نقد شماره ی 2 (شعرهای کیوان اصلاح پذیر)
نقد شماره ی 2
****
1-اگر ممکن است سال و ماه و روز تولدت را بگو
ج: 7/10/1336
2- استان و شهر و مدرسه و دانشگاهی راکه در آن درس خوانده ای معرفی کن ج : استان فارس ، شیراز ، دبیرستان دانشگاه شیراز
3-رشته ی تحصلی ات در دبیرستام و دانشگاه چه بوده
؟
ج : دیپلم ریاضی ، لیسانس ناقص مکانیک ، اقتصاد و مکانیک از دانشگاه های پلی تکنیک ، تهران ، ou اوکلاهما .... و سرانجام لیسانس ادبیات پیام نور شیراز
4-رشته ی تحصیلی ات چه قدر با شعر و شاعری ارتباط دارد ؟
ج : به خاطرشعر آخرش رفتم ادبیات خوندم که البته هیچ ربطی به شعر نداشت !
5- چه چیزی تو را به ادبیات ، به ویژه شعر کشانده است ؟
ج : - فقط دوست داشتم بنویسم همین !
6- از شاعران کلاسیک ایران کدام را بیش تر می پسندی و چرا ؟
ج : البته حافظ و بعدش هم حافظ و کمی هم حافظ ! حافظ هم تاریخ و هم ادبیات پیش از خود را جویده و از هضم رابع گذرانده است و هم برای همه جهان و هستی برنامه دارد !
7- از شاعران معاصر ، شعر کدام شاعرها را بیش تر می پسندی ، چرا ؟
ج : حافظ موسوی را می پسندم بخاطر محتوا و شکل مدرنش
8- نظرت در مورد روند شعر معاصر ایران چیست ؟
ج: شعر معاصر ایران در دوران گسترش قدرت بی رقیب هنرهای رسانه ای در حال بازسازی خود است و من دوستش دارم !
حتما او را می شناسید :
کیوان اصلاح پذیر .
کیوان ، پس از سرودن شعر می رود و یک مخاطب می شود . هر کدام از دو شعرش را که دوست دارید نقد کنید . بهتر از "ری را"!
شعر اول
پرسش و ... باز هم پرسش
------------------------------
پشت به مرگ ،
رو به آفتاب
نشسته ای !
تا از تو بپرسم :
وقتی در سکوت کامل ماه
مد
حقیقت دریا بود ؛
جام های شوکران
چه صدایی می داد ؟
یا
آوند های بلوغ باغ
با کدام نت
بی قرار شکستن بودند ؟
...
..
...
..
.
.
می دانم
می دانم
دیر است
و تا نگاهت شب نشده
باید
برای ابروی شکسته
بادبادکی
نذر افق کنم
شعر دوم
***
چشم و چراغ
---------------
ازچشمانت /چراغی بر دیوار می کارم
از لبانت /غنچه ای بر گریبان شب ،
روز
شعبده می شود
در دستانت ،
باغ
شیهه می کشد
در ته مردمکانت
نقدها :
1- نسرین فرقانی:
پشت به مرگ ،/ رو به آفتاب / نشسته ای ! / تا از تو بپرسم : / وقتی در سکوت کامل ماه / مد / حقیقت دریا بود ؛ / جام های شوکران / چه صدایی می داد ؟"
گوینده شعر کسی را طرف خطاب و گفتگویی یه سویه قرار داده است که بارزترین ویژگی اش که متن به ما معرفی می کند این است که : پشت به مرگ ،/ رو به آفتاب / نشسته
و دلیل این کار او را هم، پرسش خودش از او بیان می کند!انگار کسی است که از مرگ برگشته است؛ و مرگ را پشت سر نهاده است،و حالا دوباره رو به زندگی کرده است (رو به آفتاب که استعاره از زندگی و قوه و سرچشمه ی حیات است).کسی که رخدادی بزرگ را تجربه کرده است و کوله باری سنگین از اندوخته های این تجربه دارد.حالا مورد سئوال قرار می گیرد :" وقتی در سکوت کامل ماه / مد / حقیقت دریا بود ؛ / جام های شوکران / چه صدایی می داد ؟"
تضادهای زیبایی در این سطرها دیده می شود: سکوت کامل ماه،صدای جام های شوکران.
و نیز تناسب هایی جالبی هم داریم: آفتاب و ماه ،تناسب ماه، دریا، و مد ؛ ونیز تناسب جام شوکران با مرگی که در بالا داشتیم.
شعر می خواهد بداند جام های شوکران که مخاطب نوشیده و او را از مرگ عبور داده است،در زمانی که ماه با سکوت کاملش( بدر تمام: دایره ی کامل به سکوتی تمام عیار تشیبه شده است) موجب شده بود که دریا خود واقعی اش را در مد به نمایش بگذارد، چه صدایی داشته است؟! ماه در سکوت کامل است،در حالی که جام های شوکران صدا دارند! اما این صدا چه صدایی است؟ آیا صدای امواج دریاست که در مد بلندتر و بلندتر می شود؟ آیا صدای ناله های کسی است که از مرگ می گذرد، یا ندای خود جام که برای مرگ پیش روی مخاطب که خود عامل آن است مویه می کند؟
انگار به نظر می رسد این ماه وقتی هیچ نمی گوید فقط نگاه می کند و بانگاهش با دریا حرف می زند و این بیشترین تاثیر را بر دریا می گذارد.و این ما را به یاد این ابیات مولانا می اندازد :
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم
این گونه سخن گفتن از خود سخن گفتن با صوت و کلام به مراتب تاثیر گزارتر است. ماه سکوت کرده اما تمام درددل هایش را با دریا می کند، در نتیجه دل دریا پر و پرتر می شود و آنچه در حال کمون و پوشیده داشت با رشد و بالا آمدن آبش بروز و ظهور پیدا می کند.اما از تقابل سکوت ماه و صدای جام شوکران، یک احتمال در نظر جلوه می کند . آن اینکه ممکن است ماه جام شوکران را سر کشیده که در سکوت فرو رفته است!
" یا / آوند های بلوغ باغ / با کدام نت / بی قرار شکستن بودند ؟"
سئوال دیگر شعر از مخاطب درباره ی نتی است که با آن آوندهای بلوغ باغ می شکنند.اینجا هم ما نوعی صدا را داریم،اما صدایی موزون(نت موسیقی)،این موسیقی، موسیقی شکستن آوندهای بلوغ باغست.پس باغ خودش در حکم گیاه بسیار بزرگ و تناوری است که به خاطر شکستن آوندهایش رو به نابودی می رود.این هم به نوعی ف همان تکرار رخداد مرگ است.اما اینجا یک چیز اضافه بر روایت مرگ در سطرهای پیشین داریم و آن : بی قراری و آهنگین بودن این بی قراری برای درهم شکستن و فناست! آهنگی که رفته رفته خاموش می شود و به سکوت ختم می شود،شاید سکوتی نظیر سکوت ماه!
... / .. / ... / .. / ./ ./ می دانم / می دانم / دیر است / و تا نگاهت شب نشده / باید / برای ابروی شکسته / بادبادکی / نذر افق کنم."
