جا خوش کرده
به چشمی سیاه
این همه

کشیده به زیر
حتا
ستاره را
ابری که هوای باران ندارد
بارانی که
آوازش را
داده به باد
سپیده بیاید
که چه ؟
خورشید را بیارد
که چه ؟
به بازی این چشم ها ؟

بازی را باخته ایم
از اول !
عاشق چشمی شدیم
که انکار روز بود
عشقی کور

عشق بازی
با سیاه و
سیاه بازی !
چه می دانست کسی
شک کند باید
به این عشق
به این بازی
به این رنگ
یا
می دانست شاید و
نمی خواست محو شود
این نقطه
در مرکز و
آدم هایی که
محو محیط بی فصلش شده بودند !

به فرض که فریاد بزند کسی
از آن طرف خط
روشن کند چراغی
یا تکان بدهد دستی
حتا !
گرفتار عشقی دیگر و
رنگی دیگر
خواهیم شد
و رهایی بی پر !
با شعری مواجهیم که از ایماژهایی که از جهان درون آدمی و جهان بیرون و طبیعت ترکیب یافته، بهره گرفته است. شعر پر از عناصر طبیعی است که در زیر ساخت می تواند دارای خوانشی استعاری و سمبلیک باشد.گزینش واژه ها وترکیبات ، وعناصر سازنده ی شعر متناسب و در همنشینیی معنادار و هدفمند،شعر را برخودار از استحکام و پیوندعمیق ساختاری کرده است. در برخی جاها از بازی های لفظی به خوبی برای رساندن پیام شعر استفاده می کند؛ ونیز از تضادهای ظاهری طبیعی برای جذب مخاطب به خوبی سود می جوید.مخاطب در یک همزاد پنداری ناخواسته بی آنکه شاید حواسش باشد با شعر همراه می شود و گوینده موفق می شود تا آخر او را همپای خودش بکشاند و حتی دست آخر خود خواننده مخاطب سلیقه ی خودش تصمیمی برای ادامه و انتهای شعر بگیرد.در اولین بند شعر گوینده چشم های ما را به سوی " چشمی سیاه " متوجه می کند که محور گفته های اوست :
" جا خوش کرده / به چشمی سیاه / این همه /
کشیده به زیر/ حتا / ستاره را / ابری که هوای باران ندارد / بارانی که / آوازش را / داده به باد "
فاصله گذاریی که بین سه سطر اول و سطرهای بعدی اسا مناسب و به جاسا و موجب می شود که کنجکاوی مخاطب برای درک و پی بردن به این " همه " بیشتر شود.
در چشم سیاهی همه ی اینها جا خوش کرده اند: ابری که هوا ی باران ندارد ، و با این وجود توانسته است حتی ستاره را به زیر کشاند! وبارانی که، آوازش را به باد داده.یعنی هر دوی اینها دچار استحاله ای شگرف شده اند.اما با وجود این تغییر ماهوی(ابر ، بارانش که جزء جدانشدنی اوست، و باران آوازش را که بی او معنایی ندارد ازدست داده: یعنی هرچه داشته است باخته است)، قدرت زیادی پیدا کرده اند تا اندازه ای که می توانند ستاره را به زیر کشند!
سپیده بیاید / که چه ؟/ خورشید را بیارد/ که چه ؟/ به بازی این چشم ها ؟
سپیده برای چه می خواهد بیاید؟(در حالی که آمدنش بیهوده است) خورشید را برای چه می خواهد بیاورد/ برای بازی با این چشم ها؟ ( باری بازی باچشم هایی که سیاهند؟ خورشید را بیاوری برای اینکه با نورش این سیاهی را بپوشاند؟!)
بازی را باخته ایم / از اول ! / عاشق چشمی شدیم / که انکار روز بود / عشقی کور
از اینجا گوینده از رابطه ای خودش و تاثیر شدید این چشم ها آشکارا سخن می گوید. و در اینجا به نظر می رسد که " ابر بی باران و بارن بی آواز " خود گوینده باشد که همه دارایی و خاصیتش را در راه این عشق بخشیده ، اما در عوض توانسته ستاره را به زیر آورد! و در این حالت هم، آمدن خورشید (حتی با همه ی درخشش و بزرگیش) باز بی فایده است.چون " ما " از اول این بازی را باخته ایم و این باختن هم به خاطر دل باختن به چشم زیبایی بود که از شدت سیاهی،گویا روز و روشنی را منکر بوده است.(یا شاید هم این چشم سیاه روز بخت و اقبال روشن گوینده را به تیرگی و تاریکی کشانده است!) این عشق هم عشقی کور بوده است(ارتباط جالب بین عشق به چشم سیاه، و کور بودن خود عشق.عشقی که به یک چشم سیاه شکل گرفته بود،خود این عشق، عشقی کور بود که چشمی برای دیدن واقعیات نداشت! یا شاید از شدت درخشش این چشم ها، بینایی اش را از دست داده بوده است!)
عشق بازی / با سیاه و/ سیاه بازی !
