تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> خانه ي نقد - نقد شماره ی 20- کوروش همه خانی

نقد شماره ی 20- کوروش همه خانی

شمارش درختان        جا می ماند

" مرغ آبی          لابلای صدف ها.

 

 

پل چوبی    کفش ها ی پیاده   

 دختر طلا مو

زیر آفتاب بی حوصله

در محاصره ی تنهایی

 

قایق های چوبی   در یک محل

پاروها  را به خواب برده اند

 

خانه ها ی تک        افتاده      بر مسیر باد

دکل سفید               سرفه ها ی دود ی :       

بویی از بغل       عطر مریم

ما      همد یگر را نمی شناسیم

 

جنگلِ    پوشیده از رنگ       یک کویر    چمن            صحراست

تونل           نوشته ام را    یک لحظه      تاریک

از حفره ی  دو صخره            سروی بلند     جا می ماند

 

مامور      با قدی پر از لبخند 

بعد از ظهر می شود

ماشین ها از دوسمت 

به احترام سرخ !

بدرقه می شویم

دختر      با طولی به ارتفاع صندلی

توپ اش تلو تلو 

ایستگاه بعد          بیست دقیقه بعد

 

تپه ای کوچک    با گاو ها ی سر به زیر

یک ردیف ابر   سوار بر شانه ها ی هم

موسیقی ملایم    بی کلام

لحظه              در  عطسه    قطع می شود

 الوار    برای  سال نو

پله پله     از هم بالا می کشند

 

 دخترم    ابر یز

روی سطرها  

   غروب می کند

 از شیشه     تیغ باران   صورتم را خراش می زند

 

ایستاده ایم    عده ای پیاده        عده ای  سوار

جا برای بانو     لابلای سه صندلی باز می کنم

حواسم پرت      می رود به سینه اش

که  بال کبوتر

پری از سپید        لای سر ها در آورده است

 

 

 

ساعت        به هشت     می رسد

 دستم     کج و کوله می رود

ادامه ی کلمات را    شما بگیرید !

 

کجا بودم   چه می نوشتم ؟

که مامور کنترل    پاسم را می بیند

و به چشم ام زل می زند

شاید هم    به سیاهی _ مو ها  !

نقد و نظر: اصلان قزللو

گوینده، نشسته است در قطاری که رو به جلو می رود.سرعتش زیاد است. این را از سطر" شمارش درختان        جا می ماند" می گیرم. حالا ، گوینده ، کمی به دورتر چشم می دوزد. به " مرغ آبی          لابلای صدف ها " البته او زوم می کند که می تواند مرغابی، یا مرغ آبی را لای صدف ها ببیند. کمی جا به جا می شود.در زاویه ای دیگر ، آرام آرام، به ابزارها و پای افزار می رسد. در این زاویه، انسان است. در طبیعتی در دسترس." پل چوبی    کفش ها ی پیاده/ دختر مو طلا/زیر آفتاب بی حوصله/در محاصره ی تنهایی" ابهام های شعری در این بخش ها شروع می شود. دختر بی حوصله است یا آفتاب؟ می شود هر دو را این طور حس کرد.اما در بخش بعد هم . خورشید که تنهای تنهاست با یک آدم تنها! زبان شعری از همان سطر اول شروع شده است. درست است که یک نفر ، تصویرهای دیده ی خود را به مخاطب گزارش می کند ؛ نقاشی می کند. اما ، آن را چنان جا به جا می کند که اگر خوب بخوانی ، گوینده از قطار پیاده می شود و تو جایش می نشینی! یعنی این احساس ها خوب به کلام آمده. تفاوتش با ناصر خسرو هم که می گویند اصلا سفر نکرده بلکه گفته های دیگری را نقل کرده ، هرچه که باشد ، در این است که زبان ناصر یک زبان خبری است . زبان کوروش یک زبان حسی یا احساسی که بتواند از زبان عادی که وظیفه هایی جز ارسال پیام ندارد فاصله بگیرد . کوروش چه سفر کرده باشد و چه سفر نکرده، ما را با خود به سفر می برد. به چپ و راستت می چرخاند . آن جا را ببین! آن نقطه را . و تو وسط همان نقطه به زمین می نشینی. دوباره زاویه عوض می شود." قایق های چوبی   در یک محل/پاروها  را به خواب برده اند" به زبان همین قسمت توجه کنید. می توانست بنوسید:قایق های چوبی در یک محل/با پاروها رها شده اند." اگر چنین می کرد ، ناصر خسرو می شد.نه قایق جانی داشت . نه پارو! و من مخاطب هم می گفتم کوروش هم گزارشگر بی بی سی شده است یا به قول دوستان ، ناصر خسرو! از این مبحث نگذشته بسیار سریع بگویم که منظور دوستان از آوردن ناصر خسرو ، فقط و فقط سفر کردن است و من وجه دوم را به وام گرفته ام. سخن من نفی آن نظرها نیست.