نقطه ها، نوعی ریتم را به نمایش می گذارند که بالا و پایین می شود(تعداد نقطه ها کم و زیاد می شود تا اینکه کم و تک می شود) و در آخر کوتاه و پایین. و این ریتم – که رو به سکوت می رود - گوینده ی شعر را هم انگار در مورد به انتها رسیدن چیزی یا قوه ای به یقین می رساند؛ و او با تمام وجودش این را حس می کند که درد و نابودی جدی جدی است؛ و حتی برای اقدام و چاره جویی دیر هم شده است، اما با این حال ناامید نیست وفکر می کند این چاره در نذر کردن بادبادکی برای افق است.شکست ابروها در پیوند با همان شکست آوندها در بند قبلی ممکن است باشد.شکست ابروها همان چین برداشتن آنها و اخم کردن است؛ که این هم ناشی از درد و رنجی است که صاحب چهره می کشد، شاید دردش ناشی از درهم شکستن آوندهایش باشد.گوینده نگرانست که زودتر، تا دیرتر نشده و نگاه مخاطبش شب نشده باید بادبادکی را، راهی افق کند.نگاهی که ممکن است شب شود،تعبیر بسیار زیبایی است از خاموش شدن فروغ زندگی در چشم های مخاطب شعر.و بادبادکی که قرار است تا افق برود، شاید دعاها و آرزوهای خوب و پیام کمک برای آسمان فرستادن باشد برای نجات صاحب نگاه.باز در اینجا تقابل بین آفتاب و شب را داریم، آفتابی که مخاطب روبه آن و پشت به مرگ نشسته بود.چقدر جالب دوباره در حرکتی دایره وار می رسیم به نقطه ی اول شعر: انگار گوینده مخاطب را رو به آفتاب دیده است ، اما در یک فلش بک، دوباره برگشته و حال قبل از آن را پیش چشم خواننده مصور کرده است.انگار فرستاد بادبادک به افق ،کار خودش را کرده است، و حالا مخاطب شعر رو به آفتاب نشسته، پس دیگر شبی در کار نیست ؛ و نگاه او هم شب نشده است.شعر درعین به تصویر کشیدن ملموس اما غیر مستقیم درد و رنج مخاطبش( با اجرا کردنش در شعر نه با بیان مستقیم آن) ، اما امید را و نقش موثر آن را روایت می کند.روایتی زیبا و دگرگونه که خود امید را در دل های خوانندگانش بارور می کند.سپاس از شاعر خوب شعر به خاطر این کار ارزشمند.البته اینها فقط در یک نگاه دیدن شعر بود؛ و شاید در نگاه های دیگر چیزهای دیگر ی ببینم و ببینید ؛ چرا که به قول هراکلیت ، انسان هیچ وقت در یک رودخانه دوبار شنا نمی کند.شاد و پاینده باشید.
2- منصور خورشیدی :
اگر با کلمات نمادین : آفتاب ، ماه ، شوکران و جام در بافت عمودی و در تر کیب های ساختاری که در شکل طبیعی کلمه ها ایجاد شده دیدار کنیم . و هارمونی یکدست پدیده ها در خلق و تکوین شعر که در شکل گیری این قطعه دخیل هستند . به حرف های نگفته در دل متن می رسیم . شاید عمدی در کار نبوده . اما من تصور دیگری از فضای خالی در سکوت ماه می بینم .
حضور معنا تقدیر ورود کلمات را در این شعر نشان می دهد . چرا که جهان نشانه های تازه ، در درون اشیا و روی راه ، و در روح پدیده ها قرار دارد . مخاطب شاعر در این مصراع " رو به آفتاب / نشسته ای ! کیست ؟ که علامت حیرت و تعجب را با خود همراه می کند . بر خیز برای ادامه ی هستی .زیرا زندگی در حرکت است . مد / حقیقت دریا است .
خروج مي كني از تن . و به سمت ديگرتن که ديگرگونه مي رويد . راه برای اين تفكر ابعاد تازه تري پيدا مي كند . و دنيا در برابر تو غير قابل تحمل مي شود .احساس مي كني كه در ميان اين همه صدا بي صدا مي شوي . زيرا به درك جديد تري از حقيقت رسيده اي . پناه مي بري به سكوت !
نیاز به درک ودریافت ِ حرف های نگفته در نقطه ها داریم ، برای رسیدن به همه ی منشور های چند وجهی که در آغاز و انجام شعر آمده است . پشت به مرگ و رو به آفتاب . پارادایم تحول ماندن در برابر مرگ ، سپیده را دریاب و چشم باز کن برای دیدن !
ساعت هايي به وسعت فضاي آسماني . خيلي زياد است زمان نمي داند از كجا بگذرد . زمان نمي گذرد ! " دیر شده و تا شب نشده باید برای رنگین گمان ها که شکل ابروی شکسته اند راه باز کنید . دست به آسمان بردارید . جهان پیرامون خود را به عرصه ی جلوه های مکرر بکشانید . تا آن چه قابل ادراک صورت های ذهنی است از طبیعت اطراف دریافت کنید وبه تن طبیعت گره بزنید .و در سکوت کامل ماه ، حقیقت دریا را تماشا کنید .
ديگر نگاه نمي كنيد .ديگر هيچ چيز را نگاه نمي كنيد . پشت به آفتاب نشسته اید . باید نگاه کنید . تا در مکان معلوم مستقر شوید چشم هايتان را مي بنديد تا خود را در در میان سه نقطه ها و دو نقطه های عمودی به نقطه برسانید ! به خط . به دیوار به در های بسته و درد های نخواسته . شوکران می خواهید . مرگ می خواهید . که زندگی و دنیا ارزش ماندن و تماشا ندارد . باید بادبادک هوا کنید تا فضا ی کودکانه ی سمت بلوغ را سهم خود کنید . جهان را با تمام جزر و مد و اُفت و خیزش ببینید
باید قبول کنیم که در جايي از سرشت و سرنوشت همه ي انسان ها مرگ نشسته است . همه منتظر غروب زندگي خود در مغرب جهان هستيم . در اين فاصله بين تولد و مرگ . بايد حقيقت هستي خود را بشناسيم و دانا ترين انسان ها كساني هستند كه به درك واقعي ترين شكل زندگي دست پيدا مي كنند . هوشمند ترين انسان هاي جهان قادر به درک مرگ نيستند .اگر چه حرف "هايدگر" اين جا بايد نشانه شناسي شود كه دنيا تمام قد در برابر انسان ايستاده است . تا تاثير خورا بر تفكر ما . در كنش ما و در منش ما به جاي بگذارد .
امید که در کنش کیوان ، کیهان جدیدی راه به کاینات باز کند .
