نقد شعر "بهانه ی رفتن" سروده ی دکتر شوان کاوه

نگاهت را می تکانی
از خاطره هایت
سُر می خورم
به شبِ احساسِ تو !
لب هایت 
به وسوسه های بوسه
پشت می کنند

من اما

همچنان

برای آمدن دوباره ی دیروزمان

دست تکان می دهم.

غقربه های ساعت

دلشان برای هم

 تنگ شده

پیش از آن که

به هم برسند

خوابشان می برد

اما من

 هنوز

رسیدنت را

لحظه شماری می کنم

 

 

آری، نخواستن بهترین بهانه ی رفتن است.


اصلان قزللو:

بشنو از نی چون حکایت می کند
کز جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
تعبیرهای زیبا و امروزی ، تصویرهای جاندار از عناصر آشنای زندگی ، مثل عقربه های ساعت، سبب کشش و جذابیت شعر می شود. زبان پیچشی آن چنانی ندارد. از بازی های معمول زبانی و سر کار گذاشتن مخاطب برای هیچ، خبری نیست. 
آن چه در شعر می بینی، نیاز عاشق به وصل است و گریز معشوق از آن.
"
نگاهت را می تکانی/از خاطره هایت" این ، همان غیر مستقیم گویی ست که در شعر ، اغلب اتفاق می افتد. وگرنه می شد بگویی :خاطره هایت را فراموش می کنی! اما لذتی که از تجسم این تصویر به دست می آید تا آن مفهوم مرده در مستقیم گویی، بسیار است . در این جا، نگاه همچون پارچه ای ست گرد گرفته یا هر گستردنی و خاطره ها چون غبار بر آن نشسته اند
با تکاندن ، همه چیز به باد می رود. در حقیقت این گونه سخن گفتن، شرکت دادن مخاطب در باز آفرینی و دقت و هنری کردن کار است.
تصویر بعد:
"
سر می خورم/ به شب احساس تو
به واژه گزینی ها دقت کنید، اگر به جای "سر خوردن " مثلا معادل دیگری آورده می شد، مثل "خزیدن" دیگر این تصور در مورد انسان ایجاد نمی شد.
شاید خزیدن مار و سوسمار و دیگر موجودات ، مجسم می شد. حالا چرا "سرخوردن" مناسب تر است؟
چون ، شب احساس، اصولا یک تشبیه فشرده است و غیر مادی، انگار از نقطه ای شیب دار به آن وارد می شود و سر می خوری. به نظر من خزیدن برای سطحی مادی ، منطقی تر است. در ضمن ، خزیدن ، چندین نقطه ی آغاز و پایان دارد و تا رسیدن به مقصد باید چندین حرکت انجام داد و ایجاد صدا هم می کند. ام در "سر خوردن" فقط یک نقطه ی آغز و یک نقطه ی پایان است، بی صدا.
تصوی بعد هم زیباست:
"
لب هایت/به وسوسه های بوسه/ پشت می کنند" فرصت های عشق ورزی را از دست می دهی. این تصویر ، ذهن را درگیر می کند به ویژه با موسیقی واکه های "س" در تشدید وسوسه و بوسه! اول : به وسوسه پشت می کند. در یک نگاه وسوسه می تواند بد باشد وپشت کردن به آن ، خوب. اما در ادامه"بوسه" می آید. و برای عاشق(زمینی اش) بسیار هم عالی ست!
این سه تصویر بالا ، شرح گریز معشوق و تلاش عاشق برای وصل است که با این تصویر بکر ، در ادامه ی تلاش عاشق، کامل می شود:
"
من اما/ همچنان/برای آمدن دوباره ی دیروزمان/ دست تکان می دهم"

واژه ی "دیروزمان" شما را وا می دارد تا در برداشت های تصویری قبلی ، تجدید نظری کنید. به نظر من ، همه ی نقطه ثقل شعر در همین جاست. باید بکاوی و ببینی تمام گوشه و کنارش را. این ها مربوط به گذشته است. گذشته های درخشانی که این عاشق و معشوق داشته اند، زیبا بوده. همان خاطره ی اول شعر ، به گذشته بر می گردد و اصولا خاطه ی اهل گذشته است . اما در نگاه اول این امر در دید نمی آید. 
اما کاوه ی گرامی "دست تکان دادن" معمولا برای خدا حافظی ست. نمی دانم شاید فعل بهتری را بشود انتخاب کرد.مثلا:آغوش می گشایم".
به نظر می رسد شعر در این جا پایان یافته است . اما شاعر فکر می کند مخاطبش هنوز قانع نشده و عقربه های ساعت را همچون عاشق و معشوق مجسم می کند که دلشان برای هم تنگ شده است اما به علت نا معلومی ، پیش از رسیدن به هم ، خوابشان می برد. که با بخش های قبلی ، کمی تفاوت حالت دارد. در تصویرهای پیشین ، بی اعتنایی معشوق دیده می شود. اما در این جا هم عاشق و هم معشوق(عقربه های ساعت) دلشان برای هم تنگ می شود.
پایان شعر:"من اما/ هنوز/رسیدنت را/لحظه شماری می کنم" با"برای آمدنت دوباره ی دیروزمان/دست تکان می دهم" محتوای بسیار نزدیکی دارد.
به نظر می رسد ، تجسم دوباره ی تصویرها ، بتواند شعر را از تکرار مفهومی و طولانی بودن برهاند.
اما جمله ی پایانی" آری، نخواستن بهترین بهانه ی رفتن است" اگر به شعر باز گردد ، باید به معشوق نسبت داده شودو اگر جمله ای جدای از شعر است که تکلیفش مشخص است.