آخرین روز بهاری

 

بسیار ساده آواز رود

از لابه‌لای درختان

راهی به آسمان

 باز می‌کند

و خرداد این سال

روی شانه‌هایم می‌روید

وقتی تمام پرستوها

پرواز نخستین را

به نیمروز خسته می‌سپارد

و بال به هیاهوی راه

هزارچشم تازه

روی علف های ناز

می‌روید

 هر متن ، یک موقعیت دارد که مخاطب با درک این موقعیت، با آن ارتباط بر قرار می کند و به پیام آن پی می برد. مثل نامه، فیلم نامه، مصاحبه ، داستان و شعر.اما موقعیت شعر چیست؟ شاید بتوان گفت بی موقعیتی. اما نه خالی از آن. شاعر با تمام توانایی هایی که در واژه ها سراغ دارد، ابتدا سعی می کند از زبان روزمره به هر طریقی خارج بشود.این خروج می تواند از راه برهم زدن ترتیب جمله باشد تا هنجارگریزی های زبانی و مفهومی تا نرم زبان روزمره را از دسترس مخاطب دور کند و او بتواند از این نا اشنایی ها با فکر و قرار گرفتن در موقعیت شعری که همان جهان تازه ی متن است ، به پیام شعر برسد. 

پیام شعر هم ، مثل پیام سایر متن ها، تک بعدی یا تک پاسخی نیست. ممکن است مخاطب با توجه به سابقه ی ذهنی و فرهنگ و آشنایی با متن های گوناگون و شعر کلاسیک و نو ، دریافتی متفاوت داشته باشد و چه بسا متن را در موقعیت شعر نیابد و به این ترتیب هیچ پیام و تصویر و زاویه و خوانشی را در متن پیدا نکند.

 با شروع شعر، منِ مخاطب سعی می کنم موقعیت شعری متن را پیدا کنم:

"بسیار ساده آواز رود

از لابه‌لای درختان

راهی به آسمان

 باز می‌کند

و خرداد این سال

روی شانه‌هایم می‌روید"

 متن بی آن که توجهی به در هم ریختن قواعد دستوری برای هنجارگریزی کند و مبتدا خبری آن را دگرگرگون بسازد،به هنجار گریزی مفهومی متوسل می شود و حرکتی در لا به لای واژه ها را اغاز می کند. ابتدا ، گوینده به یک انتخاب حساب شده دست می زند. به جای آن که رود را در میان درخت ها جاری کند، صدا را جاری می کند. چرا؟ چون رود نمی تواند پر بکشد و به آسمان برود؛ اما صدا چنین ویژگی را دارد. این گزینش خوب سبب می شود تا صدای رود ، در ذهن مخاطب ، همانند پرنده ای جلوه کند؛ از جایگاه تنگ خود اوج بگیرد و به پهنه ی آسمان برسد.این صدا ، زمان آغاز ندارد اما زمان بازگشت به روی شانه دارد:"خرداد"! زمان توفان های تاریخی از دیر باز تا کنون. "خرداد این سال" و نه "امسال" به نظر من این ترکیب بسیار هشیارانه انتخاب شده و واژه ی مرده ی "امسال" را جان تازه ای بخشیده است.، این صدای رود ،جالب است. بی آن که از باغ نامی رفته باشد، تصویری بسیار زیبا و بکر را از ترکیب عالم واقع وجهان شاعر ،آفریده و در افق دید مخاطب قرار می دهد. صدایی که از رود تاریخ برخاسته و بر شانه ی گوینده همچون پرنده ی دست آموزی نشسته است . این تصویر تازه ی خیالی، یک موقعیت شعری ایجاد کرده تا مخاطب بنشیند و تماشا کند و لذت ببرد و فکر کند و پرسش هایی در ذهنش رژه بروند: این صدا از کجا آمده؟ چه ها دیده در اسمان؟ از لابه لای درخت ها چه چیزی دیده و شنیده؟ چه می خواهد بگوید؟ این من کیست؟ شاعر است یا هر انسانی می تواند باشد؟ این تصویر متحرک ، انگار انسان را روی شانه هایش نشانده و با خود به گردش در زمین و اسمان و جنگل می برد تا چشم اندازی دلخواه بر دلش نقش بندد. جالب این است که این حرکت در ابتدا، بی زاویه، (قوسی) است و پیچ در پیچ،(مسلما در میان درخت ها مستقیم حرکت نمی کند.)  بعد که به آسمان می رود ، یک زاویه ی چند درجه ای می سازد و چقدر طول می کشد تا خرداد شود، به مخاطب و آموزه های او واگذار می شود با چرایی هایش!

دو حرکت آخر ،زیکزاکی ست.(البته در ذهن من!). متن،یک  ابهام شیرین دارد: در دو سطر"و خرداد این سال/روی شانه هایم می روید" است. ابتدا انگار خرداد می روید؛ اما وقتی دقیق تر نگاه می کنی ، این صداست که می روید. صدا که در حالت عادی به گوش می رسد، از گوش می گذرد و به "شانه" می رسد و به جای شنیده شدن در ارتباطی بکر ، می روید. اول پرنده می شود تا به آسمان برود و بعد یک گیاه ، تا بروید! و مخاطب را به خوانش فرا خواند.

بند دوم شعر :

"وقتی تمام پرستوها

پرواز نخستین را

به نیمروز خسته می‌سپارد

و بال به هیاهوی راه

هزارچشم تازه

روی علف های ناز

می‌روید

که پرستوها نخستین پرواز را به نیم روز خسته می سپارند، باز هم یک نا اشنایی در سپردن قابل حس است. عوض این که پرستوها پرواز را قطع کنند و خستگی از تن به در،آن را به نیم روز می سپارند که خود، خسته است. و این تصویر گذر زمان را مجسم می کند. در ادامه ی این حرکت در خوانش شعر ، با ایجازی که در حذف "پرستو" و "می سپارد "در سطر"و بال به هیاهوی راه" گذر آهسته ی روز و حرکت بال ها در چشم می نشیند. "پرستوی" این بند، تصویر دگر دیسی صدای رود را که پیش تر همچون پرنده ای بر شانه نشسته، در ذهن تقویت می کند.

   منظره ی بکر دیگری که در  طی این مسیر دیده می شود، هیاهوی راه است. این هیاهو برخلاف تصویر بند اول که از صدا آغاز می شد، عکس آن است. چشم است که روی علف ها می روید و هر دو (شنیدنی و دیدنی) در روییدن مشترک می شونددر حقیقت ، دو بند شعر در یک نقطه به هم می رسندکه این امر فقط درموقعیت شعری امکان پذیر است با شاعری جهان دیده! 

نکته ی قابل توجه این که  صدای رود و درخت ها و آسمان و پرستو و نیم روز و هیاهو و علف ها و چشم ها و انسان (گوینده) ناگهان در یک تابلو بزرگ یکی می شوند! 

چینش موفق و  واژه گزینی و حرکت تصویر و فرم ذهنی و تخیل ، این موقعیت شعری موفق را سبب می شوند. 

شاید یاد آوری این نکته خالی از سود نباشد. چشم عادت بین ما ، میان جمع "پرستوها" با فعل مفرد "می سپارد" نا هم آهنگی می بیند.

تا باد چنین بادا!                                                               قزللو