3- شوان کاوه :
سلام دوستان
اول شعر را مرور كنيم :
" چشم و چراغ "
ازچشمانت
چراغي بر ديوار مي كارم
از لبانت
غنچه اي بر گريبان ِ شب
روز
شعبده مي شود
در دستانت
باغ
شيهه مي كشد
در ته مردمكانت
مي شود از نام شعر آغاز كرد : چشم و چراغ ، كه هردو ايماژي از روشنايي و خوب ديدن هستند، همين مفهوم هم بصورت هرمي در تنه ي شعر دوباره با زباني شاعرانه ادامه پيدا كرده است ، زبان شعر ساده و صميمي ست ، كلمات هماني هستند كه هر روز يا بكارشان مي بريم ، مي شنويم يا مي خوانيم منتها با همين كلمه هاي ساده سروده اي منسجم و با مفهومي زيبا خلق شده است :
چراغ بر ديوار كاشتن ، از دو نظر خوب جا افتاده است :
يك اينكه روي ديوار مي شود چراغ هم داشت و طبيعي ست ، دو اينكه " ديوار " نشانه ي مانع بودن و محدوديت است كه در دو سطر بعدي با " گريبان شب " كه شب خود به تداعي مفهوم محدوديت و فضاي محدود كمك كرده است .
رابطه ي بين چشم و چراغ در دوسطر اول ستون اصلي كليت سروده است و شاعر خيلي اميدوارانه با آوردن اين دو تعبير تقربا غير ممكن شعر را آغاز كرده است .
" ازلبانت / غنچه اي بر گريبان شب "
در اين دوسطر علاوه بر جان بخشيدن به شب ، شبي كه گريبان دارد ، تعبير " كاشتن غنچه بر گريبان شب " را تازه و زيبا ديدم . به باور من كار اصلي شاعر كشف و به رخ كشيدن تعابير و تصاوير تازه و بكر است تا لذت براي خواننده بيشتر شود ، براي نمونه : " مردمكان " يك بار از طرف شاملوي ماندگار استفاده شده است و پيشنهاد من اين است شاعر عزيز در چنين سروده ي كوتاهي كه هر كلمه اش جايگاه و ارج خاص خود را دارد مي توانست براي همين مفهوم نيز تعبير تازه تري خلق كند .
كاشتن غنچه بر گريبان شب نيز در عين ناباوري نوعي اميددادن به خود و خواننده است ، اينكه بشود بر شب غنچه اي كاشت نويد تازه اي را خبر مي دهد .
در دوبند ديگر شعر ، شاعر زيركانه عمل كرده است ، طوري كه همان معني شروع شعر را بسط داده است :
" روز در دست ، شعبده شدن " از طرفي دشواري چراغ بر ديوار كاشتن را نشانه رفته است از طرفي وقوع چنين امر سختي را به شعبده تشبيه كرده است درواقع نيجه ي چراغ كاشتن به "
روز " انجاميده كه نتيجه و وضعيتي رضايت بخش و پيروزمندانه است و پيرو همين ، نتيجه ي " غنچه بر شب كاشتن " هم به " باغ " ختم شده كه همان مفهوم را دوباره تداعي مي كند و بلافاصله سراغ لب و غنچه مي رود :
غنچه اي كه در انتها " باغ " ي مي شود كه در ته مردمكان شيهه مي كشد ! ، اينجا هم تشبيه استعاري " شيهه كشيدن " براي باغ زيباست و اينكه چنين باغي در ته چشم كسي شيهه بكشد ! به نوعي تير خلاص شاعر به حساب مي آيد .
4- اصلان قزللو
گوینده ی درون شعر که لازم نیست حتما شاعر باشد، با مخاطب خود گفت و گویی را آغاز می کند . گویی این مخاطب درون شعر از حادثه ای رهایی یافته است که به مرگ منجر می شد . زبان شعر و چینش واژه ها نشان از حسابگری دارد که همه چیز را ارزان در اختیار خواننده (مخاطب) نگذارد . رو به افتاب نشستن ، که روشنایی ست و امید ، قطعه ی پنهان شده را نشان می دهد که پشت به مرگ ، تیرگی ست . انگار جهان او دو رنگه است ؛ مثالی از جهان واقعی در تبلور روز و شب . با این تفاوت که در جهان ذهنی ، این دو رنگ برجسته است . گاهی انسان ، تیرگی ها را تندتر از زمان واقعی (روز و شب) می گذراند و گاهی کندتر .
بعد از این جا، متن تو را به جهانی دیگر می برد . در بدر است که دریا شوق ترفیع دارد و در مدش می شود حقیقت دریا ، ژرفایش را دید . و در مد است که فرو رفتن در آب خطرساز می شود .
در ابتدای شعر ، اگر فضا، روشنایی و تیرگی (مرگ و زندگی ) را به چشم خواننده نقش می کرد . در این بخش ، این صداست که حامل همان پیام است . صدای جام شوکران ، همان صدای مرگ است که مخاطب درون شعر ، پشت به آن نشسته است . این جا به ذهن متبادر می شود که شخص مورد نظر گوینده باکی از مرگ ندارد و تا پای جام شوکران پیش رفته است .
از سویی ، جام شوکران با همه ی کوچکی اش ، دریایی از مرگ است و شاید زرف تر از دریا .این ارتباط ها ، تنیده بودن عناصر شعر با یکدیگر است که فرم ذهنی محکمی را ایجاد کرده و از ورود ناگهانی و بی مناسبت گزاره ها جلو گیری می کند .
در فضای دیگری ، دوربین به سمت باغ می چرخد . انگار هر دختی ، آدمیی ست که در معرض شکستن است با نت مرگ !
یک فاصله گذاری با سه نقطه و دو نقطه و تک نقطه ، گذر نامنظم زمان را به مخاطب القا می کند . گویی این ها ، خریدن زمانی ست برای فکر کردن و به نتیجه رسیدن :
"می دانم
می دانم
دیر است .
در این بخش ، متن می خواهد خواننده را به این جا برساند که "تا رسیدن به مرگ (تا نگاهت شب نشده )
بهتر است برای رهایی از این غم ، به لحظه ای برگردیم که زمان در نظر کشدار است و آن دوران کودکی است . باید بادبادکی هوا کنیم و به صعودش خیره بمانیم .
5- شهین ده بزرگی :
پشت به مرگ،/ رو به آفتاب/ نشسته ای،/ تا از تو بپرسم!
کسی طرف صحبت گوینده است که ناپیداست. گویا شخصی محکوم به مرگی بوده و به دلایلی نامعلوم مرگ را از سر گذرانده و همچنین تیرگیها و سیاهی ها را پشت سر نهاده و رو به سوی روشنایی و امید کرده. اینک مقابل گوینده نشسته. بایستی شخص مورد نظر سم شوکران را که درون جامی ریخته بودند می نوشیده اما او از این کار سر باز زده. اگر به این اجبار تن میداد بی حسی حاصل از سم شوکران از پاهایش شروع می شد و چون به قلبش می رسید موجب هلاکش می گشت. شاید بتوان گفت: دچار یک نوع روزمره گی می شد. که متاسفانه این معظل گریبانگیر اکثر افراد جامعه کنونی گشته.
سکوت کامل ماه/ سکوتی ایجاد گشته که از سر اجباراست. این سکوت موجب شده حوصله ی آب سر برود و مد ایجاد شود.
می دانم می دانم،/ گویا فرصت اند ک است و تا شروع تیرگیها و از دست دادن ها زمان زیادی نمانده. گوینده بادباکی را نذر افق می کند تا این از دست دادن را به تعویق اندازد.