حالا لازم است به سویی دیگر نگاه کنیم:

" خانه ها ی تک        افتاده      برمسیرباد

دکل سفید     سرفه ها ی دود ی :       

بویی از بغل       عطر مریم

ما      همد یگر را نمی شناسیم"

راوی ما از میان خانه های تک  تک عبور می کند.  نشانه های تکنولوژی مهر خود را بر این طبیعت زده اند. دکل سفید / سرفه های دودی" شاید صدای قطار و دود آن ، فضا را گرفته است . در قسمت بعد زبان دو بعدی می شود " بویی از بغل دستی یا  بغل کسی؟ عطر گل مریم در مسیر قطار یا عطری که شخص کنار او از عطرگل مریم استفاده کرده . اگر آن شخص باشد ، راوی او را نمی شناسد و او هم ایضا!بر خورد دو ناشناس با هم. سرعت قطار با وجود زیاد بودن مانع از دست دادن منظره ها نیست:

"جنگلِ    پوشیده از رنگ       یک کویر    چمن            صحراست

تونل           نوشته ام را    یک لحظه      تاریک

از حفره ی  دو صخره            سروی بلند     جا می ماند"

او از دریاچه و رود و قایق گذشته و به جنگل رسیده است. جنگلی رنگارنگ. چه فصلی است؟ پاییز یا بهار؟ اگر به سطرهای پیین تر برسی و ایرانی باشی می گویی بهار. اگر در سال نو مسیحی باشی چه؟ نه بگذار رنگارنگی بهار ببینم! از تونل می گذرد. من دلم می خواست کوروش نام تونل را نمی گفت و فقط با رنگ و همان جا ماندن سرو  تصویرش می کرد! تا من بتوانم تصور تونل را داشته باشم! حالا به یک ایستگاه وارد می شویم. یک ایستگاه مرزی ؟

"مامور      با قدی پر از لبخند 

بعد از ظهر می شود

ماشین ها از دوسمت 

به احترام سرخ !

بدرقه می شویم

دختر      با طولی به ارتفاع صندلی

توپ اش تلو تلو 

ایستگاه بعد          بیست دقیقه بعد "

این توصیف "مامور   با قدی پر از لبخند" هم ایهام دارد. قد بلند و پر از لبخند یا لبخند سراپایش را گرفته است؟ جالب است. و راوای در حال تصویر مامور و ماشین ها و یک لحظه بر می گردد به قطار و دخترکی که توپش تلو تلو می خورد. از این ایستگاه تا ایستگاه بعدی چه قدر طول می کشد؟ به اندازه ی دیدن این مناظر و بیست دقیقه! و این منظره هم به پایان می رسد و حالا منظره ی دیگر:

" تپه ای کوچک    با گاو ها ی سر به زیر

یک ردیف ابر   سوار بر شانه ها ی هم

موسیقی ملایم    بی کلام

لحظه              در  عطسه    قطع می شود

 الوار    برای  سال نو

پله پله     از هم بالا می کشند"

من در این بخش به یاد سال گاو افتادم . نمی دانم در ذهن کوروش هم این تداعی بوده یانه؟ بعد نگاه راوی از زمین به آسمان می رسد و" یک ردیف ابر   سوار بر شانه ها ی هم" راستش یکباره به یاد شعر شاملو افتادم" کوه ها با هم اند و تنهایند" و می گویم ابرها با هم اند و مسافر ما تنها! هرچه را او دیده بود به صورت جمع بود. جنگل ، دریا ، تونل ، صحرا، به جز آن خانه های تک افتاده و آن دختر تنها. راوی ، خود را در میان این جمع تنها حس می کند و نشان می دهد. گویی او تنهایی اش را به آدم ها هم می تاباند و آن ها هم همدردی می کنند . بخش بعد از سفر بیرون می زند ، گرچه در سفر رخ می دهد . گویی ناگاه حادثه ای او را از مناظر اطراف می گیرد و به درون می کشد .

