X
تبلیغات
خانه ي نقد - نقد شعری از شاملو
تاريخ : 88/05/17 | 7:53 | نویسنده : اصلان قزللو

حکایتی از زندگی وآغاز آن

نگاهی به شعر حکایت از کتاب آستانه ی احمد شاملو

"مطرب درآمد

باچکاوک سرزنده ای بردسته ی سازش

مهمانان سر خوشی 

به پایکوبی برخاستند

از چشم ینگه ی  مغموم

آنگاه

 یاد سوزان عشقی ممنوع را

قطره ای

 به زیر غلطید

 عروس را بازوی آز باخودبرد

سرخوشان خسته پراکندند

مطرب بازگشت

با سازو

آخرین زخمه هادرسرش

شاباش کلان درکلاهش.

تالار آشوب تهی ماند با سفره ی چیل و

کرسی باژگون و

سکوب خاموش نوازندگان

وچکاوکی مرده

بر فرش سرد آجرش.

عنوان شعر حکایت است حکایتی اززندگی وآغاز آن که با همه ی ابعادوجود انسان معنا می پذیرد.سر نوشتی که بشردر برابر آن نه مختار است و نه مجبوریعنی در ورای محتوای شعرکه حکم آن با تولد بشر شکل می پذیرددر تصویرهای گوناگون شعر متبادر می گردد وناخودآگاه  صحنه هایی از احساس ها ی مکرر  در پشت یک خاطره موج می گیرد وتصویرهای مختلف که هر کدام رنگی دارند پدیدار می گردد

مطرب درآمد

با چکاوک سرزنده ای بردسته ی سازش

آغاز شعر هیچگونه اطلاع و آگاهی از صحنه ای که شاعر قصد ترسیم آن رادارد نمی دهد.درآمدن مطرب ذهن رابه دوسو می کشاند وارد شدن مطرب و  نواختن او.چکاوک سرزنده بر دسته ی ساز مطرب، به نوا درآمدن ساز مطرب چربدست است.

مهمانان سر خوشی

به پایکوبی بر خاستند

دراین بند از شعر هنوز برای خواننده مشخص نیست که اسباب طرب به چه منظور مهیا است!؟

از چشم ینگه ی مغموم

آنگاه

یادسوزان عشقی ممنوع را

قطره ای

به زیر غلطید.

این تصویر خواننده رابرمی گرداند به صحنه ی اول شعر وفضای اصلی که شاعر قصدترسیم آن رادارد(یعنی عروسی)بند اول شعرخواننده را با فضایی شادوبنددوم خواننده را بافضایی مغموم مانند ینگه روبرو می سازد واین دوتصویر دردو بند پشت سر هم شعر فلسفه ای از شادی ها وغم های زندگی را بیان می کندوآن رااز دیدگاه فلسفه ی اجتماعی می نگرد وتصویری از تضادهای زندگی برای خواننده اش یادآوری می کند که در پس وپشت این ذهنیات نوعی تقدیر که رنگ ملایمی از جبر درخود دارد نمایان است(صحنه ی شادوینگه ی مغموم.).این قطعه تاثیرات شعر"زن خفته "شاملو رابه نوعی دیگر نشان می دهد.در این بند شعر فیلم "گبه ی"

مخملباف هم تداعی می شود.فیلمی که عشق ممنوع را به صحنه آورد.

آیا مخلباف از شعر شاملو بهره ای برده است!؟

البته مخلباف دربرخی از از فیلم هایش به سینمای شاعرانه رو آورده است مخلباف در "عروسی خوبان" از شعر سهراب سپهری متاثر است.

"من اناری می کنم دانه به دل

می گویم

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود"

عروس را

بازوی آز با خود برد.