باد باد ک هوا کردن می تواند ایهام داشته باشد. تمام امور را به دست تقدیر سپردن وبه دوران خوش کودکی سرک کشیدن و دیگر اینکه متوسل شدن به دعا و نذر کردن.
ناخودآگاه یاد این بیت از شعر زیبای خواجه ی اهل راز "حافظ شیرازی" می افتم:
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان / باشد کز آن میانه یکی کارگرشود. سپاس
6- سعید صراف معیری :
شت به مرگ ،
رو به آفتاب
نشسته ای !
تا از تو بپرسم :
این همه دلیل برای این است که شاعر را مجبور کند از او بپرسد
تا اینجا تصویر و معنای زیبایی ما را با تعلیق روبرو میکند
وقتی در سکوت کامل ماه
این را مجاز از چه بگیریم ؟ برای من جای سوال دارد . اما این سکوت تقابل دارد
مد
حقیقت دریا بود ؛
مد اتفاقی است که در مقابل ماه صورت می گیرد (و حتما نباید بدر باشد). اما این که مد چرا حقیقت دریا شد برای من جای سوال است. خود دریا در نماد به معنای حقیقت است
جام های شوکران
چه صدایی می داد ؟
چرا جام ها جمع اند و صدا هم دارند؟ به شاملو اشاره کنم:
کاشفان شوکران صفتی زیباست اما کاشفان فروتن شوکرانه شاعرانه است از طرفی خصلت شوکران و مراسم آن را بیاد می آورد و از طرفی فروتن با تن و بلعیذن مرتبط است اما شاعر ما در اینجا چه کرده است؟ این صدا ها آیا از نوش کردن دسته جمعی و یا لااقل دو تن نبوده است که قاعدتا باید اینطور باشد
آوند های بلوغ باغ
با کدام نت
بی قرار شکستن بودند ؟
می بینید که سوال چندان حامل شاعرانه گی نیست و منطق شعری ندارد
...
..
...
..
.
.
نقطه چین ها را بدل از فرصت، اضطرار، دوباره فرصت دادن، و از دست رفتن زمان گرفت
می دانم
می دانم
دیر است
و تا نگاهت شب نشده
باید
برای ابروی شکسته
بادبادکی
نذر افق کنم
بابادک با نذر و ابرو با آسمان ناهماهنگ هستند
اما از طرفی میتوان وضعیت غروب را برای جام خورشید در آب تصور کرد
پشت به مرگ ناشی از بی حمایت بودن است
در مورد آفتاب دو وضعیت داریم:
یکی زیر آفتاب بودن
و یکی رو به آفتاب بودن
رو به آفتاب غروب یا نزدیک به غروب را تداعی میکند که مترادف مرگ هم هست
از طرفی مرگ در ابتدای شعر به معنای مرگ نیست، یا معنای خاطرات بد گذشته را دارد و یا تولد دوباره و یا به قول مولانا از نما مردم ... به آدم سر زدم را هم می رساند
کیوان جان این نظر بنده است و هیچ چیزی از کارهای قوی و خوب شما کم نمی کند . احساس میکنم نظر من با همه دوستان تفاوت دیدگاهی داشت و امیدوارم این را (مانند دوستان) حمل بر دوستی و راستگویی در مقابلت بدانی. کماکان از شاعران و ناقدان موفق هستید و برای بنده محترم و عزیز.
7- اصلان قزللو (نقد دوم )
در همین بند اول ، تضادها خود نمایی می کنند . "پشت " ، "رو" - "سکوت" ، "صدا" . در این بند ، هیچ تشبیهی صورت نگرفته است بلکه "سکوت کامل ماه" یک جان بخشی است . در همین بند ، جمع بستن "جام های شوکران " به دلیل فراگیر بودن و تکثر آن است . اگر این جام های شوکران فقط برای مخاطب بود ، می شد جمع بستنش را نامناسب دانست . صدای جام های شوکران در چنان محیطی برای افرادی نظیر مخاطب درون شعر و با آن فضای توصیف شده "در سکوت کامل ماه
مد
حقیقت دریا بود ؛" اتفاق می افتاده ." آن چه در این جا برای من جالب است ، آن که سخن از هیچ ستاره ای نرفته و و این گونه تصور می کنم که سکوت ماه به قدری فراگیر است که انگار آن ها(ستاره ها) محو شده اند !
دریا در این شعر مولانا نماد خداوند است :
بر لب جو بود دیواری بلند
بر سر دیوار تشنه ی دردمند
مانعش از آب آن دیوار بود
از پی آب او چو ماهی زار بود
ناگهان انداخت او خشتی در آب
بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب
چون خطاب یار شیرین لذیذ
مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ
از صفای بانگ آب ، آن ممتحن
گشت خشت انداز ، از آن جا خشت کن ...(مثنوی معنوی )
در شعر نیما همین دریا نشانه ی جامعه است :
"آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید .
نمائها گاهی عمومی اند و گاهی شخصی . عمومی آن هایی ست که همه ی شاعران به پیروی از یکدیگر ، آن را به همان مفهوم عامی که دیگران به کار برده اند ، به کار می برد . مثل روباه، نماد حیله گری . گرگ ، نماد درندگی ، و...
در بند اول ، کل مفهوم به سوی مرگ است .و صدای جام شوکران ، در این سکوت ، نوایی جز مرگ ندارد . این صدا تنها در سکوت ماه و مد دریا و صدای جام نیست . گوینده در بند دوم زاویه ی نگاهس را عوض می کند . در باغ هم چنین صدایی به گوش می رسد :
"
آوند های بلوغ باغ
با کدام نت
بی قرار شکستن بودند ؟"
واژه ی "بلوغ"مرا به فکر فرو می برد که نکند متن بخواهد چنین دیدگاهی را به سوی مخاطب درون شعر هم تعمیم بدهد ؟
"غنچه
تا لب به شکفتن وا کرد
پرپر شد." (ا . ق)
یعنی در بلوغ ، بی قراری شکستن است آن هم به لطافت موسیقی ! و این تساوی و پنداشت را می شود از واژه ی "یا " در بند دوم گرفت . سیر این روند از انسان شروع می شود به دریا می رسد و به باغ ختم می شود .
بی درنگ بگویم در یک متن "شعر تر "هیچ گزاره ای مفهوم قطعیت ندارد . به همین سبب تاویل های گوناگونی را می شود از آن داشت .
بند سوم ، یا همان نقطه های نامساوی ، زمانی را به مخاطب می دهد تا به اندیشه و تصور بنشیند که پس از این همه پرسش ها و فضاسازی ها و تصویرها ، متن قصد کدام سود دارد .
واژه های "می دانم ، می دانم " نشان می دهد که میان گوینده (نقطه های نامساوی در سطرها که من به بند سوم تعبیرش می کنم )و مخاطب درون شعر ، صحبت هایی در گرفته ، پرسش و پاسخ هایی رد و بدل شده که او "مخاطب" در چه وضعیتی ست و گوینده به درکی کامل رسیده است . وضعیت را می داند و از احوال مخاطبش با خبر می شود و این ها را می پذیرد و به همین سبب می گوید :
"دیر است
و تا نگاهت شب نشده
باید
برای ابروی شکسته
بادبادکی
نذر افق کنم"
او به بلوغ مخاطب و شکستن واقف شده و همراه پرواز جان ، بادبادکی به آسمان می فرستد .
