"لب ها همیشه حرف
نمی زنند
حرفی
تازه می خواهی
سنگ ها
را ورق بزن
عشق را...
وگرنه
دنیا
همین نقطه ی کوچکی ست
که
آخرِ
این شعر خواهم گذاشت ."
" رضوان ابوترابی "
این متن ، یک موقعیت شعری خوب
دارد. و آن نگاه تازه به جهان است. تصویری که تا حال نبوده یا بسیار اندک بوده
است. همین نگاه تازه است که ما را وا می دارد این متن را به عنوان شعر بپذیریم.
فرم ذهنی هم در اریباط های عمودی و افقی این باور را بیش تر تقویت می کند. به گمان
تدوریسین های جدید جهان ، یک متن زمانی شعر خوب خواهد بود که جمله ها ارتباط محکمی
با هم داشته باشند و به صورت تصادفی در متن نیایند و بتوانند با زبانی دیگر، نه
تنها حس شاعر را به مخاطب منتقل کنند، که به او اجازه بدهند در تاویل ، راه هایی
جز راه گوینده(نه حتا شاعر) را بروند و ببینند و تصور کنند و لذت ببرند.
از لذت صحبت کردم ، زبان شعر باید
آن قدر طبیعی ، قوی، حسی و اثر گذار باشد تا مخاطب از آن لذت ببرد و به گشت و گذار
در گوشه های متن بپردازد. خوشبختانه این ویژگی ها در این شعر گرد آمده است. آرام و
با حوصله، آغاز می شود و با حرکت بر روی عناصری همچون سنگ و عشق، در پایان با
"نقطه ای" متحیر می کند.
لذت بردم از این که تصویرها را با نقطه ی متن در همین نزدیکی در دید مخاطب
پیوند زده است.
از لب
ها که وطیفه ی حرف زدن دارند ، سلب مسئولیت کرده است. این دید سبب می شود مخاطب در
گوشه و کنار ذهن خود به جست و جو بپردازد و
این گزاره را برای خود معنی کند. این ، یعنی اجازه دادن به مخاطب برای جست و جوهای
بیش تر.
"حرفی تازه می خواهی
سنگ ها
را ورق بزن
عشق را...
وگرنه
دنیا
همین نقطه ی کوچکی ست
که
آخرِ
این شعر خواهم گذاشت ."
سنگ، پر
است از سکوت، مخاطب خوب آن است که از این سکوت سرشار از ناگفته ها، حرف تازه ای
پیدا کند.
"عشق" سرشار از شگفتی هاست. تعریف ناپذیر.
تویی که می توانی به هر زبان که بخواهی ورقش بزنی و بخوانی.
وگرنه
دنیا کوپک خواهد شد. کوچک است بی این نگاه تازه.
زیبایی
نهفته در این تصویرها آن است که هم سنگ و هم عشق، کتابی هستند که تو با زبان خود
باید بخوانی.
"وگرنه
دنیا
همین نقطه ی کوچکی ست
که
آخرِ
این شعر خواهم گذاشت ."
سطر آخر با این
که "نقطه گذاری" را به آینده موکول کی
کند، با دیده شدنش در پایان متن، این امر برای مخاطب ، دیداری شده است و در همان
"حال" این را پذیرفته.