گپ و گفتی با شعر " انکار "  اصلان قزللو:


جا خوش کرده
به چشمی سیاه
این همه

کشیده به زیر
حتا
ستاره را
ابری که هوای باران ندارد
بارانی که
آوازش را
داده به
ادامه نوشته

چند کوچه باغ ، با حسن (زنده دل) صفورا

 

این روزها

که تابستان سرد می شود
گلبرگ های تو شعله می کشند
وگرنه این قحطی که آسمان را فرا گرفته است
زمین سرد را در فلاکت خونین خود فرو می بردیکسر

همین که نگویی پاییز و تصویرش کنی ، به گمانم به شعر رسیده ای . انگار چیزی را در میان دست هایت پنهان کرده ای ، از دیگر چیزها نشانی های می دهی که با آن پنهان ،ارتباط هایی دارد . همان "بیان کتمان" .

" این روزها
که تابستان سرد می شود"
شاید اول تو را بکشاند به کوهستان ها ! که تابستان سرد دارد ، اما واژه ی این روزها ، از این گمان به درت می آورد ! گرا که "آن روزها سرد نبوده " گویی آدمی ست که هرچه در مسیر می رود فصل هایش عوض می شود !
کمی با زاویه ی باز اگر نگاه کنی ،

ادامه نوشته