ج : دیپلم ریاضی ، لیسانس ناقص مکانیک ، اقتصاد و مکانیک از دانشگاه های پلی تکنیک ، تهران ، ou اوکلاهما .... و سرانجام لیسانس ادبیات پیام نور شیراز
4-رشته ی تحصیلی ات چه قدر با شعر و شاعری ارتباط دارد ؟
ج : به خاطرشعر آخرش رفتم ادبیات خوندم که البته هیچ ربطی به شعر نداشت !
5- چه چیزی تو را به ادبیات ، به ویژه شعر کشانده است ؟
ج : - فقط دوست داشتم بنویسم همین !
6- از شاعران کلاسیک ایران کدام را بیش تر می پسندی و چرا ؟
ج : البته حافظ و بعدش هم حافظ و کمی هم حافظ ! حافظ هم تاریخ و هم ادبیات پیش از خود را جویده و از هضم رابع گذرانده است و هم برای همه جهان و هستی برنامه دارد !
7- از شاعران معاصر ، شعر کدام شاعرها را بیش تر می پسندی ، چرا ؟
ج : حافظ موسوی را می پسندم بخاطر محتوا و شکل مدرنش
8- نظرت در مورد روند شعر معاصر ایران چیست ؟
ج: شعر معاصر ایران در دوران گسترش قدرت بی رقیب هنرهای رسانه ای در حال بازسازی خود است و من دوستش دارم !
حتما او را می شناسید :
کیوان اصلاح پذیر .
کیوان ، پس از سرودن شعر می رود و یک مخاطب می شود . هر کدام از دو شعرش را که دوست دارید نقد کنید . بهتر از "ری را"!
شعر اول
پرسش و ... باز هم پرسش
------------------------------
پشت به مرگ ،
رو به آفتاب
نشسته ای !
تا از تو بپرسم :
وقتی در سکوت کامل ماه
مد
حقیقت دریا بود ؛
جام های شوکران
چه صدایی می داد ؟
یا
آوند های بلوغ باغ
با کدام نت
بی قرار شکستن بودند ؟
...
..
...
..
.
.
می دانم
می دانم
دیر است
و تا نگاهت شب نشده
باید
برای ابروی شکسته
بادبادکی
نذر افق کنم
شعر دوم
***
چشم و چراغ
---------------
ازچشمانت /چراغی بر دیوار می کارم
از لبانت /غنچه ای بر گریبان شب ،
روز
شعبده می شود
در دستانت ،
باغ
شیهه می کشد
در ته مردمکانت
نقدها :
1- نسرین فرقانی:
پشت به مرگ ،/ رو به آفتاب / نشسته ای ! / تا از تو بپرسم : / وقتی در سکوت کامل ماه / مد / حقیقت دریا بود ؛ / جام های شوکران / چه صدایی می داد ؟"
گوینده شعر کسی را طرف خطاب و گفتگویی یه سویه قرار داده است که بارزترین ویژگی اش که متن به ما معرفی می کند این است که : پشت به مرگ ،/ رو به آفتاب / نشسته
و دلیل این کار او را هم، پرسش خودش از او بیان می کند!انگار کسی است که از مرگ برگشته است؛ و مرگ را پشت سر نهاده است،و حالا دوباره رو به زندگی کرده است (رو به آفتاب که استعاره از زندگی و قوه و سرچشمه ی حیات است).کسی که رخدادی بزرگ را تجربه کرده است و کوله باری سنگین از اندوخته های این تجربه دارد.حالا مورد سئوال قرار می گیرد :" وقتی در سکوت کامل ماه / مد / حقیقت دریا بود ؛ / جام های شوکران / چه صدایی می داد ؟"
تضادهای زیبایی در این سطرها دیده می شود: سکوت کامل ماه،صدای جام های شوکران.
و نیز تناسب هایی جالبی هم داریم: آفتاب و ماه ،تناسب ماه، دریا، و مد ؛ ونیز تناسب جام شوکران با مرگی که در بالا داشتیم.
شعر می خواهد بداند جام های شوکران که مخاطب نوشیده و او را از مرگ عبور داده است،در زمانی که ماه با سکوت کاملش( بدر تمام: دایره ی کامل به سکوتی تمام عیار تشیبه شده است) موجب شده بود که دریا خود واقعی اش را در مد به نمایش بگذارد، چه صدایی داشته است؟! ماه در سکوت کامل است،در حالی که جام های شوکران صدا دارند! اما این صدا چه صدایی است؟ آیا صدای امواج دریاست که در مد بلندتر و بلندتر می شود؟ آیا صدای ناله های کسی است که از مرگ می گذرد، یا ندای خود جام که برای مرگ پیش روی مخاطب که خود عامل آن است مویه می کند؟
انگار به نظر می رسد این ماه وقتی هیچ نمی گوید فقط نگاه می کند و بانگاهش با دریا حرف می زند و این بیشترین تاثیر را بر دریا می گذارد.و این ما را به یاد این ابیات مولانا می اندازد :
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم
این گونه سخن گفتن از خود سخن گفتن با صوت و کلام به مراتب تاثیر گزارتر است. ماه سکوت کرده اما تمام درددل هایش را با دریا می کند، در نتیجه دل دریا پر و پرتر می شود و آنچه در حال کمون و پوشیده داشت با رشد و بالا آمدن آبش بروز و ظهور پیدا می کند.اما از تقابل سکوت ماه و صدای جام شوکران، یک احتمال در نظر جلوه می کند . آن اینکه ممکن است ماه جام شوکران را سر کشیده که در سکوت فرو رفته است!
" یا / آوند های بلوغ باغ / با کدام نت / بی قرار شکستن بودند ؟"
سئوال دیگر شعر از مخاطب درباره ی نتی است که با آن آوندهای بلوغ باغ می شکنند.اینجا هم ما نوعی صدا را داریم،اما صدایی موزون(نت موسیقی)،این موسیقی، موسیقی شکستن آوندهای بلوغ باغست.پس باغ خودش در حکم گیاه بسیار بزرگ و تناوری است که به خاطر شکستن آوندهایش رو به نابودی می رود.این هم به نوعی ف همان تکرار رخداد مرگ است.اما اینجا یک چیز اضافه بر روایت مرگ در سطرهای پیشین داریم و آن : بی قراری و آهنگین بودن این بی قراری برای درهم شکستن و فناست! آهنگی که رفته رفته خاموش می شود و به سکوت ختم می شود،شاید سکوتی نظیر سکوت ماه!
... / .. / ... / .. / ./ ./ می دانم / می دانم / دیر است / و تا نگاهت شب نشده / باید / برای ابروی شکسته / بادبادکی / نذر افق کنم."
