نقد شماره ی 3

دو كتاب چاپ شده دارد: "از فكرهاي با تو" ، سال 81، نشر نيم نگاه 
"خطابه‌هاي كهنسال كودكي " سال 77 نشر خوارزمي. 
مجموعه‌ شعرهاي "آبي ناگهان"ش سال 91 به شکل E.book منتشر شد. مجموعه ی "سجاده روي ماه بينداز" را هم آماده چاپ دارد . از اين شاعر و منتقد شعر حجم مقالات بسياري در داخل و خارج كشور منتشر شده است. مهمترين مقالات او عبارتند از "از ترس مست شديم" در كتاب "از حاشيه تا متن"، "حيرت عظم حجم" در كتاب "حتاي مرگ" ، "بررسي شعرهاي رويايي" مجله شهروند، كانادا ، "نقد و بررسي شعر معاصر" مجله آفتاب، نروژ ، "سوررئاليسم جنجالي‌ترين مكتب ادبي جهان "، "بررسي مكتب‌هاي ادبي جهان" ، "من سوم" سرشت باطني انسان در جهان شعر و ...

1- اگر ممکن است سال و ماه و روز تولدت را بگو.

۱۰ خرداد ۱۳۲۹
2- استان و شهر و مدرسه و دانشگاهی راکه در آن درس خوانده ای معرفی کن.
- مازندران . دانشکاه پیام نور
3- رشته ی تحصلی ات در دبیرستام و دانشگاه چه بوده ؟
- ادبیات و زبان شناسی
4- رشته ی تحصیلی ات چه قدر با شعر و شاعری ارتباط دارد ؟
- در رابطه ی کامل
5- چه چیزی تو را به ادبیات ، به ویژه شعر کشانده است ؟
- علاقه ی شدید من به گلستان سعدی و آثار سنایی و نظامی و شعر مولوی و حافظ
6- از شاعران کلاسیک ایران کدام را بیش تر می پسندی و چرا ؟
- حافظ . چون خافظه ملت ایران است .
7- از شاعران معاصر ، شعر کدام شاعرها را بیش تر می پسندی ، چرا ؟
- رویایی . به خاطر تکنیک زبان و فرم در بیان
8- نظرت در مورد روند شعر معاصر ایران چیست ؟
به لحاظ کمی خوب و دارای کیفیت متوسط 

حتما می شناسیدش : منصور خورشیدی

شعر اول : "از طبیعت من " (از مجموعه شعر "از فکرهای با تو") 
**** 
می سوزد 
ریشه ی گیاهی یِ من 
در باد 
پر می شود 
فضای تو از خاکستر 
ذهن معلق 
با خیال می پرد 
عبور باد را 
تا یاد ، شکل ریشه 
و گیاه ، شکل باد 
بگیرد .

شعر دوم : "حس ریشه" (از مجموعه شعر "آبی ناگهان")
***
به حس ریشه و 
آشوب برگ ها سوگند 
کمی پرنده و 
تصویر دست و 
اندکی پرواز 
برای من کافی ست .

نقدها :
1- کیوان اصلاح پذیر 

در شعر اول کارکرد های جدیدی به عوامل طبیعت داده شده است. باد سوزان است و من ریشه های گیاهی دارم و ذهن با کمک خیال معلق و پرنده می شود و دوباره باد به شکل ریشه در می آیدو گیاه شکل باد . این تغییرات در وظایف و شکل ها برای چیست ؟ آیا هدفمند است ؟ فی المثل ما پس از کشف این کارکردهای جدید اشیا می توانیم به تعریفی نوین از آن ها نائل شویم ؟ بنظر می رسد شعر در بستر باد رخ داده است . باد چهار بار در شعر تکرار شده است . بار اول باد ریشه ی من را می سوزاند . بار دوم ذهن با کمک خیال معلق می شود و از عبور باد می گذرد - یعنی به سلامت از باد رد می شود - بار سوم و چهارم گیاه و ریشه اش باد می شوند . اما در ابتدای شعر من یک گیاه است باریشه اش که در باد سوخته . پس همه باد می شوند . هم من هم ریشه هایم و آنچه میماند خیال است که ذهن را سبک میکند و از باد می گریزد . اما نقش تو در این میانه چیست

همان وقت که ریشه ی من می سوزد فضای تو از خاکستر پرمی شود . پس با توجه به جایگاه ریشه - خاک - این فضا باید همان خاک باشد . پس می شود گفت من در خاک تو ریشه دوانده بودم اما باد مرا سوزاند و خاکستر من در تو باقی ماند . باد جانشین همه چیز است و تنها خیال است که از دگردیسی باد میگریزید . و خیال چیست ؟ نمی دانیم ! شاید شعر باشد و شاید خیال یار و شاید خود خیال !

