تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> خانه ي نقد - نقدشماره ي 3 : سهراب سپهري - ليلا حكمت نيا

نقدشماره ي 3 : سهراب سپهري - ليلا حكمت نيا

 

بهاران خجسته باد

دوستان گرامی: نقد اشعار شما و نظر دوستان فقط با درج نام و نام خانوادگی امکان پذیر است .

دوستان: شعر و مقاله های مرا در سایت های آتی بان- جغد- دینک دانگ

نوشتار بخوانید.

نقد شماره ی ۳

۱-سروده ی "لیلا حکمت نیا " معاصر

مادرم ولم یولد نه!دوباره یک پسر برای جنگی که مي آيد
باید ُ
باید ! به قدی که ساختی برای تابوتي كه در راه است
و سپید می شوم درست مثل مادری که .
موهايش را براي تشيیع تازه شانه مي زند
یکسره می دوم که یکی به دو کرده باشم !
نه لیلا دوباره شروع نکن ! دختر بايد زير پايش را نگاه كند
وقتی ز/مین هم مین دارد
چرخيدنش با هركه باشد گوشم صداي انفجار دارد
بااينكه در تير هاي نيامده غيبت دارم
و پلاک پلاکم را گل گرفت ! تو نديدي
کاش پرچم فقط همين رنگ را داشته باشد
تا زخمهاي 8 ساله سر باز كند
در هوايي كه دلم گرفته مي چرخانمش
براي تو كه نصف تنت را به ارمغان آوردند
دیروز استخوان آوردند ...برای زخم های مادرم !
و چه فرق می کند
کدام صفت تفضیلی را به تو نسبت دهند
(که تو را اول همین هفته به زهرا نسبت دادند .)
ميداني كه تو كودكي هايت را در من يزرگ مي كني
حرف هایم را كه همين مترو درراه مي كشد
به یک جو فروختم !تا نارس تر بکاریم
حالا قد دهانم کمی بلندتر ...راحت تر حرف می زنم
(حرف هایم را بزن زمین
رفت هوا / هوا //هوا ...
تفنگ دسته ی چاقو را هم شايد بريد
نكند پوتین ها پشت پا زده تر كار دست پایت بدهد ...
این روزها به هر دری می زنم ....دیوار نمی شنود !
شايد این آتش از گور تو بلند شد لیلا !
باید مردانه تر ..."مرد نیستم مگر؟؟؟!!!"
جنگ را برعکس بخوان ...خون بهتر است یا ثروت ؟؟؟!!!
و من کفاره می دهم
سکوت هایی را که روزه به روزه برده ام
که دیوار دیوار دیوانه ام کند
برای فاصله های قد یک نفس !
نفسم بند می آید
که سربندم به سری که درد نمی کند دستمال می شود
رمز شب را فراموش کرده ام
حکم تیر بده ...استخوان كارد به هم نزديكند

ومن از جنگ حرف می زنم
از فشنگ های بَرنده تر از قانونی که من تو را باختم
يادم باشد همین جا پرواز را به خاطر بسپار
قفل قفس ها شكسته اند
من از تفنگ تو هم بلند تر شدم ! تو نديدي ام ؟

نقد و نظر دوستان

 شادی خوشدل - چهارشنبه ۲۹ اسفند ۸۶- ساعت ۱۹:۲۸

خانم ليلا حكمت شعر را در ابهام اغاز كردند ابهامي كه خواننده با خواندن ابيات بعدي مخصوصا ابياي كه در اواسط شعر قرار دارند رفع ميشود. شعر موضوعي را روايت ميكند كه بسيار حساس است و نياز به بيان متفاوت و امروزي دارد تا نسلي كه در شرايط جنگ نبودند بتوانند به راحتي با آن ارتباط برقرار كنند.و اين ريسك بزرگي براي شاعر در انتخاب موضوع است چرا كه چنانچه نتواند به خوبي بيانش سازد مورد عتاب شديد منتقدان قرار ميگيرد. چرا كه گاهي بعضي از همين منتقدان هم از فضاي جنگ خارجند و دركي بر آن ندارند البته ما شخص خاصي را مد نظر ندارم اما في المجموع بيان كردم.
شاعر به زيبايي قصه را به پيش ميبرد و ما به تشعيع جنازه يك شهيد ميكشاند همزمان به داغ دل مادر شهيد متوجه ميسازد .