نقطه ها، نوعی ریتم را به نمایش می گذارند که بالا و پایین می شود(تعداد نقطه ها کم و زیاد می شود تا اینکه کم و تک می شود) و در آخر کوتاه و پایین. و این ریتم – که رو به سکوت می رود - گوینده ی شعر را هم انگار در مورد به انتها رسیدن چیزی یا قوه ای به یقین می رساند؛ و او با تمام وجودش این را حس می کند که درد و نابودی جدی جدی است؛ و حتی برای اقدام و چاره جویی دیر هم شده است، اما با این حال ناامید نیست وفکر می کند این چاره در نذر کردن بادبادکی برای افق است.شکست ابروها در پیوند با همان شکست آوندها در بند قبلی ممکن است باشد.شکست ابروها همان چین برداشتن آنها و اخم کردن است؛ که این هم ناشی از درد و رنجی است که صاحب چهره می کشد، شاید دردش ناشی از درهم شکستن آوندهایش باشد.گوینده نگرانست که زودتر، تا دیرتر نشده و نگاه مخاطبش شب نشده باید بادبادکی را، راهی افق کند.نگاهی که ممکن است شب شود،تعبیر بسیار زیبایی است از خاموش شدن فروغ زندگی در چشم های مخاطب شعر.و بادبادکی که قرار است تا افق برود، شاید دعاها و آرزوهای خوب و پیام کمک برای آسمان فرستادن باشد برای نجات صاحب نگاه.باز در اینجا تقابل بین آفتاب و شب را داریم، آفتابی که مخاطب روبه آن و پشت به مرگ نشسته بود.چقدر جالب دوباره در حرکتی دایره وار می رسیم به نقطه ی اول شعر: انگار گوینده مخاطب را رو به آفتاب دیده است ، اما در یک فلش بک، دوباره برگشته و حال قبل از آن را پیش چشم خواننده مصور کرده است.انگار فرستاد بادبادک به افق ،کار خودش را کرده است، و حالا مخاطب شعر رو به آفتاب نشسته، پس دیگر شبی در کار نیست ؛ و نگاه او هم شب نشده است.شعر درعین به تصویر کشیدن ملموس اما غیر مستقیم درد و رنج مخاطبش( با اجرا کردنش در شعر نه با بیان مستقیم آن) ، اما امید را و نقش موثر آن را روایت می کند.روایتی زیبا و دگرگونه که خود امید را در دل های خوانندگانش بارور می کند.سپاس از شاعر خوب شعر به خاطر این کار ارزشمند.البته اینها فقط در یک نگاه دیدن شعر بود؛ و شاید در نگاه های دیگر چیزهای دیگر ی ببینم و ببینید ؛ چرا که به قول هراکلیت ، انسان هیچ وقت در یک رودخانه دوبار شنا نمی کند.شاد و پاینده باشید.
2- منصور خورشیدی :
اگر با کلمات نمادین : آفتاب ، ماه ، شوکران و جام در بافت عمودی و در تر کیب های ساختاری که در شکل طبیعی کلمه ها ایجاد شده دیدار کنیم . و هارمونی یکدست پدیده ها در خلق و تکوین شعر که در شکل گیری این قطعه دخیل هستند . به حرف های نگفته در دل متن می رسیم . شاید عمدی در کار نبوده . اما من تصور دیگری از فضای خالی در سکوت ماه می بینم .
حضور معنا تقدیر ورود کلمات را در این شعر نشان می دهد . چرا که جهان نشانه های تازه ، در درون اشیا و روی راه ، و در روح پدیده ها قرار دارد . مخاطب شاعر در این مصراع " رو به آفتاب / نشسته ای ! کیست ؟ که علامت حیرت و تعجب را با خود همراه می کند . بر خیز برای ادامه ی هستی .زیرا زندگی در حرکت است . مد / حقیقت دریا است .
خروج مي كني از تن . و به سمت ديگرتن که ديگرگونه مي رويد . راه برای اين تفكر ابعاد تازه تري پيدا مي كند . و دنيا در برابر تو غير قابل تحمل مي شود .احساس مي كني كه در ميان اين همه صدا بي صدا مي شوي . زيرا به درك جديد تري از حقيقت رسيده اي . پناه مي بري به سكوت !
نیاز به درک ودریافت ِ حرف های نگفته در نقطه ها داریم ، برای رسیدن به همه ی منشور های چند وجهی که در آغاز و انجام شعر آمده است . پشت به مرگ و رو به آفتاب . پارادایم تحول ماندن در برابر مرگ ، سپیده را دریاب و چشم باز کن برای دیدن !
ساعت هايي به وسعت فضاي آسماني . خيلي زياد است زمان نمي داند از كجا بگذرد . زمان نمي گذرد ! " دیر شده و تا شب نشده باید برای رنگین گمان ها که شکل ابروی شکسته اند راه باز کنید . دست به آسمان بردارید . جهان پیرامون خود را به عرصه ی جلوه های مکرر بکشانید . تا آن چه قابل ادراک صورت های ذهنی است از طبیعت اطراف دریافت کنید وبه تن طبیعت گره بزنید .و در سکوت کامل ماه ، حقیقت دریا را تماشا کنید .
ديگر نگاه نمي كنيد .ديگر هيچ چيز را نگاه نمي كنيد . پشت به آفتاب نشسته اید . باید نگاه کنید . تا در مکان معلوم مستقر شوید چشم هايتان را مي بنديد تا خود را در در میان سه نقطه ها و دو نقطه های عمودی به نقطه برسانید ! به خط . به دیوار به در های بسته و درد های نخواسته . شوکران می خواهید . مرگ می خواهید . که زندگی و دنیا ارزش ماندن و تماشا ندارد . باید بادبادک هوا کنید تا فضا ی کودکانه ی سمت بلوغ را سهم خود کنید . جهان را با تمام جزر و مد و اُفت و خیزش ببینید
باید قبول کنیم که در جايي از سرشت و سرنوشت همه ي انسان ها مرگ نشسته است . همه منتظر غروب زندگي خود در مغرب جهان هستيم . در اين فاصله بين تولد و مرگ . بايد حقيقت هستي خود را بشناسيم و دانا ترين انسان ها كساني هستند كه به درك واقعي ترين شكل زندگي دست پيدا مي كنند . هوشمند ترين انسان هاي جهان قادر به درک مرگ نيستند .اگر چه حرف "هايدگر" اين جا بايد نشانه شناسي شود كه دنيا تمام قد در برابر انسان ايستاده است . تا تاثير خورا بر تفكر ما . در كنش ما و در منش ما به جاي بگذارد .
امید که در کنش کیوان ، کیهان جدیدی راه به کاینات باز کند .
3- شوان کاوه :
سلام دوستان
اول شعر را مرور كنيم :
" چشم و چراغ "
ازچشمانت
چراغي بر ديوار مي كارم
از لبانت
غنچه اي بر گريبان ِ شب
روز
شعبده مي شود
در دستانت
باغ
شيهه مي كشد
در ته مردمكانت
مي شود از نام شعر آغاز كرد : چشم و چراغ ، كه هردو ايماژي از روشنايي و خوب ديدن هستند، همين مفهوم هم بصورت هرمي در تنه ي شعر دوباره با زباني شاعرانه ادامه پيدا كرده است ، زبان شعر ساده و صميمي ست ، كلمات هماني هستند كه هر روز يا بكارشان مي بريم ، مي شنويم يا مي خوانيم منتها با همين كلمه هاي ساده سروده اي منسجم و با مفهومي زيبا خلق شده است :
چراغ بر ديوار كاشتن ، از دو نظر خوب جا افتاده است :
يك اينكه روي ديوار مي شود چراغ هم داشت و طبيعي ست ، دو اينكه " ديوار " نشانه ي مانع بودن و محدوديت است كه در دو سطر بعدي با " گريبان شب " كه شب خود به تداعي مفهوم محدوديت و فضاي محدود كمك كرده است .