این بند از شعر عشق ممنوع را بیشتروبیشتر نمایان می سازد.حرص به هر چیزی دلیل ممنوع بودن آن است وتا زمانی که هنجار تلقی نشود فاجعه آفرین است. یعنی "بازوی آز" "ینگه ی" دیگری است ودلیل حرصش در عشق ممنوع.بند قبلی شعر در وجود ینگه بیان شده است. عشق ممنوع ینگه  حرص را پدید می آورد که حاصل آن عقده ی  سر کوفته به یاد سوزان عشق قطره ای به زیر می غلتد.وعشق ممنوع "بازوی آز"راپدید می آورد ودر این بند شعرودر کل شعر دامادی مطرح نیست که خود آزی است که عروس را می برد اگر چه این بند شعر ذهن را به معنای دیگری هم می کشاند.

مطرب بازگشت

با سازو

آخرین زخمه ها در سرش

شاباش کلان در کلاهش

باز گشت مطرب باز ذهن را به دو سو می برد.اول این که مطرب صحنه را ترک کردومزدش گرفت در حالیکه هنوز زخمه های موسیقی در سرداشت وسرخوش بود دوم این که دلالت دارد به تغییردادن نوا وآهنگ توسط مطرب ضمن این که پلکان دوم وسوم وچهارم _این بند نیز دلالت غیر مستقیمی به تغییر نوا وسرخوشی مطرب دارد البته وقتی این بندشعر با بندهای دیگر وآخرین شعر مکمل می شود این بند شعر به ترک صحنه توسط مطرب دلالت می کند که نوعی ایهام تناسب در شعر پدیدمی آورد.

تالار آشوب تهی ماند

باسفره ی چیل و

کرسی_باژگون و

سکوب خاموش نوازندگان

صحنه به خوبی توصیف شده است همیشه بعداز رفتن مهمانان دربرپایی چنین جشنی بخصوص که مهمانان سرخوش باشند وضع بهترازاین نیست.

وچکاوکی مرده

برفرش سردآجرش

چکاوک مرده هم ذهن رامتوجه  دومعنی می کند یکی خاموشی ساز وزخمه های مطرب که چکاوک زنده ای بر دسته ی سازش بود واکنون مرده وخاموش گشته است وهم اشاره به رسمی ازرسوم اجتماعی دارد که زیرپای عروس حیوانی رامی کشند که اکنون چکاوک سمبل قربانی این جشن می باشد.پلکان های گوناگون شعردرسطح عمودی درچندموردبه هم استحاله می گردند.

"ینگه ی مغموم" عشقش ممنوع بودوفداشد بازوی آز(داماد)تاکنون عشق ممنوع داشتند که اکنون به شکل ولع

متجلی شده است وچکاوک سرزنده چه نمادی از موسیقی باشد وچه مظهری ازقربانی جشن ها وسرخوشی ها به خاموشی گراییده است پس هرسه "ینگه" "بازوی آز"و"چکاوک"دریک آغاز به پایان می رسندآغازی که حکایت زندگی است روزی شروع می شود وروزی پایان می یابد وشاید عنوان "حکایت" به همین دلیل عنوان با مسمایی باشد برای شعر.

کل شعر از" آغازی" شروع می شودوبه یاس وسردی می گراید اول سرخوشی است ونوازندگی وبعد سیرشعر از درون به سوی خاموشی درحرکت است .عشق ممنوع ینگه ،بازوی آزوبردن عروس ،ماندن آخرین زخمه ها درسر، پراکندگی سر خوشان ،تهی ماندن تالار، باژگونی وخاموشی وبالاخره مردن چکاوک وفرش سرد .این سیر وحرکت در شعر مانندیک زندگی واقعی ازفراز به سوی فرود به طورطبیعی درحرکت است تا پایان می یابد ومگرنه زندگی نیز چنین شروع می شود وبه خاموشی می گراید؟

ولی باتوجه به این که شعردریک سیرنزولی درحرکت است

امارنگ صحنه های شعر رنگی شادو مختلف است ومتناسب با صحنه هاآفریده شده است به عبارت بهتر کلمه ها درکلام ،رنگ معنی وتصویر را پذیرفته اند ودریک نگاه شاید احساس کلمه ها به تنهایی برای وارد شدن به متن خود رنگی دارند.

مطلبی دیگر که حایز اهمیت است شعر از آغاز وانجام درخور ومتناسبی برخوردار است شعر با چکاوک زنده بردسته ی ساز آغازمی شودوبا چکاوکی مرده برفرش سرد پایان می یابد.