شعر خانم حكمت تنها روايت جنگ نيست روايت ابعاد مختلف جنگ است روايت داغداري مادران و خواهران شهيد روايت اصالت ايمان شهيدان و..
شعر خانم حكمت از پختگي لبريز است از آغاز و از فرجام و از ايمان و اعتقاد خود شاعر
اميدوارم كه هميشه موفق باشند

آرزو غفوری-پنجشنبه اول فروردین ۸۷- ساعت ۲۱:۴۵

شعر مرثیه ایست نو...تلاوت سرود غم، و درد دیرنه درونیست.شاعر روایتی دارد از گذشته ،حال و گذشته!زمان، برای شاعر نقش بزرگی را رقم می زند زیرا او خود و احساسش را در زمان گم و پیدا می کند و این زمان است که خاطرات باقی مانده او را سیال به درون ما می کشاند.گشایش شعر با پیامی به مادر!شاعر وارد صحنه ای می شود که ابتدا مادر است و به او خبری را می دهد و از او می خواهد که خود را آماده کند !برای دریافت و پذیرش چیزی که او را باز به غم و شیون میکشند. در گیری شاعر با کذشتن از این صحنه آغاز می شود ، درگیری که از گذشته شروع شده و تا کنون ادامه دارد و در گذشته هم شکلی نهفته به خود خواهد گرفت! او خود و مادر را آماده می کند برای،رو در روئی با جنگی دوباره! ولی این بار متفاوت تراز پیش! جنگی با خود وبا درون! نه با دشمنی خارجی!و امادگی برای دریافت چیزی که او و مادر در آن و باهم پیوند شده اند و همواره انتظار رسیدنش را به طور منفصل می کشند.شاعر جدای درگیر ی با خود می خواهد این بار ناخواسته دوباره راهی را شروع کند که سال ها پیش رفته و تجربه آن را داشته و این بار به خود نهیبی می زند که نباید دوباره راه را دور زد به نقطه ای رسید که او خود اکنون در انجاست! با این تفاوت که این بار بزرگ تر از گذشته است و این خود کار اندیشیدن را دگرگون و متفاوت از گذشته می کند!با این احوال و با توجه به عواقب موجود او باز وارد مقوله دیدینه می شود...درگیری با خود آغاز می شود و فلش بک ها، زمینه اصلی و دست آورد های کارِشاعر می شود.شاعر به دنبال جوابی می گردد تا بتواند غم بزرگی را که او و مادر را در هم شکسته بر خود هموار کند.کاش پرچم فقط همين رنگ را داشته باشد
تا زخمهاي 8 ساله سر باز كند
از پرچم می گوید، چیزی که میتواند آرمان باشد نشانه ای از سنبل و مرز سازی و ایجاد عقیده واحد کند!او آرزوئی دارد داشتن پرچمی که تنها یک رنگ دارد!اما تفاوت بزرگی در این آرزو دیده می شود و آن اینکه شاعر از آرزوی خود نیز ایمن ومطمئن نیست و خواسته اش در آخر همراه با داشته باشد!می آید که نشان از نا امنی و عدم اطمینان شاعر می دهد،زیرا: او در این جا از ماضی التزامی کمک گرفته است و یکی از موارد استفاده از ان برای، بیان فعلی که همراه با شک و تردید است می آید یا بیان فعلی که همراه با آرزوئیست و یا فعل همراه با شرط است و... در حقیقت شاعر به علت هائی که موجب فراهم سازی اندوه او و مادر شده اند مطمئن نیست!و امید دارد که فرضیه هائی که تا کنون موجود بوده است همواره بدون شک باقی بمانند زیرا او می خواهد بالاخره زخم 8 ساله را مرحم کند!پس باید مشکل باز و حل شود! او یکی از مهم ترین علت ها را جنگ می داند ولی باز هم مطمئن نیست که این تنها علت باشد!