" دخترم    ابر یز

روی سطرها  

   غروب می کند

 از شیشه     تیغ باران   صورتم را خراش می زند"

این باران ، به اشک هم می پیوندد و گرچه به زبان نمی آید اما در چشم می نشیند. بیهوده نیست که می گویند ، شعر ، زندگی است! انسان است و محیط او . شاعر هم به همه جا سرک می کشد. حتا به درون خود و من مخاطب آن دیده ها را در برون می بینم. بگذار سفر کنیم:

" ایستاده ایم    عده ای پیاده        عده ای  سوار

جا برای بانو     لابلای سه صندلی باز می کنم

حواسم پرت      می رود به سینه اش

که  بال کبوتر

پری از سپید        لای سر ها در آورده است"

حالا راوی کمی به خود می آید . بانویی با اوست. او در طول این سفر ، دیده ها و شنیده ها را در خود صدا می کرد ؛ می کشید و افکارش را رها کرده بود . حالا که قطار ایستاده ، باید به فکر همسفر هم باشد. سفر به پایان نرسیده . شاید هم اصلا سفری در کار نبوده . شاید هم سفر ادامه دارد.

" ساعت        به هشت     می رسد

 دستم     کج و کوله می رود

ادامه ی کلمات را    شما بگیرید !"

اما راوی دیگر نمی تواند بنویسد. " ادامه ی کلمات را شما بگیرید" این همان عوض کردن جاست . این جاست که مخاطب باید وظیفه ی شاعر را به عهده بگیرد و به سفر ادامه دهد . خاطرات و خطرات را بنویسد و بگوید. احترام به مخاطب ! وظیفه ای که راوی را کمی به مرخصی می فرستد تا مخاطب ، کارش را انجام دهد.

" کجا بودم   چه می نوشتم ؟

که مامور کنترل    پاسم را می بیند

و به چشم ام زل می زند

شاید هم    به سیاهی _ مو ها  !

شاعر یا راوی از خود بی خبر می شود تا مخاطب خبردار شود. شاعر می میرد تا شعر زندگی کند .که زندگی شاعر در در زندگی اثر اوست. بنابراین او حق دارد از نوشته ها و سفرش در تعجب باشد. راوی و مخاطب حال باهم در بزنگاه متوقف می شوند و به اندیشه فرو می روند! نه مامور عزیز ! ما تروریست نیستیم! موی سیاه زرد و آبی و قهوه ای یا چشم های رنگی ، تعیین کننده ی چیزی نیست. لطفا ما را به چشم یک انسان نگاه کنید. دردی که مرا آزرده و تو را و ما را!

این سفر برای رسیدن به مقصد ، لازم بود. هر چند هنوز هم می توانست کوتاه تر باشد. تا یادم نرفته بگویم که در این شعر ، هیچ مصراعی به کار نرفته بود. کل شعر یک واحد بود با فرمی نه کاملن پیکرینه ، در حالتی نا خود آگاهانه، در هاله ای از پندارها و واقعیت ها ، زبانی پریشان از جنس غیر معمول و حسی . خوشبختانه این شعر نه شعار بود و نه داستان و نه قصه . زیرا شعر بود . به واژه ها اجازه داده بود تا با همان لباس خود وارد نوشته شوند . مخاطب بکاودش و بر بودنش مهر تایید بزند و اگر خواست ، سفر را ادامه دهد. شعر فقط توجه به معنا و پیام نیست. بلکه پیام و معنا بخشی از شعر است . اگر فقط به آن چشم بدوزیم ، زیبایی اش را از کف داده ایم! تصویر ها و چگونگی ارائه ی آن ها که فرم را می سازد ، در شعر دارای اهمییت بسیار است .

