تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> خانه ي نقد - هنر و انسانیت

هنر و انسانیت

"اگر هنر و انسانیت نتوانند در کنار هم زندگی کنند ، بگذار هنر بمیرد"

                                                                            (رومن رولان)

"مدتی این مثنوی تاخیر شد" راستش مانده بودم با این تاخیر طولانی باز هم بنویسم یا نه؟ اما دیدم گفتن به که نگفتن! شاید دلی در آن سو بتپد و شوق دیدار باشدِ "در روزگاری که بدی ها بر اطلاق چیره شده"(کلیله) شاید کور سوی نیکی هنوز سو سو بزند. این بود که نوشتم و یک باره!

شعر ، یکی از هنرهاست که بایدها و نبایدهایش بسیار است. گروهی تعریفش می کنند و گروهی آن را تعریف ناپذیر می دانند.گروهی در وزن و قافیه محدودش می کنند و عده ای رها و آزادش می دانند. گروهی با معنایش می دانند و گروهی بی معنا و عده ای معنای متکثر! عده ای آرمانی اش می پندارند و دیگری بی آرمان ، بی معنا. و خلاصه "هر کسی از ظن خود شد یار من" اند.

  تمام این تعریف ها به شخص تعریف کننده بر می گردد؛ آگاهانه یا ناآگاهانه! چرا؟ زیرا هر کس با توجه به درک و تجربه و فرهنگ خود به قضیه می نگرد. آن که شعر را وزن و قافیه می داند ، آن قدر در گذشته مانده که فقط سخن گذشته گرایان را می پذیرد و حاضر نیست به زمان خود بیاید یا کنکاش کند. از برخورد آرا می ترسد. نقد را نمی پذیرد . به نظر دیگران به دیده ی تحقیر می نگرد و گاهی دلش می خواهد ترمز دستی جامعه را چنان محکم بکشد که همه ی مسافرانش پرتاب شوند و به عقب چه بهتر! دیگران هم با محدودیت های خود به آن شکل هایی که اشاره شد ، سعی در بردن کاروان شعر به بیابان خود هستند.

 

در جامعه ای فرمان صادر می شود که حالا وقت شادی است؛ هر طور می خواهید شادی کنید. البته محدوده ی زمانی را مطرح نمی کنند و تو به عقب بر نمی گردی ، در جامعه ای تا دیروزش:

                   "گویند که حرف عشق مگویید و مشنوید     مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند" (حافظ)

چند صباحی که می گذرد، دستور توقف صادر می شود.شادی به پایان رسید! و تو مست از می دوشینه ، کارهایی نیز انجام می دهی .فردایش دوباره همان ممنوعیت قبلی به سراغت می آید.

حالا بگذار یک شاعر در این جور جامعه بنشیند و از گل و بلبل بگوید. یا از چیزهایی بگوید که نه من می فهمم نه تو و شاید نه خودش. خب پسامدرن خوبی اش به این است که "ما از وافور کشیدن پوپوف زدنش را یاد گرفته ایم!"

بیایید یک بار دیگر کمی شعر را تعریف کنیم "بیان درک و احساس و وصف و باور شاعر به زبانی حسی، غیر مستقیم، جذاب ، بکر، ناشنیده و نادیده که بتواند تکانی به مخاطب بدهد؛ به فکرش فرو ببرد؛ حسی را در او برانگیزد ؛ به هم نوایی و همدلی و همدردی با گوینده واداردش و بسیاری دیگر که شما هم می پذیرید و می گویید.

شاعر جان ! حالا بنشین ودر این وانفسا از "راستی راستی دارم عاشق می شم" و احتمالا دارم عاشق می شم" و "بعد بعدش دیگه عاشق می شم" و...یا به شکل دادایی عمل کن. " روزنامه ، قیچی ، بز آمد. چرا غمگینی ؟ با این آسمان سفید ، چقدر به تو میآد! وای! مردم از خوشی! کی افسارش را می کشی. خب در آمد!

  حتما لازم نیست بیانیه ی سیاسی بدهی و فتوا صادر کنی. کسی از تو شاعر این را نخواسته است. اگر در آن سوی مردم نشسته ای و می خواهی دلال باشی که هیچ. کسی به تو کاری ندارد . ولی اگر دل داری و فتنه و جنگ می بینی ، بگو"به آن زبان که تو دانی"

  گاهی تمام تعریف ها در مقابل واقعیت رنگ می بازند و تو شاعر می مانی که با انبوه این سیاهه ها چه کنی! راست چین و چپ چین و وسط چینش هم دیگر فایده ای ندارد.البته اگر بخواهی با نگاهی تازه به پدیده ها با همان زبان حسی که می تواند فکر و احساس تو را به مخاطب برساند، صبحبت کنی و همه ی امکانات شعر را در نظر بگیری و طبیعی هم باشد، خیلی دشوار است. هم از طرف زورمندان و هم طرفداران قدرت در کسوت شاعر و فیلسوف و مهندس و دکتر! زیر فشاری. از اجانب حمایت می کنی! با ملیت و مردم خودت دشمنی! از تئوری غرب وام می گیری ، پس غربی هم که هستی!

 اهل خشونت نیستی. اهل بده بستان سیاسی و اخلاقی و اجتماعی نیستی. کاسب کار نیستی پس غمت نباشد. کارت را بکن و شعرت را بگو"تو بگو با زبان دل خویش /هیچ گوی نپسندد آن را"

غرض .در جامعه ی امروز  یک میلیون شاعر لازم نیست. یکی دو تا با همان صفت ها که باشند خوب است. کافی هم شاید باشند. بیش ترش ، اشکالی ندارد."ما را که ندارد ضرری هیچ، شما را"

دوستان دکتر و مهندس و ارباب و عالم و دیندار و مفتی و صوفی و دانشجو و فرا فرهنگی و کامروا و دست و دل باز کامران و خوش خدمت و خوش چهره دارندمی سازند نه می تازند. چنان می بندند که اگر سقف هم پایین بریزد تقصیر آن چموش صهیونیستی است! بسرا بسرا و گریه هایش را ببین! یادت نرود عزیز دل برادر ! شاعر جان!

آخ مردم از خوشی! خدایا مددی!

 

!! نوشته شده توسط اصلان قزللو | 13:9 | 88/04/02

RSS