نگاهی به شعر خانم مهری رحمانی

خورشیدم فرو ریخت

و غرق شد در پایانه ی دریا 
تا تو آمدی
با آغوشی پر از ستاره روی سینی ماه
وقتی که من 
بستر دریا راگرم کرده بودم 
با غریقی از خود

ماه از دستت افتاد
ستاره از اندامت ریخت
در دریای شبی که 
از شوق شنای ما می لرزید
تو غواص در عشقی بودی
که میان صدف سینه ام می تپید

رویا به صدای بلند دلم از من پرید
حسرت حضورت
لحد انداخت برسینه ام

 

خورشیدم فرو ریخت و

 غرق شد در پایانه ی دریا "

شعر ، تصویر های زیبایی دارد و تصرف خوبی در طبیعت کرده و انسان را در بطن آن برده. گوینده ی شعر(الزاما نه شاعر) مخاطبش را پس از توصیف غروب خورشید، وارد فضای دل خواه می کند. اما واژه ی "خورشیدم" منِ مخاطب را وا می دارد که بیش تر دقت کنم در همان آغاز و خورشید را فقط به معنای واقعی اش در نظر نگیرم و محتاطانه عمل کنم ؛ شاید این گوینده خواسته حرف آخر را، اول بگوید. "


ادامه نوشته

نگاهی به شعر پرستو

  نه

خواب ام نبرده!

زیر ِ چتر ِ نفس های اش

تعبیر می کند

لب ام

لهجه ی باران را

(پرستو ارسطو)


1-
متنی که سرتا پایش یک تصویر است و تمام در پی القای ان . نمیشود چیزی به آن افزود یا کم کرد. این ، ویژگی مهم شعر کوتاه است که در این متن دیده می شود.
2-
فرم ذهنی محکمی دارد. یعنی همه ی واژه ها در خدمت تصویر و در نهایت پیام است و ارتباط افقی و عمودی دارند.
3-
شعر ، تمایل به ابهام دارد و از صراحت می گریزد . این ابهام در تصویر پایانی قابل دیدن است:
زیر ِ چتر ِ نفس های اش

تعبیر می کند

لب ام

لهجه ی باران را"
از"تعبیر کردن لب، لهجه ی باران را ، مخاطب برداشت های گوناگونی می تواند داشته باشد.
بگذارید یک بار دیگر به شعر برگردیم. "نه" یِ اول شعر منظر ظاهری را از دید مخاطب به هم می ریزد. شعر فرض می کند ، گوینده ی را(نه الزاما شاعر) در حالت خواب می بیند و با این واژه ی کوتاه ، او را متوجه تصویر دیگری می کند.یک حالت معاشقه که زیر چتر نفس های عاشق است.
اما لهجه ی باران از دیدگاه من، لطافت و تازگی و رویش و زنده شدن است که در ارتباط متقابل با عاشق ایجاد می شود. واژه های چتر و باران تناسب زیبایی دارند و هم آغازی "لب" و "لهجه" در موسیقی شعر موثر است.
به گمان من شعر کوتاه یکی از ژانرهای موفق این زمان(شاید این دهه ) شود و آن به دلیل ایجاز، ضربه ی کاری و توان ارتباط های جز و کل و نگاه تازه به جهان و جان خواهد بود.
از سوی دیگر ، مخاطب امروز حوصله ی خواندن متن های بلند را ندارد.
لازم به یادآوری ست که متن های بسیاری ، ویژگی ظاهری کوتاه را دارند، اما تصویر آن ها عمیق و ماندگار نیست و بیش تر عکسی فوری ست که بی فاصله پس از دیدن، محو می شود. دوستان شاعر باید این نکته را در نظر بگیرند و فقط به کوتاهی متن اکتفا نکنند. این آفت ، شعر را به کاریکلماتور و پند و حکمت بدل می کند.

                                                                                                        قزللو

نگاهی به شعر کوتاه منصور خورشیدی

صدای گام های تو
پژواک هزار درد
مثل چیزی که
در حاشیه ی رود
با کمانه از عطش
کف می کند (منصور خورشیدی)