این بازیِ از ابتدا باخته ( عشق بازی با سیاه : عشق ورزی با چنین چشم سیاهی)، بیشتر به یک سیاه بازی و فریب می ماند! فریبی که در سطر های بعد گوینده از آن پرده بر می دارد:
چه می دانست کسی / شک کند باید / به این عشق / به این بازی / به این رنگ / یا /می دانست شاید و/ نمی خواست محو شود / این نقطه / در مرکز و / آدم هایی که/ محو محیط بی فصلش شده بودند !
گوینده به عنوان آمادگی ذهنی مخاطب، " سیاه بازی"( فریب و اغواگری) این عشق را پیش کشید تا ذهن او را آماده کند که بداند چرا باید در این عشق شک می کرد؛ و چه عاملی موجب شده است که او فکر کند که باید در این عشق شک می کرد.این عامل، عاملی نیست جز هشیاری گوینده نسبت به اینکه این عشق جز سیاه بازی چیز نبوده است.انگار،عشق آن چنان بزرگ و مسحور کننده بوده است که حتی جای شکی برای عاشقی ( یا ناظری) باقی نمی گذاشت که نسبت به اصل واقعی بودن عشق، یا به درستی و ارزشمندی این بازی عشق( و باختن هر چه دارد و نثار آن به محبوب و ابراز عشق به او) یا به رنگی که این دلبردگی شدید را ایجاد کرده است ، تردیدی به خود راه دهد. یا نه چیزی بالاتر از این،حتی این احتمال در نگاه گوینده مطرح است که شاید کسی که بازی را از اول باخته بوده است( ودلش را) می دانسته که به این مسائل باید شک کند ، اما ، نخواسته است که این نقطه( مرکز توجه و علاقه: محبوب) ، و کسانی که در دایره و حوزه ی نامحدود مغناطیس او قرارگرفته و جذب او شده اند، محو و نابود شوند.چون زندگی و مرگ این عاشقان درگرو پیوند به این عشق است و اگر به این عشق شک کنند دیگر باقی نخواهند ماند! با وجود آنکه گوینده همه ی اینها را می داند و می گوید؛و آگاهست که عامل این اطلاع هم پی بردن به " سیاه بازی " بودن این عشق است،اما با وجود همه ی اینها نمی خواهد سراز این خواب گران بردارد و نمی خواهد به هوش بیاید.همان ندانستن ، یا به تظاهر به ندانستن را ترجیح می دهد.
به فرض که فریاد بزند کسی / از آن طرف خط / روشن کند چراغی / یا تکان بدهد دستی / حتا ! / گرفتار عشقی دیگر و / رنگی دیگر/ خواهیم شد / و رهایی بی پر !
در افق دید گوینده ، عاشقان این محبوب، آن چنان در این عشق غرق هستند که حتی به فرض ( فرض محال هم که باشد، فرض محال محال نیست) اگر کس دیگری کاری کند که توجه عاشق این عاشق را به خودش منعطف کند(روشن کند چراغی / یا تکان بدهد دستی) و یا حتی بالاتر از این : عاشق فرد دیگری بشوند ، این هم باز خود گرفتاریست ،و نه رهایی! و اگر فکر هم کند که رهای شده است از عشقی( که به این نتیجه رسیده که خطا و بی فرجام و کور بوده است) ، باز هم ، این رهایی ، رهاییِ پرنده ای بی پر خواهد بود که با وجودی که فکر می کند از آن قفس بیرون پریده است و رها شده اما ، کل جهان این بار برایش قفسی بزرگتر است چراکه دیگر او حتی پری برای پریدن ندارد(چون همه ی داشته هایش ، از جمله توانایی اش برای پریدن را در آن عشق باخته بود!).هروابستگی جدید، حتی برای رها کردن شخص از یک عشق ،خود یک گرفتاری جدید است و رهایی فقط یک توهم است.
گوینده شعر، گویا پس از یک تجربه ی عمیق ، پس از فاصله ای از این تجربه ، به یک واپس نگری و نگرشی کلی نسبت به روند دل بستگی هایی که در طول عمر آدمی اتفاق می افتد، متوجه می شود.در چشم او،هنوز که هنوز است، اولین چیزی که قابل ذکر است این نکته است که : " به چشمی سیاه ، این همه جا خوش کرده است! " . و با این حرف نشان می دهد که این چشم ،چقدر فتان و تاثیر گذار بوده است و چه ها که نمی کرده و چه قدرت ها که نداشته است! آن چنان که بسیار کس ها و چیزها را در زیر سایه تاثیر خود جا داده بوده است! یک نگرش فلسفی به روشنی در شعر خودنمایی می کند و آن اینست که " جهان و دنیا همه یک بازی است، که گرچه برد و باخت دارد ،اما درنهایت یک بازیست و مایه ی سرگرمی وبهانه ای برای گذشت عمر گرانمایه ". از سوی دیگر این سیاهی، که همه جا خودش و تاثیرش در شعر حضور دارد، انگار که جهان گوینده را در بر گرفته و اکنون گوینده جهان را تاریک و سیاه می بیند.