برای کوروش که ندیدمش اما شعرهایش مرا قانع می کند که او باید بسراید وبه سراغ ناشناخته های شعری برود و تمام دوستان در سال نو آرزوی سعادت و خوشبختی و رنگ های شاد دارم!

                                                                                 اصلان قزللو

نقد حسن سهولی

واژه هاازعهده ی یک سفر پراضطراب برآمده اند.شکل ظاهری شعر_نشسته درذهن شاعرکه به کاغذ منتقل شده وفیزیک شعرراپدیدآورده است این اضطراب راقصه وارمی گوید.
شاعرحالت روانی خودراناخودآگاه به ظاهر شعرمنتقل کرده دودونقش راایفانموده اند اول به عنوان یک راوی ودوم خوداو(مسافر).شاعربه عنوان یک راوی دقیقن مسافرراهمراهی می کند کناراو می ماند وجریان سفرش را شرح می دهد.
روایت شعرگاهی شعررابه منطق برزخی شعر-نثریاپیوندهردومی کشاند گاهی احساسی وگاهی دورازآن به پیش می برد.
این منطق-حالت تعارض-رامی توان دربخش های مختلف شعر نشان داد.
"موسیقی ملایم بی کلام
لحظه درعطسه قطع می شود"
واژه ها مثل برگ های تیرخورده افتاده اند وشکل روانی به شعرداده اند.
"پله پله ازهم بالا می کشند
از شیشه تیغ باران صورتم راخراش می زند"
دروضعیت دیگرشعرازبخش های اروتیکی به نوعی ناآگاه لحظه های قسری راپدیدمی آورندکه باز با محتوای روانی متن پیوندمی خورند وچند متن روانی دیگر را تحمیل می کنند!
"بویی ازبغل عطرمریم
ما همدیگر رانمی شناسیم"
که منجرمی شوند به این بیت ها که هرچندگسست ناگسست را رقم می زنند.
"دختر با طولی به ارتفاع صندلی
توپش تلوتلو"
.......
"جا برای بانو لابلای سه صندلی باز می کنم
حواسم پرت می رودبه سینه اش"
........
"به چشمم زل می زند
شاید هم به سیاهی _موها!"

2)البته این ها خوانش جداگونه ونمودی اندولی در همنشینی اشان با واژه هاو گزاره های دیگر به نوعی از حافظه می روندوشعر قادراست که مخاطب رابه کنج فراموشی وانزوا اززوایای روانی شعربنشاند.
این حالت درمخاطب به دلیل وحدت موضوعی_ شعر دریک خوانش گذراویکباره ای مخاطب شکل می گیرد که جریان محوری شعر حول سفر به مخاطب می دهد تا تسلسل افکارش همراه شاعر ی که درقطار نشسته –با آقای قزللو موافقم-
سفرکند!اما اگر مخاطب بخواهد همراه شاعر مسافری که از خود جدا شده وراوی شعراست به تماشا بنشیند از موضوع شعر که یک پار چه وجریانی است جدا می شود.
در دیگر نیم نگاه پاره ای برخی پاره های شعر مساله اجتماعی مطرح می کنند .
"بعدازظهرمی شود
ماشین هادردوقسمت
به احترام سرخ!"
صرف نظرازقوانین اجتماعی مطرح شده درگزاره ها وحذفی که مفهوم بدیهی متن رادرمسیر روان خود هدایت می کند زمان واین که باید بگذرد(جبر) هم خودنمایی می کند این رادربیت های بعد متوجه می شویم.
"ایستگاه بعد بیست دقیقه بعد
تپه ای کوچک با گاوهای سربه زیر"
مقایسه ی دوزمان دردو فضای متفاوت که شاعردرناخودآگاهش بی دریغ به خواننده می دهدتادریغ بخورد گویا یک زمان سریع تر اززمان دیگری به وقوع می پیونددو همه ی این تفکیک ها درذهن شاعر با توان واژه های موجود درزبان اتفاق می افتد.
"یک ردیف ابر سوار بر شانه های هم
موسیقی ملایم بی کلام
لحظه در در عطسه قطع می شود"