اگر بخواهم محتوا گرا به شعربرخورد کنم باید بگویم : کار جهان جمله هیچ بر هیچ است ... و این فشرده شعر اول است و بس !
***
درشعر دوم به حس ریشه و آشوب برگ ها سوگند خورده است . پس این دو مبنای شعر هستند . برگ همواره بازیچه ی باد است و در آشوب لرزش و بیم ریختن اما ریشه حس زندگی قویتری دارد . تکیه گاه برگ است و غذا رسان . بنظرم حس زندگی و زندگی بخشی در ریشه بسیار قوی است. حالا می رسیم به دلیل سوگند .سوگند معمولا وقتی ادا میشود که شخص در پی اثبات امری غریب باشد . با توجه به جنس سوگند باید پذیرفت که گیاه در حال ادای سوگند است . اما چه چیز برای گیاه کافی است . پرنده ای بیاید و بر او بنشیند و بخواند و لانه بسازد و عشق بورزد و پرواز کند و دوم اینکه ... تصویر دست . خوب یا باید بپذیریم که اینجا شاعر دست را مبهم گذاشته است و نباید به دنبال تفسیر رفت یا اینکه بگوییم گیاه از چیده شدن گل هایش به دست دست راضی است ! تعبیری غریب ! اما غریب تر ازآن نوع رابطه ی دست باگیاه است . دست روی گیاه سایه میاندازد . تصویر دست همان سایه است و در دل این تصویر نوعی اتوریته دست و وحشت نهفته است . اما گیاه به سلطه و چیده شدن تن داده است و بخشی از خصلت او شده است.
گیاه برای چه کسانی سوگند می خورد ؟ این گیاه درویش مسلک شاید خود شاعر است که بودن رضایت میدهد نه داشتن.

