل دیگری بر گسستن این محدودیت باشد تا زن بتواند اثری در کوچه که بخش کوچکی از اجتماع است به معرض نمایش بگذارد و در بعدی بزرگ تر در جامعه تاثیر گذار باشد.

راوی ادامه می دهد: 

" بیرون ازنشانی خیابان و

                                انگشت اشاره

                                         راه بروم"

بی آن که کسی فرمان دهد یا محدوده ای را مشخص کند در جامعه باشم. در کلامی کوتاه:"روش زندگی خود را خود انتخاب کنم" راوی در ادامه ، گمنامی خود را چنین می گوید:

" خالی از نام های گمنامی نیستم"

و ادمه می دهد با کلامی کوتاه اما پر تفسیر. در ظاهر ،چهره اش را چون آینه ی هزار تکه ترسیم می کند اما باطن فراتر از این است.

"  صورتم

         آینه ای هزار تکه"

در تکه های این چهره آیینه گون چیست که تو به تماشا نشسته ای؟ این زاویه ای است که بر روی مخاطب باز است و می تواند به پستوهای ندیده سر بکشد و ببیند چیزهایی را که شاید شاعر هم ندیده است. در تکه های این آینه می توان زن را در نقش های گوناگون دید. در نقش برادر، خواهر ، مادر ،پدر ، همسر و درد همه ی آن ها را در این شکسته ها ، حس کرد.

در تصویری  دیگر:

" لبخندم

     قطره های سرخ گلویم"

لبخند ، به شکل قطره است و رنگ سرخ هم دارد. یک حس آمیزی و دیداری کردن لبخند. لبخندی خونین . یک پارادوکس .یعنی در جامعه ی راوی، لبخند ، دهشتناک است . به ویژه در صورت زن!

بعد:

" وراهم

           درهای بسته

                        کنار کفش های خیالی"

این هم یک پارادکس. راه به در بسته می خورد. کفش هم تخیلی.در یک کلام بی پرده: راه ها به بن بست ختم می شوند و رفتن با پای بی پاافزار!

تن زن ، چگونه دیده می شود؟:

" عریان نیستم

                پرم از لبا س های رستگاری

                                         که برتنم پوشانده اند"

در جامعه ی راوی ، عریانی روا نیست. پس بیایید و آن را بپوشانید. ،فعل"پوشانیده اند" به جای "پوشیده اند" آن اجبار را می رساند. گویا زن ، خود نمی تواند رستگار شود .پس باید او را رستگار کرد.جامعه ی راوی بسیار به فکر اوست! حتا اگر بشود این یاغی را باید به زور به بهشت فرستاد! زن با این لباس ، احساس سرما می کند و می ترسد. ازچه می ترسد؟ از کلاغ! شاید کلاغ خبر عدم تمکین او را به مجریان برساند:

" با این همه

            سردم است

وکلاغی می ترساندم

                       کنار گودالی."

که اگر زن دست از پا خطا کند، در گودال خواهد افتاد و مدفون خواهد شد. این گودال را از قبل برایش کنده اند!

     



تاريخ : 87/11/09 | 18:36 | نویسنده : اصلان قزللو

نام کتاب :بدایع شکوهمند زن و زمین

شاعر: سعید سلطانی طارمی

"بدایع شکوهمند زن و زمین" سروده ی سعید سلطانی- نشر روشنگران و مطالعات زنان- چاپ اول 1385
این مجموعه شعر، دومین مجموعه ی ساطانی ست. او پیش از این "رجز خوانی مستانه ی قابیل" را منتشر کرده است. آخرین مجموعه شعر سعید سلطانی"از زلف های خورشید گرفتن" نام دارد.
 آن چه در نگاه اول ، مخاطب را به خود جلب می کند، نام مجموعه است که دریچه ای را می گشاید و تو را به مجموعه ، فرا می خواند. "زن " و "زمین" . هر دو ، مادر! آن ، خالق انسان ها در سرزمین های دور و نزدیک و این زهدان و پرورشگاه تمام جانداران و غیر جان داران ، رودها و دریاها و کوه ها.
تمام مجموعه روایت هایی...

کل مقاله را با کلیک در ادامه ی مطلب بخوانید




ادامه مطلب
تاريخ : 87/11/06 | 9:59 | نویسنده : اصلان قزللو

نام کتاب: گونه های نو آوری در شعر معاصر ایران

نویسنده: دکتر کاووس حسن لی

انتشارات: نشر ثالث(خ کریم خان زند- بین ایرانشهر و ماهشهر- پ۱۶۰

چاپ دوم- ۱۳۸۵

مطلب کامل را در در ادامه ی مطلب بخوانید



ادامه مطلب
تاريخ : 87/10/15 | 12:7 | نویسنده : اصلان قزللو
15 دی ، هفتاد و چهارمین زاد روز فروغ است.

او که روشنگر شعر نو شد.

                    یادش گرامی باد

(متن کامل را در ادامه ی مطلب بخوانید)



ادامه مطلب
تاريخ : 87/10/05 | 23:6 | نویسنده : اصلان قزللو
فصل نامه ی نقد ادبی شماره ی ۱

با مطالبی متنوع از:

دکتر تقی پور نامداریان- دکتر پروین سلاجقه- دکتر حسین پاینده- تینا رحیمی- دکتر منیژه ی عبدالهی- دکتر نصرالله امای/ دکتر قدرت قاسمی پور- زهرا آقاجانی - وحید ولی زاده و دکتر مهدی خادمی.

شماره ی ۲

با مطالبی از :

دکتر علی محمد حق شناس- دکتر کاووس حسن لی- دکتر حسن آب نیکی- دکتر منصوره ی تدینی- ابوالفضل حری - دکتر قاسمی پور و حسین صافی پیر لوچه/مریم سادات فیضی



تاريخ : 87/10/01 | 9:12 | نویسنده : اصلان قزللو
"اوقات دریا همیشه آبی نیست" تیمور ترنح-نشر قو- ۱۳۸۳- ۲۰۰۰ نسخه

این مجموعه از سه بخش تشکیل شده است

الف: دفتر غزل

ب: دفتر مثنوی

ج: شعرهای سپید

 

برای خواندن متن کامل

ادامه ی مطلب را کلیک کنید



ادامه مطلب
تاريخ : 87/10/01 | 8:40 | نویسنده : اصلان قزللو

معرفی و نقد "داوود در حنجره داشت" سروده ی مصطفا فخرایی- نشر داستان سرا- 1382- 61 شعر- 96 صفحه- 1000 نسخه

  من این مجموعه را دو بخش کرده ام:

 الف:بخش اول ، 13 شعر نخستین کتاب که تمام درخشش و ویژگی های مجموعه  را در بر دارد که به آن خواهیم پرداخت.

  ب:بخش دوم، از صفحه ی 33 تا پایان کتاب که در پی خواهد آمد.

متن کامل را در ادامه ی مطلب بخوانید



ادامه مطلب
تاريخ : 87/10/01 | 8:29 | نویسنده : اصلان قزللو

"چرا برای تو دلتنگ نشوم"              

مجموعه شعرهای شهین منصوری-

نشر ثالث-چاپ اول1387- 1100 نسخه

این مجموعه 41 شعر کوتاه و بلند دارد

در 68 صفحه و اولین مجموعه ی

چاپ شده ی شاعر است.

مطلب کامل را در ادامه ی مطلب بخوانید

 

ادامه مطلب
  • عکس بازیگران
  • استخدام بانک
  • قالب وبلاگ