رابطه ي بين چشم و چراغ در دوسطر اول ستون اصلي كليت سروده است و شاعر خيلي اميدوارانه با آوردن اين دو تعبير تقربا غير ممكن شعر را آغاز كرده است .
" ازلبانت / غنچه اي بر گريبان شب "
در اين دوسطر علاوه بر جان بخشيدن به شب ، شبي كه گريبان دارد ، تعبير " كاشتن غنچه بر گريبان شب " را تازه و زيبا ديدم . به باور من كار اصلي شاعر كشف و به رخ كشيدن تعابير و تصاوير تازه و بكر است تا لذت براي خواننده بيشتر شود ، براي نمونه : " مردمكان " يك بار از طرف شاملوي ماندگار استفاده شده است و پيشنهاد من اين است شاعر عزيز در چنين سروده ي كوتاهي كه هر كلمه اش جايگاه و ارج خاص خود را دارد مي توانست براي همين مفهوم نيز تعبير تازه تري خلق كند .
كاشتن غنچه بر گريبان شب نيز در عين ناباوري نوعي اميددادن به خود و خواننده است ، اينكه بشود بر شب غنچه اي كاشت نويد تازه اي را خبر مي دهد .
در دوبند ديگر شعر ، شاعر زيركانه عمل كرده است ، طوري كه همان معني شروع شعر را بسط داده است :
" روز در دست ، شعبده شدن " از طرفي دشواري چراغ بر ديوار كاشتن را نشانه رفته است از طرفي وقوع چنين امر سختي را به شعبده تشبيه كرده است درواقع نيجه ي چراغ كاشتن به "
روز " انجاميده كه نتيجه و وضعيتي رضايت بخش و پيروزمندانه است و پيرو همين ، نتيجه ي " غنچه بر شب كاشتن " هم به " باغ " ختم شده كه همان مفهوم را دوباره تداعي مي كند و بلافاصله سراغ لب و غنچه مي رود :
غنچه اي كه در انتها " باغ " ي مي شود كه در ته مردمكان شيهه مي كشد ! ، اينجا هم تشبيه استعاري " شيهه كشيدن " براي باغ زيباست و اينكه چنين باغي در ته چشم كسي شيهه بكشد ! به نوعي تير خلاص شاعر به حساب مي آيد .
4- اصلان قزللو
گوینده ی درون شعر که لازم نیست حتما شاعر باشد، با مخاطب خود گفت و گویی را آغاز می کند . گویی این مخاطب درون شعر از حادثه ای رهایی یافته است که به مرگ منجر می شد . زبان شعر و چینش واژه ها نشان از حسابگری دارد که همه چیز را ارزان در اختیار خواننده (مخاطب) نگذارد . رو به افتاب نشستن ، که روشنایی ست و امید ، قطعه ی پنهان شده را نشان می دهد که پشت به مرگ ، تیرگی ست . انگار جهان او دو رنگه است ؛ مثالی از جهان واقعی در تبلور روز و شب . با این تفاوت که در جهان ذهنی ، این دو رنگ برجسته است . گاهی انسان ، تیرگی ها را تندتر از زمان واقعی (روز و شب) می گذراند و گاهی کندتر .
بعد از این جا، متن تو را به جهانی دیگر می برد . در بدر است که دریا شوق ترفیع دارد و در مدش می شود حقیقت دریا ، ژرفایش را دید . و در مد است که فرو رفتن در آب خطرساز می شود .
در ابتدای شعر ، اگر فضا، روشنایی و تیرگی (مرگ و زندگی ) را به چشم خواننده نقش می کرد . در این بخش ، این صداست که حامل همان پیام است . صدای جام شوکران ، همان صدای مرگ است که مخاطب درون شعر ، پشت به آن نشسته است . این جا به ذهن متبادر می شود که شخص مورد نظر گوینده باکی از مرگ ندارد و تا پای جام شوکران پیش رفته است .
از سویی ، جام شوکران با همه ی کوچکی اش ، دریایی از مرگ است و شاید زرف تر از دریا .این ارتباط ها ، تنیده بودن عناصر شعر با یکدیگر است که فرم ذهنی محکمی را ایجاد کرده و از ورود ناگهانی و بی مناسبت گزاره ها جلو گیری می کند .
در فضای دیگری ، دوربین به سمت باغ می چرخد . انگار هر دختی ، آدمیی ست که در معرض شکستن است با نت مرگ !
یک فاصله گذاری با سه نقطه و دو نقطه و تک نقطه ، گذر نامنظم زمان را به مخاطب القا می کند . گویی این ها ، خریدن زمانی ست برای فکر کردن و به نتیجه رسیدن :
"می دانم
می دانم
دیر است .
در این بخش ، متن می خواهد خواننده را به این جا برساند که "تا رسیدن به مرگ (تا نگاهت شب نشده )
بهتر است برای رهایی از این غم ، به لحظه ای برگردیم که زمان در نظر کشدار است و آن دوران کودکی است . باید بادبادکی هوا کنیم و به صعودش خیره بمانیم .
5- شهین ده بزرگی :
پشت به مرگ،/ رو به آفتاب/ نشسته ای،/ تا از تو بپرسم!
کسی طرف صحبت گوینده است که ناپیداست. گویا شخصی محکوم به مرگی بوده و به دلایلی نامعلوم مرگ را از سر گذرانده و همچنین تیرگیها و سیاهی ها را پشت سر نهاده و رو به سوی روشنایی و امید کرده. اینک مقابل گوینده نشسته. بایستی شخص مورد نظر سم شوکران را که درون جامی ریخته بودند می نوشیده اما او از این کار سر باز زده. اگر به این اجبار تن میداد بی حسی حاصل از سم شوکران از پاهایش شروع می شد و چون به قلبش می رسید موجب هلاکش می گشت. شاید بتوان گفت: دچار یک نوع روزمره گی می شد. که متاسفانه این معظل گریبانگیر اکثر افراد جامعه کنونی گشته.
سکوت کامل ماه/ سکوتی ایجاد گشته که از سر اجباراست. این سکوت موجب شده حوصله ی آب سر برود و مد ایجاد شود.
می دانم می دانم،/ گویا فرصت اند ک است و تا شروع تیرگیها و از دست دادن ها زمان زیادی نمانده. گوینده بادباکی را نذر افق می کند تا این از دست دادن را به تعویق اندازد.
باد باد ک هوا کردن می تواند ایهام داشته باشد. تمام امور را به دست تقدیر سپردن وبه دوران خوش کودکی سرک کشیدن و دیگر اینکه متوسل شدن به دعا و نذر کردن.
ناخودآگاه یاد این بیت از شعر زیبای خواجه ی اهل راز "حافظ شیرازی" می افتم:
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان / باشد کز آن میانه یکی کارگرشود. سپاس
6- سعید صراف معیری :
شت به مرگ ،
رو به آفتاب
نشسته ای !