2- سعید صراف معیری

منطق مکالمه پرسش است و منطق تحلیل پرسش تحلیلی .
خاطره ی گذشته شکل زیبا شناسیک دارد و آینده نگری شعر شکل اخلاقی. بنابراین در شعر اول
اگر بخواهم (نظر شخصی بنده ) شعر شعر را به بهترین فرم بخوانم شعر را اینگونه می خوانم:
می سوزد
ریشه ی گیاهی یِ من
در باد
پر می شود
فضای تو از خاکستر
ذهن معلق!
شکل زیبا شناسی این قطعه برای بنده ارتباط فضای ارتباطی ذهن است با گیاه، سوختن، ریشه، باد، صفت معلق برای فضا بجاست چرا که سوختن و باد در تصویر است. تقابل من و تو در شعر گفتار انفسی شاعر است. گفتار منو فونیک شاعر است در پلی فونیک طبیعت که شوق بر انگیزی متوسطی دارد
روح تسخیر شده طبیعت و من در یکدیگر دیده می شود
حالا چرا با شعر ارتباط بر قرار نکردم چون در ادامه
جنبه آینده نگری شعر که پیش بینی علمی منطق شعر است در زمان آینده به خوبی رعایت نشده
با خیال می پرد
عبور باد را
تا یاد ، شکل ریشه
و گیاه ، شکل باد
بگیرد .
خود شاعر از یاد (گذشته ای که عرض کردم جنبه زیبا شناختی شعر است) سخن رانده
اما فعل آینده نگر ـ بگیرد - مغشوش است.
چرا که گیاه اگر شکل باد را بگیرد هر چند تصویر خوبی دارد اما با ذهن معلق گسست دارد
از جنبه های دیگر هم شعر قابل نقد است اما در شالوده شعر همچنان گسست می بین
پرسش بجا مانده برای بنده: شعر از نظر ارتباط اجتماعی منفعل است (هر چند همه چیز را می توان تاویل کرد) و دوره سخن شاعر با انفس درون خود اگر پایان نیافته است لااقل چندان دل چسب نیست آیا با نظر بنده موافق هستید جناب خورشیدی؟ در جواب شما ادامه بدهم مبحث را
و الا تا همین جا توانستم و نوشتم.
***
اگر بخواهم تنها قسمتی از شعر را انتخاب کنم این قسمت را انتخاب میکنم:
تا یاد ، شکل ریشه
و گیاه ، شکل باد
گیاهی را تصور کنید
که ریشه هایش یاد های شاعر است به جهات مختلف
و خود گیاه شکل باد است.
باد لحظه ای که نیست گیاه نیست و وقتی هست گیاه است و در ضمن در کنار هم فرار گرفتن گیاه + باد موجودی را میسازد با کلیت و خصوصیت باد و گیاه همانطور که در یاد + ریشه موجودی خلق شده است از یاد ها (گذشته ها) + خاصیت جذب ریشه و اثرش بر خود گیاه. پیوند جهان و طبیعت با شاعر که قبلا هم عرض کردم. بنایراین شعر در همین دو خط کافی و وافی بود
سوال:
سطرهای دیگر چه جایگاهی دارند؟
آیا پنجره ای برای ورود به شعر اند یا نه؟ که بنظرم این دو خط کافی ست
می ماند :
من: که از طبیعت جدا افتاده چرا که من است
تو: از واقعیت شعر جدا افتاده
بین من و تو و نتیجه شعر چه ارتباطی بر قرار می شود؟
ذهن معلق چه جایی دارد ؟ هنوز با نوشته های دوستان قانع نشدم
چرا با خیال ؟
خیال بسی مراتب پایین تر از حقیقت کشف و شهودی شعر است

در دهه 18
رجوع به من واحد و شعر انفسی باب بوده است و از این طریق شاعر شعر خود را به دیگران منتقل میکرده است حالا شعر حجم در این نقد باید حرفی داشته باشد و به پرسش های مطرح شده جوابی بگوید .
وقت گذاشتن های من و تو، به درک بیشتری منجر میشود