سیاهیی که بر همه چیز چیره شده است.و انگیزه ی مهمی که باعث این اتفاق شده است، همان شکی است، که ابتدا حتی ،احتمال وجود آن و روایی آن را به هیچ روی ، نزد گوینده و کسانی که مانند اویند در این نوع فریفتگی،مطرح هم نبود! اما انگار، گوینده درباره اینکه آیا مسئله ی مطرح نشدن چنین شکی از سر ناآگاهی و عدم تصور امکان مطرح شدن، بوده است، یا نه به عمد چنین شکی را به خود راه نمی داده است مطلب را معلق باقی می گذارد. شاید به خاطر اینکه مخاطب به سلیقه خود یکی را برگزیند و به تناسب آن گزینه بقیه شعر را در ذهن خودش بسازد و پیش ببرد. ( اگر دلیل این مسئله ناآگاهی او باشد، ناآگاهی هم خودش نوعی سیاهی و تاریکی است) شق دوم مسئله جالب توجه است که گوینده می دانسته که باید شک کند،اما، به خاطر اینکه نمی خواسته است که " او " - که شعاع وجودی بسیار گستره ای داشته است و محیطش بی فصل بوده است - از مرکز توجه دور شود،چرا که در این صورت،آن شخص و اطرافیانش محو و نابود می شده اند،اصلا به عمد نخواسته است که چنین شکی پا بگیرد.بیشتر به نظر می رسد که، منظور از " آدم هایی که / محو محیط بی فصلش شده بودند ! " خود گوینده باشد تا دیگر افراد؛ چون گوینده بیشتر از هرکسی واقف به حال خودش است و می داند که چگونه محو محیط بی فصل " صاحب آن چشمان " است.واژه ی محو دوبار تکرار شده است تا نشان دهد که شدت وابستگی نزد این فرد یا افراد تاچه حدی است: کسانی که خود محو محیط بی فصل این چشم ها هستند(در کنار او خودیت شان محو شده و دیگر خودی ندارند)،اگر شکی در این عشق پیش آید،دیگر بودشان و اصل وجودشان نابود می شود؛زیرا بودنشان صددرصد وابسته به پایداری این عشق است! به بیانی دیگر ، گوینده علی رغم دانستگی اش(که باید شک کند) تجاهل می کند، تا خوش و عشقش بماند واین را تنها راه قابل قبول می یابد.واقعیت دنیا هم چیزی غیر این نیست! چه بسیار مواقع هست که شخص می داند که باید جور دیگری بود اما به خاطر تبعات و آسیب ها و بهایی که باید بخاطر آن جور دیگر بودن باید پرداخت، از این جور دیگر صرف نظر می کند و تن در می دهد که قضیه به همان شکل ادامه داشته باشد.گوینده در شعر به یک بیداری ناخواسته می رسد اما دوباره ترجیح می دهد که خودش را به خواب بزند و این بیشتر نمایان می شود وقتی که در بند بعد، مطرح می کند که حتی اگر کسی با کاری توجه شخص را به خود جلب کند و حتی اگر تا مرز عشقی دیگر هم پیش برود،این وابستگی جدید،حتی اگر قدرت این را داشته باشد که او را از چنگ وابستگی اول برهاند،اما بی فایده است و خودش قیدی دیگر بر پای جانش خواهد بود.به دیگر سخن اصلا رهایی متصور نیست برای جان عاشق! نوعی یاس شدید از امکان رهایی و "پرواز با پر " در اینجا به خوبی مشهود است.شاید نوعی یاس فلسفی باشد،که آدمی را در این جهان خاکی ، یارای رهایی از هم دلبستگی ها وبندهای عاطفی ممکن و میسر نیست ؛چرا که آدم بودنش، به این احساست وابسته است! و زندگی بدون این عواطف بی معنا و در حکم مرگ و مردن است.حتی وقتی گوینده با چشمی باز( نه عشقی کور) به فریب این عشق پی می برد و واقعیت این دنیا را می بیند،اما ترجیح می دهد که نگذارد که این شک پا بگیرد؛چرا که هیچ چیز را نجات بخش نمی بیند،حتی ابتلا به یک عشق دیگر را.دنیا در دور و تسلسلی از وابستگی های فریبنده محاصره شده است و انسان را راه گریزی جز تسلیم نیست. در انتها، ضمن تشکر از این شعردرخشنده و جذاب، از استاد خودم ،جناب آقای قزللو پوزش می طلبم که آن چنان که در خور این شعر خوب بود نتوانستم وارد شوم و همه جای این خانه ی زیبا را نظاره کنم.امیدوارم دیگر دوستان مرا دردیدن ندیده ها و زیبایی های مغفول مانده یاری نمایند.

                                                                                      نسرین فرقانی