شاعر آشفته است!شبه ای ناشناخته برای ما! گهگاه به شعر او وارد می شود که هنوز به ما معرفی نشده است و تنها خود شاعر از هویت اصلی او با خبر است و او و مادر! تنها کسانی اندکه آن ناشناخته را می شناسد و سببی است تا من خواننده!در گنگی رادیکال شده خود تا انتهای شعر باقی بمانم و سئوالی که، چه کسی مخاطبِ احساس شاعر است که او سراپای سخن را بر آن می کشاند !و در عمق و ژرفای وجود شاعر رخنه کرده است و چه نسبتی میان او و شاعر است!؟و ارتباط ما شخص سوم کجاست و چه می شود؟شاعر از خود می گویداز زمانی که با آن رشد کرده و بزرگ شده است و به خود نوید می دهد که طوری دیگر ی باید به اطراف و مسائل بنگرد...حقیقت را آن گونه که هست باور کند و واقعیت موجود را بپذیرد گاه موفق و گاه ناامید می ماند!در میان نا امیدی ها با خاطراتی از کودکی گره می خورد و لابلای آن ها خود گم شده و عزیز از دست رفته را می یابد و باور می کند که او سال ها با آن رفته!آشنا بوده و ارتباط دیرینه دارد...رفته رفته سعی می کند که با کمک عقل و استدلال راهی را بیابد که او را آرام و راضی نگه دارد و از آن مه آشفتگی و غم به عرفان و عبودیت می رسد تا در آنجا بدون دغدغه معبود یا غزیز از دست رفته را ببیند و در نهایت به جائی بالا تر هم نائل می شود که عزیز یا روح از دست رفته را طلب می کند که او شاعر را ببیند!

شاعر کوشیده در این شعر فضائی را معرفی کند 1/جنگ2 و فرایند آن/پشت صحنه و پایان و سرانجام بعد از جنگ و فرایند نهائی آن. برای منی که در جنگ بوده ام و در آن فضا رشد کرده ام تداعی و ارتباط دوباره از راه این شعر به فضای جنگ ضعیف بوده یا نا ممکن بوده است. تنها فضائی که شاعر آن را لمس کرده نه فضای مستقیم از جنگ بوده ولی او در فضائی خود را دیده و لمس کرده و به حقیقت رسیده که سرآمد جنگ بوده است و صحنه ای اختتام شده از پیامد های آْن بوده است.فضائی که حتی سال ها بعد دوباره برای او به تکرار کشیده شده و هر بار گوشه ای از وجود آن عزیز از دست رفته برای او و مادر!باز پس داده و برگردانده می شود و او مجدد، غمش را تازه می کند!از بناهای نا امنی شعر شخصی سوم بجزء شخصیت مادر است ...شخصیت مادر به گونه ای ست در واقع شناخته شده و نیاز به معرفی ندارد ولی جدای از شخصیت ایشان دیگر سومی هم بوده که من خواننده نه با ان آشنا شدم و نه بدرستی پی به رابطه احساسی شاعر با او برده ام و در حدس و گمان خود ماندم و ماندم!شعر داستانی داشت هر چند کوتاه!اما از خود گفتنی بود بس بزرگ و ژرف! با دیگر تداعیانی از جمله!اجتماع، مادر، اقوام و اطرافیان، جنگ و فرد از دست رفته..مشروح شده.صحنه هائی که او فضا سازی کرده بود همه از فراق و فقدان چیزی خبر می دادند...شاعرمی کوشید با جنگی که از آن روایت می کرد به جنگ با خود برسد! و عاقبت به جائی می رسد در پایان شعر که یک باره وارد فضائی جدید و امید وار کننده می شود و قفل قفس شکسته و او از همه پریشانی ها و کشمکش ها آزاد و به والا مکانی می رسد که همان آرامشی بود که در نگاه نخست، رسیدن بدان غیر مترقبه است ولی ! در واقع شاعر سال هاست که در جنگ با خود بوده و سرانجام توانست بدان جائی که اکنون است برسد!وضعیتی که شاعر برای منِ خواننده فراهم می کند فضائیست نستالژیک...مرا در از دست رفته ها آغشته می کند ولی گنگ رهایم می کند.شاعر زمان های گذشته و حال را شناخته کمک گرفته و با هم مرتبط کرده است و به خوبی احساسش را به دور از مرز زمان در کلمات جای داده است اما! احساسی که من در زمان ها به جا گذاشتم بدون ارتباط با هم در پیکر ه شعر باقی ماندند...