3- نسرین فرقانی

با عرض ادب و احترام و اردات خدمت استاد خورشیدی عزیز و سپاس ا ز دوستان شاعر و منتقد.شعر اول با سوختن آغاز می شود اما نه سوختنی از نوع متعارف.سخن از سوختن ریشه هایی است که در معرض باد قرار گرفته.ریشه هایی که از خاک بیرون کشیده شده و در معرض باد قرار گرفته است.مشخص است که این امر به دلخواه گوینده نیست.در حالت معمول انتظار از سوختن وجود ماده ی محترقه و سوختنی و جرقه ی لازم برای شروع این فرایند است.اما در اینجا فقط ریشه های گیاهی است و باد؛ که بالطبع انتظار سوختنی نمی رود که خاکستری به دنبال داشته باشد.ذکر صفت گیاهی به نظر می سد که ضروری نباشد و خود مفهوم ریشه برای رساندن ویژگی گیاهی بودن رسا است. شعر می گوید چیزی که از ریشه می ماند " تو " را پر می کند.بازهم یه چیز غیر معمول دیگر! خاکستر چیزی که در باد سوخته( البته شعر نمی گوید ریشه های گیاهی با باد سوخته می گوید در باد) پراکنده نمی شود در باد بلکه در فضای تو جمع می شود و آن را پر می کند.پس این فضا قبلا از این خاکستر خالی بوده است ؛ این به ما نشان می دهد که این " تو" از یاد و حال و وضع گوینده خالی و فارغ بوده است و تنها عاملی ک هموجب این توجه می شود همین سوختن است، سوختنی عیر معمول!
ذهن معلق / با خیال می پرد / عبور باد را " ذهن معلق ذهن کیست؟ ذهن گوینده یا ذهن مخاطب؟ این ذهن ، ذهنی است که بوسیله ی عنصر خیال قادر می شود که از " عبور باد " با موفقیت بگذرد.خود " باد " چیست؟ بادی است که خودش موجب ریشه کن شدن گوینده شده است؟ اگر چنین باشد که دیگر این عبور ، عبور همراه با سلامتی نبوده است.چرا که هم ریشه های او را از خاکی که به ان وابسته بود و مایه ی اتصال او به زندگی و خرمی بود کنده است و این کنده شدن موجب سوختن او شده است.اما کنده شدن ریشه هم از سویی با مفهوم " معلق بودن " مناسبت تام دارد؛ پس محتمل است که این ذهن معلق ، همان ذهن گوینده باشد.باز می بینیم که عامل اصلی باز اینجا همان " باد " است.این وجود گیاه وار( که فقط حیات دارد و وجودش بسته به پای بندی و اسارت در خاک است و حرکتی برای او متصور نیست) بوسیله ی " باد " به رها شدگی و تعلیق می رسد و می تواند حتی از عبور باد - که عبور تندی است - هم تندتر و رها تر حرکت کند و بگذرد! این اغراق برای رساندن مفهوم " رهایی و آزادی " اغراق زیبایی " تا یاد ، شکل ریشه / و گیاه ، شکل باد / بگیرد ." ایت " تا " به ما می فهماند که همه ی این رخداد ها در خدمت و برای این بعد از " تا " بوده است.باد، ریشه ها را در می آورد، بعد می سوزاند، سپس فضای تو از خاکستر پر می شود، آنگاه ،ذهن معلق ، به یاری " خیال " از " عبور باد " می گذرد و به رهایی مطلق می رسد ، " تا " همین " باد " ی که همه ی این کارها را کرد ، خودش ، به شکل ریشه درآید! البته مفهوم، بسیار مفهوم انتزاعی ای هست : " بادی که به شکل ریشه درآید " !.وجودی که از اسارت ریشه رها شده بود ، حالا اسیر خود باد می شود و باد ریشه ی او می شود! حالا او، دیگر وابسته به باد است و باد او را چون پرکاهی سبک هرجا که بخواهد می برد، بی آن که خود او کمترین اراده ای از خود داشته باشد؛ که این حد اعلای تعلیق است و در عین حال نوعی وابستگی سنگین تر از وابستگی اول!این ذهن را متبادر می کند به نوع رهایی هایی که در عرفان از آن سخن به میان می آید: برای رهایی از بندگی نفس ، باید بنده ی خدا شد تا به حریت و آزادی رسید؛ و مانند همه ی مفاهیم عرفانی به شدت پارادوکسیکال است.

اما،درمورد سطر آخر: " گیاه شکل باد گیرد "این هم متعاقب و مشابه همان سطر قبلی است به لحاظ انتزاعی و ذهنی بودن." گیاهی که بر اثر این اتفاقات می خواهد شکل باد شود" ایم گیاه آیا دیگر گیاه خواهد بود؟! آیا از گیاه بودن گیاه چیزی باقی خواهد ماند؟ یا نه به نظر می رسد ،گوینده دوباره در حرکتی دایره وار ما را به همان مفهوم خاکستر و استحاله ی وجودی گیاه رهنمون می کند.گیاه در باد مستغرق شده است؛ و صفات گیاهی او ( وابستگی و عدم قدرت حرکت و دست و پا بستگی اش و...) در باد مستهلک و فانی شده است.حالا او هم مانند و به شکل و شمایل اوست.رها و رها کننده!خلاصه این " باد " همه کاره و برنامه ریز و مجری همه طرح است ؛ و می آید تا همه چیز را از حال و وضع فعلی شان کاملا جدا کند و به شکل خودش درآورد ؛ و انصافا هم که عجب قدرتی دارد! این همه کار از دستش می آید! این شعر مرا یا دسخن معروف حسین حلاج ، شهید عشق انداخت که : " گفت: «امروز بینی و فردا و پس فردا.» آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند. "