تا از تو بپرسم :
این همه دلیل برای این است که شاعر را مجبور کند از او بپرسد
تا اینجا تصویر و معنای زیبایی ما را با تعلیق روبرو میکند
وقتی در سکوت کامل ماه
این را مجاز از چه بگیریم ؟ برای من جای سوال دارد . اما این سکوت تقابل دارد
مد
حقیقت دریا بود ؛
مد اتفاقی است که در مقابل ماه صورت می گیرد (و حتما نباید بدر باشد). اما این که مد چرا حقیقت دریا شد برای من جای سوال است. خود دریا در نماد به معنای حقیقت است
جام های شوکران
چه صدایی می داد ؟
چرا جام ها جمع اند و صدا هم دارند؟ به شاملو اشاره کنم:
کاشفان شوکران صفتی زیباست اما کاشفان فروتن شوکرانه شاعرانه است از طرفی خصلت شوکران و مراسم آن را بیاد می آورد و از طرفی فروتن با تن و بلعیذن مرتبط است اما شاعر ما در اینجا چه کرده است؟ این صدا ها آیا از نوش کردن دسته جمعی و یا لااقل دو تن نبوده است که قاعدتا باید اینطور باشد
آوند های بلوغ باغ
با کدام نت
بی قرار شکستن بودند ؟
می بینید که سوال چندان حامل شاعرانه گی نیست و منطق شعری ندارد
...
..
...
..
.
.
نقطه چین ها را بدل از فرصت، اضطرار، دوباره فرصت دادن، و از دست رفتن زمان گرفت
می دانم
می دانم
دیر است
و تا نگاهت شب نشده
باید
برای ابروی شکسته
بادبادکی
نذر افق کنم
بابادک با نذر و ابرو با آسمان ناهماهنگ هستند
اما از طرفی میتوان وضعیت غروب را برای جام خورشید در آب تصور کرد
پشت به مرگ ناشی از بی حمایت بودن است
در مورد آفتاب دو وضعیت داریم:
یکی زیر آفتاب بودن
و یکی رو به آفتاب بودن
رو به آفتاب غروب یا نزدیک به غروب را تداعی میکند که مترادف مرگ هم هست
از طرفی مرگ در ابتدای شعر به معنای مرگ نیست، یا معنای خاطرات بد گذشته را دارد و یا تولد دوباره و یا به قول مولانا از نما مردم ... به آدم سر زدم را هم می رساند
کیوان جان این نظر بنده است و هیچ چیزی از کارهای قوی و خوب شما کم نمی کند . احساس میکنم نظر من با همه دوستان تفاوت دیدگاهی داشت و امیدوارم این را (مانند دوستان) حمل بر دوستی و راستگویی در مقابلت بدانی. کماکان از شاعران و ناقدان موفق هستید و برای بنده محترم و عزیز.
7- اصلان قزللو (نقد دوم )
در همین بند اول ، تضادها خود نمایی می کنند . "پشت " ، "رو" - "سکوت" ، "صدا" . در این بند ، هیچ تشبیهی صورت نگرفته است بلکه "سکوت کامل ماه" یک جان بخشی است . در همین بند ، جمع بستن "جام های شوکران " به دلیل فراگیر بودن و تکثر آن است . اگر این جام های شوکران فقط برای مخاطب بود ، می شد جمع بستنش را نامناسب دانست . صدای جام های شوکران در چنان محیطی برای افرادی نظیر مخاطب درون شعر و با آن فضای توصیف شده "در سکوت کامل ماه
مد
حقیقت دریا بود ؛" اتفاق می افتاده ." آن چه در این جا برای من جالب است ، آن که سخن از هیچ ستاره ای نرفته و و این گونه تصور می کنم که سکوت ماه به قدری فراگیر است که انگار آن ها(ستاره ها) محو شده اند !
دریا در این شعر مولانا نماد خداوند است :
بر لب جو بود دیواری بلند
بر سر دیوار تشنه ی دردمند
مانعش از آب آن دیوار بود
از پی آب او چو ماهی زار بود
ناگهان انداخت او خشتی در آب
بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب
چون خطاب یار شیرین لذیذ
مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ
از صفای بانگ آب ، آن ممتحن
گشت خشت انداز ، از آن جا خشت کن ...(مثنوی معنوی )
در شعر نیما همین دریا نشانه ی جامعه است :
"آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید .
نمائها گاهی عمومی اند و گاهی شخصی . عمومی آن هایی ست که همه ی شاعران به پیروی از یکدیگر ، آن را به همان مفهوم عامی که دیگران به کار برده اند ، به کار می برد . مثل روباه، نماد حیله گری . گرگ ، نماد درندگی ، و...
در بند اول ، کل مفهوم به سوی مرگ است .و صدای جام شوکران ، در این سکوت ، نوایی جز مرگ ندارد . این صدا تنها در سکوت ماه و مد دریا و صدای جام نیست . گوینده در بند دوم زاویه ی نگاهس را عوض می کند . در باغ هم چنین صدایی به گوش می رسد :
"
آوند های بلوغ باغ
با کدام نت
بی قرار شکستن بودند ؟"
واژه ی "بلوغ"مرا به فکر فرو می برد که نکند متن بخواهد چنین دیدگاهی را به سوی مخاطب درون شعر هم تعمیم بدهد ؟
"غنچه
تا لب به شکفتن وا کرد
پرپر شد." (ا . ق)
یعنی در بلوغ ، بی قراری شکستن است آن هم به لطافت موسیقی ! و این تساوی و پنداشت را می شود از واژه ی "یا " در بند دوم گرفت . سیر این روند از انسان شروع می شود به دریا می رسد و به باغ ختم می شود .
بی درنگ بگویم در یک متن "شعر تر "هیچ گزاره ای مفهوم قطعیت ندارد . به همین سبب تاویل های گوناگونی را می شود از آن داشت .
بند سوم ، یا همان نقطه های نامساوی ، زمانی را به مخاطب می دهد تا به اندیشه و تصور بنشیند که پس از این همه پرسش ها و فضاسازی ها و تصویرها ، متن قصد کدام سود دارد .
واژه های "می دانم ، می دانم " نشان می دهد که میان گوینده (نقطه های نامساوی در سطرها که من به بند سوم تعبیرش می کنم )و مخاطب درون شعر ، صحبت هایی در گرفته ، پرسش و پاسخ هایی رد و بدل شده که او "مخاطب" در چه وضعیتی ست و گوینده به درکی کامل رسیده است . وضعیت را می داند و از احوال مخاطبش با خبر می شود و این ها را می پذیرد و به همین سبب می گوید :
"دیر است
و تا نگاهت شب نشده
باید
برای ابروی شکسته
بادبادکی
نذر افق کنم"
او به بلوغ مخاطب و شکستن واقف شده و همراه پرواز جان ، بادبادکی به آسمان می فرستد .
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۸/۲۱ ساعت 23:41 توسط اصلان قزللو
|
اصلان قزللو-شاعر و نویسنده و منتقد ادبی-عضو انجمن نویسندگان کودک و نوجوان