چند گام با منصور خورشیدی در آخرین شعرش

ریشه می دوانی
چون یاس پیر
روی بلندترین تپه های زمین

وقتی کلام
از لبان تو
پرواز می کند
فواره های مست
انزوای آب را
با اشارت انگشت
در هم می ریزد

شعرهای منصور خورشیدی تصویرهایی ست برای چشم و نزدیک می کند خود را به یک موسیقی . و من عقیده دارم شعری که خود را به موسیقی برساند ، آن تکثر و لذت را خواهد داشت که گاهی باید از معنا فارغ شد و همان حس لذت از موسیقی را ، در شعر شنید و دید .
در ابتدا یک فضا سازی و توجه دیداری به مخاطب :
"
ریشه می دوانی
چون یاس پیر
روی بلندترین تپه های زمین"

آن گاه کلام پرنده ای می شود و به پرواز در می آید ، همان که بارها برایت نوشته ام " بیان کتمان " می کنی . پرواز را می نمایی و پرنده را مسکوت می گذاری."وقتی کلام
از لبان تو
پرواز می کند"
با این پرواز ، فواره ها مست می شوند و با اشاره ای ، انزوا آب را در هم می ریزد."فواره های مست
انزوای آب را
با اشارت انگشت
در هم می ریزد"
باز هم یک همانندی پنهان و دور از چشم که باید مخاطب بکاود تا بیابد . انگار کلام"تو" یِ شعر ، فواره ای ست و "من" ِ شعر آب . و ماهرانه به جای کلام مستقیم شکل غیر مسقیم و پنهان می نشیند. و انزوا ی من ، با کلام تو همانند "فواره و آب " می شود

نگاهی به شعر تازه ی پرستو ارستو

حیف
در ترافیک ِکهکشان

هیچ سیاره ی طرد شده ای
نمیداند

ازقطب نمای چشم ام
شیری ِگیسویی
راه کشیده
به آتشدان ِ دل ام

بیایید یک بار شعر را از هر آرایه ای خالی کنیم و درمقابلش بایستسم .

"ترافیک کهکشان" استعاره ی مکنیه- در این آرایه ابتدا کهکشان در ذهن شاعر به خیابانی تشبیه شده و سپس "ترافیک " که از ویژگی های شهری خیابان است ، به "کهکشان" اضافه شده.

  "ندانستن و طرد شده بودن سیاره " استعاره ی مکنیه ، جان بخشی .
"قطب نمای چشم" یک تشبیه بلیغ اضافی ست . چشم به قطب نمت تشبیه شده .

"شیری گیسو"تشبیه بلیغ . گیسو به شیری (کهکشان) تشبیه شده با شباهت سفیدی.

"آتش دان دل" تشبیه بلیغ . دل در گرما به آتش دان شباهت دارد .

کهکشان، سیاره ، قطب نما ، تناسب .
افزودن هر آرایه به متن ، قاعده افزایی ست که در نظر فرمالیست ها به ایجاد نظم منتهی خواهد شد . در حقیقت اگر این متن را از آرایه خالی کنیم و باز هم شرایطی برای شعر شدن داشته باشد ، می توانیم وارد عرصه ی شعر شویم.

پیش از هرتلاش دیگر با خواندن متن متوجه می شویم که این شعر یک متن نا تمام است که به عمد پی گیری را به عهده ی مخاطب گذاشته است . یعنی "حیف نمی داند" اگر بداند چه می شود. ایماژهایی به ذهن مخاطب هجوم می آورد و این سپید خوانی موجب کشف و در نتیجه لذت می شود.

  بعد، آمیختن عین و ذهن در این جا سبب یک نگاه تازه و ایجاد تصویری دیگر شده است که این ، خود می تواند یک بعد شعری باشد. یعنی "ورود یک کهکشان راه شیری از راه چشم به دل"و در سپید خوانی ، ترمیم و بازسازی و برگشت به مدار یا تولد یک سیاره ی تازه!

  دیگر ، داشتن یک انسجام هنری که با بررسی واژه های کلیدی امکان پذیر است . این واژه ها عبارت اند از :سیاره ، قطب نما ، کهکشان ، چشم و گیسو و  دل . و در این مورد نیز خوشبختانه توفیق داشته است .
  با دقت در این انسجام و تصویر و رها شدن متن ، می شود به پیامی رسید که البته در ادبیات کلاسیک هم بوده :" انسان مرکز جهان است ."وشاید در مفهومی دقیق تر "دل انسان " این همه مهم است .

  اما آن چه می شود در مورد واژه های شعر گفت ، آن است که "ترافیک " در این متن ارتباط کم تری با دیگر واژه ها دارد و می شود از متن حذفش کرد .