اصلان قزللو- پنجشنبه- ۸فروردین ۸۷-ساعت ۱۲:۱۶

"من از جنگ حرف می زنم." و از دیگر مسائل اجتماعی ؛ مانند متفاوت بودن دنیای زن و مرد. تفاوت نگاه آدم ها به اجناس!

  ناگهان جنگ در می گیرد ، که برادر لیلا ، نه. برادر من؛ نه . برادر تو و ... شهید می شود. یا جانباز و معلول یا مفقود می شود. جسمشان از خمپاره و توپ به دو نیمه می شود. و فقط یک نیمه را به ارمغان ، به خانواده می آورند.

   گاهی نه یک نیمه ، فقط استخوانی را می آورند  برای دل های زخمی مادران . آن وقت می شود استخوان لای زخم.

در جنگ حلوا پخش نمی کنند. فشنگ است و گوشت و پوست و استخوان. و برنده فشنگ است.

حالا ، لیلا ( لیلاها) پس از حدود سی سال بزرگ شده است ؛ بزرگ . از تفنگ هم بلندتر!

  شعر حرف های زیادی برای گفتن دارد. اما با یک یا دو بار خواندن ، نه. باید دقت کنی . صدای لیلا ی شاعر می تواند صدای تو باشد و صدای هر کس دیگر که شعر را می خواند. باید زبان شاعرانه اش و رمز هایش را دریابی .

  متن این شعر گویی " چهل تکه ی بینامتنی است" نقل قول های متفاوت که از زمان ها و مکان های پیش و پس گرفته شده است که مبتنی است بر طنز و نزاع . مثل خیابانی با تقاطع های بسیار .خواننده می تواند ، مسیرهای بسیاری را برای رفتن به درون شعر انتخاب کند. بنابر این نیازی به شناخت زندگی و سن و سواد مولف نیست. و تو نباید فکر کنی منظور او از سرودن شعر چیست. او یک پیام و منظور از پیش تعیین شده را به تو هدیه نکرده است. بلکه می خواهد معنا و مفهوم را در متن بسازد. متن شعر ، یک کالای تولیدی در بازار سرمایه داری نیست که فقط برای فروش و سود باشد.

  متن شعر توانسته است ، واژه ها و عبارت ها ی متداول ، عادی ، و تکراری و مرده را دگرگون و زنده کند .آشنایی ها را بزداید."یکسره می دوم که یکی به دو کرده باشم" با دویدن یکی به دو می کند یا با صحبت کردن؟

 "دختر باید زیر پایش را نگاه کند" = سر به زیر باشد. حالا مصراع بعد را بخوان تا علتی دیگر بیابیش:" وقتی زمین هم مین دارد. پس مواظب باش منفجر نشود. زمین=ز+مین. در دنیای مردانه زمین ، مین ندارد. هر جا پا نهد ، انفجاری رخ نمی دهد.

 " تو در تیرهای نیامده غیبت داری" پارادوکسی زیبا . تیرهای تفنگ  یا  ماه های تیر؟ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

جنگ پیامدها دارد. ویرانی شهرها، نابودی انسان ها ، در هم ریختن ذهن و زبان و روح . زخم تن ها و دل ها." تا زخم های هشت ساله ، سر باز کند." تنها بخش باقی مانده ی یک جسم ، چیزی جز استخوان نیست. و چه زیباست این زبان شاعرانه که ضرب المثل های رایج و مرده را منفجر می کند تا از پاره های آن بنایی نو بر افکند. "دیروز ، استخوان آوردند ...برای زخم های مادرم." و شد استخوان واقعی لای زخم.

شنیده ای که می گویند " قد دهانت حرف بزن." اگر کودک باشی دهانت کوچک است و تنها چند کلمه از آن بیرون می آید. برای این که حرف های بزرگ بزنی باید دهانی بزرگ داشته باشی . " حالا که قد دهانم کمی بلندتر...راحت تر حرف می زنم." خواه بر زمینش بزنند یا نه. چون "حرف هایم را بزن زمین/... رفت هوا/ هوا/ / هوا" حرف شده است توپ .

