حیف
در ترافیک ِکهکشان
هیچ سیاره ی طرد شده ای
نمیداند
ازقطب نمای چشم ام
شیری ِگیسویی
راه کشیده
به آتشدان ِ دل ام
بیایید یک بار شعر را
از هر آرایه ای خالی کنیم و درمقابلش بایستسم .
"ترافیک
کهکشان" استعاره ی مکنیه- در این آرایه ابتدا کهکشان در ذهن شاعر به خیابانی
تشبیه شده و سپس "ترافیک " که از ویژگی های شهری خیابان است ، به
"کهکشان" اضافه شده.
"ندانستن و طرد شده بودن سیاره "
استعاره ی مکنیه ، جان بخشی .
"قطب نمای چشم" یک تشبیه بلیغ اضافی ست . چشم به قطب نمت تشبیه شده .
"شیری
گیسو"تشبیه بلیغ . گیسو به شیری (کهکشان) تشبیه شده با شباهت سفیدی.
"آتش
دان دل" تشبیه بلیغ . دل در گرما به آتش دان شباهت دارد .
کهکشان،
سیاره ، قطب نما ، تناسب .
افزودن هر آرایه به متن ، قاعده افزایی ست که در نظر فرمالیست ها به ایجاد نظم
منتهی خواهد شد . در حقیقت اگر این متن را از آرایه خالی کنیم و باز هم شرایطی
برای شعر شدن داشته باشد ، می توانیم وارد عرصه ی شعر شویم.
پیش
از هرتلاش دیگر با خواندن متن متوجه می شویم که این شعر یک متن نا تمام است که به
عمد پی گیری را به عهده ی مخاطب گذاشته است . یعنی "حیف نمی داند" اگر
بداند چه می شود. ایماژهایی به ذهن مخاطب هجوم می آورد و این سپید خوانی موجب کشف
و در نتیجه لذت می شود.
بعد، آمیختن عین و ذهن در این جا سبب یک نگاه
تازه و ایجاد تصویری دیگر شده است که این ، خود می تواند یک بعد شعری باشد. یعنی
"ورود یک کهکشان راه شیری از راه چشم به دل"و در سپید خوانی ، ترمیم و
بازسازی و برگشت به مدار یا تولد یک سیاره ی تازه!
دیگر ، داشتن یک انسجام هنری که با بررسی واژه
های کلیدی امکان پذیر است . این واژه ها عبارت اند از :سیاره ، قطب نما ، کهکشان ،
چشم و گیسو و دل . و در این مورد نیز
خوشبختانه توفیق داشته است .
با دقت در این انسجام و تصویر و رها شدن
متن ، می شود به پیامی رسید که البته در ادبیات کلاسیک هم بوده :" انسان مرکز
جهان است ."وشاید در مفهومی دقیق تر "دل انسان " این همه مهم است .
اما آن چه می شود در مورد واژه های شعر گفت ،
آن است که "ترافیک " در این متن ارتباط کم تری با دیگر واژه ها دارد و می شود از متن
حذفش کرد .