محمد حقوقی می نویسد:"شاعرانی که به مراحل پیشرفتگی رسیده اند معمولن  آغاز وانجام شعر هایشان متناسب با ساختمان کلی شعر خواهدبود. همچون شاملو که شعرش غالبن از آغازوپایانی درخور برخوردار است وگاه تا آن جا که اگر هر شروع وختامی جز شروع وختام منظور بود به کمال شعر زیان می رساند!"1

شعراززبانی فاخربرخورداراست امابی صله است، شعرزندگی است ،محل عبورعموم است. اکنون که به زبان شاملورسیدیم خوب است اززبانی بگوییم که تقلیدازآن امکان پذیرنیست چون شاملودرزبان خودبه برزخی پاگذاشته است که زندگی هزارچندساله ی زبان فارسی رابه مرگی ازنوع نسخ درحیات زبانی نوکه مخصوص

خوداوست وتقلیدناپذیرسوق داده است واین حیات برزخی زبان شاملوکه محل عبور قافله ی شعراست ،به حکم این که زبان یک نظام واحدونامیرا است به رستاخیزی دیگر که نمی توان زمان برای اوتعیین کرد درنحله های فکری وشعری آیندگان به زندگی وحیات دیگرمی رسد همان گونه که زبان فاخر گذشتگان ما درفرازونشیب های حرکتی خود به صورت امروزین ومعاصر جلوه کرده است.

دراشعارکلاسیک برای ارتباط خواننده بامتن به سبب دشواری واژه هاونکات بلاغی شعروپیچیدگی های دستوری مشکل ایجادمی شود که پس از حل این مشکلات خواننده به راحتی به معنا دست می یابد یعنی سهمی برای معنایابی خواننده یاشنونده درمتن موجودنیست ولی بعدازحل دشواری های متن به قول دکترپورنامداریان

:"بعداز رسیدن به مدلول مخاطب شعربه تجربه یامعنایی می رسد که باافق ذهنی او سازگاروقابل انطباق است."2

آیا دست یابی به معنای متن درشعر شاملو آسان است؟

آیادشواری شعرشاملو دشواری واژه هاونکات بلاغی ونحوی است؟

آیا پس ازحل دشواری واژه هاونکات بلاغی ونحوی درشعرشاملو به آسانی به معنی می رسیم؟

آیا درشعر شاملو سهمی برای معنایابی مخاطب موجوداست؟

شاملو در شعری سروده است:

"دیری بامن سخن به درشتی گفته اند

خود آیا تابتان هست که پاسخی درخور

بشنوید؟

رنج از پیچیدگی می برید

ازابهام

وهر ان چه شعررا

در نظرگاه شما

به رغم شما به معمایی مبدل می کند"3

درشعر شاملو واژه ها دشواری نمی آفرینند واژه ها درست اداره می شوند با توجه به آسانی واژه ها چون مفاهیم ذهنی وتخیلی قوی شاعرواژه ها را به دنبال خودمی کشد وواژه هادرمتن براساس ابهام درمفاهیم ذهنی وتخیلی شاعرجای خودرا پیدامی کنند وشاعردرانتخاب خودآگاه آن هانقشی ندارد فضای حاکم برمتن پرازابهامووپیجیدگی است واین ابهام وپیچیدگی هم متن راوهم واژه های متنی راازشعر کهن وزبان جدامی کند ودریک نگاه عمیق تر ابهام وپیچیدگی متن برجستگی واژه واگرمنصفانه تر قضاوت کنیم برجستگی زبان را ابین می برد. این یک طرف قضیه اما تصویرها درشعر شاملو پا به پای زبان ومعنا پیش می روند یعنی همان گونه که  زبان به دنبال معنا می رود ومتناسب با آن امروزی می شو.د تصویر نیز باهمان پیچیدگی معنا نمود پیدامی کند یعنی درشعر شاملوکلمه سلطه گری نمی کند وبرجستگی وحاکمیت ندارد بلکه کلام ویا کلمه درکلام وتوام با آن زبان شاملورادرشعر ومتناسب باتصویر ومعنا به پیش می برد وتثبیت می کند وبه تناسب مثلث سلطه گری را به وجود می آورد که اگرشاعرانی تخیل شاملووقدرت تصویر پردازی اورا نداشته باشنددرتقلیدازشیوه ی زبانی شاعرناکامند این است که زبان شاملو تقلید ناپذیر مانده است.البته یکی دیگراز جنبه های بسیارقوی شعرشاملو موسیقی کلام اوست که این موسیقی دربطن مثلث تصویر معنا وزبان آمیخته است که فقط افرادی که با موسیقی آشنایی دارند می تونند آهنگ وموسیقی کلام اورا بشنوند.