"می زنم زمین ، هوا می ره . نمی دونی تا کجا می ره. و "تو به در می گویی که دیوار بشنود" اما سخن شاعرانه این طور نیست. "به هر دری می زند دیوار نمی شنود." امان از این آدم های دیوار شده!

ممکن است از جنگ ، گنجی برایت حاصل شود. فقط کافی است آن را بر عکس بخوانی. و گذشته ها دیگر به کار نمی آید ؛ که همه ی انشاها "علم بهتر است یا ثروت" بود. انشای تازه بنویس:"خون بهتر است یا ثروت؟

  معمولا "سری که درد نمی کند ، دستمال نمی بندند." اما "سر بندم به سری که درد نمی کند ،دستمال می شود. "

  کارد خیلی وقت است که به استخوان نزدیک است ، که لای استخوان است و تو هنوز دقت نکرده ای. به ویژه اگر دسته اش از استخوان باشد ، کارد حتما لای استخوان است. آخ!

و عاقبت این متن چهل تکه ، به فروغ هم نزدیک می شود. " پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی است." و لیلا  قدش را با تفنگ اندازه می گیرد . چون می داند چه می کند.خوب از تئوری های جدید سر در می آورد . بارت را می فهمد . شکلوفسکی را می شناسد. زبان شاعرانه را در جان دارد . خلاصه ، نگاهش را از گذشته گرفته و به آینده دوخته است. به گمان من ، او توقف نمی کند. در یک نقطه نمی ماند. به فرهنگ و سرزمین های دیگر سفر خواهد کرد . او شاعری شاعر خواهد شد . تا باد چنین بادا.

باران سپید-جمعه ۱۶/۱/۸۷- ساعت ۱۷:۴۳

آنچه كه در اين جا مي بينيم مسلما شعري ست كه در مقوله جنگ شكل گرفته و دغدغه هاي دختري را نشان مي دهد كه در عين حالي كه در كشاكش جنگ نيست ولي درگيري هاي خودش را با عواقب و نتايج آن به خوبي به تصوير كشيده است.
متعاقب آنچه كه درباره همين كار در وبلاگ خانم حكمت نيا نوشته ام جسارت ايشان در پرداخت چنين مقوله اي قابل ستايش است.
اما آنچه كه در اين اثر به عنوان يك متن اتفاق مي افتد گفتمان هائي ست كه در موازات هم شعر را به يك كنش و پويائي مي كشاند كه البته در اكثر كارهاي خانم حكمت نيا مشهود است. در واقع توجه ايشان به چند صدائي شعر را از خمودي و يكنواختي و نيز به هم پيوستگي معمول سطرها دور مي كند .
گرچه در اين اثر مولف به روايت وفادار است اما گسست هاي زماني و درگيري هائي كه بين مولف و صداهاي موجود در اين متن اتفاق مي افتد به خوبي توانسته انعكاس دهنده وضعيت و فضائي متشنج و ناآرام جنگ و پيامدهاي آن باشد در واقع من در اين متن كنش نسل امروز با نسل جنگ را مي بينم. تقابل اين دو بند را ببينيم:
حرف هایم را كه همين مترو درراه مي كشد
به یک جو فروختم !تا نارس تر بکاریم
حالا قد دهانم کمی بلندتر ...راحت تر حرف می زنم
.
ومن از جنگ حرف می زنم
از فشنگ های بَرنده تر از قانونی که من تو را باختم
يادم باشد همین جا پرواز را به خاطر بسپار

و پايان بسيار موفق شعر:
قفل قفس ها شكسته اند
من از تفنگ تو هم بلند تر شدم ! تو نديدي ام ؟

براي ليلاي عزيزم موفقيت بيشتري آرزو دارم.