شایان توجه است این است که همه چیز در نهایت تبدیل به یک چیز می شود و آن هم همان " باد " است،باد رهاننده، سوزاننده ، خاکستر کننده، معلق و چرخان کننده ،. دوباره به اسارت خود درآورنده! حتی خود ریشه شکل باد است و گیاه هم شکل ریشه !یعنی همان اتحاد عشق و عاشق و معشوق ؛ همان که مجنون در جواب طبیبی که می خواهد برای رفغ بیماری خناق او را فصد کند (رگ زدن) می گوید : " گفت مجنون من نمی‌ترسم ز نیش
صبر من از کوه سنگین هست بیش
منبلم بی‌زخم ناساید تنم
عاشقم بر زخمها بر می‌تنم
لیک از لیلی وجود من پرست
این صدف پر از صفات آن درست
ترسم ای فصاد گر فصدم کنی
نیش را ناگاه بر لیلی زنی
داند آن عقلی که او دل‌روشنیست
در میان لیلی و من فرق نیست.
***
در شعر دوم همان گونه که آقای اصلاح پذیر گفته اند هرچه می خوانم به نقش روشن دست ها نمی رسم.درخت یا گیاه که به حس ریشه که همان حس زندگیست سوگند می خورد و به آشوب برگ ها که در اثر بازی بادهاست،چطور می تواند تصویر دست تکمیل کننده فهرست مطلوب های او باشد؟ مگر اینکه مثلا این درخت بی بال و پر چنان حس خود را با پرنده همذات پنداری کند که حس کند چون پرنده اییست که دوست دارد از دست های خاک پر بگیرد.انگار تصور همین تصویر می تواند دلخوشی او باشد و این حس پریدن را به او انتقال دهد

4- اصلان قزللو
شعر اول :
برای بررسی بهتر ، شعر را به سه بند تقسیم کرده ام . این سه بند بر اساس تصویرهای ارائه شده است .
1) می سوزد
ریشه ی گیاهی یِ من
در باد "
با دقت در این بند، می بینیم گوینده ی شعر ، خود را متشکل از دو نیمه می داند . "ریشه ی گیاهی اش که در باد می سوزد " و نیمه ای ناپیدا که غیر گیاهی است در تقابل با آن، نمی سوزد . می شود تصور کرد که این ریشه ی گیاهی در خاک است (عالم ماده )و با آتشی در معرض باد ، می سوزد . این نیمه ، همان نیمه ی فنا شونده به مثابه ی جسم (تن) است .
همچنان که به این بخش نگاه می کنیم ، می بینیم نابودی یک نیمه در جهان چهار عنصری صورت می گیرد که متن فقط یکی از آن ها را در معرض دید قرار داده (باد)و سه دیگر را پنهان کرده است که با دقت به مکان ریشه ( خاک) و نتیجه ی عمل (سوختن) آتش ، این دو عنصر هم پیدا می شود . یک عنصر دیگر آب است که یاریگر ریشه بوده که دراین حالت (سوختن) آن هم ناپدید شده است .
بند دوم ، از بند اول حاصل می شود :
2) "پر می شود
فضای تو از خاکستر"
در این فضا دو شخص دیده می شود :
1- من (گوینده)، که نیمه ایش در حال سوختن و نابودی است
2- تو ، که هر دو نیمه اش سالم است و فضایش را خاکستر حاصل از سوختن نیمه ی فناپذیر گوینده اشغال کرده است . در این دو بند ، تصویری از مرگ ارائه شده (مرگ جسمانی ) که بازمانده ، انسان در حال زیست ، فقط این بخش را می بیند واز آن متاثر می شود . (پر شدن فضا از خاکستر ، می تواند چنین کنایه ای باشد.)
اگر چنین تصوری با بررسی جمله ها و واژه های متن ، درست باشد ، حتما این پرسش پیش می آید که آن نیمه ی مانا کجاست ؟ شاید بند سوم بتواند به این پرسش ، پاسخی بدهد :
3) "ذهن معلق
با خیال می پرد
عبور باد را
تا یاد ، شکل ریشه
و گیاه ، شکل باد
بگیرد ."
در تصویر ارائه شده ، با سوختن ریشه ها ،تنه و سرشاخه رها ست ولی نمی افتند و نمی سوزند ، بلکه ذهنی (غیر مادی ) در فضا معلق می ماند و به کمک تخیل از بادی که (شاید نمادی از حادثه یا مرگ باشد ) عبور می کند.