نگاهی به شعر:اصلان قزللو

همانندی دو تصویر در این شعر کوتاه دیده می شود و چه بهتر که، ایجاز تمام ، مهر خود را بر اثر می زند و حتا فعلی را که می توانست در متن حضور داشته باشد، به مخاطب واگذار می کند(پژواک هزار درد دارد)
تصویر اول:
"
صدای گام های تو
پژواک هزار درد"
این تصویر حسی، "گام ها" را نشان نمی دهد، بلکه "صدای گام ها" را در گوش مخاطب می افکند ؛ و "دردها" ناپیدایند، "پژواک" آن مورد نظر است. این امر نشان دهنده ی ذهن پیچیده ی گوینده است که از عین ها می گذرد و به حس می رسد و یک مشبه از یک تشبیه مرکب است.
تصویر دوم:
"
مثل چیزی که
در حاشیه ی رود
با کمانه از عطش
کف می کند"
"
مثل" همان ادات تشبیه است و باقی ، مشبه به که این تصویر عینی ست.آوردن واژه ی "چیز" نشان از باز بودن زاویه دید مخاطب است که اجازه دارد امور گوناگونی را جایگزین آن "چیز" کند و مثلا تیری باشد که از عطش کمانه کند در حاشیه ی رود و "کف" کند.
بگذارید بگویم تمام شعر، همین یک تشبیه مرکب است.مختصر و مفید. 
وقتی صدای هرگام، پژواک درد داشته باشد ، نه تنها درد، این پژواک نشان تکثیر است و به زبانی دیگر "تو" این شعر همان انسان معاصر گرفتار هزار درد و بلاست . در حاشیه ی رود است ، در کنار آب ، اما عطش را دور می زند و آن را همچنان به جا می گذارد که این عطش، همان درد است.
شعر همه ی بعدها را در تصویر دارد.حس، کیفیت، طول، عرض، ارتفاع و خود نتیجه گیری نمی کند بلکه آن را به مخاطب واگذار می کند. 

نگاهی به شعر رضوان ابو ترابی

"لب ها همیشه حرف نمی زنند
حرفی تازه می خواهی
سنگ ها را ورق بزن
عشق را...
وگرنه
دنیا همین نقطه ی کوچکی ست
که 
آخرِ این شعر خواهم گذاشت ."
"
رضوان ابوترابی "

این متن ، یک موقعیت شعری خوب دارد. و آن نگاه تازه به جهان است. تصویری که تا حال نبوده یا بسیار اندک بوده است. همین نگاه تازه است که ما را وا می دارد این متن را به عنوان شعر بپذیریم. فرم ذهنی هم در اریباط های عمودی و افقی این باور را بیش تر تقویت می کند. به گمان تدوریسین های جدید جهان ، یک متن زمانی شعر خوب خواهد بود که جمله ها ارتباط محکمی با هم داشته باشند و به صورت تصادفی در متن نیایند و بتوانند با زبانی دیگر، نه تنها حس شاعر را به مخاطب منتقل کنند، که به او اجازه بدهند در تاویل ، راه هایی جز راه گوینده(نه حتا شاعر) را بروند و ببینند و تصور کنند و لذت ببرند.

از لذت صحبت کردم ، زبان شعر باید آن قدر طبیعی ، قوی، حسی و اثر گذار باشد تا مخاطب از آن لذت ببرد و به گشت و گذار در گوشه های متن بپردازد. خوشبختانه این ویژگی ها در این شعر گرد آمده است. آرام و با حوصله، آغاز می شود و با حرکت بر روی عناصری همچون سنگ و عشق، در پایان با "نقطه ای" متحیر می کند.

لذت بردم از این که تصویرها را با نقطه ی متن در همین نزدیکی در دید مخاطب پیوند زده است. 
از لب ها که وطیفه ی حرف زدن دارند ، سلب مسئولیت کرده است. این دید سبب می شود مخاطب در گوشه و کنار ذهن خود به جست و جو بپردازد و این گزاره را برای خود معنی کند. این ، یعنی اجازه دادن به مخاطب برای جست و جوهای بیش تر.
"
حرفی تازه می خواهی
سنگ ها را ورق بزن
عشق را...
وگرنه
دنیا همین نقطه ی کوچکی ست
که 
آخرِ این شعر خواهم گذاشت ."
سنگ، پر است از سکوت، مخاطب خوب آن است که از این سکوت سرشار از ناگفته ها، حرف تازه ای پیدا کند.
"
عشق" سرشار از شگفتی هاست. تعریف ناپذیر. تویی که می توانی به هر زبان که بخواهی ورقش بزنی و بخوانی.
وگرنه دنیا کوپک خواهد شد. کوچک است بی این نگاه تازه.
زیبایی نهفته در این تصویرها آن است که هم سنگ و هم عشق، کتابی هستند که تو با زبان خود باید بخوانی.

"وگرنه
دنیا همین نقطه ی کوچکی ست
که 
آخرِ این شعر خواهم گذاشت ."

سطر آخر با این که "نقطه گذاری" را به آینده موکول کی کند، با دیده شدنش در پایان متن، این امر برای مخاطب ، دیداری شده است و در همان "حال" این را پذیرفته.