یعنی موسیقی شعر شاملو کلمه نیست بلکه موسیقی متن است وشاملودرشعر به موسیقی کلمه فکرنمی کند تابخواهد ازاین طریق آهنگ ظاهری برای خوشایند گوش ها ایجادکندبلکه موسیقی شعر او خود جوش ومتنی است ونه ظاهری ودلیل آن این است که شعر شاملو"عقده ی سرکوفته ی موسیقی است"4

اما شاملورنگ واژه هایش راباانخاب واژهای مناسب وسبک شادوباگزینش واژه های سنگین وبدون حرکت تارو کدر می کند که همه ی این رابطه ها به نوعی درحجم حرکت می کنند وشعرراازحرکت درسطح که خاص شعرهای کلاسیک است دور می سازند.

ع.پاشایی می نویسد:"واژه های شعر درشمار مفاهیم نیستند که دلالت به مصداق کنند آن ها خودمصداق اند از این جاست که درشعر واژه ها "خود چیزها" هستند.شاعرنیست که کلمات راانتخاب می کند بلکه شعر است که کلمات رادرموقعیت های خاص می نشاند."5

آقای علیرضا عمرانی که اخیرن (این مقاله مربوط به آبان سال 1379است)  درروزنامه های استان  پرکارظاهر شده اند چندی پیش درمقاله ای تحت عنوان  "ضرورت آشنایی زدایی در شعر"نوشت:"شعر شاملو نمونه ی شعری است که حاکمیت زبان بردیگرعناصر شعر نوعی  استبدادزبانی را ایجاد کرده که این عناصرنمی توانند به راحتی اززیر این استبداد نجات یابند ورخ بنمایند تا آن جا یی که محتوای امروزی او درچنبره ی  زبانی ارکاییک اسیرمانده است."6

همان طورکه اشاره شد عناصر سلطه گر درشعر شاملو مثلثی است اززبان معنا وتصویر که چون هر سه عنصر حرکتی درحجم دارند ونه درسطح عرضه کننده شعرناب دوران حیات شاملو به حساب می آیند ضمن این که از موسیقی متن شعر شاملو نباید غافل ماند.

آقای شمس لنگرودی می نویسد:" اهمیت شعر شاملو هم فقط درزبان ارکاییک نیست که عده ای مدتی است هم وغمشان رادرکارکرد امروزی این زبان گزارده اند...زبان ارکاییک یا کهن نما ابزار وعوارض شعراوست نه جوهر شعرش  چرا که پاره ای از اشعار شاملو بهره ای از این زبان ندارند بی آن که خدشه ای به شعر وارد شود."7

باید توجه داشت که هرکدام از این سه عنصر سلطه گر به جای خود قابل تجزیه وتحلیل وبحث مفصل هستند که اگر مجالی بود درآینده  به آن  می پردازم

پی نوشت ها

ا)شعرزمان(1) محمد حقوقی  چ دوم ص33

2)خانه ام ابری است تقی پورنامداریان  ص167

3)آیدا درخت و...صص111-112

4)دریچه شماره 16 یادمان احمد شاملو ص9

5)انگشت وماه ع پاشایی ص56

6)هفته نامه نصیر شماره 77 ص4

۷)دریچه شماره ۱۶ ص81

منبع:پرزاله تاب-حسن سهولی



  • عکس بازیگران
  • استخدام بانک
  • قالب وبلاگ