این عبور برای آن است که یاد آن سوخته و بقای ذهن (روح) سبب یک همانندی شود که در ابتدای متن بوده . یاد ، به شکل ریشه ای در آید و گیاه (کل وجود ) به شکل باد می شود . انگار هیچ حادثه ای رخ نداده است و چهان روال طبیعی اش را ادامه می دهد . یاد شعر کلکلی نیما افتادم :
دردنج جای جنگل، مانند روز پیش
هرگوشه ئی می آورد از صبحدم خبر
وزخنده های تلخ دلش رنگ می برد
نیلوفرکبود که پیچیده با « مجر»
مانند روز پیش هوا ایستاده سرد
اندک نسیم اگرندود، وردویده ست
برروی سنگ خارا مرده ست کاکلی
چون نقشه ئی که شبنم ازاو کشیده ست.

بیهوده مانده ست ازاوچشم نیم باز
بیهوده تافته ست دراونورچون به سنگ
باهر نواي خوش چودرنگی به کار داشت
اینک پس نواش تن آورده زو درنگ.

درمدفن نوایش ازهوش رفته ست
بعد ازبسی زمان که بود گوش هوش
یاد نوای صبحش بر جای با هوا
می گیرد آن نوا را خاموشی یی به گوش.

نگرفته ست آبی از آبی تکان ولیک
« مازو»ي پیرکرده سراز رخنه ئی بدر
مانند روز پیش یک آرام « میمرز»
پر برگ شاخه ایش به سنگی نهاده سر.

شعر دوم :
نقد کوتاهی برای شعر دوم منصور .
حس ریشه:
***
به حس ریشه و
آشوب برگ ها سوگند
کمی پرنده و
تصویر دست و
اندکی پرواز
برای من کافی ست .
سوگند ، معمولا به امری مقدس است اما نه یک امر روزمره و معمولی که هر فردی چنان کند . سوگندی شاعرانه !که متن را به شعر برساند . این ویژگی در جای جای متن قابل دیدن است . حرکت در متن ، در سطح نیست . بلکه در عمق است . انتخاب واژها و جمله ها و ایجاز و ابهام خوش و تاویل پذیری ، از ویژگی های این شعر است .
"به حس ریشه و
آشوب برگ ها سوگند"
این سوگند اول به حس ریشه است ؛ چرا که تا ریشه ای نباشد تنه و برگی نیست .برگی و باری نیست . هرچه باشد ، از ریشه است . حس ریشه ، حس حیات است .
دوم "به آشوب برگ ها سوگند " با آن که برگ ها با ریشه ها در ارتباطی تنگاتنگ اند ، اما در معرض بادهایند و با کم ترین وزشی ، دل آشوبه می گیرند .
حس ریشه که زندگی است و در خاک نهان است ، حسی ارام و ارامش بخش و لذت آور است که همیشه در پی تامین زندگی است . انگار با حس ریشه که آشوب است تضادی درونی دارد ؛ اگرچه لازم و ملزوم یک دیگرند.
حالا برای آن که این آشوب کم تر شود و به آسایشی برسد ، نه به یک یا چند پرنده ، بلکه "به کمی پرنده" نیاز دارد .
پرنده ، خود ، زندگی بر باد بنا نهاده است . که در باد می پرد . "کمی پرنده " به گمانم سخت شاعرانه است . چرا که از گفتار و تصور روزمره فراتر رفته است .
در ادامه ، گوینده "دست "نمی خواهد . سایه ی دست می خواهد . پناهی می خواهد . سایه ی دستی بر سر برگ و پرنده و "اندکی پرواز "
او خواهان حمایت است تا برگ دل آشوبه اش را رها کند یا کم شود .پرنده ، آسوده بنشیند و برخیزد . اگر همه ی این شرایط فراهم شود ، محیطی آرام برای زندگی و پرواز خواهد بود .
ایجاز این شعر بسیار پر رنگ است . همین خصیصه است که می تواند مخاطب های کم حوصله را به شوق بیاورد و به شعر بکشاند . زاویه ها و تاویل های این شعر ، همچنان باز است .زبان ، غیر مسقیم و هنری است . عناصر شعر عمودی و افقی یکدیگر را حمایت می کنند و فرم ذهنی اش کاملا حساب شده است . ممنون از منصور و سپاس از شما که می خوانید