نظر شاعر - لیلا حکمت نیا- چمعه ۱۶ /۱۸۷-ساعت ۱۰:۵۲

در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود
سلام و سپاس از دوستانی که آمدند و خواندند و نوشتند ...
نمی دانم تا کی قرار است فضای ادبی در گیر "نان قرض دادن و هندوانه زیر بغل هم گذاشتن "
با شد .وقتی قدمت شعر فارسی به هزار سال می رسد و حداقل میلیون ها شاعر داشته ایم نبود نقد در فضای شعر امروز باعث تاسف است .کار ارزشمندتان ستودنی و تلاشتان قابل تقدیر است . برایتان آرزوی موفقیت دارم .
در مورد نقدها حرفی نخواهم زد .زیرا هر کس تاویل خود را دارد.
جنگ خواه یا ناخواه تاثیرات به سزایی را در ادبیات گذاشت
ویکتور هوگو می گوید : قاطع ترین نتیجه ی مستقیم یک انقلااب سیاسی یک انقلاب ادبی است
خیلی ها آمدند ...نوشتند ...فیلم ساختند ... اما هنوزر هم سن و سال های من درک درستی ندارند و نمی فهمند از مدرسه به میدان جنگ رفتن یعنی چه ؟
نوشتن درباره ی ادبیات پایداری کار ساده ای نیست (برای من که فضای جنگ را درک نکرده ام سخت تر )
آندره ژید می گوید : برای من " خواندن " این که شن های ساحل نرم است کافی نیست می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند ـ معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است.
سنم به جنگ قد نداد وقتی به دنیا آمدم چند سالی می شد که قطع نامه امضا شده بود . اما رسالتی شاعرانه شعر مرا با واژه هایی نظیر(تانک –تیر – مادران داغدیده ) و هزاران واژه که بوی خون می داد گره می زند تا شعر از تصنعی بودن دور شود .
در ادبیات جنگ من "لیلا " نیست و نخواهد ماند . من یک "لیلا "ست با هزاران آدم دیگر وقتی از عواطف و زندگی شخصی "لیلا " می نویسم و عواطفی فردی بر شعر حاکم است برایم آنقدرها سخت نیست اما هنگاهی که از زبان هزاران آدم دیگر می نویسم باید سنجیده عمل کنم .
چرا باید از جنگ نوشت ؟
دوستانم می گویند سالها از جنگ می گذرد و ما هم چنان فیلم هایی ازجنگ می بینیم ...مجروحان جنگی ...فرزندان شهدا و هزاران خاطره ی تلخی که جنگ باقی گذاشت
به راستی چرا من در سال 86 باید از جنگی بنویسم که در سال 58 آغاز شد و قبل از به دنیا آمدن من به پایان رسید .
من فکر می کنم امروزی واژه جنگ وظیفه ای است شاعرانه !
چیزی به نام ادبیات پس از جنگ و نسلی که از حیث زبان و نگرش با نسل قبل کاملا متفاوت است .
من فکر می کنم مهم ترین تفاوت شاعر زمان جنگ با شاعری که پس از آن می نویسد در این باشد که محور اصلی ادبیات جنگ (در حال وقوع من ) دعوت به مبارزه و تحمل سختی ها و مشکلات بود اما پس از جنگ با یک زبان تازه باید نوشت "آن ها چه کردند "
تا نسل فردا از مقابل این واژه ساده نگذرد ...حال این نوشتن با نسل قبل تفاوت هایی دارد (از حیث فرم –محتوا –نگرش و قالب)

اصلان قزللو-جمعه ۱۶/۱/۸۷-ساعت ۱۱:۲۴

از لیلا حکمت نیا به خاطر آزادگی اش سپاسگزارم

۲-شعر "نشانی" سروده ی سهراب سپهری

 

 

"خانه ي دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

                                                                           بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

 

 

 

"نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است.

و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي ست.

مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر به در مي آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل، پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا ، خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه ي نور

و از اومي پرسي

خانه ي دوست كجاست."

 

" نشاني"

سروده ي سهراب سپهري

"خانه ي دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

                                                                  بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نقد و تفسیر شعر

 

  اصلان قزللو- سه شنبه ۲۸ اسفند - ساعت ۱۵:۳۹
اين شعر بر اساس تئوري "مرگ مولف بارت و نقد ادبي نوين و نظر فوكو" تنظيم شده است.