3)اگرمخاطب ماازمکان جغرافیایی شعرمطلع نباشد-اغلب این گونه است-نمی توان گفت سفردرکدام منطقه ی جغرافیایی است وشاعرباتوان تصوری که ازمناطق جغرافیایی گوناگون –چه نظری چه عملی-درذهن خوددارد تصویرهای زیباوگوناگونی را برای مخاطبش خلق می کند که زیباودل انگیزاند .تصویرها مانند فیلمی پرهیجان از رنگ های متفاوت حیوانات ماشین ها قایق ها سبزی آدم ها راه ها تپه ها صخره ها تونل ها ودر نهایت تابلویی زیبا از دلو اپسی سفر مسافران است.
اما زمان جغرافیایی شعر هم در کلیت خود مشخص نیست هر چند شاعر زمان های جزیی شعر را در گزاره هایی خبر می دهداین گزاره ها به خواننده می گویندکه سفر از صبح شروع شده وتا ساعت ها بعداز غروب ادامه داشته است.
"بعدازظهرمی شود
ماشین ها دردوقسمت
به احترام سرخ!"
.......
"ساعت به هشت می رسد"
این موضوع نمی تواند فصلی را که سفردرآن اتفاق افتاده است بیان کند. درست است که رگه هایی ازفصل بهاردرگزاره هایی طلوع می کندولی نمی توان به یقین قاطع گفت سفردرفصل بهار اتفاق افتاده است زیرا شاعران درخزانی ترین فصل ها بهار می آفرینندودربهاری ترین فصل ها خزان را تصویرمی کنند.و این مصداق همان "زیباترین ها دروغ ترین ها هستند"می باشد.
"جنگل پوشیده_ ازرنگ یک کویر چمن صحراست"
شعر ازآرایش های ظاهری وزبانی نیز سود می برد که بی دردسردرساختمان گزاره ها نشسته اند.
"کفش های پیاده" مجاز از آدم هابه علاقه ی لازمیه
"زیر آفتاب بی حوصله" ایهام در همنشینی
"در محاصره ی تنهایی"تشخیص
"پاروها را به خواب برده اند"کنایه وتشخیص در مجموعه ای از واژه ها
"سرفه های دودی"نوعی حسامیزی قاچاقی ازراست ترین تادروغ ترین شکل_ واژه درمفهوم.
به این بیت سعدی توجه کنید ورابطه ی ظریف و مفهوم دوپهلو ومتناقض آن رادریابید .
"میان ماه من تاماه گردون
تفاوت اززمین تا آسمان است"

4)هم راست وهم دروغی اغراق آمیز به گونه ای آمیخته که نه راست ترازآن وجوددارد ونه دروغ تر ازآن "سرفه های دودی " همه خانی چیزی شبیه این بیت سعدی است با واژه های امروزی که خواننده های این نقد خودآن را دریابند واز تفکر درآن
می شودره به زوایای پنهان دیگری هم پی برد
"بویی از بغل"ایهام
"یک کویر چمن "پارادوکس دریک هنجارشکنی
"سروی بلند"و"قدی پرازلبخند" ایهام معنایی وکنایه ای ملایم
"موسیقی بی کلام"پارادوکس
"دخترم ابریز"
"روی سطرها"
"غروب می کند"استعاره وایهام (زیباترین آرایه ی ادبی شعراست)
"تیغ زبان" تشبیه بلیغ
"به احترام سرخ!مجاز دستوری (دریک جانشینی دستوری)
"توپش تلوتلو" ایهام واستعاره (آرایه ی تلفیقی ساخته اند)
"یک ردیف ابر سوار بر شانه ها ی هم"تشخیص و......
با توجه به این که شعرامروز تعمدن ازصنعت می گریزد درباره ی آرایه های نشسته درشعر آقای همه خانی قبلن نکته ای گفته ام.
ماپیاده نشدیم واژه هادر همنشینی باخود ودیگر واژه ها معنی آفرینی کردن تابمانند ما نیز می مانیم.
دیر بهار1388
حسن سهولی

با سپاس فراوان از از حسن سهولی

 

!! نوشته شده توسط اصلان قزللو | 1:7 | 88/01/05

RSS