لازم است شعر را چند بار بخوانيم ؛ با صداي بلند ، طوري كه خود آن را با جان دل بشنويم. يك بار ديگر به متن نگاه كنيم . شعر دو بند است و شاعر ، خود آن را نشانه گذاري كرده است.(نقطه، ويرگول، نشانه ي پرسش و...) بند اول يك پرسش مطرح مي شود . "خانه ي دوست كجاست؟" و در بند دوم پاسخ به اين سوال است.
زمان پرسش ، ابتداي صبح است . هنوز همه جا روشن نشده است . روشني هم در آسمان آهسته پيش مي رود هم در متن شعر. به واژه ها بنگريد: فلق ، روشني ، سپيدار(سپيد است) شفاف، نور . "اسمان مكثي كرد." زمان آهسته شد . روشني به تدريج آمد و آسمان منتظر ماندتا هوا روشن شود. شعر در تضاد تاريكي و روشنايي سير مي كند و بالاخره روشني غالب مي شود . همچنين ميان ندانستن و دانستن ، پرسش و پاسخ نيز تضادي است . و شعر از اين تضادها براي رساندن مخاطب به هدف بهره مي برد. در حقيقت ، شعر از اجزايي تشكيل شده است كه در كنش متقابل به يك كل منتهي مي گردند؛ و آن چيزي جز مفهوم نيست.
بسياري از اجزا ، در شعر ديدني و حسي هستند . مثل سپيدار ، در خت ، كوچه باغ ، گل ، فواره ، كودك ، كاج، جوجه .
برخي از اجزا نيز غير حسي وناملموس اند: خواب سبز خدا، آبي بودن پرهاي صداقت ، پشت بلوغ ،اساطير زمين، ترسي شفاف، صميميت سيال فضا.
سير حركت نيز از پستي راه و شن به بلنداي كاج مي رسد. استفاده از ملموس ها و نا ملموس ها ، پستي و بلندي ، نور و روشني . پرسش كوتاه و پاسخ بلند . حس آميزي هاي زيبا در تركيب هاي "خواب سبز خدا" و " پر هاي آبي صداقت" و ترسي شفاف" و تشبيه هاي زيباي " شاخه ي نور" ، گل تنهايي" ، فواره ي جاويد اساطير زمين " به انسجام شكل و فرم شعر ، كمك كرده است.
پرسنده ، يك سوار است و پاسخ دهنده ، يك رهگذر. آيا سوار به يك پاسخ سر راست و بي ابهام مي رسد ؟ بايد برسد؟ اگر برسد، شاعر هماني نيست كه با صغرا ، كبرا چيدن ها ، يك مسئله ي از پيش انديشيده ي محدود را به مخاطب رسانده و كارش تمام شده است ؟ و اصلا مسئله ي مخاطبي در كار نيست؟ و اصلا تفكري خلاق و شركتي در آفرينشي ديگر به جز مولف؟
متن مي گويد نه. رهگذر سپيدار را با انگشت نشان مي دهد و در آن سو سوار مي بيند . تصويري از يك كوچه باغ سرسبز و آرام(خواب +سبز) را مي نماياند. اين ها ، اجزاي همان طبيعتي است كه عشق آبي ، پرنده وار در هر گوشه اش پرواز مي كند . در واقع عشق (خدا) و طبيعت در اين شعر به هم پيوسته اند . چرا كه سبز ، تركيبي از آبي است. و نقاشي در كلمات جان مي گيرد. و حالا در چنين جايي است كه به پشت بلوغ مي رسي. پشت بلوغ ، نابالغي است ؛ كودكي است . سرشت پاك انسان است. اين امر در تنهايي به تو دست مي دهد. آغاز و پايان شعر يكي است . "خانه ي دوست كجاست. " با اين تفاوت كه ديگر در پايان پرسشي وجود ندارد.
از خود سفر كرده اي و به خود رسيده اي . در سرشت توست و تو سر گردان، درسفر ؛ كه بازيابي اش.
اگر دقيق تر بنگري ، نه آن است كه يكي دوست را در طبيعت مي يابد ؟ يكي در پاكي ؟ يكي در تنهايي ؟ و يكي در خود ؟ و يكي در همه جا ؟ و يكي هر چه مي كاود و مي دود و فرياد مي زند ، اصلا نمي يابدش ؟
بي دلي در همه احوال خدا با او بود
او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد.(حافظ)

 

!! نوشته شده توسط اصلان قزللو | 15:31 | 86/12/28

RSS